یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

درباره‌ی چیستی و کیستی طبقه‌ی کارگر
فروغ اسدپور


• یکی از پرسش­‌هایی که امروز مطرح است این است که آیا طبقه­‌ی کارگر، هنوز هم اهمیت و موضوعیتی را دارد که نسل­‌های پیاپی مارکسیست برای آن قائل بودند یا در اهمیت، موضوعیت، دگرگونی­‌طلبی و رهایی­‌بخشی آن اغراق کرده بودند؟ یا شاید هم در نحوه­‌ی بیان موجودیت و چگونگی عاملیت آن ایرادی وجود داشته است؟ اصولا چرا بحث چیستی و کیستی طبقه­‌ی کارگر هنوز هم اهمیت دارد؟ آیا بحث­ حول این طبقه­‌ی خاص می­‌تواند برای وضعیت هولناک امروز جهان و وضعیت ما در ایران راهگشا باشد؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱٣ ارديبهشت ۱٣۹۶ -  ٣ می ۲۰۱۷



                                                                  
                                                       (قسمت اول)

پیش‌درآمد:

متنی که در زیر می‌ خوانید قسمت یکم از نوشتاری است که قرار است چیستی، هستی و کیستی طبقه ‌ی کارگر را به ‌تدریج بحث کند. طبقه ‌ی کارگر واژه-مفهومی است که از فرط استعمال دیرآشنا می ‌نماید و با این حال هنوز هم دعوا بر سر این که منظور از آن چیست به پایان نیامده است. امروز پس از گذشت چیزی بیش از صد و اندی سال از مرگ مارکس به ‌عنوان اندیشمندی برجسته با رویکردی پرولتری هنوز هم دقیقا روشن نیست که درک خود او از طبقه ‌ی کارگر چه بود. پس از گذشت صد و اندی سال از درگذشت او هنوز هم توافقی فراگیر بر سر این که این طبقه چیست و کیست وجود ندارد. اگرچه آثار مارکس هنوز هم مهم‌ ترین منابع پژوهش و بحث در باره ‌ی ماهیت و سرشت سرمایه ‌داری و چیستی، هستی و کیستی طبقه ‌ی کارگر را به نمایش می ‌گذارند، با این حال بحث ‌هایی که از او به‌جا مانده است نیازمند تدقیق و انسجام ‌بخشی ‌اند. دریغ که گفته ها و نوشته های او با خلاقیت ‌های کمتری از سوی پسینینان پی گرفته شده و از همین رو هم گاه می ‌بینیم که گنجینه ها ی به‌یادگار مانده از او به عبارات خشک و عبوس و تنگ‌مایه‌ای برای تزیین نوشتارهای متعارف «مارکسیست‌ها» دگردیسی یافته‌اند.

همین چندی پیش بود که با بازانتشار مطالب دوگانه ‌ای که درباره‌ی تن‌فروشی[1] (به‌عنوان حرفه ‌ای عموما زنانه در دنیایی سفت‌وسخت مردانه) نوشته بودم، بحث ‌هایی حول کارگر مزدی خواندن یا نخواندن این زنان (که البته تعدادی مرد و شمار زیادی کودک هم از این حرفه نان درمی ‌آورند) در فیس‌بوک درگرفت. شماری از دوستان با تکیه به دوره ‌بندی تاریخ سرمایه-‌داری اصرار داشتند که چون «تولید لذت» یکی از کارکردهای اصلی سرمایه ‌داری متاخر است، پس تن‌فروشان را هم می ‌توان و باید کارگر مزدبگیر نامید. گویا بحث دوران در مارکسیسم قرار است با گشاده ‌دستی همه چیز را به کارکردی مستقیم از منطق سرمایه فروبکاهد. هنگامی که از بحث «دوران» یا مراحل توسعه ‌ی سرمایه‌داری[2]، قدرت مندتر شدن فزاینده و همه-‌گیری هر دم افزون منطق سرمایه را فهم کنیم، چیزی از این ساده ‌تر نخواهد بود که هر فلاکت و مصیبتی را ناشی از چیرگی منطق سرمایه بر همه ‌ی گوشه و کنار جامعه بدانیم. وقتی که منطق سرمایه به حرکت تاریخ تبدیل شود، طبیعی است که بی ‌نیاز از تحلیل مسائل و امور زندگی و تاریخ واقعی، همه‌چیز به زائده ‌ی سرمایه و نیازهای آن فروکاسته شود. در واکنش به این بحث ‌ها بود که کمال خسروی، در مطلبی که ظاهرا باید پیرامون نظریه ‌ی ارزش نگاشته می ‌شد، لازم دیده بود به بحث وارد شده و بیرون از چارچوب مفهومی نظریه ‌ی ارزش، یعنی پیش از رشد دادن مفاهیم لازم برای نظریه ی ارزش، اما با استناد به آن چه ظاهرا دیرتر قرار است پا بگیرد و ابزار تحلیل گردد، درباره ‌ی تن ‌فروشی دو سه یا چند سطری بنویسد.[3] خسروی در این رابطه نوشته است که برای فهم نظریه ‌ی ارزش مارکس باید:

«خود را از معنای دلالت اعتباری واژه ی "ارزش" رها کنیم. نخست باید همه ‌ی بار معنایی و اخلاقی "خوب"، "درست"، "ارجمند"، "سودمند"… را که واژه ‌ی ارزش به ناگزیر باخود به همراه دارد…از ذهن بشوییم. کار کارگری که بمب و خمپاره …می ‌سازد، ارزش می ‌آفریند، … کار فاحشه ‌ی مزدبگیری که به‌عنوان کارگر جنسی در یک فاحشه ‌خانه که به ‌مثابه ‌ی بنگاهی سرمایه ‌دارانه سازمان یافته، کار می ‌کند، ارزش می ‌آفریند ….».[4]

وقتی خسروی ما را از برخورد اخلاقی با تن ‌فروشی منع می ‌کند، منظورش باید این باشد که موضوع را نباید همچون امری اخلاقی، بلکه باید همچون واقعیتی موجود، امری ابژکتیو، فهم کرد. چه، رنجش اخلاقی صرف، تغییری را در امور به دنبال نخواهد آورد. بنابراین، شاید منظور او این است که باید با این پدیده برخوردی علمی داشت. یعنی باید این پدیده را به درستی شناخت و سپس به داوری نشست. اما او پیش‌تر[5] نوشته است که مارکسیسم نه علم است نه فلسفه، و نه ایدئولوژی، و به ‌جای این واژه های ناتوان از بیان مقصود، باید واژه ‌ای هنوز ناموجود برای توصیف مارکسیسم جست. خسروی خود در نبود واژه ‌ای بهتر، کلمه ‌ی نقد را پیشنهاد می ‌دهد که البته گاهی بهتر می ‌داند از اصطلاح «ماتریالیسم پراتیکی» استفاده کند که روی باسکار هم از آن بهره برده است.[6] بحث تن ‌فروشی مایه ‌ی دردسر شد، از خواننده بابت کلنجارهایم با معنای سخنان خسروی پوزش می ‌خواهم، اما حقیقت این است که راه هموارتری برای سروکله زدن با معنای مفاهیم نمی ‌شناسم. بنابراین موضوع تن ‌فروشی را نمی ‌توان اخلاقی کرد، اما آیا علمی هم نمی ‌توان بحث ‌اش کرد؟ در این‌باره از نظر خسروی مطمئن نیستم، اما دست ‌کم می ‌دانم که خسروی به تازه‌گی از نقد، ماتریالیسم پراتیکی، و تغییر جهان سخن بسیاری به میان آورده است. حتی از ستیزه ‌جویی مارکسیسم به‌عنوان سرشت ‌نشان آن سخن می ‌گوید. آن‌چه در این‌میان برای من مبهم باقی مانده، این است که چگونه می ‌توان بدون بررسی علمی ابژه یا موضوع بحث، آن را نقد کرد؟ آخر از باسکار فراگرفته ‌ام که با شناخت ساختارها و سازوکارهای برسازنده ‌ی یک پدیده و بررسی آن در سطوح گوناگون هستی-‌شناختی است که می ‌توان ادعا کرد به فهم و درک پدیده ‌ی مورد نظر نائل شده ‌ایم. درضمن از باسکار آموخته ‌ام که پس از شناخت موضوع پژوهش علمی، به ناگزیر در وهله ‌ی بعدی، ناچار از قضاوت اخلاقی آن هستیم، و در وهله ‌ی نهایی نیز ناگزیریم تا خواست تغییر وضعیت را پیش بکشیم، وضعیتی که مسبب ایجاد پدیده ‌ی مورد بحث بوده است.[7] بنابراین، چنان-‌چه من به‌عنوان مارکسیستی ستیزه ‌گر، الف) ملزومات تن ‌فروشی و پیامدهای آن را پژوهش کرده باشم؛ و ب) نظریه ‌ی ارزش و سازمان سرمایه ‌دارانه ‌ی بنگاه های کار و تولید صنعتی را خوب بشناسم، آیا هنوز هم حق ندارم موضوع پژوهش و بحث را قضاوت اخلاقی کنم؟ هنوز هم حق ندارم بر اساس پژوهش ‌هایم، خواست سیاسی غیرکالایی کردن تن آدم ‌ها را پیش بکشم و به ایرادات درک نادرستی که افراد فعال در این حرفه را کارگر مزدبگیر می ‌نامد، برخورد کنم؟ مگر نه این‌که کاپیتال مارکس گواه زنده ‌ای از همین رویه، رویه ‌ی شناخت ابژه ‌ی پژوهش، داوری اخلاقی در باره ‌ی آن و خواست تغییر ساختارها و سازوکارها به میانجی اراده و تصمیم جمعی است؟ در ادامه به خسروی انتقاد خواهم کرد که بی‌هیچ میانجی از آن دست که در بالا به‌عنوان رویه ‌ی مارکس نام بردم، به موضوع تن ‌فروشی پرداخته است و با اعلام «پاسخ مارکسی»، تلویحا آن را مختومه اعلام کرده است.

وارد شدن بی ‌واسطه به بحثی چنین پیچیده و چندوجهی به میانجی مفهومی چنان مجرد (کار مولد ارزش و سازمان سرمایه-‌دارانه ‌ی بنگاهی به نام فاحشه ‌خانه) یک‌بار دیگر به ما یادآوری می ‌کند که مرز بین علم و پژوهش انتقادی از یک سو، و بی-‌نیازی از کلنجاررفتن با موضوع مود بحث، یا به‌معنایی داشتن پاسخ ‌های آماده برای پرسش‌های مشخص، تا چه اندازه می-‌تواند باریک باشد. گویا مفاهیم مارکس یونیفورمی از پیش حاضر به دست داده ‌اند که بر تن تمام پدیده های اجتماعی پوشاندنی است. گرد باشند یا چارگوش، اهمیتی ندارد باید این یونیفورم را به تن کنند، فقط کافی است که عبارت «در صورت داشتن سازمان سرمایه ‌دارانه» را به آن ها پیوست کنیم. به ‌نظر می رسد که باید از تبدیل اندیشه، روش و مفاهیم مارکسی به فرمالیسم پرهیز کنیم. منظور از فرمالیسم این است که تصور کنیم با پیوست کردن برخی تعیّن‌های کلی به موضوع پژوهش و بحث، زندگی و ماهیت آن را شناخته ‌ایم. در این پیش ‌درآمد که ناچار شدم به «تحریر محل نزاع» بپردازم، بیش از این نمی ‌توانم به رویکرد خسروی مشغول باشم. اما در ادامه ‌ی نوشتار، هنگامی که ساختار بحث تا حدودی روشن شد به بحث او بازخواهم گشت.

در یک بحث دیگر فیس‌بوکی که حول فیلم فروشنده داشتم دو نمونه از تحلیل ‌های دوستان چشم‌ام را گرفت. این دو تحلیل ، فیلم را از منظر صرفا طبقاتی بررسی کرده بودند. یکی از این تحلیل ‌ها مرد نسبتا سالخورده‌ی بیمار صاحب وانت (کسی که به رعنا شخصیت اصلی زن در فیلم تعرض جنسی کرده است) را «زحمتکش و متحد طبقاتی کارگران» نامیده بود و در ادامه لازم دیده بود که شعار کارگران همان مولدین ارزش اضافی هستند را تکرار کند. تحلیل دیگر، زن و مرد جوان را «خرده‌بورژوای هنرمند بازیگر تئاتر» توصیف کرده بود. من در ادامه به اعتراض نوشتم که:

«البته بسیار پسندیده است که هواداران چپ دغدغه‌ی طبقه را در هر بزنگاهی پیش می ‌کشند، آن هم در این وانفسای هزیمت همگانی از این کلان‌مفهومِ چند لایه‌ای و پیچ‌در‌پیچ، اما معلوم نیست این تحلیل طبقاتی که زن و مرد جوان فیلم فروشنده را در لایه‌ی خرده بورژوا قرار می ‌دهد، و یا «مرد زحمتکش» و سالخورده‌ی متعرض جنسی را متحد طبقه‌ی کارگر می‌داند، واقعا به مارکس و دستگاه مفهومی او نسب ببرد. چرا این زن و مرد جوان متحد طبقه‌ی کارگر نباشند، اما آن مرد سالخورده‌ی صاحب وانت باشد؟ آیا اصلا می ‌توان مضمون یک فیلم سینمایی را با این دستگاه مفهومی بحث و بررسی کرد؟ از این قسمت که بگذریم، آنچه برای من بیش از همه جالب بود بی‌اهمیت بودن موضوع تجاوز و بی ‌تفاوتی به محوریت جایگاه زن در این فیلم از دید این دوستان بود. رفقای عزیز، پس از آن‌که تحلیل طبقاتی خودتان را ارائه کردید پس از آن‌که روشن کردید چه کسی مولد ارزش اضافی است، چه کسی زحمت می ‌کشد و چه کسی نمی ‌کشد، بد نبود به جایگاه زن در این فیلم و موضوع خشونتی که بر زن می‌رود نیز نیم نگاهی می ‌داشتید و طبقه و جنسیت را مفصل ‌بندی می‌کردید».

این انتقاد به هر سه نظرگاه بالا وارد است که در عمل به جای ارائه ی یک تحلیل مبتنی بر پژوهش در باره ی موضوعی که از آن سخن می گویند، به بیان تجریدهای کلی و یک‌سویه اکتفا کرده اند. یکی در تحلیل فیلم، فقط طبقه را پیش می کشد بی این که واقعا برای خواننده روشن کند که چرا افراد را بر حسب سر و وضع ظاهری و سبک زندگی‌شان دسته بندی می کند و در ضمن چرا موضوع فیلم را که تعدی به زن است، به کلی فراموش می کند. دیگری در تحلیل تن فروشی، تجرید کلی «کار مولد ارزش» را به موضوع بحث کاربست می دهد، بی این که به معنای واقعی این مفهوم بپردازد، بی این که به پس پشت این تجرید کلی نگاهی بیندازد و ببیند این تجرید را بر چه موضوع مشخصی به کار می‌ بندد.

این موارد و نمونه های بسیاری از این دست نشان می ‌دهد که مصیبت ‌های پشت سر گذاشته سر عقل ‌مان نیاورده ‌اند و هنوز هم با چالاکی و سهولتی غیرانتقادی عمل می‌کنیم. برای همین هم به نظر می ‌رسد لازم باشد فروتنی به کار زده و در مکتب دیگران بیاموزیم و راه های نو را بیازماییم. شاید نتیجه داد، اگر نه چیزی از کیسه ‌مان نرفته است. برگردیم به بحث اصلی خودمان در این نوشتار.

درباره‌ی این متن

یکی از پرسش ‌هایی که امروز مطرح است این است که آیا این طبقه، طبقه ‌ی کارگر، هنوز هم اهمیت و موضوعیتی را دارد که نسل ‌های پیاپی مارکسیست برای آن قائل بودند یا در اهمیت، موضوعیت، دگرگونی ‌طلبی و رهایی ‌بخشی آن اغراق کرده بودند؟ یا شاید هم در نحوه ‌ی بیان موجودیت و چگونگی عاملیت آن ایرادی وجود داشته است؟ اصولا چرا بحث چیستی و کیستی طبقه ‌ی کارگر هنوز هم اهمیت دارد؟ آیا بحث حول این طبقه ‌ی خاص می ‌تواند برای وضعیت هولناک امروز جهان و وضعیت ما در ایران راهگشا باشد؟ در پایان این سلسله نوشتارهاست که به این دسته از پرسش‌ ها می‌رسیم و با این حال خوب است که از همین آغاز به آن ها بیاندیشیم. این متن و متن ‌های دیگری که به‌تدریج نوشته خواهند شد به این بحث ‌ها در چارچوب روش ‌شناسی ساده و ترکیبی خاصی خواهند پرداخت. روش ‌شناسی برای هر نوع بحث بغرنج و ژرفی آلفا و امگای پیش‌روی و به ‌کارگیری مفاهیم به ‌جا و شایسته در جای مناسب است. پیش گذاشتن روش ‌شناسی به ‌معنای کمک به خواننده است تا با متن و نحوه ‌ی پیشروی آن، و همچنین با مسیر طرح مفاهیم و ساخت چارچوب بحث همراهی کند. با این حال من در این مطلب که تلاش کرده ‌ام ساده و روان و با گوشه ‌ی چشمی به تجارب زندگی روزمره نگارش شود، قصد ندارم تا روش را به‌طور پیشینی برای خواننده توضیح بدهم، بلکه قصد دارم تا به آن عمل کنم. برای ساده کردن مطلب و باز و شفاف‌کردن مفاهیم تلاش زیادی کرده‌ام. امیدوارم به این‌ترتیب بدون درگیر شدن در بحث های مفصل روش ‌شناختی که معمولا بیشترین دشواری ‌ها را برمی ‌انگیزند، چیزی که امیدوارم در فرصت ‌های بعدی یا در نوشتارهای بعدی بتوانم کمی بیشتر بحث ‌شان کنم، با اتکاء به ارائه ‌ی سازمانی نسبتا ساده و منسجم در این نوشتار، روش را در تاروپود مطلب درتنیده باشم.

این متن مجبور است در وهله ‌ی نخست خود را با موضوعات اصلی و مهم اقتصاد سیاسی جامعه ‌ی سرمایه ‌داری مشغول دارد تا سپس به‌تدریج به بحث طبقه نزدیک شود. نحوه ‌ی مواجه ه با این موضوعات مهم و اصلی، در شکلی منظم اما رها از بحث‌های حساس به جزییات گاه پیچیده ‌ی روش‌ شناختی—مگر در مواردی که برای روشن کردن سطح تجرید بحث کاملا ضروری است—انجام شده است. خواننده خواهد دید که برای ساده کردن بحث، و لمس تاثیرات جامعه‌ ی طبقاتی مدرن، مثال‌هایی هم به میان آورده شده است. با چنین رویکردی، رفت و برگشت بین سطح نظری عالی و سطح زندگی تجربی- روزمره، و همچنین بین سطح نظری ناب و سطح تاریخی تا حدی ناگزیر بوده است. اگر متن پیش رو دست ‌کم تا حدی بتواند به بحث ‌های مفهومی مطرح در این زمینه (چیستی و کیستی طبقه ‌ی کارگر) ادای سهم کند به هدف خود رسیده است.

نکته ‌ی دیگر این است که بحث تن ‌فروشی (بحثی بسیار مهم برای جنبش زنان و هر جنبش رهایی ‌طلبی) که در بالا به آن اشاراتی شد، در این نوشتار، به ‌عنوان نمونه ‌ای از کاربست ‌های نابسنده ‌ی مفاهیم کلی مارکسی، در مسیر گشودن کلاف پیچ‌در‌پیچ شکل و محتوا در جامعه ‌ی سرمایه ‌داری و به‌تبع آن کار و طبقه ‌ی کارگر عمل می ‌کند. به تصادف چنین شد که از دل مواجه ه با این موضوع، دو نظریه ‌ی ارزش بسیار متفاوت خود را طرح کردند. در واقع هم مواجه ه‌ی نظریه با مسائل عملی و اجتماعی است که استحکام و انسجام آن را به آزمون می ‌گذارد. کدام ‌یک بهتر می‌توانند موضوع مورد بحث را توضیح بدهند و کدامیک تناقض مفهومی کمتری را در خود به هنگام ارائه ‌ی توضیحات یدک می ‌کشند؟ و در پایان این‌که، کدام‌یک راه ‌حل بهتری برای حل مسئله پیشنهاد می ‌کنند؟ من این تصادف را به فال نیک می ‌گیرم و با کمال خسروی در این زمینه و زمینه های دیگری که دیرتر طرح می ‌شوند، گفتگویی انتقادی را پیش می ‌برم. باشد که از دل این بحث ‌ها دستگاه مفهومی هر یک از ما صیقل ‌یافته ‌تر و آب‌دیده ‌تر بیرون آید.

در پایان لازم به یادآوری است که نوشتار پیش رو را باید همچون طرح بحث یا پیش‌نویس متن ‌هایی قلمداد کرد که در آینده به نگارش درخواهند آمد. آن‌چه این جا می‌خوانید نه صدور حکم ارتداد برای کسی یا جریانی، نه لعن و نفرین نحله های فکری قدیم و جدید، و نه به پایان آوردن بحثی چنین پرسابقه و پرجنجال است. قصد طرح درک‌ودریافتی است که به میانجی درگیری ‌های سیاسی و مشغله های مطالعاتی ‌ا م به دست آورده ‌ام. لازم به یادآوری است که من از آبشخورهای نظری گوناگونی در این مطلب بهره برده ‌ام که در زیرنویس ‌های نوشتار به آن ها ارجاع خواهم داد.   

۱) توضیحاتی مقدماتی: کار در زبان روزمره و کار در زبان اقتصاد سیاسی

هنگامی که واژه-مفهوم طبقه‌ ی کارگر را می ‌شنویم به چه‌چیز یا به چه‌کسی می‌اندیشیم؟ از پیش وند طبقه که بر کلمه ‌ی کارگر افزوده شده است، چه‌معنایی افاده می ‌کنیم؟ منظور ما از واژه-مفهوم طبقه ‌ی کارگر چه دسته آدم ‌هایی هستند؟ بنا به چه معیارهایی کارگرشان می ‌نامیم؟ کارگرها چه جور کارهایی انجام می ‌دهند؟ یعنی کیفیت ویژه ‌ی کار آن ها و وجه تمایز کارشان با دیگر کارهایی که «ناکارگران» انجام می ‌دهند چیست؟ در ابتدای بحث لازم می ‌دانم بعضی مفاهیم روزمره و عامیانه را توضیح دهم تا تفاوت آن ها را با مفاهیم اقتصاد سیاسی سرمایه ‌داری در مورد کار و کارگر روشن کنم. تلاش من بر این است که با پیش‌روی آهسته و تدریجی، به سمتی برویم که در پایان سلسله نوشتارهای پیش رو، به مفهومی نسبتا ژرف و خوب‌اندیشیده از کار سرمایه ‌دارانه و کارگر جامعه ‌ی سرمایه ‌داری دست بیابیم. خواننده ‌ی این متن خواهد دید که برای توضیح و کاربست روش ناچار بوده ‌ام تا نمونه هایی از پدیده های واقعی و پراهمیت را در مسیر بحث عنوان کرده و سپس بنا به دلایل روش ‌شناختی کنارشان بگذارم تا به سازمان نوشتار و به هدفم که توضیح مرحله به مرحله ‌ی مفاهیم است، وفادار بمانم. اگر جز این می ‌کردم، از همان آغاز با انبوهی از مسائل پراهمیت روبرو بودم که امکان نظم ‌دادن به نوشتار را از من سلب می ‌کرد. ذهن و قلم آدمی نمی ‌تواند غنای هزارتوی واقعیت را به یک‌باره در چنگ بگیرد. بنابراین مجبور است که واقعیت را در لقمه های کوچک و بنا به اولویت‌های هستی ‌شناسانه و شناخت ‌شناسانه قورت بدهد. به هر حال، تدقیق و تمیز مفاهیم چیزی است که برای این بحث اهمیت دارد.

می ‌دانیم که واژه ‌ی کار در زبان روزمره معنای بسیار گسترده ‌ای دارد. در زبان روزمره کار را به معنای همه‌گونه فعالیت و پراتیک روزانه هم در نظر می ‌گیریم. مگر نه این‌که همه ‌ی آدم ‌های روی کره ‌ی زمین دست ‌کم در ساعاتی از روز یا شب مشغول فعالیتی هستند که آن را کار می ‌نامند؟ مثلا کسی که باغچه ‌ی جلوی خانه‌اش را بیل می زند و گاه‌گاهی نیز چانه-‌اش را به دسته ‌ی بیل‌اش تکیه داده چشم به دوردست ‌ها می ‌دوزد و غرق فکر و خیال مدتی به همان حال می ‌ماند و کسی هم نیست برای کاهش بارآوری کار سرزنش ‌اش کند، آیا کار می ‌کند؟ کسی که ساختمان مدرسه‌ ی کودک‌اش را که شهرداری می ‌گوید بودجه برای رنگ ‌کردنش ندارد داوطلبانه نونوار می ‌کند چطور؟ مگر این شخص کار، آن هم از نوع اجتماعی و مفید آن، انجام نمی ‌دهد؟ و یا زن یا مردی که در منزل برای همسر و کودکانش غذا می ‌پزد و رخت و لباس ‌ها را اتو می-‌کشد و نظایر آن، مگر این قبیل فعالیت‌ها را نمی‌توان کار نامید؟ و آیا این ‌ها همگی کارگرند؟

توافق داریم که هر یک از سه نوع فعالیت برشمرده در بالا فعالیتی است که برای خود شخص یا اطرافیان و یا محیط اجتماعی او مفید است. آیا هر کس را که یک فعالیت شخصی یا خصوصی یا اجتماعیِ مفید انجام داد، می ‌توان کارگر نامید؟ واقعیت این است که شاید این قبیل فعالیت ‌ها در معنای روزمره    کار تلقی شوند، کار به معنای فعالیتی مفید برای خود شخص و یا اطرافیان و نزدیکان و محله ‌ی او، اما این فقط یک تعریف ابتدایی، عامیانه و غیرتاریخی از کار است که ربط مستقیمی با ویژگی ‌های تاریخی فعالیت ‌های «مفید» آدمی که در این جامعه (سرمایه ‌داری) بر اساس بحث ‌ها و تعاریف اقتصاد سیاسی سرمایه (علم اصلی جامعه ‌ی سرمایه‌داری) کار نامیده می ‌شوند، ندارند. در دنیای کنونی که سرمایه ‌داری می‌نامندش کار در درجه ‌ی نخست، در ظاهر، به فعالیتی اقتصادی گفته می ‌شود، فعالیتی اقتصادی که نتیجه ‌ی نهایی آن پول است. بنابراین فعالیت ‌های یادشده در بالا «کار» به معنای اقتصادی کلمه نیستند. کسی که باغچه ‌ی مقابل خانه ‌اش را بیل می‌زند بابت آن به خودش پول نمی ‌دهد. کسی که مدرسه ‌ی کودک‌اش را که به‌علت سیاست ‌های ریاضتی یا سیاست-‌های تمرکزگرایی دولت در معرض بسته‌شدن است رنگ می ‌زند یا تعمیر می ‌کند بابت آن پول نمی ‌گیرد، اگرچه شاید اعضای محله شام و ناهاری مهمان ‌اش کنند و لبخندهای شیرین و نگاه های پر از قدردانی به او هدیه کنند. زن یا مردی هم که رخت و لباس کودک یا همسرش را در ماشین لباس‌شویی می‌اندازد یا در دست می‌شوید پولی بابت آن خدمت و زحمت نمی ‌گیرد، اگرچه شاید لبخند و بوسه ‌ای کفایت ‌اش کند، شاید هم نکند، اما در هرصورت پولی در کار نیست.

اما آیا پرداخت پول در قبال انجام خدمات گوناگون اجتماعی فعالیتی مخصوص جامعه ‌ی سرمایه ‌داری است؟

پاسخ باز هم منفی است. دریافت پول در قبال انجام یک فعالیت خاص مفید برای یک یا چندین مشتری، لزوما آن را تبدیل به کار مخصوص این جامعه، کار سرمایه‌دارانه، نمی ‌کند. مثلا اگر یک کارگر یا تکنسین فنی به درخواست شما بیاید و ماشین لباسشویی ‌تان را نصب و راه ‌اندازی کند و شما به‌جای شام و ناهار به او پولی از پیش توافق‌شده بدهید، و در این میان مالیات دولت را هم در این معامله دور بزنید (و به‌این معنا به انجام کار سیاه کمک کنید، و به این وسیله از صندوق «عمومی» یا صندوق دولتی چیزی کش بروید)، باز هم کار او «سرمایه ‌دارانه» نخواهد بود و شما هم چون به او پول پرداخت کرده ‌اید فعالیتی سرمایه ‌دارانه انجام نداده ‌اید.

در این مورد اخیر شما از سازوکارهای مربوط به «شکل اجتماعی غالب» در این جامعه که خریدوفروش کالا و خدمات به‌میانجی پول است استفاده کرده ‌اید. شکل اجتماعی به آن چارچوب ‌های مستقری گفته می ‌شود که افراد انسانی درون آن ها به‌دنیا می ‌آیند، و فعالیت ‌های گوناگون خود را بنا‌به آن چارچوب ‌ها که طبیعی قلمداد می ‌شوند، انجام می ‌دهند. شکل اجتماعی یک شکل پیشاموجود است که فعالیت ‌های تولیدی و غیرتولیدی دسته ها و گروه های انسانی را سازمان، قالب و جهت می ‌دهد. این تمایزگذاری بین فعالیت ‌های تولیدی و غیرتولیدی در فعالیت ‌های اقتصادی برای بحثی که پیش رو داریم، از اهمیت بسیاری برخوردار است. اما تا رسیدن به آن نقطه باید کمی بردباری پیشه کنیم. شکل اجتماعی غالب در این جامعه (سرمایه‌داری) شکل مبادله ‌ی پولی است. شکل مبادله ‌ی پولی همان شکل اجتماعی است که مناسبات تولیدی و غیرتولیدی ما را به میانجی خرید و فروش سازمان می‌دهد و آن را با این عبارت دوگانه می ‌توان بیان کرد: m-c/c-m (حرف m نماد پول money است و حرف c نماد کالا commodity ).

معنای عبارت بالا این است که به‌ عنوان شهروند جهان مبادلات پولی، یا پولی دارید و آن را همچون وسیله ‌ی پرداخت برای کسب اجناس (کالاها) و خدمات موجود در بازار استفاده می ‌کنید و یا این که کالایی دارید و آن را به قصد کسب پول در بازار می‌فروشید و سپس با آن پولْ کالاهای مصرفی مورد نیازتان را خریداری می ‌کنید. اکثریت عظیم کسانی که می ‌شناسیم کالا به معنای عام آن ندارند، یعنی متاع یا جنس «مفید»ی که بتواند نیازمندی ‌های روزمره ‌ی دیگران را برآورده سازد و بنابراین با فروش آن بتوان به پول، و از آن‌طریق به کالاهای دیگر دست یافت. اما اکثریت عظیم انسان‌هایی که می ‌شناسیم پولی در جیب یا در حسب بانکی خود دارند و با آن وسایل مصرفی روزانه ‌شان را می ‌خرند. بنابراین، فعلا در محدوده ‌ی دارندگان پول متوقف می ‌شویم و نمی ‌پرسیم که این پول را از کجا آورده ‌اند تا به این‌ترتیب اولا بحث را پرپیچیده نکنیم و دوما به گستره و ژرفای این شکل و «همه ‌جا حاضر بوده‌گی» آن بیشتر بپردازیم. چرا که این شکل، برای معنای کار سرمایه ‌دارانه، و سازمان سرمایه ‌دارانه ‌ی بنگاه های تولیدی، اهمیت به‌سزایی دارد، و بدون فهم آن نمی ‌توان به‌معنای کار سرمایه ‌دارانه دست یافت. دیرتر به از کجا آمدگی این پول هم خواهیم رسید. واقعیت این است که حتی فعالیت ‌های کاملا «غیرمادی» نیز مجبورند در چارچوب شکل اجتماعی غالب و با توسل به سازوکارهای اصلی آن متحقق شوند. شما کسی را عزیز می ‌دارید و می ‌خواهید به او هدیه ‌ای بدهید یا برای زادروز فرزندتان می ‌خواهید این روز را جشن بگیرید. آیا می ‌توانید هدیه یا هدایایی به عزیزان خود بدهید که هیچ ارتباطی با خریدوفروش کالا به میانجی پول نداشته باشد؟ اگرچه فعالیت شما سرمایه ‌دارانه نیست و انگیزه و قصدی هم برای کمک به سرمایه ‌داری ندارید، با این حال عمل نیک ‌دلانه ‌ی هدیه ‌دادن در چارچوب شکل اجتماعی غالب بر این جامعه انجام شده است و به بازتولید این جامعه و سازوکارهای اصلی و فرعی آن کمک کرده است. به این‌معنا باید گفت که شکل اجتماعی غالب بر این جامعه، عشق و هدیه ‌ی شما را هم به رنگ و بوی پولی و کالایی خود آغشته کرده و شما را واداشته است تا به رغم والاترین احساسات بشری که در سینه دارید تابع منطق آن باشید. اگر هدیه ‌ای ارزان یا معمولی به دوست و رفیق عزیز خود بدهید نشانه ‌ی آن خواهد بود که او را به قدر کافی ارج ننهاده ‌اید و در خرج کردن پول برای او خست به خرج داده ‌اید (هر چند در «خرج کردن» وقت و انرژی و احساسات هیچ خستی در کار نباشد). بنابراین، باید ساعت ‌ها بگردید تا چیزی گران ‌قیمت و نامعمول بیابید تا «قدر و قیمت» شخص را ثابت کنید. می‌بینید که زبان هم حتی به‌ کمک سازوکارهای اجتماعی چیره می ‌آید، و با بازتاب دادن، و دوبرابر کردن وضعیت مبتنی بر مبادله ‌ی پولی، به شئی ‌واره ‌شدگی مناسبات اجتماعی کمک می ‌رساند. راه فراری به بیرون از این سازوکارها نیست. اگر کاسب‌کارانه ‌اند، اگر مبتذل، سطحی، و ویران ‌کننده ‌ی شخصیت، احساسات و منش واقعا انسانی ‌اند و اگر آن ها را خوش نمی ‌دارید بفرمایید تغییرشان دهید. بسیاری از بهترین مغزهای بشری برای نشان دادن راه تغییرشان کوشیده ‌اند. بسیاری از بااستعدادترین و تیزهوش ‌ترین ‌های ما گردن ‌های ‌شان را در این راه خرد کرده ‌اند. اما هنوز نتوانسته‌ایم تغییرشان دهیم. ظاهرا فرصت زیادی هم باقی نیست.

برگردیم به بحث بالا. به همین ترتیب، نه خودتان و نه تکنسینی که در مثال بالا مشکل شما را حل کرده است، هیچ‌ یک فعالیتی سرمایه ‌دارانه انجام نداده‌ اید: نه شما سرمایه ‌دار هستید و نه آن تکنسین که خدمتی برای شما انجام داده است کارگر. با این حال به کمک سازوکارهای شکل اجتماعی غالب بر این جامعه مشکل خود را حل کرده ‌ا ید و در چارچوب شکل اجتماعی غالب بر این جامعه که مبادله ‌ی خدمات با پول است عمل نموده ‌اید. اینک زن یا مردی را تصور کنیم که از فرد دیگری پول می ‌گیرد تا تنش را برای ساعاتی یا روزهایی در اختیار او بگذارد. فردی که پول می‌دهد تن این شخص را برای مدتی در اجاره ‌ی خود دارد و هر آن کاری که در قلمرو لذت جنسی تعریف شده یا نشده باشد می ‌تواند با این تن «غیرشخصی شده» انجام دهد. آیا انجام این کار هم فرد مورد نظر را کارگر می ‌کند؟ یا مشتری که به تن‌فروش بابت خدمت جنسی ‌اش پولی پرداخت کرده، با پرداخت پول فعالیتی سرمایه ‌دارانه انجام داده است؟ پاسخ این است که خیر. اگرچه در این میان فعالیتی اقتصادی و سکسوال به‌طور توامان انجام شده است اما فعالیتی سرمایه ‌دارانه خیر. قاعده و اساس رابطه-‌ی انسانی بر توافق و تفاهم و میل دوجانبه و تلافی کردن احساسات یکدیگر است و میل و تن آدمی بنا به قاعده بخشی از شخصیت فرد را می ‌سازند و ظاهرا نباید جز با هم ‌ارز خویش دهش‌ و ستان داشته باشند. اما از دیرباز چنین بوده است که بنا به نظم اجتماعی مبتنی بر نابرابری (به ‌ویژه نابرابری بین زن و مرد در حرفه ‌ی مورد نظر، چه عموما زنان در این حرفه فعال-‌اند) خدمات جنسی نیز به‌طریق کالایی-پولی خرید و فروش شده ‌اند. بنابراین، خرید و فروش چنین خدماتی، خودویژه ‌ی جامعه ‌ی سرمایه ‌داری نیست، اگرچه به‌ یُمن گسترش سازوکارهای کالایی- پولی و گسترش مناسبات مبتنی بر خرید و فروش، این حرفه هم ابعاد مهیب و گستره ‌ی پیش‌تر تصورناپذیری یافته است. رابطه ‌ی خرید و فروش اساس و بنیاد جامعه ‌ی کنونی، جامعه ‌ی سرمایه‌داری، است. اما دیدیم که هر خرید و فروشی را (مثال پرداخت پول به کسی که ماشین لباس‌شویی را نصب می‌کند) فعالیت سرمایه ‌دارانه نمی ‌نامند و هر «کاری» که پولی بابت آن پرداخت شود، شخص را به کارگر تبدیل نمی‌کند. ملاحظه می ‌شود که به ‌تدریج از تعریف ‌های عام و کلی کار دور می ‌شویم و حلقه ‌ی بحث را تنگ ‌تر می-‌کنیم. چون همان ‌طور که در بالا ملاحظه کردیم، هنگامی که بحث از سرمایه ‌داری می ‌رود ابتدا باید همه ‌ی آن چه را که به قلمرو حاکمیت خالص سرمایه تعلق ندارد از پیش پای‌مان بروبیم تا در وهله ‌ی نخست آن ‌چیزی را که واقعا سرمایه ‌دارانه است شناسایی کنیم. تنها دیرتر است که با اتکا به چارچوب مفهومی که ایجاد کرده ‌ایم می ‌توانیم به شکل ‌های مرکب و ناخالص بپردازیم. این نکته ‌ای روش ‌شناختی است که پیشترها هم در مقالاتی به آن پرداخته ‌ام.[8]

بنابر آن چه تاکنون گفته شد، می ‌دانیم که معنای کار در دنیای سرمایه ‌داری یعنی کار سرمایه ‌دارانه فقط به معنای انجام یک فعالیت «مفید» برای مشتری و دریافت پول در قبال آن نیست. گفته شده است که اگر کار «فاحشه» به نحوی سرمایه-‌دارانه سازمان یابد آنگاه «فاحشه» را باید کارگر مولد ارزش یعنی کارگر مزدبگیر نامید.[9] به این قسمت از بحث، یعنی سازمان سرمایه ‌دارانه ‌ی کار هم خواهیم رسید و درستی یا نادرستی گزاره ‌ی بالا را تا حدی که در توان این نوشتار است قضاوت خواهیم کرد.

پیش از این‌که در بحث جلوتر برویم باید بپرسیم که شکل اجتماعی مبتنی بر خرید و فروش کالاها و خدمات در کجا خود را تبلور می ‌بخشد؟ یعنی این که شکل اجتماعی مسلط بر این جامعه را چطور می‌ توان به‌طور مستقیم تجربه کرد و آن را زیست؟ پاسخ این است که در بازار. بنابراین گام بعدی این است که بپرسیم بازار چگونه نهادی است؟

۲) بازار

منظور از بازار چیست؟ بازار هم همچون بسیاری از پدیده های دیگر نظیر پول، کالا، مناسبات کالایی و حتی سرمایه (انواع تجاری و ربایی) از دیرباز وجود داشته است. در جوامع پیشاسرمایه‌ داری، شکل پولی و کالایی مناسبات اقتصادی و اجتماعی، حاشیه ‌ای بر متن اصلی جامعه بود که اساسا بر مناسبات غیرکالایی، غیرمبادله‌ ای و غیرپولی استوار گشته بود. در این جوامع، بازارها سازوکاری محلی، پراکنده و جزیی داشتند. به همین‌ترتیب هم تعیین ارزش کالاها و قیمت ‌گذاری آن ها امری تصادفی بود و نه «قانون ‌مند»، آن ‌گونه که در جامعه ‌ی سرمایه ‌داری (با سرمایه ‌ی صنعتی به‌عنوان کانون آن) مشاهده شده است. آن چه با ورود به عصر سرمایه‌ داری اتفاق می‌ افتد این است که مناسبات کالایی-پولی متن اصلی جامعه را درمی ‌نوردند، به خود فرآیند تولیدِ ارزش‌ های مصرفی (اجناس مفید) چنگ می‌ اندازند و به این‌ترتیب فرایند کار را هم به زیر چیرگی خود درمی ‌آورند و در همین راستا نیروی کار را نیز کالایی می ‌کنند. بنابراین در جامعه‌ ی سرمایه‌ داری جای حاشیه و متن عوض می ‌شود. شکل‌ هایی از فعالیت اقتصادی که پیشتر در حاشیه‌ ی جامعه بودند به مرکز زندگی اقتصادی تبدیل شدند و محتوا و مضمون فعالیت تولید و بازتولید اقتصادی و اجتماعی را به زیر انقیاد و سلطه ‌ی خود درآوردند. به‌ این ترتیب، مناسبات کالایی-پولی از بیرون جامعه، به درون آمده و به فرایندهای کار و تولید مستقیم تسری یافتند. بازارها از حالتی پراکنده و محلی در آمده و حالتی منطقه‌ ای، ملی و سرانجام جهانی یافتند. بررسی کامل پیامدهای چنین دست‌ اندازی و سیطره ‌ایْ از حدود متن کنونی (دست‌ کم نوشتار اول) بیرون است، اگرچه در همین متن هم، تا همین‌جا، به برخی پیامدهای چیرگی شکل پولی بر اقتصاد و مناسبات اجتماعی و انسانی و جز آن اشاره شد و در ادامه نیز باز به این پیامدها خواهیم پرداخت. اما شاید فعلا بتوان به گفتن این اندک اکتفا کرد که به دلیل دگرگونی‌ های به ‌غایت پراهمیتی که سیطره‌   یابی شکل مبادلات مبتنی بر کالا، و پولی شدن تمام مناسبات اقتصادی و غیراقتصادی، با خود به همراه می‌ آورند بررسی این شکل‌ ها در وهله ‌ی نخست اولویت بحث قرار دارند.

بنابراین بازار به شکل اجتماعی غالب بر این جامعه تعلق دارد، یعنی شکل عمومی مبتنی بر مبادله‌ ی کالاها و خدمات تولیدی و غیرتولیدی با پول، که سپهر گردش هم نامیده می ‌شود. بازار نهاد، ساختار، سازوکار و فضایی است که کالاها، خدمات پولی و از راه آن ها، انسان ‌ها به هم وصل می ‌شوند. اصولا هنگامی که از کالا در جهان کنونی سخن می‌ گوییم منظورمان نه مبادله‌ پذیری به‌ نحوی مستقیم و پایاپای، بلکه حرکت کالا به میانجی پول در بازارهای بزرگ یک‌پارچه است. بازارهای بزرگ یک‌پارچه (که در انواع و اقسام سوپرمارکت‌ ها، مراکز بزرگ خرید و حتی فروشگاه های کوچک‌تر خود را تبلور یا جزییت می‌ بخشند) و مبادلات گوناگونی که در چارچوب آن ها انجام می‌ شوند، جایی برای جریان‌ یابی و تحقق مبادلات کالایی‌-اند به‌میانجی پول. بازار در واقع مناسبات اقتصادی و اجتماعی انسان ‌های این جامعه را به هم می‌پیوندد چون جای دیگری برای هم‌پیوستگی وجود ندارد.[10] در این جامعه ما مصرف کنندگان کالاها نمی توانیم که برای خرید لوازم مورد نیازمان مستقیما به انبار یک شرکت مثلا تولیدکننده ی لپ تاپ مراجعه کنیم و آن را از خود شرکت تولیدکننده بخریم. برای خرید لپ-تاپ یا یخچال یا هر چیز دیگری به واسطه ای بین شرکت تولیدکننده و مصرف کننده نیاز هست و آن واسطه که بازار باشد من مشتری و شمای تولیدکننده را به هم می پیوندد. بنابراین بازار یک شکل اجتماعی است که روابط اقتصادی و همانطور که در مثال خرید هدیه دیدیم فعالیت های غیراقتصادی بین آدمیان را هم به واسطه ی شیئی به نام پول میانجیگری می کند و به این معنا همه چیز را به رابطه ای پولی می کاهد. بنیاد این شکل اجتماعی، بنیاد بازار، بر بی تفاوتی یا آن چیزی که عمل تجرید می نامندش، قرار دارد. اما بی تفاوتی نسبت به چه چیز؟ پاسخ این است: بی تفاوتی نسبت به چیستی و سرگذشت کالاها و خدماتی که مبادله می شوند. بی‌تفاوتی به آن چه پس پشت ظاهر کنونی کالا اتفاق افتاده است. توپ فوتبالی که به دست کودکان به بردگی‌رفته‌ی پاکستانی تولید می شود، پیراهنی خوش دوخت و تهیه شده از بهترین کتان «ارگانیک» در کارگاه یک طراح زبردست اسکاندیناویایی، یا پیراهنی که در بنگلادش به دست زنان کارگر فقیر و محصور در بیغوله هایی که کارگاه تولیدی می‌نامندشان تولید شده است؛ همگی در بازار به یکسان ظاهر شده و به ازای مبادله با پول به یکسان به سپهر مصرف راه می یابند. این کالاها بی این که شناسنامه ای داشته باشند یعنی بی این که چیزی از شرایط تهیه ی مواد خام، شرایط فراهم آوردن نیروی کار، شرایط کار و تولید مستقیم، رفتار کارفرما و عوامل آن با کارگران، مزد این کارگران، و نیز آلودگی و هزینه ای که هریک از این فرایندهای کار و تولید برای محیط زیست به همراه داشته ا ند و نظایر آن بدانیم همگی در بازار فروش می روند. بی تفاوتی از این عریان تر جایی سراغ دارید؟ من و شمای مشتری و خریدار برای ارزیابی هویت این کالاها فقط به قیمت شان نگاه می کنیم و برای سنجیدن تفاوت شان نیز باز نگاه مان را به قیمت هایشان می‌دوزیم. در همانندی کیفی این کالاها هیچ تردیدی نیست. هر سه کالایند و هر سه برای رفع نیاز مشتری و مصرف‌کننده آن جا پشت ویترین ها یا در قفسه های فروشگاه ها نوبت خود را انتظار می کشند. چه نوبتی را انتظار می‌کشند؟ آن ها نوبت نقد شدن-شان را انتظار می کشند. منتظر آن هستند که کسی پیدا شود تا میزان ارزش آن ها را که در این مرحله در اتیکت قیمت نصب شده بر پیشانی شان بیان شده است، بپردازد و از وضعیت چشم انتظاری درشان بیاورد. اگر همانند نبودند اگر هم شان (هم-طرازند چون یک جا می نشینند و یک جا نشینی آن ها را هم بازار ممکن می کند) نبودند کنار یکدیگر شانه به شانه ی هم در بازار عرض اندام نمی کردند. همانندی آن ها در قیمت دار شدن شان، در نرخ پولی‌شان نهفته است و ناهمانندی شان در تفاوت مبلغی که باید بابت شان پرداخت شود. همانندی ما آدمیان هم به همین شکل است. پولی در جیب یا حساب بانکی خود داریم. به اتکای این پول به بازار می رویم درست همان طور که دیگر هم نوعان ما چنین می کنند. به این لحاظ با همه ی آن دیگران برابر هستیم و همانندی ما با یکدیگر ثابت شده است. ناهمانندی ما در مقدار «ارزش» یا پولی است که در حساب داریم. در پرداخت قیمت های ناهمانند، نابرابریم اما به این دلیل، در این مرحله از بحث که سطح و لایه ی رویی جامعه ی سرمایه داری و مفاهیم آن را بررسی می کنیم، نمی توان گفت کسی را بر دیگری برتری هست. بازارهای یکپارچه از چنان قدرتی در ابراز بی تفاوتی به تفاوت ها برخوردارند که هر سه کالا را به واسطه ی مبلغ پولی که برایشان در نظر می گیرند همانند می کنند. به این ترتیب وجدان من و شما را هم بابت سرگذشت و شناسنامه ی این کالاها آزار نمی دهند و خواب شب مان را پریشان نمی دارند.

آن چه در این جا برای بحث ما اهمیت دارد این است که بدانیم بازار، محلی است برای عرضه ی کالاهای خویشاوند که همانندی خویش را بر اساس قیمت های چسبانده شده بر پیشانی شان بیان می کنند. از قدرت بازار هم دانستن همین ما را بس که اگر مثلا پیراهنی خریدار بیشتری داشته باشد زودتر از یک پیراهن مشابه به فروش می رود. به علت هجوم متقاضی، ممکن است حتی قیمت فروش آن افزایش یابد و برعکس اگر متقاضی کم باشد دیرتر به فروش می رود و قیمت آن شاید چنان کاهش یابد که برای تولید کننده ضرر به بار بیاورد. ملاحظه می کنیم که بازارها با قدرت های غیرشخصی شان، قدرت و اراده و تصمیمات افراد انسانی را درهم شکسته و تارومارشان می کنند. هیچ قدرتی نمی تواند در برابر این قدرت نامریی که نام شخص یا اشخاص خاصی را بر خود ندارد، ایستادگی کند. این قدرت پشت پهلوانان بسیاری را در دنیای سرمایه داری به خاک رسانده است.

یک نکته ی دیگر که در این میان باید در نظر داشت این است که این جا برخلاف نظر هابرماس موضوع زبان و نقش آن در مناسبات انسانی (چیزی که هابرماس به خاطر «نبود» آن نزد مارکس وی را مورد انتقاد قرار می دهد) اهمیتی را ندارد که او برای خاطر آن داد و قال راه انداخته است. بنابرآنچه که در بالا گفته شد، نیازی نیست که من و فروشنده با هم سخنی بگوییم. چیزی که هر انسان امروزی که به سوپرمارکت ها رفت و آمد دارد می تواند آن را تصدیق کند. در جریان عمل مبادله ی پولی چنین است که من پول را به سمت فروشنده دراز می کنم و پیراهن یا توپ فوتبال را از او می گیرم. این یک پیوند اجتماعی مستقیم بین من و یک انسان دیگر نیست بلکه پیوند اجتماعی بین دو کالا است که به واسطه ی من و فروشنده انجام شده است. حتی اگر زبان هم در این جا مورد استفاده قرار بگیرد (فلان کالا را در کدام قفسه می توانم پیدا کنم؟ قیمت این کالا چقدر است؟) برای میانجی گری این رابطه ی کالایی- پولی است. زبان برخلاف نظر هابرماسی موجودیتی بر فراز این مناسبات شئی واره و یا در کنار آن ها حتی ندارد. بنابراین در این سطح از بحث به موضوع زبان نمی توان پرداخت. به این ترتیب است که قدرت مناسبات کالایی در بازار به شکل یک قدرت ماورایی یک قدرت فراانسانی خود را فراسوی تصمیمات فردی فروشنده ها (و مولدین) نشان می دهد. قدرت بازار و شکل اجتماعی چنان است که حتی زبان را به خدمت اشیاء درمی-آورد.[11] هنگامی که مارکس صاحب کالا را نگهبان آن معرفی می کند که پاهای خود را به کالا قرض داده است، باید روشن باشد که زبان هم در این مرحله از بحث جز در خدمت روابط بین اشیاء نمی تواند باشد.

بنابراین، پول می تواند بی هیچ تبعیضی با هر کالایی مبادله شود. این یک تجرید واقعی و مادی (و نه روش شناختی) در جریان مبادله است. آیا در این حالت شکل اجتماعی به استقلال دست نیافته است؟ یعنی این که شکل اجتماعی مبتنی بر مبادله ی پولی بی هیچ تبعیض و تمایزی، با هر محتوای اجتماعی-اقتصادی-انسانی، رابطه برقرار می کند و هر چیزی را به هیئت خود درمی آورد و مهر خود را بر آن می زند: کالایی قابل خرید و فروش. آیا با توجه به این نمونه ها نمی توان گفت که بازار بر فراز تصمیمات فردی و حتی جمعی انسان های فعال در مناسبات اقتصادی ایستاده است؟ آیا دارای قدرتی ماورایی برای کیفیت کمی بخشیدن به همه چیز اجتماعی نیست؟ مگر نه این که «پاها و زبان» ما را هم حتی به خدمت خود گرفته است. متافیزیک ناب نیست این همه؟ آیا در این حالت حق نداریم که کالاهای متفاوت را تجسد یک ذات کلی انتزاعی ببینیم که این همه کالاهای متفاوت ناهمانند را به یک تماس جادویی، با قیمت‌دار کردن شان همانندی می بخشد؟ مسیحیان از برابری تمام انسان ها به واسطه ی خالق یکتایشان سخن می گویند این جا هم شاید بتوان از خالق یکتایی سخن گفت که از تمام تفاوت های بین کالاها چشم پوشی می کند و به همه ی آن ها قیمتی می دهد که هم ترازشان می گرداند؟

در چارچوب این بازارها کالاها، خدمات، مشاغل و پول ها همگی گردش می کنند و به حرکت واداشته می شوند. اما پرسشی که برای بحث کنونی جالب است این است که آیا آدم ها هم در بازار به گردش درمی آیند و دست به دست می‌شوند؟ یعنی آیا می شود که در بازار آدم هم فروخت؟ امروز همه ی ما احتمالا پاسخ منفی به این پرسش خواهیم داد. اما روزگاری «بازار برده فروشان» هم وجود داشته است. هم امروز نیز البته زن و کودک تن فروش را در بازارهای گوناگون زیرزمینی دست به دست می کنند اما این بازارها همان طور که از نام شان پیداست سیاه و غیرقانونی اند و در این سطح از بحث به نحوی بی واسطه نمی توانیم به آن ها بپردازیم. می بینید که مجبوریم برای خاطر تمرکز روی بحث اصلی، بسیاری از بحث های بسیار مهم را فعلا کنار بگذاریم. زیرا فقط با روشن شدن مفاهیم اصلی است که می توانیم این پدیده های بسیار پیچیده را در مراحل بعدی بحث درک کنیم.

اما در دل این بازار که در بالا سخن از آن رفت یک بازار ویژه برای فروش کالایی به نام نیروی کار هم داریم. بنابراین اینک باید از این بازار سخن بگوییم.

۳) بازار کار                                                                                                                     

در همین آغاز پیش از این که در بحث جلوتر برویم باید به اشاره بگویم که در چنین جامعه ای، که به آن جامعه ی سرمایه داری ناب[12] هم گفته می شود، و در چنین سطحی از بحث، که به آن سطح عالی تجرید هم گفته می شود، ناچار از شناسایی فقط سه طبقه ی اصلی هستیم. در چنین جامعه ای به وجود سه طبقه ی اصلی زیر قائل می توان شد: ۱) طبقه ی سرمایه-دار ۲) طبقه ی زمین دار ۳) طبقه ی کارگر. چرا چنین می کنیم؟ چرا مولدین خرده پای مستقل، خرده بورژوازی یا «طبقه»ی متوسط، و نظایر آن را بحث نمی کنیم؟ علت ایجاد چنین محدودیت ها و مرزکشی هایی بین انواع و اقسام فعالیت های اقتصادی-تولیدی و متعلقات مقولاتی آن ها را باید در قلمرو بحث های روش شناسانه جستجو کرد. منظور این است که در هر مطالعه ی جامعه شناختی (که وضعیت اقتصادی نیز بحثی جامعه شناختی است) در گامِ نخست به مطالعه ی اصلی ترین ساختارها و سازوکارها و پدیده های آن اجتماع می پردازیم و آن ها را در شکل خالص و ناب خود مطالعه کرده و سپس در گام های بعدی به شکل های ناخالص و مرکب می پردازیم. در جامعه ی سرمایه داری مدرن هم که از زهدان جامعه ی فئودالی اروپا و به ویژه انگلیس بیرون آمد، این سه طبقه در هنگام بررسی های اقتصاد سیاسی دان ها که ساختارهای اصلی اجتماع آن دوره ی انگلیس را بررسی می کردند، شاخص و برجسته بودند و نظریه‌پردازی های اصلی این جامعه از جمله نظریات مارکس نیز بر وجود این سه طبقه استوار بوده است. در بحث کنونی نیز بنا به همین روش این سه طبقه را مفروض می-گیریم. در نوشتار کنونی و نوشتار آتی که به بحث از طبقه ی کارگر مشغولیم، نخست از طبقه ی کارگر ناب که بی هیچ شکاف درونی تمام کارهای «مولد» این جامعه را انجام می‌دهد سخن می رود و در مراحل بعدی بحث، در صورت امکان، به طبقات یا اقشاری از اهالی اردوی کار و تولید با هویت های مختلط و مرکب طبقاتی می پردازیم.

بد نیست همین جا به اختصار به تفاوتی در روش مارکسی و روش رایج آکادمیک اشاره ای داشته باشیم. در ادبیات رایج آکادمیک و اغلب وبری و نظایر آن، بر خلاف ادبیات مارکسی، هنگامی که بحث طبقه در میان باشد بیش از هر چیز از دو طبقه، «طبقه ی متوسط» و «طبقه ی کارگر»، سخن به میان می آید. در این ادبیات از طبقه ی بالادست که نه متوسط است و نه کارگر، کمتر حرفی به میان می آید. گویی چیزی به نام طبقه ی بالادست این دو گروه وجود ندارد، یا دست کم از آن ها همچون افراد یا گروه هایی سخن گفته نمی شود که گویا با دو طبقه ی دیگر ارتباطی درونی و تنگاتنگ دارند. اهمیت دو طبقه-ی کارگر و به اصطلاح متوسط ظاهرا از این رو است که بیشترین افراد جوامع کنونی در این دو طبقه جای گرفته اند. گویا رقابتی بین این دو طبقه هست که اعضای طبقه ی نخست باید تلاش کنند تا به گروه دوم بپیوندند و اعضای گروه دوم نیز باید تلاش کنند تا به سطح گروه نخست پایین نیفتند. اگرچه این روزها تاکید بر این است که جامعه ی کنونی «جامعه ی طبقه متوسطی» است و اثری از طبقه ی کارگر به جا نمانده است، چرا که «همه» در جوامع پیشرفته، نیازهای اولیه ی خود را برآورده می کنند و نظایر آن. البته در این میان باید افزود که اگر چه در ادبیات ژورنالیستی و دانشگاهی، از طبقه یا طبقات فرادست سخنی گفته نمی شود، در عوض از «زیرطبقه» نیز گاه و بیگاه حرف زده می شود. منظور از زیرطبقه عموما کسانی هستند که به دوزخ جامعه ی کنونی تبعید شده اند. کسانی که به هر دلیل شخصی یا غیرشخصی نمی توانند سرپا بایستند یعنی آماده ی فرا خوانده شدن به خدمت زیر پرچم مقدس کار مزدی نیستند و در ضمن شبکه ی ایمنی اجتماعی دیگری هم برای حمایت مالی و معنوی ندارند. زیرطبقه آن موقعیتی است که تمام هویت شخص را می زداید. زیرطبقه فضایی بیرون از جامعه ی مستقر است، از آن رو که در این فضا، نام افراد از لیست متقاضیان کار، یعنی از مهم ترین سپهر تعلق اجتماعی که همان داشتن کار است، پاک می شود. معمولا در ادبیات ژونالیستی و دانشگاهی باختر زیرطبقه به افرادی اطلاق می شود که از جامعه ی متعارف بیرون شده اند و توقعات آن را پاسخگو نیستند. خدماتی هم اگر دریافت کنند در چارچوب «حق و تکلیف» شهروندی نمی گنجد. موضوع طبقات مختلف بازار کار و سرنوشت آن ها نیز چیزی است که دیرتر به آن می‌پردازیم. همین اندک نشان می دهد که چارچوب بحث ما در آغاز کار به وجود دو طبقه ی کارگر و متوسط قائل نیست بلکه با همان بحث سه طبقه ی اصلی و به ویژه دو طبقه ی سرمایه دار و کارگر مشغول است. اما در ادامه به بررسی شکاف های درونی طبقه ی کارگر هم می رسیم.

بازار کار همان محل تولید نیست. اگرچه می توان به جستجوی کار زنگ در ورودی کارگاه ها، کارخانه ها، موسسات و بنگاه های صنعتی را به صدا درآورد و شخصا تقاضای استخدام کرد. بازار کار آن سپهری است که عهده دار کالایی کردن و یا به فعلیت درآوردن کالای بالقوه موجود در تن انسان های اهل اردوی کار در این جامعه است. بنا به تقسیم‌بندی طبقاتی سه-گانه ای که در بالا انجام دادیم، تمام انسان های اردوی کار از بدو تولد برای کار کردن به دنیا می آیند. چرا؟ چون تمام سرمایه (پول و هر آن چیزی که با این پول و به واسطه ی سازوکار خرید و فروش پولی در دست آنها جمع شده است از جمله وسایل تولید) و تمام زمین ها و منابع طبیعی از پیش در انحصار دو طبقه ی اصلی دیگر است و آن ها برای کسب و کارشان به نیروی کار موجود در تن اهالی طبقه ی کارگر نیاز دارند که خود از داشتن پول و زمین محروم اند. اما از همین ابتدا باید روشن کرد که تمام اهالی اردوی کار و فرزندان این طبقه نمی توانند و نخواهند توانست نیروی کار خود را به اهالی دو اردوی دیگر بفروشند. یعنی با این که تمام اهالی اردوی کار به طور بالقوه کارگرند به طور بالفعل چنین نیستند. علت ها بسیارند و به تدریج در طول بحث به آن ها می پردازیم. یکی از علت ها می تواند ناتوانی های جسمانی و جز آن باشد. یک دلیل مهم تر هم این است که به-اندازه ی تعداد صاحبان نیروی کار، کار نیست و بسیاری مسائل دیگر. بنابراین فعلا به همین اندک اکتفا می کنیم که بازار کار آن نهاد یا سازوکاری است که فعلیت یابی این بالقوگی را به عهده دارد.

در این جامعه شخص برای اثبات فایده مندی اجتماعی خود باید وارد بازار کار بشود و به هر آن کجایی که گمان می‌کند به رشته ی تحصیلی و حرفه ی او مرتبط است تقاضای کار بفرستد. منظور ما از هر آن کجا، موسسات و بنگاه های تولیدی خصوصی است و نه مراکز دولتی و نظایر آن. زیرا که در وهله ی نخست باید بحث را به سرشت ناب سرمایه دارانه ی این جامعه محدود کنیم و در وهله های بعدی است که موضوع دولت، سیاست گذاری ها و تاثیرات آن روی جامعه ی سرمایه داری و از جمله کارکنان آن طرح می شود.

در جامعه ای که بر طبق نقشه و محاسبات پیشینی، جمعی، دمکراتیک و آگاهانه (که قطعا جامعه ای غیرسرمایه داری خواهد بود) سازمان یافته باشد، می دانیم که برای انجام وظایف گوناگون چه تعداد همکار نیاز داریم، یا این که افراد می توانند از هنگام دوره ی تحصیل و کارآموزی به محل های کار و تولید وصل شوند و از همان ابتدا بخشی از یک مقوله ی فعالیت جمعی بزرگتر به شمار آیند و نظایر آن.[13] در چنین جامعه ای افراد به شکلی که در این جامعه می‌بینیم وارد سپهر گردش و بازار کار نمی شوند و نیروی کارشان کالایی نمی شود. افراد به طور پیشینی در ثروت اجتماعی سهیم اند، به طور پیشینی از مواهب اجتماعی بهره مند می شو ند و عضویت آن ها در جامعه به طور پیشینی تثبیت شده و قطعی است. به بیانی آن ها به-طور پیشینی امکان مشارکت داوطلبانه در کار و تولید و مسائل جانبی آن را دارند. به این معنا بهره مندی شان از ثروت اجتماعی که در جامعه ی کنونی شکل مجرد یعنی شکل پولی دارد، پسینی نیست. یعنی به وقتی موکول نمی شود که «صلاحیت» عضویت خود در جامعه را از راه استخدام در واحدهای تولیدی خصوصی ثابت کنند. این صلاحیت فقط دست یافتن به ثروت مجرد این جامعه، پول، نیست که به واسطه ی آن می توان به صاحب خانه، صاحب باغ، صاحب قایق تفریحی و نظایر آن تبدیل شد بلکه دست یافتن به شخصیت، هویت و حس تعلق اجتماعی نیز هست. چرا می گویم هویت و یا شخصیت؟ چون مهمترین تعلق جامعه ی کنونی را تعلق به بازار کار می سازد. در کشورهای پیشرفته و «از پیشرفت بازداشته شده» فرهنگ و اخلاق کارمزدی جایگاهی برجسته یافته است. در این جوامع کارمزدی فقط منبعی برای تامین معاش نیست بلکه منبعی برای تضمین شخصیت و کسب هویت نیز هست. در نخستین لحظات مواجه ه با یکدیگر در کوچه و خیابان، کسی از کسی حال و احوال نمی پرسد بلکه می پرسد چه می کنی؟ منظور از این چه می کنی، این نیست که روزگارت در این زمانه ی عسرت چون است، بلکه قصد استنطاق طرف مقابل است برای آن که بدانیم «چه کار می کند» مشغول چه فعالیتی است؟ اما منظورهر فعالیتی هم نیست. اگر اهل شعر و ادبیات یا موسیقی و نقاشی باشی و برای خاطر دل خودت به این کارها مشغول باشی خوب است اما باید هر چه زودتر روشن کنی که پول در می آوری یا نه؟ در ضمن بد نیست که به هم صحبت-ات بگویی که به کدام قسمت از بازار کار تعلق داری. منظور از این پرسش، روشن شدن میزان تعلق تو به بازار کار است و ادای سهم تو به این بهشت خاکی. بازار کار، مهم ترین سپهر فعالیت و پراتیک روزمره است که سهم هر انسانی در فعالیت همگانی و جمعی یا کار اجتماعی مشترک را که برای گرداندن چرخ های جامعه اهمیت حیاتی دارد، تعیین می کند.

حضور نداشتن در بازار کار آن هم در سنین جوانی یا کمی بالاتر و حتی تا مرز هفتاد سالگی (به دلیل موهای سفید یا جوگندمی طلای خاکستری می نامندشان) به نوعی سوء استفاده از صندوق عمومی (صندوق بیکاری یا کمک هزینه های دولتی) محسوب می شود و به جز آن رک و راست نشانه ی بی دست و پایی و بی اهمیت بودن وجود شخص و تمام توانایی-های او است. چون اگر این توانایی ها واقعا موضوعیت داشتند باید حتما به کار یک کارفرما می آمدند. حالا که کارفرمایی را به آن ها نیاز نبوده یا شخص خود به قدر کافی زیرک و چالاک نبوده و نتوانسته است برای خود سروصدا و آگهی کند، پس این توانمندی ها حتما منسوخ اند و شاید هم هرگز توانمندی نبوده اند. برای نمونه مدتی بود که «دانشگاهی ها» هم با مشکل نرخ بالای بیکاری مواجه بودند چیزی که به تناوب اتفاق می افتد. «جامعه»ی جریان غالب (یعنی جامعه ی زیر هژمونی لیبرال-ها و نولیبرال ها) بر این نظر بود که نمی شود این همه هزینه و خرجی را که جامعه برای آموزش عالی کرده است دور ریخت یا به آن ها امکان تحصیل و آموزش مجدد داد. خیر باید این افراد بفهمند که نمی توانند سخت گیر باشند باید بفهمند که کار، فارغ از شکل و محتوا و مزدش، کار است. هر آن جایی که جامعه نیازمند خدمات تست باید اعلام آمادگی و حضور بکنی. شاید این نیاز پارو کردن برف باشد یا رفتگری در خیابان یا جمع کردن برگ در پارک محله. به هر حال بابت مدتی که کمک هزینه ی دولتی دریافت می کنی باید نشان بدهی که خدمتی و کاری انجام می دهی و برای مدرک دانشگاهی ات هم نباید اعتبار بیش از اندازه قائل باشی؛ که آنچه اهمیت دارد داشتن کاری است که بتوانی به واسطه ی آن سرت را بالا بگیری و نان شب و اجاره ی سرپناهت را با درآمد آن بپردازی. این بازگشت به عصر خوش مرکانتلیسم و لیبرالیسم کلاسیک[14] و نکوهش تنبلی و کاهلی فقیران و بیکاران، بیش از آن که یک رویکرد انضباط دهنده ی دوران سرمایه داری کارگاهی و کارخانه ای باشد، فرار از مواجه ه با تاثیرات به عقب راندن دولت رفاه و مقررات زدایی از بازارها است. این شعار کار فارغ از مضمون و سرشت ا ش کار است و هر کسی باید شغلی بیابد و به آن طریق هزینه های خود را بپردازد حکایت از نوعی بی تفاوتی جدی به مضمون و شکل کار می‌کند که بحث مهمی است. به این بی تفاوتی فراگیر در قسمت های بعدی این نوشتار پرداخته خواهد شد.

ملاقات در بازار کار

بازار کار همان جایی است که بنا به تعریف اقتصاد سیاسی، دو آدم عاقل و بالغ، با اختیار خود و به میل خود با هم ملاقات می کنند تا کالاهای خود را با هم مبادله کنند. کسی که «کار» می فرماید یعنی کاری دارد و برای انجام آن به افرادی نیازمند است که آماده ی انجام کار با شرایط مورد نظر کارفرما باشند، با کیسه ی پول خود حاضر می شود و فرد متقاضی هم نیروی کار خود را وسط می گذارد. او سپس به میل خود و داوطلبانه زیر ورقه ای را امضا می گذارد و به این شکل برای همیشه یا برای مدتی معین به استخدام صاحب کار درمی آید و به کارگر تبدیل می شود. کارگر در این حالت متعهد شده است که نیروی کار جسمانی و فکری خود را در اختیار کارفرما یا نماینده ی او بگذارد تا آنها نیروی کار او را متحقق کنند. بین نیروی کار و اعمال آن نیرو تفاوت هست. کارگر نیروی کار خود و قابلیت هایی را که در آن نهفته است به بازار می آورد و تحقق آن قابلیت-ها و به کارگیری آنها را به کارفرما و مدیران او وامی گذارد تا ببینند او را بر چه وظایفی می توانند بگمارند و چه تکالیفی می-توانند از او بخواهند. این حقی است که کارگر خود به میانجی بازار کار و سازوکار مبادله ی کالایی و پولی به کارفرما و نمایندگانش می دهد. طرف مقابل نیز خود را متعهد می کند که این واگذاری را جبران کند. اما واگذاری حق اعمال نیروی کار یا متحقق کردن آن، که در فعالیت و پراتیک اقتصادی روزانه متجلی می شود، چگونه جبران می شود؟ آیا فرد شاغل خوار و بار هر روزه ی مورد نیازش را از بازار کار می گیرد و با آن به خانه اش می رود و مصرف شان می کند؟ آیا بازار کار و محل کار به فرد شاغل جای زندگی و سرپناه می دهد همچون مثلا ارباب های فئودال که خدمتکاران خانگی شان را در طبقات پایینی یا بالایی محل زندگی خود اسکان می‌دادند و با آن ها یک جا می زیستند و در قبال کار و فعالیت و پراتیک روزانه ی آنها خوراک و پوشاک و مسکن شان را تامین می کردند؟ می دانیم که چنین نیست. در جامعه ی سرمایه داری نابی که بحث اش می رود، کارفرما به کارگر خود مکان خواب و رخت و لباس نمی دهد. اگر فیلم «ذیبا» (biutiful)[15] را دیده باشید حتما به مورد مهاجران و کارگران غیرقانونی اشاره خواهید کرد که در زیرزمین ها روی هم تلنبار شده اند و جایی جز همان کارگاه برای خواب و شستشوی خود و پختن خوراک ندارند. من نیز ناچارم به چارچوب کنونی بحث اشاره کنم که اجازه نمی دهد به مباحثی بپردازم که جز مناسبات خالص سرمایه دارانه عوامل دیگری چون دولت، قانون گذاری، مهاجرت قانونی و غیرقنونی و تقسیم انسان ها به قانونی و غیرقانونی را هم پیش می کشد.

پس جبران زحمت کارگر چگونه انجام می شود؟ به این ترتیب که کارفرما و نمایندگانش خود را متعهد به پرداخت مبلغی پول می کنند. یعنی وقتی نیروی کاری را که در اختیار گرفته اند به کار تبدیل کردند بابت تمام این فرایند معمولا در پایان ماه پولی به کارگر پرداخت می کنند. به این ترتیب فردی که به جستجوی کار به بازار آمده بود در پایان فرایند وقتی حق اعمال نیروی کارش و تبدیل آن به کار را به فردی واگذار کرد که برای یافتن یک کارکن به بازار آمده بود، به کارگر مزدبگیر تبدیل می شود که به زودی باید راهی محل کار و تولید بشود. اینک می توان به بحث چیستی کارگر مزدبگیر پرداخت.

۴) چیستی کارگر مزدبگیر

کارگر مزدبگیر (در این مرحله از بحث از بند جنسیت، نژاد، دین، زبان، ملیت، گریش جنسی و نظایر آن و به بیانی، ز بند هر چه تعلق، آزاد است) کسی است که نیروی کارش از پیش در بازار کار به کالا تبدیل شده است. یعنی این که نیروی کار او همچون هر کالای دیگری قابل خرید و فروش است. دلیل این کالایی شدن را هم در حدی که این چارچوب روش شناختی اجازه می داد توضیح دادیم و البته دیرتر بیشتر به آن می پردازیم. فرد متعلق به اردوی کار به نحوی پیشینی در ثروت اجتماعی سهم ندارد باید سهم خود را بجوید و بیابد. سهم خود را نیز به طور پسینی پس از استخدام توسط یک صاحب کار و روانه شدن به محل تولید و انجام کار به مدت مقرر شده در قرارداد، به دست می آورد. می توان در این جا پرسید که مگر نه این که در جوامع پیشرفته ی سرمایه داری، برای سال های متمادی چنین بود که دولت به هر آن کس که توانایی یا شانس یافتن کار مزدی نداشت، پولی می داد که شخص به یمن آن می توانست هزینه های کالایی زندگی خود را بپردازد و به ورطه ی بینوایی و گدایی و فلاکت نیفتد؟ پاسخ این است که بله چنین بود و هنوز هم با سخت گیری های فراوان و فرود تازیانه   های اخلاقی بر جسم و جان افراد، جریمه کردن های پولی و بیگاری کشیدن از گرده ی آن ها که جامعه شناسان «زیرطبقه» یا «حاشیه ای شده ها» یا «برچسب خورده ها» می نامندشان، امکان دست یابی به کمک هزینه های دولتی وجود دارد. به هر حال این خدمات که پیشتر دست و دلبازانه تر و بی‌چشم‌داشت بود و امروزه سختگیرانه و حقارت بار شده است، به کالازدایی نیروی کار کمک می کرد و از گستره ی آنچه که لشکر احتیاط (ارتش ذخیره ی صنعتی) یا بیکاران می نامند، می کاست و قدرت شرکت ها و موسسات تولیدی را برای تهدید اردوی کار و دولت کاهش می داد. اما بنا به ملاحظات روش شناختی که در بالا به آن ها اشاره شد، این قبیل موارد و بحث ها به سرشت ناب سرمایه دارنه ی این جامعه مربوط نیست و بحثی هایی تاریخی است که باید در مراحل بعدی بحث پی گرفته شوند.

پیشتر گفتیم که شکل مبادله ی پولی همان شکل اجتماعی غالب بر این جامعه است که مناسبات تولیدی و غیرتولیدی ما را به میانجی خرید و فروش سازمان می دهد و آن را با این عبارت دوگانه می توان بیان کرد: m-c/c-m. یعنی این که به عنوان شهروند جهان مبادلات پولی، یا پولی دارید و آن را همچون وسیله ی پرداخت به قصد کسب اجناس (کالاها) و خدمات موجود در بازار استفاده می کنید و یا این که کالایی دارید و آن را به قصد کسب پول در بازار می فروشید و سپس با آن پول کالاهای مورد نیازتان را خریداری می کنید. در ضمن گفتیم که بیشتر افرادی که می‌شناسیم پولی در جیب یا حساب بانکی خود دارند که با آن می توانند وسایل مصرفی خود را بخرند اما بیشتر این افراد کالایی مادی جدا از همان چیزهایی که مصرف می کنند، برای فروش ندارند که با نقد کردن ارزش پولی آن در بازار به پول دست یافته و با ان وسایل مصرفی خود را بخرند. پرسشی که در این جا پیش می آید این است که پس این دسته آدم ها که کالایی برای فروش ندارند چگونه به پول رسیده اند؟ از توضیحاتی که در قسمت بالا داده شد روشن است که آن ها باید تنها کالای در دسترس شان را بفروشند و تنها از آن طریق است که به پول رسیده اند. نام این تنها کالای در دسترس اکثریت عظیم انسان ها نیروی کار است. بنابراین اگر بخواهیم با فرمول های اقتصادی وضعیت کالایی-پولی این دسته آدم ها را توضیح دهیم باید بگوییم که این ها بنا به عبارت بالا m-c/c-m فعلا تا وقتی که فقط نیروی کارشان را به بازار کار آورده اند بیان سویه ی راست عبارت بالایند: c-m. یعنی دارنده ی کالایند و می توانند کالای خود را در جایی به نام بازار بفروشند و در قبال فروش کالای خود پول به دست بیاورند و سپس سویه ی راست عبارت بالایی یعنی m-c را متحقق کنند. با پولی که به دست می آورند کالاهای دیگری می خرند که آن ها را مصرف می کنند و برای ادامه ی این مصرف و تداوم این خرید به تداوم فروش اولیه نیاز دارند. از این جا هم روشن است که شکل اجتماعی غالب بر این جامعه، شکل خرید و فروش یا مبادله ی کالایی-پولی شکل اصلی بازتولید این جامعه و مناسبات اصلی آن هم هست.

در بازار کار به وقت ملاقات فرد جویای کار و فرد فرماینده ی کار بنا به عبارت بالا کارفرما سویه ی m-c و فرد صاحب کالای نیروی کار سویه ی c-m است. یکی پول دارد و می خواهد کالای نیروی کار را بخرد و دیگری کالایی به نام نیروی کار دارد و می خواهد آن ا بفروشد تا پس از آن با دریافت پول به سویه ی m-c تبدیل بشود. یعنی با پولی که به ازای فروش نیروی کارش دریافت کرده کالاهای دیگری را از بازار کالاهای مصرفی بخرد و استفاده کند. می بینیم که شباهت هایی در این مناسبات وجود دارد که صحبت از برابری انسان ها در این جامعه را معنا می بخشد. اگر کارفرما در ابتدای ماجرا صاحب پول است و دنبال کالایی برای خرید می گردد، آن طرف ماجرا که برای فروش کالای خود آمده بود هم پس از آن که به کارگر مزدبگیر تبدیل شد به سویه ی m-c دست می یابد و دارنده ی ارزش یعنی دارنده ی پول کسب شده از قبل کارمزدی می-شود. برای همین است که شکل اجتماعی غالب بر این جامعه را شکل ارزش می نامند. در حالی که فرماینده ی کار ارزش نیروی کار جوینده ی کار را در جیب خود دارد جوینده ی کار در جستجوی آن است که آن ارزش را در محل کار و تولید متحقق کرده و به دست بیاورد. همین که جوینده ی کار به کارگر مزدبگیر تبدیل شد یعنی کاری را که کارفرما از او می خواهد انجام داد ارزش از جیب کارفرما به جیب کارگر منتقل می شود.

کارگر پولی دارد که به واسطه ی آن ارباب خویش است و می تواند به سهم خود به بازار برود و کالاهایی که می خواهد خریداری کند. همین راز رضایت از خویش، حس آزادی و اختیار بر سرنوشت و زندگی در این سوی ماجرا است. اما اگر کارگر مزدبگیر از بابت تحقق ارزش نیروی کار خویش خرسند است و حس می کند که به این وسیله سکان دار زندگی و سرنوشت خویش گشته است، در این صورت صاحب کار باید دو چندان از خویش و سرنوشت راضی باشد چرا که نه تنها سکان دار سرنوشت و زندگی خویش است بلکه سرنوشت چندین انسان دیگر را هم به عهده دارد و باید در نگاه خود و دیگران و به ویژه کارگرانش آدم بسیار مهمی باشد. زیرا بدون شرکت، بنگاه یا موسسه ی تولیدی او زندگی آن کارکنان زیرورو می شود و سرچشمه ی رضایت و آزادی و اختیار بر زندگی و سرنوشت نزد آن ها از دست می‌رود. یک تفاوت مهم دیگر هم بین کارگر و کارفرما یا کار و سرمایه وجود دارد و آن نیز این که کارگر غالبا امکان خرید در بازار کار ندارد و نمی تواند نیروی کار خریداری کند. فقط سرمایه است که می تواند کالایی به نام نیروی کار بخرد. این نیز نکته ای است که معمولا به راحتی از کنار آن می-گذریم. چون ظاهرا خرید و فروشی است همچون همه‌ی خرید و فروش های دیگر. اما در هر حال همیشه امکان آن هست که صاحب کار یا صاحب شرکت یا کارگاه تولیدی ورشکست شود و همه ی حس هایی هم در که بالا برشمردیم همراه با این واقعه نابود گردند. در این جا باز یادمان می آید که هیچیک از دو نفر معامله ی خرید نیروی کار به طور قطعی بر سرنوشت و زندگی و فعالیت خود چیرگی ندارند. همیشه امکان ورشکستگی صاحبان کار و تولید وجود دارد. یعنی با این که به بیان نولیبرال ها کسانی که وارد کسب و کار اقتصادی می شوند افرادی اهل قمار و مخاطره یا داو گذاشتن هستی خود و دیگران هستند با این حال معلوم نیست که این شوالیه های عصر سرمایه به خاطر خطرهایی که می کنند پاداش بگیرند. از همین رو هم پروتستانیسم و ناایمنی همیشگی مومنان نسبت به رافت و لطف الهی و ناقطعی بودن رستگاری گروندگان به این آیین برازنده ی اخلاق کسب و کار سرمایه دارانه بوده است.

پس بازار کار هم یک شکل و یک میانجی اجتماعی است که روابط اقتصادی بین آدمیان را به واسطه ی خرید و فروش پولی ممکن می کند. در این جامعه، روابط اقتصادی میان آدمیان با قانون یا توافقات دمکراتیک سازمان نیافته است یعنی تصمیم-گیری جمعی بر سر آن ها صورت نگرفته است. اما به زور و جبر سیاسی و یا حقه و کلک دینی و مذهبی نیز برپا نشده است. شکل اجتماعی جوامع فئودالی بر اساس زور و جبر سیاسی و قدرت دستگاه های ایدئولوژیک کلیسا بنا شده بود. چنان می نمود که مشیت الهی بر این استوار بوده است که گروهی رعیت باشند و گروهی هم ارباب. اگر چه رعایا چند روز در هفته برای ارباب کار می کردند اما آنها هم در عوض از دهقانان حمایت می‌کردند و جامعه ی محلی را سازمان می دادند و هنگام جنگ ها دروازه های قلعه هایشان را می گشودند تا روستاییان به داخل بیایند و نظایر آن یا به وقت قحطی از انبارهای خود به دهقانان گاهی غله می دادند. اما در جامعه ی کنونی چنین نیست. کسی که در جامعه ی کنونی متولد می شود با شرایط دیگری روبرو است. دارندگان قدرت سیاسی و ایدئولوژیک، قدرت اقتصادی گذشته را ندارند و خود برای امکانات اقتصادی معمولا به دارندگان قدرت اقتصادی یعنی دارندگان پول نیاز دارند. در باره ی اهمیت خصلت پولی اقتصاد سرمایه داری همین بس که ارباب های فئودال نمی‌توانستند زمین و املاک خود را بفروشند و به جای دیگری مهاجرت کنند اما ارباب های اقتصادی امروزین یا اصولا تمام قدرت اقتصادی شان را به شکل پول حاضر و اماده دارند و یا اگر هم بخش بزرگی از سرمایه و قدرت اقتصادی شان در شکل وسایل غیر قابل انتقال است، باز امکان آن را دارند که در صورت تمایل دارایی خود را نقد کنند یعنی موسسات و بنگاه های اقتصادی خود را بفروشند، و به جای دیگری بروند. یا در شاخه ی دیگری از اقتصاد به فعالیت بپردازند. به ویرانی کشانده شدن بسیاری از شهرهای بزرگ پیش تر صنعتی که به علت تغییر تمرکز فعالیت های اقتصادی و «فرار سرمایه» به روز سیاه افتاده اند، نمونه ی کوچکی از قدرت اقتصاد کالایی- پولی است. همان طور هم کارگری که به استخدام این صاحبان کار درآمده است چون جبران کار و زحمت اش را در شکل پولی در جیب خود حس می کند و چون از قید و بندهای فیزیکی و اجتماعی دوران های پیشین رها گشته است آزادی بیشتری نسبت به رعیت سده های میانه حس می کند. دقیقا به دلیل شکل اجتماعی غالب بر جامعه ی کنونی به سادگی می تواند «ارباب اقتصادی» خود را عوض کند. اگر بابت مزد و شرایط کاری و یا هر چیز دیگری ناراضی است به سراغ کارفرمای دیگری برود. رعیت روستاهای فئودالی نمی-توانست یا به زحمت می توانست محل زادگاه خود را ترک کند. در حالی که کارگر امروزی می تواند قاره ها را در جستجوی کار درنوردد سطح مهارت خود را افزایش بدهد شغل های متعددی بیابد و آنها را پی در پی عوض کند و نظایر آن.

به بحث پیشین خود بازگردیم. گفتیم که صاحب کار یا کارفرما در جستجوی نیروی کار کالایی شده یا کارکن به بازار کار می-آید. او کاری دارد و برای انجام آن نیازمند کارگراست. اما آیا صاحب پول که کارفرمایش می نامیم فقط به نیروی کار کالایی شده نیاز دارد تا «کار بفرماید» یا برای انجام کار به کالاهای دیگری هم نیاز دارد؟ این موضوعی است که در زیر به اختصار به آن می پردازیم و باقی مطلب را که حول محل کار و تولید و چگونگی انجام کار است به بعد موکول می کنیم.

۵) شکل اجتماعی مبتنی بر خرید و فرروش و صاحبان شرایط کار و تولید

پاسخ پرسشی که چند خط بالاتر طرح شد این است که کارفرما، که البته سرمایه دار صنعتی نیز نامیده می شود؛ علاوه بر کالای نیروی کار، به کالاهای دیگری هم نیاز دارد که عبارتند از ساختمان یا زمین، وسایل تولید، مواد خام و همه چیز دیگری که برای راه اندازی یک کسب و کار سرمایه دارانه ی مبتنی بر کارمزدی، شکل خاص کار در سرمایه داری، لازم است. پس کارفرما یا سرمایه دار صنعتی با پولی که دارد دو گونه کالا می خرد: نیروی کار (lp) و وسایل تولید (mp) که بنا‌به آن ها عبارت زیر را به دست می آوریم: m-c(lp-mp). اما صاحب کار نمی تواند وسایل تولید را از همان بازار کار بخرد. بازار وسایل تولید، بازار مواد خام، و بازار مستغلات و زمین نیز از هم جدایند. یک تفاوت بسیار مهم و تعیین کننده بین وسایل تولید و مواد خام (که زیر یک نام وسایل تولید می خوانیم شان) از یک سو و نیروی کار از سوی دیگر وجود دارد آن هم این که، وسایل تولید و مواد خام به شکل کالا و برای هدف مصرف کالایی تولید می‌شوند؛ در حالی که انسان و زمین (یا در معنایی وسیع تر طبیعت) به شکل کالایی ایجاد و تولید نشده اند. این نکته ی مهمی است که برای بحث های آتی برای بحث طبقه و طبیعت بسیار مهم است و البته این، نکته ای است که صاحبان پول تلاش می کنند تا فراموشش کنند. پس دو کالای نیروی کار و وسایل تولید در دو بازار مختلف خریداری می شوند. حالا صاحب پول صاحب دو کالای مهم اما جدا از هم شده است: نیروی کار و وسایل تولید. خرید آن ها از بازارهای مختلف و گردآوردن شان در دست او گام نخست در غلبه بر جدایی این دو فاکتور تولید است. گام بعدی این است که کارکرد آن ها را با هم ترکیب کند. این ترکیب در کجا و چگونه انجام می شود؟ در محل تولید چیزی که دیرتر به آن می رسیم. محل تولید جایی است که این دو عامل این دو کالا با هم ترکیب می شوند در هم می آمیزند و از خلال این ترکیب کالای نویی ('c) تولید می شودکه سپس باید به فروش برسد و پول بیشتری به کیسه ی سرمایه دار سرازیر کند ('m). بنابراین عبارت قبلی حالا صورت جدیدی می یابد که صورت فعالیت یا دورپیمایی سرمایه ‌ی صنعتی را بیان می دارد: 'm-c (lp , mp)-c'-m.

تنها در محل تولید است که بر جدایی دو کالا یا دو مولفه ی فعالیت اقتصادی یادشده در بالا غلبه می شود. بنابراین شرایط کار و تولید آفریده ی «خلاقیت» اقتصادی سرمایه دار یا کارفرما است که با غلبه بر جدایی بین این دو مولفه، چنین شرایطی را ایجاد می کند. این جا دیگر با یک فعالیت صرفا اقتصادی نظیر همه ی فعالیت های اقتصادی مبتنی بر خرید و فروش کالا به میانجی پول روبرو نیستیم. این جا در این مرحله با یک دگردیسی بزرگ در تاریخ بشر روبرو هستیم. در این مرحله، نیروی کار انسانی در قالب یک طبقه ی عام و فراگیر به شکل پولی خرید و فروش می شود. نه تنها این، که منابع طبیعی هم به کمک سازوکارهای پولی به تملک شخصی و خصوصی افراد و موسسات تولیدی درمی آیند. آن مهمترین دگرگونی که صورت گرفته است عبارت است از سازمان دادن فرایند تولید و بازتولید جامعه به میانجی پول، یعنی سازمان دادن اصلی ترین فرایندهای لازم برای زنده ماندن انسان ها و ادامه ی حیات آنها به میانجی پول.

همین جا لازم می دانم به معضلی که در خوانش تولیدمحور، از جمله خوانش خسروی، وجود دارد، اشاره کنم. خوانش تولیدمحور، خوانشی از اقتصاد سیاسی سرمایه است که به شکل اجتماعی چیره بر جامعه ی سرمایه داری، و میانجی‌گری شکل در مناسبات اقتصادی-تولیدی-انسانی آن، بی اهمیت است یا اهمیت لازم را به آن نمی دهد. انتقاد من به این خوانش این است که وقتی بدون بحث از شکل اجتماعی حاکم بر این جامعه، که بر اساس خرید و فروش پولی و مبادله ی کالاها با پول بنا شده است، به نحوی بی واسطه وارد سپهر تولید و کار شده و از جدایی دارندگان نیروی کار از شرایط کار یا لوازم تولید، به عنوان وضعیت اصلی جامعه ی سرمایه داری سخن می گوییم، به نظر نمی آید که درک بسنده ای از سرمایه داری را پیش گذاشته باشیم. برای نمونه خسروی[16] بدون بحث از شکل اجتماعی چیره بر جامعه ی سرمایه داری، بی مقدمه در باره ی «شرایط معینی از زندگی اجتماعی انسان» می نویسد که در آن: «دارندگان نیروی کار، از شرایط کار یا لوازم تولید جدا شده ا ند، شرایط تولید در اختیار انحصاری فرد یا نهادهایی قرار گرفته اند که هدفشان از به کار انداختن آن ها بدون توجه به رقیبانشان و حتی در جدال و مبارزه با آن ها، افزایش سود خودشان است، دارندگان نیروی کار، برای ادامه ی حیات، راه و چاره ی دیگری جز واگذاری این نیرو در اندازه های زمانی معین و دریافت مابه ازایی که نامش مزد است، ندارند…».[17] هنگامی که بدون بحث پیرامون شکل اجتماعی غالب بر جامعه ی سرمایه داری، خصوصیات این جامعه را فهرست وار، نظیر آنچه خسروی در بالا برشمرده، پشت هم ردیف کنیم، به دو مشکل برمی خوریم: اول این که بحث های پرمایه ی مارکس را از درون مایه ی دیالکتیکی شان تهی کرده، و آن همه سرزندگی، و جنبش مایه و مصالح را که نزد او به چشم می خورد خفه می-کنیم؛ تو گویی از قفسه های گوناگونی سخن می رود که ارتباطی با هم ندارند و فقط کنار هم قرار گرفته اند. دوم چنین به نظر می آید که گویا اساس ثروت جامعه ی سرمایه داری بر ارزش های مصرفی است. توجه کنید که خسروی در جملات بالا می گوید که وسایل تولید در این جامعه در دست یک طبقه ی خاص (گیرم به زور و خلع مالکیت) گرد آمده است. اما گردآوری محض وسایل تولید که جز ارزش های مصرفی، به خودی خود، چیز دیگری نیستند؛ از صاحبان انحصاری آن ها سرمایه دار نمی-سازد. ارباب های فئودال هم وسیله ی تولید را که زمین باشد، در انحصار خود داشتند و رعایا ناچار بودند برای زنده ماندن روی زمین های آن ها کار کنند. اما آیا این تمرکز ثروت مادی، و ارزش مصرفی ای به نام زمین در دست ارباب ها، از آن ها سرمایه دار می ساخت؟ می دانیم که پاسخ منفی است. چیست که یک صاحب شرایط تولید را ارباب فئودال می کند، و دیگری را سرمایه دار؟ آنچه این تفاوت را ایجاد می کند، پولی شدن مناسبات تولیدی و گسترش شکل مبادله ی کالایی-پولی به قلب زندگی اجتماعی یعنی فرایند کار و تولید است. تفاوت از خود این شکل سرچشمه می گیرد. اصلا معنا و دلالت محتوایی سرمایه، از همان ایام گذشته به مقداری پول ارجاع می داده است که صاحب آن، سرمایه دار تجاری یا سرمایه دار رباخوار، با آن «کار» می کرده، و این فعالیت اقتصادی و پولی به افزایش پول آغازین می انجامیده است: ' m-c -m یا 'm-m .

در جامعه ی سرمایه داری، برخلاف آن چه که خسروی نوشته است، طبقه ی دیگر، یعنی طبقه ی کارگر، نیروی کارش را به طبقه ی سرمایه دار «واگذار» نمی کند، بلکه نیروی کارش را به طبقه ی سرمایه دار می فروشد. مارکس همواره از فروش نیروی کار اعضای طبقه ی کارگر به اعضای طبقه ی سرمایه دار نوشته است و نه از واگذاری آن. سرمایه دار خریدار نیروی کار است و کارگر فروشنده ی آن. کارگر برخلاف آن چه خسروی می نویسد نیروی کارش را به سرمایه دار صنعتی واگذار نمی کند؛ بلکه وقتی نیروی کارش را به او فروخت، اعمال و تحقق این نیرو، خود به خود به دلیل قراردادی که بین آن دو نوشته شده است، به سرمایه دار واگذار می شود. یعنی کارش را به طبقه ی سرمایه دار صنعتی واگذار می کند. این تفکیک بین نیروی کار از یک-سو، و کار از سوی دیگر، همان طور که خود خسروی هم می داند، از اهمیتی بنیادین برای بحث حول جامعه ی سرمایه داری و به ویژه بحث های هستی شناسانه در مورد طبقه ی کارگر برخوردار است.

خسروی برای این که بحث شکل اجتماعی چیره بر جامعه ی سرمایه داری یعنی شکل ارزش، را دور بزند، برای این که موضوعیت نداشتن آن برای بحث کار مجرد را ثابت کند، ناچار است کاری کند که هیچ کلمه ای حاکی از خرید و فروش و مبادله ی پولی به میان نیاید. با کمی دقت می بینیم که او در بحث بالا هیچ ردپایی از مبادله و پول باقی نگذاشته است. خسروی می خواهد به هر قیمتی که شده، رابطه ی مبادله را از بیان فهرست وار مشخصات شیوه ی تولید سرمایه داری، حذف کند. برای همین هم نمی نویسد که دارندگان نیروی کار، دارایی خود را با مزد مبادله می کنند، بلکه به قیمت یک تحریف بزرگ در معنا، می نویسد که دارندگان نیروی کار، آن را به «فرد و یا نهادی که صاحب وسایل تولید است واگذار می کنند». در حالی که می دانیم چنین نیست. دارندگان نیروی کار کالای خود را به سرمایه دار می فروشند و بر سر نرخ آن اگر زورشان برسد چانه هم می زنند. آن چه واگذار می کنند، چگونگی استفاده از این نیرو و تبدیل آن به کار مولد ارزش یا کار مجرد، در هیئت کار مشخص، است. همین هم تفاوت بین این جامعه و جوامع پیشاسرمایه داری است. نویسنده حتی مزد را که یک شکل پولی، یک میانجی مناسبات تولیدی و اجتماعی است، به چیزی بی اهمیت، یعنی «دریافت مابه ازایی که نامش مزد است» فرومی کاهد. به همین دلیل هم سرشت نامستقیم مناسبات تولیدی و اقتصادی و اجتماعی که در وهله ی نخست ناشی از همین میانجیگری شکل ها است، کم رنگ می شود و نویسنده ناچار است که دیرتر این ویژگی را در یک بند جداگانه، به شرحی که می آید، به فهرست خود بیفزاید: «برقراری رابطه ی انسان با محصول کار خویش و محصول کار دیگران، نه از طریق رابطه ی مستقیم با آن انسان ها، بلکه رابطه ی انسان با دیگران از طریق محصول کار صورت می گیرد». معلوم نیست چطور کارگر مولد ارزش، به ناگهان صاحب محصول کار خویش می شود، آن هم وقتی که کمی بالاتر نوشته شده بود که او در قبال دریافت ما به ازایی به نام مزد، نیروی کار خود را به صاحب وسایل تولید «واگذار» کرده است. وقتی من نیروی کارم را به شما واگذار کنم، آیا بنا به قانون و عرف، دیرتر می توانم ادعایی روی «محصول کارم» داشته باشم؟ بنا به قاعده، من و شما هنگامی می‌توانیم ادعایی روی محصول کار خودمان داشته باشیم که آن را بدون مشارکت دیگران تولید کرده باشیم، اما وقتی دیگری وسیله ی تولید را در اختیار من و شما گذارده است، چگونه می توانیم ادعا کنیم چیزی که تولید شده «محصول کار من» است؟ یا شاید رابطه ی سرمایه دارانه ای که بحث ا ش می رود چیزی نیست مگر دزدی؟ پس پرودون در این مورد برحق بود؟ در این صورت به نظریه نیازمان نیست، با دزدی به نحوه ی دیگری باید درافتاد و کلنجار رفت.

سود هم باز به همین ترتیب در تعریف دلخواه خسروی، اثر و نشانی از پول بر خود ندارد. معلوم نیست سود سرمایه‌داران که خسروی حتی از بردن نامشان پرهیز می کند، چه شکلی به خود می گیرد. خسروی آنان را فرد یا نهادها می نامد، در حالی که سرمایه (ی صنعتی) اصولا شکلی از حرکت و دگردیسی مبادله ی پولی است که سپهر کار و تولید را به زیر سیطره و منطق خود گرفته است، و سرمایه داران نیز شخصیت یابی این مقوله اند، یا مارکس به نادرست چنین گفته است؟. بنا به بازاندیشی خسروی در نظریه‌ی ارزش، نباید پیش از بحث کار مجرد، هیچ نامی از شکل اجتماعی ارزش، از شکل سرمایه، و از مبادله ی پولی که بنیاد سرمایه داری بر آن بنا شده است، به میان آید. اما واقعیت این است که سود جز در شکل پولی معنا ندارد همان طور که مزد جز در شکل پولی معنا ندارد. دقیقا به دلیل نبود بحث های پیشینی مربوط به شکل ارزش یا شکل مبادله ی پولی است که نمی دانیم کارگر (که خسروی به درستی دارنده ی نیروی کار می نامدش) چگونه و کجا با سرمایه دار ملاقات می کند؟ ایا کارگر به در کارگاه یا بنگاه صنعتی سرمایه دار رفته است و از صاحب شرایط تولید خواسته است که برای او کاری دست و پا کند؟ آیا در این جا شاهد یک رابطه ی وابستگی مستقیم کارگر به صاحب کارش هستیم؟ اگر نه، پس کارگر کجا کارفرمایش را ملاقات کرده است؟ آن «مزد»ی که خسروی از آن سخن می گوید آیا خوارو بار و مواد خوراکی و پوشاک و نظایر آن است یا این که شکل دیگری دارد؟ اگر آری، چه شکلی؟ نکته ی دیگر این که، چنان چه سرمایه فقط وسایل تولید بود که در دست گروهی از افراد جامعه گرد آوری شده، و این افراد با تمرکز وسایل تولید در دست های خود، می توانستند دیگران را به زیر یوغ خود کشیده، و از گرده ی آن ها کار اضافی بیرون بکشند، در این صورت مفهوم سرمایه چیزی نبود مگر تمرکز ارزش های مصرفی خاص، تمرکز ثروت مشخص و «کمیاب»، در دست عده ای ثروتمند. در حالی که ثروت در این جامعه، شکل مجرد پول – پول بیشتر (m-'m) را دارد؛ و آن بی کرانی بد و دست نایافتنی است که سیاره ی ما را به سیاره ای در حال سقوط تبدیل کرده است. واقعیت این است که سرمایه پیش از هر چیز شکل اجتماعی چیره بر تولید و بازتولید جامعه ی سرمایه داری است و تمرکز وسایل تولید هم باید در چارچوب این شکل اجتماعی که به شکل ارزش مشهور است بحث شود.

بنا به بحث بالا، اینک که مفهوم سرمایه ی صنعتی به عنوان نقطه ی کانونی حرکت و فعالیت تولیدی در جامعه ی سرمایه-داری، تاحدودی بحث شد، در آستانه ی ورود به «محل کار و تولید» قرار داریم. اما پیش از ورود به این عرصه باید ببینیم که منظور از کارگر «واقعی» که از ابتدای بحث در این نوشتار به آن مشغولیم چیست؟ کارگر جامعه ی سرمایه داری کیست؟ اینک وقت آن رسیده است که ببینیم اصولا کارگر در زبان اقتصاد سیاسی چگونه تبیین و تعریف می شود. ببینیم در این زبان به چه کسی کارگر می گوییم. کارگر بنا به تعریف اقتصاد سیاسی (جامعه ی سرمایه‌داری ناب) دارای ویژگی دوگانه ای است که در زیر به آن اشاره می کنم.

۶) کارگر و ویژگی دوگانه اش

کارگر به فردی گفته می شود که:

) نیروی کارش را در اختیار خود دارد. این شخص (که جنسیت، گرایش جنسی و سکسوال، نژاد، رنگ، دین، زبان، میزان مهارت، تحصیلات و ملیت آن در این سطح از بحث اهمیتی ندارد) می تواند نیروی کار خود را که عبارت است از قدرت ها و قابلیت های جسمانی و ذهنی و معنوی اش، به فرد یا افرادی که خواهان استفاده از نیروهای او هستند، بفروشد و در قبال واگذاری این توانایی ها پولی دریافت کند که به آن مزد کار می گویند غلطی مصطلح و فریب دهنده.[18] در همین جا باید بین سه چیز: ۱) موجودیت فیزیکی فرد یا به اصطلاح تن او، ۲) نیروی کار نهفته در این تن، و ۳) اعمال این نیرو تفاوت قائل شد. در جامعه ی سرمایه داری، تن شخص به فروش گذاشته نمی شود یعنی بنا به قاعده ی استقلال و یکپارچگی وجود و شخصیت فرد، تملک او بر تن خویش، آزادی خرید و فروش کالاها (از جمله کالای نیروی کار) و برابری حقوقی در مبادله ی کالاها (که شامل تن نمی شود)، نمی توانید تن تان را به نحوی موقتی یا دائمی به دیگری بفروشید و بابت آن «مزد» دریافت کنید.[19] اگر که چنین کنید بیرون از حدود و مقررات رایج و اصول یاد شده در بالا عمل کرده اید و دیگر نمی توان شما را کارگر در معنای اقتصاد سیاسی نامید. همان طور که اگر کسی با یک کیسه پول ساختمانی بخرد، یا اجاره کند و تعدادی را برای مثلا «تولید» هرویین یا بسته بندی آن و چیزهایی از این دست به فعالیت وادارد و پول آغازینش از قبل این فعالیت هزار برابر شود، برای انجام و سازماندهی این فرایند و فعالیت های انجام شده در آن سرمایه دار صنعتی محسوب نمی شود و کارکنان او نیز کارگر مزدبگیر به شمار نمی آیند. این قبیل فعالیت ها به سپهر تولید و بازتولید مادی و اقتصادی جامعه مربوط نمی شوند و به همین جهت هم دولت ها این فعالیت ها را در زمره ی کسب و کار غیرقانونی می گذارند. این بخش ها هیچیک ربطی به تولید سرمایه دارانه ندارند و فعالیت های اقتصادی انجام شده در آن ها را نمی توان فعالیت تولیدی نامید. از خسروی که همواره مارکسیسم ستیزه جو و ماتریالیسم پراتیکی را خط راهنمای نظر و عمل معرفی می کند، به‌دور است که تا این اندازه با وضعیت موجود مماشات کند و به‌استقبال شئی‌وارگی‌های هر‌چه گسترده تر در جامعه و مناسبات انسانی رفته، زبان و قدرت نشانه‌گذاری را که چنین پراهمیت می داند، به‌خدمت بازتاب و تحکیم و تثبیت وضعیت کنونی درآورد، و به‌عبارتی برای آن-ها توجیهات «نظری» بیابد. خسروی باید بهتر بداند که همه چیز را نمی توان با منطق سرمایه توضیح داد. اگر چنین کنیم به معنای آن خواهد بود که رویکردی ساده انگارانه و فونکسونالیستی به امور پیچیده و چندوجهی اجتماعی داشته ایم که با منطق سرمایه به معنای تنگ آن توضیح دادنی نیستند.
به جز این با دقت در این عبارت m-c(lp,mp)-c'-'m مشاهده می کنیم که در سازمان سرمایه دارانه ی یک فعالیت اقتصادی یا یک بنگاه اقتصادی، صاحب پول و وسایل تولید با نیروی کار روبرو می شود و او را به استخدام خود درمی آورد تا از راه ترکیب این عوامل کالایی، کالای جدیدی که محتوی ارزش بیشتری است، تولید کند و آن کالا را به ارزشی بالاتر از ارزش پولی آغازین در بازار بفروشد. اما خسروی بنا به چه استدلالی می تواند بگوید که: «کار فاحشه ی مزدبگیری که به عنوان کارگر جنسی در یک فاحشه خانه که به مثابه ی بنگاهی سرمایه دارانه سازمان یافته، کار می کند، ارزش می آفریند»؟ آیا عبارت پولی- کالایی-تولیدی بالا را می توان به این رابطه هم تعمیم داد؟ کدام کالای جدید محتوی ارزش بیشتر تولید می شود؟ کدام وسایل تولید و کدام رابطه ی طبقاتی؟ آیا فرد یا افرادی که زن تن فروش (یا نوع مردانه ی آن) را استخدام می کنند، سرمایه-دارند؟ رویکرد نقادانه و ستیزه گری مارکسیستی ایجاب می‌کند که در پس شکل ظاهری شباهت ها یعنی خرید و فروش و مبادله ی همه چیز با پول، به پس پشت ظاهر نگریسته و بنیادهای متفاوت پدیده ها را دریابیم. به همین دلیل هم در کانتکست مثال مشخص طرح شده، نمی توان تن‌فروشی را «کار مولد ارزش» و فرد تن‌فروش را «کارگر جنسی» نامید. زیرا که بین کالایی به نام تن و کالایی به نام نیروی کار تفاوت هست. این تمایزگذاری گرچه بر دقت علمی نظریه‌ی مارکس تکیه می‌کند، صرفاً یک موشکافی نظری نیست، بلکه دقیقاً شالوده‌ای برای نقد گسترش تهاجمی سازوکارهای همانندساز سرمایه‌داری و شکل مبادله ی پولی به حوزه‌ی زیست بشری و کرامت انسانی فراهم می‌سازد. بدین‌طریق که ما در برابر گرایش به ادغام و یک‌دست‌سازی مناسبات اجتماعی بر مبنای شکل اجتماعی غالب (خرید و فروش تن به جای نیروی کار)، می‌کوشیم با تمایزگذاری میان نیروی کار و تن (ظرف و حامل نیروی کار)، دقیقاً سویه های خطرناک چنین تهاجمی را آشکار سازیم تا بدین‌ترتیب بتوانیم در ساحت نظری در مقابل گرایش ایدئولوگ‌های نظم موجود به بدیهی‌نمایی روندها و مصداق‌های این ادغام‌سازی، بر نابدیهی‌بودن و غیرمتعارف و غیرانسانی‌بودن چنین روند‌هایی تأکید بگذاریم و امکانات ایستادگی در برابر عادی‌شدنِ این پیشروی‌ها را گسترش دهیم. این رویه از جهاتی بی‌شباهت به نقد بنیادی مارکس بر اقتصادسیاسی‌دانان کلاسیک نیست، و تأکید درست مارکس براینکه خطر رویکرد آن‌ها در «طبیعی‌نمایی» (و بدین‌ترتیب بدیهی‌نمایی و ازلی‌انگاری) مقوله ها و مناسبات اقتصاد سرمایه‌داری است. بنابراین، روشن است که تأکید بر نحوه‌ی نامیدن پدیده‌ی تن‌فروشی، تقابلی کلبی‌مسلکانه در حوزه‌ی نام‌گذاری نیست، بلکه می‌کوشد به جان‌مایه‌ی نقد اقتصاد سیاسی در نحوه‌ی کاربست اجتماعی مفاهیم   وفادار بماند و از خوراک رسانی زبان غیرانتقادی رسانه های جریان غالب پیشگیری کند یا دست کم هژمونی آن ها را به چالش بگیرد. از این منظر، جای شگفتی است که خسروی که در انتقادات پردامنه‌اش به «دیالکتیک دستگاهمند» نظریه‌پردازانی را که از دید ایشان در این نحله می‌گنجند به زایل‌سازی سویه‌ی نقد در کار مارکس (به‌بهای برجسته‌سازی وجه علمی نظریه‌ی مارکس) متهم می‌کند، خود به‌آسانی در این مثال مشخصْ کاربست واقعی نظریه‌ی علمی به‌مثابه‌ی شالوده‌ی نقد درون‌ماندگار را نادیده می‌گیرد[20]؛ بدین‌معنا که با «اثبات» کارگر بودن فرد «تن‌فروش» (بر مبنای نظریه‌ی ارزش مارکس)، عملاً و ناخواسته به نام مارکس بر روند تهاجمی ادغام‌‌کننده‌ی سرمایه‌ مهر بدیهی‌بودن می‌زند، و البته با این توضیح جانبی که شناخت مساله‌ای عینی را نباید با داوری‌های اخلاقی درآمیخت. درحالی‌که (فارغ از جایگاه ارزش‌گذاری‌های اخلاقی سوژه‌ی نقاد در نقد علمی)، در این مثال مشخص، مساله اساساً بر سر ضرورت دقت مفهومی است؛ یعنی همان چیزی که سهل‌انگاری در مورد آن موجب می‌شود تا دفاع پراتیک از «کارگران جنسی»، جدا از اتکا بر دلالت‌های عام مفهوم کارگر، صرفاً بر سو‌گیری اخلاقی استوار باشد. روشن است که دفاع از حقوق انسانی تن‌فروشان و کمک به سازمان‌دهی مبارزات‌شان، نیازمند آن نیست که نخست آنان را در صف کارگران متعارف جای بدهیم؛ کاری که لیبرال‌های حامی دوگانه‌ی سرمایه‌داری و «حقوق‌بشر» انگیزه های روشنی برای آن دارند و توانایی‌های به‌مراتب بیشتری هم.

در ادامه ی بحث کارگر و ویژگی های دوگانه اش باید گفت که تن ظرفی است که نیروی کار شما را حمل می کند یا به بیانی تن شما یعنی تمامیت وجودی شما، حامل نیروی کار نهفته در خویش است. چون نیروی کار شما پا ندارد که خود مستقلا راه بیفتد و با عرضه ی خود به فروش خویش اقدام کند، شما در قالب تنانه ای که دارید (زن یا مرد، سفید یا سیاه و نظایر آن) به سان صاحب آن کالا که در تن شما محبوس است، حمل و نقل و جابجایی ا ش را انجام می دهید و آن را به بازار کار می برید و به فروش می رسانیدش. سطح بعدی بحث در این زمینه، اعمال قدرت ها یا نیروهای درونی این تن است که شما با فروش نیروی کارتان آن را به شخص خریدار واگذار می کنید. واداشتن حامل و صاحب نیروهای جسمانی، ذهنی، هنری، و دیگر توانایی های انسانی به انجام فعالیت «خلق و ایجاد کالاهایی برای برآوردن نیازهایی که از شکم یا ذهن سرچشمه می-گیرند» است که از کارگر بالقوه (صاحب کالای نیروی کار) کارگر می سازد. مهم است بدانیم که این تبدیل در حیطه ی اختیارات کارگر نیست و به قلمرو بازار کار یا سپهر گردش تعلق ندارد بلکه در محل تولید و کار انجام می شود.

) در مفهوم کارگر این کیفیت نیز لحاظ شده ست که شخص، صاحب آن اندازه پول نیست که بتواند وسایل تولیدی، مواد خام و تجهیزات لازم دیگر را همچون کالا خریداری کرده و آن ها را در یک مکان گرد هم آورد و نیروی کار انسان های برابر با خویش را نیز چون کالا بخرد (و این توانایی خرید نیروی کار بین «برابرها» به معنای نابرابری است) و به کار با و روی این وسایل و مصالح وادارد و در ادامه چیزی تولید کند که بتواند در بازار به مشتری های احتمالی این محصول که آن نیز کالا است، بفروشد (تولید کالا با کالا). فرمول چنین فعالیتی که به معنای دقیق کلمه سرمایه دارانه است همان طور که پیشتر دیدیم به این ترتیب بیان می شود: m-c (lp, mp)-p-c'-'m
بنابراین، کالا چیزی است که بدون طرح و نقشه ی اجتماعی، به طور خصوصی و با اعمال نیروی کار کالایی شده و به قصد فروش در بازار و تحقق پسینی ارزش جزیی مجرد نهفته در کالا (جهش مهلک کالا)، تولید می شود. همان طور که فرمول بالا به خوبی نشان می دهد خرید و فروش و به عبارتی تولید برای مبادله با پول اساس مناسبات اجتماعی این جامعه است. هر دو طرف فرمول بالا با پول محصور شده است. اما این پول همان پولی نیست که شما به تکنسین پرداختید. این جا پول به دلیل تبدیل و دگردیسی هایی که بیان کردیم، نقش سرمایه ی صنعتی را بازی می کند. سرمایه به قلب مناسبات اجتماعی که کار و تولید اجتماعی کلان و تصمیم گیری بر سر سازمان دهی آن ها است رسوخ کرده و آن ها را به تبعیت از خود واداشته است.

جمع‌بندی:

در این نوشتار از تعریف های ساده ی کار در زبان روزمره آغاز کردم و در نهایت به میانجی بحث شکل اجتماعی چیره بر این جامعه، به مفهوم نسبتا پیچیده و توپر کارمزدی، یعنی کار سرمایه دارانه، رسیدم. برای پیرایش دستگاه مفهومی خویش و گسست با فرمالیسم، خود را ناچار دیدم تا کاربست مفهوم مارکسی «کار مولد ارزش» بر موضوع تن فروشی را بحث کنم. در همین راستا شکل اجتماعی چیره بر جامعه ی سرمایه داری را در سطح زندگی اجتماعی بحث کردم، شکلی که به هر گوشه و کنار سیاره و به هر شکل از رابطه ی انسانی تسری پیدا کرده است. هشدار دادم که ظاهر گول می زند و هر رابطه ی خرید و فروشی را نمی توان بر اساس منطق کار و تولید سرمایه دارانه توضیح داد. رابطه ی خرید و فروش اساس جامعه -ی کنونی است. روابط تولیدی بین مردم هم از راه خرید و فروش، ولی نه خرید و فروش مستقیم اجناس و محصولات، بلکه مبادله ی نامستقیم کالاها به میانجی پول برقرار می شود. اما همان طور که در بالا به اشاره گفتیم هر خرید و فروشی یک عمل تولید سرمایه دارانه را پیش فرض یا پیامد خود ندارد و در نتیجه به معنای اخص کلمه، سرمایه دارانه به شمار نمی آید اگرچه به میانجی پول انجام شود.

بار دیگری که درباره ی طبقه ی کارگر بنویسم، به بحث کار مجرد می پردازم و آن را بر اساس شکل ارزش، شکل اجتماعی چیره بر این جامعه توضیح می دهم.

اول ماه مه ۲۰۱۷

* * *

پانویس ها:

[1] نگاه کنید به مطلب زیر:

      فروغ اسدپور: تاملی بر پدیده‌ی تن‌فروشی

[2] در این رابطه برای بحث‌های مفیدی حول مراحل توسعه و فرگشت سرمایه‌داری یا دوران نگاه کنید به کتابی از رابرت آلبریتون با نام: «رویکردی ژاپنی به مراحل توسعه‌ی سرمایه‌دارانه»، که ترجمه‌ی فصل نخست آن در تارنمای کارگاه دیالکتیک منتشر شده است.

[3] نگاه کنید به: کمال خسروی: «بازاندیشی نظریه‌ی ارزش-بخش نخست»؛ تارنمای نقد اقتصاد سیاسی.

[4] همان‌جا.

[5] نگاه کنید به:‌ کمال خسروی: «مارکسیسم‌ها و نقد»؛ تارنمای نقد اقتصاد سیاسی.

[6] نگاه کنید به:‌ روی باسکار: «دیالکتیک، ماتریالیسم نظریه‌ی شناخت»؛ برگردان: مانیا بهروزی، کارگاه دیالکتیک.

[7] نگاه کنید به مطالبی که در شرح مقدماتی رئالیسم انتقادی و رابطه‌ی آن با مارکسیسم نوشته‌ام.

[8] برای نمونه نگاه کنید به دو مقاله‌ی زیر:

      فروغ اسدپور: «نظام بسته و جامعه‌ی سرمایه‌داری ناب»

      فروغ اسدپور: «سرمایه‌داری ناب یا ماتریکس»

[9] نگاه کنید به کمال خسروی: «بازاندیشی نظریه‌ی ارزش-بخش نخست»

[10] برای بحث بیشتر حول این مقوله نگاه کنید به:

کریستوفر آرتور (۱۳۹۲)، دیالکتیک جدید و سرمایه، ترجمه فروغ اسدپور، تهران: نشر پژواک.

[11] رابرت آلبریتون (۱۳۹۴)، دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی، برگردان: فروغ اسدپور، تهران: نشر پژواک.

[12] همان‌جا.

[13] برای بحث پیرامون بدیل های گوناگونی که برای سرمایه داری می توان متصور شد نگاه کنید به:

      تونی اسمیت (۱۳۹۱): «جهانی سازی – چهار الگو و یک رویکرد انتقادی»، برگردان: فروغ اسدپور، تهران: نشر پژواک، .

      پیتر هیودیس (۱۳۹۳)، «درک مارکس از بدیل سرمایه‌داری»، برگردان: حسن مرتضوی و فریدا آفاری، تهران: نشر روزبهان.

[14] نگاه کنید به «رویکردی ژاپنی به مراحل توسعه‌ی سرمایه‌دارانه» (اثر رابرت آلبریتون). ترجمه‌ی بخش نخست این‌کتاب (با برگردان مانیا بهروزی) در تارنمای کارگاه دیالکتیک قابل دسترسی است.

[15] خلاصه‌ای از داستان این فیلم را می‌توانید در اینجا بخوانید. (نام فیلم در عنوان انگلیسی آن تعمدا با غلط املایی نگاشته شده است: biutiful به‌جای beautiful)

[16] نگاه کنید به مقاله‌ی «بازاندیشی نظریه‌ی ارزش – بخش اول» نوشته‌ی کمال خسروی.

[17] نگاه کنید به فصل پنجم کتاب زیر: کریس آرتور (۱۳۹۲)، «دیالکتیک جدید و سرمایه»؛ برگردان: فروغ اسدپور، نشر پژواک.

[18] نگاه کنید به مقدمه‌ی متن زیر:

فروغ اسدپور: «سرمایه‌داری و قومیت»، نشر آلترناتیو، ۱۳۹۱.

[19] دلیل این تقسیم بندی سه گانه و ایجاد تمایز هستی شناسانه بین این سه سطح، بحث هایی است که درباره ی تن-فروشی داشتم و واکنش های برخی از منتقدان به نظرات من.   

[20] .به نظر می‌رسد خسروی (در مقاله‌ی یادشده) با نادیده‌گرفتن کارکردهای شکل‌اجتماعی غالب در نظام سرمایه‌داری به نفع دیدگاهی تولیدمحور (و در تقابلی تهاجمی علیه «پول‌گرایان»)، عملاً کاربستی غیرمارکسی از نظریه‌ی ارزش مارکس به‌دست می‌دهد. در عین‌حال، وی در متونی که در «نقد دیالکتیک دستگاه‌مند» نگاشته است، بارها از نحله‌‌ی آلمانی «خوانش جدید مارکس» با ستایش یاد کرده است. درحالی‌که اندیشمندان اصلی نحله‌ی فوق از قضا در برجسته‌سازی شکل اجتماعی غالب و دلالت‌های بنیادین شکل‌پولی و اهمیت این شکل در نظریه‌ی مارکس نقش موثری دارند. باید دید که خود وی در کتابی که بناست مقالاتی در نقد «دیالکتیک دستگاه‌مند» را با ترجمه‌ی مقالاتی از نحله‌ی آلمانی فوق کنار هم بیاورد، چه خوانشی از آرای این نحله‌ی دومی دارد و ابهام ذکرشده را چگونه روشن می‌سازد.

منبع:کارگاه دیالکتیک


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست