یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

شناخت و نقد
مارکس و نقد خرد در مدرنیته (بخش اول)
سرگیو پِرِز - برگردان: م. ت. برومند


• بدین ترتیب لازم است به تنظیم کردن نخستین ترازنامه پرداخت: برخلاف شکل گرایی (فرمالیسم) و اصل های عام صلب، خرد استوار بر یک دستگاه صوری ویک نظام ساده ایده های مختص قانون گذاری در باره این جهان نیست، بلکه استوار بر یک ارتباط معین بین عینیت چیزها و اندیشه هایی است که به او امکان می دهد هم زمان آن ها را در چهار چوب تاریخ موثر و چهار چوب تاریخ خاص شان درک کند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۰ فروردين ۱٣۹۶ -  ۹ آوريل ۲۰۱۷


بخش یک

به برکت روشنگران، نقش درجه نخستی که مدرنیته برای خرد قایل شد برای هیچ کس رازناک نیست . سوژه مدرن بنابر اراده اش در تحلیل جهان و به موضوعیت درآوردن هر آنچه که در احاطه بازرسی عقلانی است، تعریف می شود. هیچ سپهری، حتا مذهب و نیازی به گفتن نیست که سپهرهای کمتر از آن، همچون نظم سیاسی نباید از دسترس او دور بمانند. این توانایی نقدی با خود خرد همانند دانسته شده است. هر باور، هر هنجار اخلاقی یا سیاسی باید روی عقلانیتی تکیه کند که بنابر قاعده های منطق، ناشی از اصل هایی است که بدیهی انگاشته می شوند. عصر کنونی که در طی نیمه دوم قرن هیجده آغاز شده، به بیان کانت عصر نقدگری است. اصطلاح نقد، نمایشگر کنشی است استوار بر متمایز کردن درست از نادرست، توجیه آنچه با آنچه که نیست. نقد یک حکم و گزاره یا مجموعی از گزاره ها به معنی آزمودن درستی یا توجیه کردن آن است. اگر مسئله دانندگی، که نقد انجام می دهد، مطرح باشد پاسخ همواره با خرد خواهد بود. اما هنگامی که کنش نقدی خرد عملی خودبازتابانه باشد، چه اتفاقی می افتد؟ اگر وظیفه خرد نقد کردن همه باورهای ما است، این کنش می تواند علیه خود خرد نیز برگردد. هدف این مقاله تحلیل کردن این نکته است که چگونه نقد خرد، مارکس را به فرمولبندی یک مفهوم آفرینی آلترناتیو (بدیل) سوق داد که ضمن تمایزِ وجود ارزش های کلیت گرایانه و جاودانی، دوباره خرد را در وضعیت پیشایندی تاریخ اش قرار می دهد. در زمان کانت بحثی در باره نقش و کرانمندی های خرد و هم چنین در باره سطح شناخت و فلسفه عملی به وجود آمد. این بحث تا زمان ما به درازا کشیده است. (بازتاب های معاصر آن را به ویژه درنزد فوکو می یابیم). البته، مارکس در این بحث ها سهیم بوده است. اما او جای بسیار شاخصی در میان آن هایی دارد که توسط هومانیسم کلیت گرا به عنوان اندیشمند بدگمان و حتا به عنوان دشمن آشکار ارزش های مدرنیته و خرد نگریسته شده اند. ما این جا به دقت به بررسی کردن روشی می پردازیم که مارکس تاریخ را در خرد و سپس خرد را در تاریخ وارد کرده است.(1)


وارد کردن تاریخ در خرد: مقوله های اقتصاد سیاسی

بهترین روش بررسی کردن مقوله خرد نزد مارکس، نگریستن کنش آن در چهارچوب روند تولید شناخت است. مارکس در این زمینه قصد طرح ریزی یک دکترین فلسفی را نداشته، بلکه به نقد اقتصاد سیاسی پرداخته است، به طوری که برای درک این مقوله خرد بجاست به تحلیل کردن خود اثرهایی پرداخت که او تئوری اش را در آن ها طرح ریزی و پیشنهاد کرده است. به یقین در این مورد، بررسی کاپیتال، و نیز شالوده های نقد اقتصاد سیاسی («گروند ریسه»، 1857 – 1858) و همچنین آن چه که به آن «کتاب چهارم » کاپیتال اطلاق می شود یعنی تئوری هایی در باره ارزش اضافه (نگاشته شده بین 1861 و 1868) ضروری است ، البته بدون از یاد بردن نوشته های جدلی پیشین وی مانند فقر فلسفه پیش از 1847. مارکس متقاعد شد که شناخت، یک آفرینش از هیچ (Ex nihilo) نیست، بلکه به راستی وظیفه ای است که در واقع فقط در شرایطی می تواند به موفقیت انجامد که مقوله هایی که علم برای اندیشیدن به موضوع خود آن را به کار می برد، به روشی نقادانه بررسی شوند. نقد و شناخت از نظر مارکس جدایی ناپذیرند. این اعتقاد چنان با قوت در ذهن او جای گیر شد که بیشتر عنوان ها یا زیر عنوان های اثرهای منتشر شده اش پس از 1849 واژه «نقد» را دربرمی گیرد؛ گاه در پیوند با ایده «شالوده» یا «طرح نخستین» و حتا کاپیتال، چنان که زیر عنوان آن نشان می دهد که مسئله از این پس دیگر رویکرد «مقدماتی» نیست، بلکه به درستی یک «نقد اقتصاد سیاسی» واقعی است .
در کل مارکس چه چیزی در نکوهش اقتصاددانان کلاسیک مطرح می کند؟ البته بسی نکته ها، اما بدون شک یکی از مهمترین آن ها استفاده کردن از مقوله ها به عنوان ایده های جاودانی است، بی آن که هرگز درباره سرچشمه ی آن ها پرسش شود. یک چنین رفتار ضد نقدی، در نفس خود، به صورت ناخودآگاه، یک موضع فلسفی را نشان می دهد. ما نمونه چنین نقدی را در دومین بخش «فقر فلسفه» زیر عنوان «متافیزیک اقتصاد سیاسی» می یابیم .
«"اقتصاد دانان" مناسبات تولیدی بورژوایی، تقسیم کار، اعتبار، پول و غیره را به عنوان مقوله های ثابت، تغییر ناپذیر و جاوید، می نمایانند [...] اقتصاددانان برای ما توضیح می دهند که چگونه می توان در این مناسبات موجود پیشگفته تولید کرد، اما آن چه آن ها به ما توضیح نمی دهند، این است که چگونه خود این مناسبات تولید می شوند؛ یعنی آن جنبش تاریخی که آن ها را به وجود آورده است». (2)
      اینجا لازم به تاکید است که برای مارکس این تمرین فکری دو جنبه را دربرمی گیرد: نخست این که تا جایی که مفهوم ها توسط اندیشه آفریده می شوند، مقوله ها به ضرورت، خصلت همگانی دارند. زیرا اندیشه به طور طبیعی در راستای آن چه که عام یا همگانی است ره می سپرد: «تولید به طور کلی یک انتزاع است، اما یک انتزاع عقلانی در مقیاسی که بسیاری از ویژگی های مشترک را تصریح و دقیق می کند و ما را از تکرار می پرهیزاند». (3) به یقین، مسئله عبارت از وجه مفید بودن است. اما اگر این نکته در دراز مدت خود را ضروری نشان دهد، این کلیت مانع از دقیق کردن مرزبندی هایی خواهد بود که موضوع چیز ویژه ای را می سازند. در واقع، می بایست از مرزبندی های بسیار کلی که می کوشند به نام کلیت از ندیده گرفتن تفاوت ویژه بپرهیزند، فراتر رفت: «برای همه مرحله های تولید قاعده های مشترکی وجود دارند که توسط اندیشه بعنوان قاعده های عام تعیین شده اند. اما این به اصطلاح شرایط عام همه تولیدات، چیزی جز این وجوه انتزاعی نیستند که توسط آنها هیچ مرحله واقعی تولید تاریخی قابل درک نیست». (4)
      برتری دادن به کلیت در مقیاسی که این امر به شئ وارگی مقوله های مورد بحث می انجامد، بی پیامد نیست. از جمله آنکه به جسمیت بخشی به مقوله ها منجر می شود، که گسترش آن آبشخور این اندیشه است که مناسبات نام گرفته از این مقوله ها با موضوعات و اُبژه های از لحاظ زمانی نامحدود انطباق دارند و در شرایط همواره یکسان طبیعی موجودند. انتزاع یک عامل تحلیلی ضروری در خط سیر اندیشه است، اما چون به شدت خود را در خصلت های مشترک یاد شده محدود می سازد «خطر در هم آمیختن و از بین بردن همه تفاوت های تاریخی در قانون های عام بشری را در پی دارد». (5) بنابراین ، این نخستین عنصری است که امکان می دهد درک کنیم که «تاریخ در خرد» به چه معنا است. شناختن یک شیوه تولید به دقت به قرار دادن آن بنا بر تفاوت ویژه اش در برابر دیگر شیوه های تولید باز می گردد. از این رو، شناختن تفاوت ویژه آن شیوه، نیازمند نشان دادن مرز بندی های اندیشگی (مقوله هایی) است که آن را به منزله شیوه تولیدی ای که متفاوت از همه شیوه های دیگر تولید است، شناسایی می نمایند. شگفت این که در مورد سرمایه داری این امر به توضیح دادن شیوه ای باز می گردد که چگونه عام ترین عنصرهای تولیدگر –یعنی کار و وسیله های تولیدِ آن که همواره جدایی ناپذیر به نظر می رسند– ناپیوسته اند:
       «این یگانگی انسان زنده و کنش مند با شرایط طبیعی و نا ارگانیک سوخت و سازش با طبیعت و در نتیجه از آنِ خودسازیِ طبیعت نیست که نیاز به توضیح داشته یا نتیجه یک روند تاریخی باشد، بلکه، این جدایی بین این شرایط ناارگانیک هستی انسان و هستی کنش مند اوست؛ جدایی ای که نخست به صورت تمام و کمال در رابطه بین کار مزدبری و سرمایه صورت می گیرد». (6)
       بنابر این، یک نقدِ مدعیِ آفریدنِ شناخت، باید بدیهی بودن بی میانجی موضوع و آن چه را که دانستن اندیشه می پندارد، معلق گذارد . نتیجه غیرمستقیم آن است که هیچ چیز را «بعنوان موجودیت بی میانجی» نپذیرد؛ زیرا مسئله عبارت از در نظر گرفتن مناسبات تولید یا مقوله هایی است که این مناسبات را فهم پذیر می سازد. شناخت باید بدون هیچ پیش انگاری عمل کند؛ از این رو ، وظیفه آن عبارت از پی نهادنِ هم زمانِ آزمون و تجربه و اندیشه ورزی در باره این آزمون و تجربه است. با این همه، بر عکس، نزد اقتصاددانان کلاسیک پیروی کامل از داده های آزمونی را مشاهده می کنیم. کنش فکری آنان، با نداشتن افق دیگری جز زمان حال، همواره یک چیز است: ویژگی هایی که آنان طبیعی و عمومی اعلام می دارند، ویژگی های زمان حاضرند، یعنی ویژگی هایی که تصویر خاص خود را بازتاب می دهند. از این روست که از قرن هیجده، اقتصاد دانان سیاسی فردِ تنها را آفریدند و او را مرجع مطلق قرار دادند و به او «نه [به عنوان ] یک نتیجه تاریخی، بلکه [به عنوان ] نقطه عزیمت تاریخ نگریستند، زیرا آن ها این فرد را به عنوان چیزی طبیعی مطابق با دریافت شان از طبیعت بشری نه به عنوان یک فرآورده تاریخ، بلکه به عنوان داده ای طبیعی ارزش یابی می کنند. این توهم تا کنون در سراسر عصر جدید سایه گستر بوده است». (7)
       مناسبات تولید با این حساب دیگر به طبیعت جاوید تعلق ندارند و مقوله ها فرآورده های خود به خودی اندیشه نیستند. کسر کردن آن چه که مقدم بر برخی نتیجه گیری ها در باره رابطه بین عینیت چیزها و کنش اندیشه است، ناموجه به نظر نمی رسد. ماتریالیسم مارکس از جنبه عینیت هیچ تردیدی بر نمی انگیزد. موجودهای بشری درون یک جهان عینی که بازنمود اندیشه اش نیست، عمل می کند و به تولید می پردازد. البته، آنان در برابر این جهان بی حرکت نمی مانند. آن ها به کار می پردازند و آن را دگرگون می کنند. کنش عینی آنان بنا بر هدف هایی که آن ها دنبال می کنند، سمت و سو یافته است. با این که هر فرد برای رسیدن به هدف های اش بنابر کنش خود تلاش می کند، مجموع افراد از حیث کمی و کیفی یک موجود متمایز را تشکیل می دهند که خیلی بیشتر از مجموع جزءهای اش است. هر نسل در پراتیک و هم در تئوری، به از آنِ خود کردن جهانِ خویش دست می یازد. اما این امر بر پایه یک کار مقدم بر کار او، که آن را به ارث برده انجام می گیرد. برای این است که بشریت دارای تاریخ است. در رابطه با اندیشه نیز مارکس نظر همانندی دارد. به نظر می رسد که او متقاعد شده بود که مقوله ها، مفهوم های آفریده اندیشه اند که به راستی رابطه های واقعی را دریافته اند. او از خود نمی پرسد که آیا آن ها بازنمودهای ساده پدیداری اند که در آن ها چیزهای درخود (فی نفسه) از یاد می روند، هم چنین او واقعیت شناخت های مان را مورد تردید قرار نمی دهد یا وجود پاره ای چیز های پیش آفریده شناخت بشری را فرض نمی کند. برای او مقوله های اقتصاد سیاسی کلاسیک مرزبندی های اندیشه در رابطه با موضوع واقعی اند. «مقوله های اقتصاد بورژوایی شکل های اندیشه اند که اعتبار اجتماعی و بنابراین عینیت برای مناسبات تولیدی این شیوه تولید اجتماعیِ به طور تاریخی معین دارند».(8) اگر این مقوله ها همواره ایده های درستی نیستند، با این همه، همواره حقیقت های ایده ها هستند، یعنی شکل های عینی درک یک چیزند . آن ها یک دلیل وجودی دارند. از این رو ، نقد استوار بر تحلیل کردن دلیل های هر یک از این مقوله ها برای توضیح دادن مناسبات اجتماعی، با روش رضایت بخشی به کامیابی نمی رسد. درست به همین دلیل است که مارکس کتاب چهارم کاپیتال را به تئوری هایی در باره اضافه ارزش اختصاص داد.
       بدین ترتیب، به نظر می رسد وظیفه نقد رد کردن دو گانه انگاری (دوآلیسم) خصلتی برخی فلسفه ها است. از یک سو ، رابطه های طبیعی تولید مستقل از کنش بشری و از سوی دیگر ، اندیشه محدود به خودآگاه فردی وجود ندارد. نمی توان گفت که موجود بشری از یک سو فقط عمل می کند و از سوی دیگر فقط می اندیشد، زیرا این یک موجود است که همزمان عمل می کنند و می اندیشند.(9) بنابر این یک رابطه جدایی ناپذیر بین عینیت چیزها و کنش اندیشه وجود دارد. موجودات بشری عینیت مناسبات تولید را می آفرینند (حتا اگر این کار آگاهانه نباشد) ، درست همان طور که آن ها مقوله ها را به یاری آن که به این مناسبات می اندیشند، می آفرینند. شناخت عقلانی، خرد، به دقت رابطه بین این دو روند است. شناخت باید، هم زمان با ظهور این مناسبات تولید از لحاظ تاریخی، طرح ریزی این مقوله ها را در سطح اندیشه در نظر گیرد. در واقع اگر شناخت این پیدایش دو گانه را در نظر نگیرد، خرد وابسته به چیزی باقی می ماند که به توضیح دادن آن راه نمی یابد یا وابسته به اصل هایی می شود که از توجیه کردن آن درمی ماند و بنابراین ، نمی تواند به عنوان یک «نقد» واقعی نگریسته شود.
       مارکس دلیل های گوناگون این واقعیت را نشان می دهد که وجود این رابطه بین عینیت و اندیشه چیزی است که به راستی نمودار خرد و ممکن بودن شناخت عقلانی است. ما این جا به یادآوری یک نمونه بسنده می کنیم. در کاپیتال هنگامی که مارکس مفهوم ارزش را تحلیل می کند، به ارسطو رجوع می کند. در واقع این فیلسوف استاگیری (زادگاه ارسطو) معادله زیر را مطرح می کند:
       «5 تختخواب = یک خانه فرقی ندارد با 5 تختخواب = فلان مقدار پول. وانگهی او به درستی تشخیص می دهد، رابطه ارزشی که این نمودار ارزش را در بر دارد، مشروط به این است که خانه از نظر کیفی مساوی با تختخواب قرار گرفته باشد و این اشیایی که بطور محسوس از یکدیگر متمایز هستند بدون وجود چنین تساوی ماهوی نمی توانند مانند کمیت های قابل سنجش با یکدیگر مقایسه شوند. او می گوید: "مبادله نمی تواند بدون تساوی وجود داشته باشد، ولی تساوی بدون قیاس پذیری امکان پذیر نیست". اما او این جا تأمل می کند و از تجزیه بیشتر شکل ارزش دست می کشد. "اما حقیقتن غیر ممکن است اشیایی که این همه با یکدیگر اختلاف دارند بین خود قابل سنجش باشند"». (10)
       این اندیشمند بزرگ در چه چیز با مانع روبرو می شود؟ مارکس در پاسخ می گوید در نبود مفهوم ارزش در نزد او. دلیل آن ضعف آفرینندگی اندیشه اش نبود، بلکه به دلیل فقدان پیوندهای تاریخی بود: «ارستو نمی توانست این نکته را د رخود شکل ارزش بازخواند زیرا جامعه یونان بر اساس بردگی قرار داشت و ازینرو نابرابری انسان ها و نیروی کارشان پایه طبیعی آن بود». آن چه ارستو را محدود می کرد این واقعیت است که خرد ثمره خود به خودی اندیشه نیست، بلکه رابطه معینی را با عینیت برقرار می کند، به گونه ای که بدون آن اندیشیدن در باره چیزی و در دوره ای، ناممکن است: «راز بیان ارزش، یعنی برابر و همسنگ بودن تمامی کارها به این علت و اعتبار که اصولن همه کار انسانی هستند، تنها هنگامی می تواند کشف شود که مفهوم برابری بشری به درجه استحکام یک پیشداوری همگانی رسیده باشد.» (11)
       از این رو، برای مارکس وارد کردن تاریخ در شکل بندی چیزها و نیز مقوله ها به طور قطع آشکار شد. بدون آن مناسبات تولید و مقوله هایی که به وصف آن ها می پردازند، به نظر می رسد در یک زمان حال نامعین معلق اند. در واقع برای برقرار کردن مناسبات سرمایه داری باید زحمتکشان را از شکل های پیشین سلطه برده داری و فئودالی رهانید: بدین ترتیب یک هم ستیزی (آنتاگونیسم) گسترش می یابد؛ با میانجی گری آن مناسبات تولید کنونی برقرار می گردد. اما به محض این که فرض بر این گذاشته شود که تولید استوار بر «قانون های طبیعی» است، یک چنین هم ستیزی از میان خواهد رفت و مقوله های کنونی به نظر می رسند به نظم ابدی چیزها تعلق دارند. بورژوازی تشخیص داد که یک چنین هم ستیزی وجود دارد و می بایست وجود آن را تا زمانی که خود یک طبقه انقلابی بود بپذیرد. اما اکنون که او به قدرت رسیده دیگر وجود آن را نمی پذیرد و اعلام می دارد که اصل های او «همگانی» است و بنابراین، این اصل ها فراتر از هر تحول تاریخی اند، «به این ترتیب تاریخی وجود داشت، اما دیگر وجود ندارد». (12) پس مسئله اساسی، عبارت از قرار دادن دوباره مقوله ها در جایگاه پیدایش خاص شان است که با تحول مناسبات تولید پیوند تنگاتنگ دارند. زیرا این یگانه روش تبدیل کردن آن ها به وجودهای گذرا است . بدین ترتیب لازم است به تنظیم کردن نخستین ترازنامه پرداخت: برخلاف شکل گرایی (فرمالیسم) و اصل های عام صلب، خرد استوار بر یک دستگاه صوری ویک نظام ساده ایده های مختص قانون گذاری در باره این جهان نیست، بلکه استوار بر یک ارتباط معین بین عینیت چیزها و اندیشه هایی است که به او امکان می دهد هم زمان آن ها را در چهار چوب تاریخ موثر و چهار چوب تاریخ خاص شان درک کند. بنابر این، به قول معروف، هم ستیزی بین نظم ایده ها و نظم چیزها، «بین روح و جسمی» که اقتصاددان آن را دخالت می دهد، تنها «ناتوانی در درک خاستگاه زمینی و تاریخ کفرآمیز مقوله هایی است که او آن ها را مقام الوهیت می رساند» . (13)
                                                                                                                                              ادامه دارد
            
       پی نوشت ها:
       1 – البته، اصطلاح «خرد در تاریخ» به سنت هگلی تعلق دارد که با «فلسفه تاریخ» در آن سهیم است. برعکس، در آن چه که نتیجه می شود ، کارکرد این اصطلاح نشان می دهد که مارکس جزء سنتی است که از فلسفه پسا کانتی در جستجوی استقلال کامل خرد برای بازگرداندن خرد به مسیر خود، یعنی فلسفه در تاریخ اش، کوشیده است .
       2 - کارل مارکس، فقر فلسفه، مجموعه آثار، اقتصاد، پاریس، گالیمار، 1965، صص 75 –74
       3 – کارل مارکس، گروند ریسه 7 و 1 [9]
       4 – مسئله عبارت از نخستین سوژه است که در طرح ریزی کاپیتال با آن برخورد می کند. گروند ریسه 8 ، 1 [10]
       5 – کارل مارکس گروند ریسه 7 ، 1 [9]   
       6 – کارل مارکس، گروند ریسه 439 و 1 و 8 [393]
       7 – همان جا 4 [6]
       8 – کارل مارکس، کاپیتال، در نخستین چاپ آلمانی، ج . 1، هامبورگ 1867 ص، 1011
       9 – بطور مسلم در اینجا چیزی جدیدتر از آنچه که مارکس در چهارچوب تزهای اش درباره فویرباخ بعنوان «ماتریالیسم عمل» مطرح کرده بود: «نقص اساسی همه ماتریالیسم ها تا به امروز (از جمله فویرباخ) آن است که شیء، واقعیت، محسوس بودن تنها در شکل اُبژه (عین) یا بینش درک می شود؛ نه به مثابه کنش محسوس بشری، یا عمل؛ نه ذهنی». تزهایی درباره فویرباخ، مجموعه آثار مارکس و انگلس، ج 3، 5، ص 24.
       10 – کارل مارکس، کاپیتال، کتاب 1، پاریس، puf، 1993، ص 68 و ص 1028
       11 – همان جا، ص 1029
       12 _ کارل مارکس، فقر فلسفه، ص 89
      13 _ کارل مارکس، نامه به آننکف، 28 دسامبر 1848


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست