یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

جمجمه ها


بهمن پارسا


• آسمان اینجا همیشه نقره یی است. رفتار و حرکات مردمی که اینجا در کار زندگی روزه مرّه اند یاد آورقطعات معروف Debussy است با عنوان les Images که توسط نوازنده یی ناشی و تازه کار نواخته شود. بخصوص آنجا که مردم در حرکات خود نوعی از شتاب را به نمایش می گذارند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۶ دی ۱٣۹۶ -  ۶ ژانويه ۲۰۱٨


 آسمان اینجا همیشه نقره یی است. رفتار و حرکات مردمی که اینجا در کار زندگی روزه مرّه اند یاد آورقطعات معروف Debussy است با عنوان les Images که توسط نوازنده یی ناشی و تازه کار نواخته شود. بخصوص آنجا که مردم در حرکات خود نوعی از شتاب را به نمایش می گذارند بخش سوم "تصاویر" از کتاب اول به گوش ذهن میرسد. من در این ازدحام کاملا غریبه هستم. نه کسی را میشناسم و نه کسی مرا. تلاش میکنم به هر شیوه هست با این مردم در آمیزم و رابطه بر قرار کنم، هنوز موفّقیتی ندارم. نمیدانم چه مدّت هست که من اینجایم و یا اصلا چطور به اینجا آمده ام یا اینکه چرا ابه اینجا آمده ام، نه نمیدانم. به هنگام گذر در خیابان ها و پیاده رو ها و در برخورد با آدمها هیچ حرکت و یا نشانه یی از این وجود ندارد که کسی خواسته باشد بامن حتّی نگاهی رد و بدل کند، یا میل به قراری تماس نشان دهد. امروز تصمیم دارم برای اوّلین به کتابفروشی واقع در بولوار اصلی شهر مراجعه نمایم. کتابفروشی مفصّل و بزرگی نیست ولی گویا این تنها کتابفروشی ِ اینجاست. وقتی به مقابل کتابفروشی میرسم ،مردی میان سال بیرون در ِورودی ایستاده .پیراهنی سفید با نقشهایی از بنفش کمرنگ که گویا گلهای "ارکیده" باشند به تن دارد. سمت چپ پایین پیراهن از کمر شلوار بیرون زده و اریب وار جلو و پشت را پوشش داده. طرف راست به تمامی داخل شلورش قرار دارد. دکمه های پیراهن دوتایی بسته و مابقی باز است. آستین راست پیراهن تا مچ دست را پوشانیده و دکمه اش بسته است. آستین دست چپ در کمال شلختگی تا حدود آرنج بالا رفته. شلوارِ مرد مشکی است و از زور کثیفی براق به نظر میرسد. موهای ژولیده ، چشم های بی فروغ و لبها و چانه یی وارفته ،مرد را نا دلپذیر تر از آنچه هست می نماید. با ولعی خاص دارد سیگار دود میکند. میروم که با عبور از کنارش به کتابفروشی داخل شوم، ولی وی بلافاصله رو در رو و سینه به سینه ی من ایستاده و بی مقدّمه میگوید:
ما چیزی نداریم که شما بتوانید بخرید!
مستقیم در چشمان بی فروغ و گنگ اش نگاه میکنم و پس از لحظاتی تردید میگویم:
آیا شما مسئول این کتابفروشی هستید؟! پاسخ میدهد آری. ومن ادامه میدهم:
مهم نیست، مهم نیست، آیا میتوانم داخل شده و به کتابهای موجود در قفسه ها نگاهی بیاندازم؟
مرد خشک و قاطع میگوید "خیر" و قدمی به پیش بر میدارد تا مرا عقب رانده باشد ، ومن مقاومتی به خرج نمیدهم . یکبار با دقّت و به نحوی که اورا متوّجه نحوه ی نگاه کردنم کرده باشم بر اندازش میکنم. قصدم ابراز شگفتی و تا حدودی تحقیر است، ولی مرد بهیچ وجه عکس العملی حاکی از دریافت قصد من نشان نمی دهد و مرا به تمامی نادیده میگیرد. با خود میاندیشم بکجا باید بروم، و یا اینکه چه باید بکنم، شاید بهتر باشد از این محلّه به محلّه یی دیگر بروم. ولی وقتی به اطرافم نگاه میکنم در میابم سراسر این مکان را انواع فروشگاه های بزرگ و کوچک انباشته است و مملوّ است از مردم . احتمالا این جا بخش اصلی و مرکزی شهر است و خوب است سعی کنم درهمین جا با مردم تماس بر قرار کنم.   در چهار راهی منتظر میشوم تا با استفاده از علایم راهنمایی عبور و مرور ِ پیاده ها به سمت دیگر بولوار بروم. علامت عبور پیاده ها با رنگ نقره یی روشن است و این یعنی که میتوانم به سمت دیگر بروم، وارد مسیر خط کشی عابر پیاده میشوم و ناگهان همه ی مردمی که در دو طرف چهار راه ایستاده و منتظر عبور هستند یکصدا فریاد بر می آورند : هی ابله کجا با این عجله! و پیش از آنکه من بتوانم موقعیت را درک کنم و یا عکس العملی نشان بدهم ،تمامی این مردم به سرعت باد عرض خیابان را طی میکنند و من در یک لحظه خویش در میان تقاطع تنها در میابم، و اتومبیل ها بی اعتنا به حضور من در میان گذرگاه، با سرعتی معمولی به حرکت خود ادامه میدهند. اینک نوبت من است تا قصدم را که عبور به سمت دیگر است عملی کنم. حالا که همه نسبت به من بی اعتنا هستند دلیلی ندارد من رعایت قواعد اینها را بنمایم. بی خیال علایم و خط کشی ها و مقررات -هرچه میخواهد باشد- باقیمانده ی مسیر را تا سمت دیگر خیابان میروم. اینطور بنظرم میرسد که من در سمت شمالیِ بولوار هستم. خیال میکنم روی به مشرق حرکت میکنم . جالب است ، من تنها کسی هستم که در این جهت راه میرود ، خیل پر شمار مرد و زن درست در جهت عکس در حال حرکت هستند! یک مغازه ی کفّاشی نظرم را جلب میکند. مغازه یی با ویترینی بزرگ و باشکوه مملّو از کفاشهای مختلف و شیک. در میان ویترین زنی که پیراهنی سیاه به تن دارد با پاهایی برهنه و وسیله یی مخصوص گرد گیری مشغول تمیز کردن کفشها ست. پیراهنش تا زیر زانویش را پوشانیده ولی بهنگام دولا و راست شدن خط سینه هایش از یقه ی پیراهن که به شکل حرف V است جلب توّجه میکند. زننده نیست ولی به چشم میاید. گاهی موهایش را که مزاحم دیدش میشوند با همان وسیله ی گرد گیری پس میزند و کارش را ادامه میدهد. ناگهان صورتش را به سمت خیابان بر میگرداند ومن که در مقابل ویترین ایستاده ام با وی رو در رو قرار میگیرم. مستقیم در چشمانش که زیر نورِ نور افکنهای ویترین به کهربایی میکشد نگاه میکنم و سعی میکنم لبخندی بزنم که یعنی عرض ادب، امّا وی اعتنایی نمیکند و بکارش ادامه میدهد. تصمیم میگیرم به داخل مغازه بروم . قصد خرید ندارم، میخواهم با این زن حرف بزنم ، در باره ِ چه چیز؟ نمیدانم . شاید کنجکاوی بهترین دلیل باشد. میروم به طرف در ورودی که یک لنگه ی شیشه ی بزرگی است. دستگیره را میگیرم و در را بطرف بیرون میکشم، نه حرکتی نمیکند، اینبار در را به طرف داخل مغازه فشار میدهم ، هیچ حرکتی نمیکند! هاج و واج بالا و پایین و چپ و راست را نگاه میکنم و بعد با مشتی نیم بسته بند های چهار انگشتم، غیر از انگشت شصت را، به در شیشه یی میزنم. قدری طول میکشد که زن ، فروشنده یا کارمند یا مالک، که داخل فروشگاه است بیاید پشت در و با چشمانی بی فروغ و نگاهی بی تفاوت که ابدا در من نمینگرد نگاهی بکند و با حالتی گُنگ و نا مفهموم حرکاتی به نمایش بگذارد که من سر در نیاورم.   من در مقابل این وضعیت با صدایی نسبتا بلند گفتم:   مغازه تعطیله؟ . زن شانه بالا انداخت. آری بود ویا نه ،نفهمیدم! دوباره و قدری بلند تر گفتم، مغازه تعطیله؟ زن به آرامی بطرف در شیشه یی آمد در مغازه را به قدری که سرش از آن بیرون بیاید باز کرد وهمینکه لبهایش را به سخن گشود ردیف دنداهایش را دیدم که با مفتولی بسیار ظریف و نقره یی رنگ به هم متصل شده بودند . هم ردیف دندانهای بالا و هم ردیف پایین. واو در حالی که با چشمانی بی فروغ به جایی در دور دست مینگریست گفت:
ای ای اینجا ما چی چی چیزی که شُ شُما به … تونین بِ ّبِه خرین نه داداریم..
پیش از آنکه من بتوانم عکس العملی نشان بدهم وبگویم که من هم قصد ِ خرید ندارم و فقط میخواهم چند کلمه یی با او حرف بزنم، در را بست و بی اعتنا به من به درون مغازه رفت. هاج و واج قدری باطراف نگاه کردم و در میان جمعیت در حال حرکت مردی حدودا شصت ساله توجّهم را جلب کرد. مرد ظاهری آرام و موقّر داشت و به پاکیزگی و آراستگی لباسی در بَر. ظاهرش نشان میداد آدم خوش سلیقه یی است. به سرعت خودم را باو رسانیده گفتم:
ببخشید آقا ، ببخشید با شما هستم میخواهم از شما سئوالی بپرسم، آیا اینجا…
وی به سرعت حرف مرا قطع کرد و در حالی که گویی در افق به چیزی نگاه میکند به آرامی و با صدایی که گویی در برنامه یی ادبی از رادیو صحبت میکند شمرده ودر حالیکه روی هر کلمه به نوعی ضربه یی وارد میکرد گفت:
ما در اینجا سئوال نمیکنیم. نه سئوال نمیکنیم. اینرا یاد بگیرید!
وی بعد از ادای این جملات به راه خود ادامه داد. باطرافم نگاه کردم، همه چیز در اینجا به نحوی تصنّعی زیباست. گویی این بنا های رفیع ، این ساختمان ها ، این خیابانهای عریض و طویل ، گل کاریها و درختان و حتّی تیرهایی که برای چراغهای خیابانها بر پا کرده اند ، به تمامی برای برگزاری نمایشی است و یا شاید نمایشگاهی عظیم. قدری بی هدف راه میروم . با دیدن یک نیمکت تمیز و تا حدودی لوکس حس میکنم نیاز دارم که بنشینم و خستگی … نه نه بنشینم و ضمن نظاره ی مردم قدری در احوال خویش و چگونگی همه چیز اندیشه کنم.
نمیدانم چه مدّت از نشستنم بروی نیمکت گذشته بود که صدایی زنانه اسم مرا قدری بلند و دوبار پشت سرهم صدا کرد. .بطرف صدا نگاه کردم ،صاحب صدا افسر پلیس بود. بطرفش رفتم و گفتم ، من هستم، شما مرا صدا کردید. افسر پلیس گفت ، کارت شناسایی یا گواهینامه ی رانندگی به همراه دارید؟ گفتم بلی دارم. پرسید ، احضاریه را با خود آورده اید؟ بلافاصله آنرا از جیب کتم بیرون آورده و با گواهینامه به وی دادم. آنها را باهم مقابله کرد و گفت ، بسیار خوب همراه من بیایید. راهرو بیمارستان شلوغ بود و مردم با نظم و ترتیبی که معمولا همه جا برقرار است مشغول تعقیب امور خویش بودند. من میدانستم که به همراه این افسر پلیس راهی بخش سردخانه ی بیمارستان هستم. آنجا که اجساد را نگه میدارند، و حتّی میدانستم جسد چه کسی را نشانم خواهند داد. ولی درست این بود که بی پرسشی بدنبال افسر پلیس بروم. بعد از این که راهروی طولانی این بیمارستان عظیم و بی سر وته را که به نظر من بزرگتر از آن در هیچ کجا قابل تصّور نیست طی کرده و به انتهای آن رسیدیم درمقابل ما دو در بزرگ قرار داشت که بروی هردو علامت ورود ممنوع چسبانیده بودند و زیر آنها این عبارت به چشم میخورد: " فقط افراد مجاز و مقامات رسمی". در اینجا خانم پلیس گفت، شما منتظر باشید تا صدایتان بکنم. متوّجه هستید که؟! نگاهش کردم که یعنی بله متوّجه هستم. ولی وی مجددا گفت ،متوّجه شدید؟ اینبار بلافاصله پاسخ دادم ،بله بله متوّجه شدم. و اوگفت بسیار خوب. و رفت. خیال میکنم سه دقیقه یی طول کشید که در باز شد و خانم پلیس با مردی حدودا چهل و پنج ساله از در بیرون آمد و هردو مستقیما به طرف من آمدند. مرد گفت من James Piccard مسئول رسیدگی باین جنایت هستم . فکر میکنید توان وتحمل دیدن و برخورد با جنازه و جسد را داشته باشید. بعضی از آنها فجیع بنظر میایند، یا بهتر بگویم مشمئز کننده هستند. و سپس مستقیم در چشمان من نگریست گویی میخواست اثر حرفهایش را در عمق وجود من ببیند و یا بجورَد! نگاهش کردم و گفتم ، همه ی سعی خودم را میکنم خیلی سالها قبل در کشور خودم بنا به دلایل جنگ بارها مجبور بوده ام میان اجساد ِ لَت و پار ، باشم. و او بلافاصله گفت، خوب است ، خوب. شما ایرانی هستید ؟ اینطور است ؟ آری اینطور است. ایرانی هستم. وی گفت برویم و در های ورود ممنوع باز شدند. وی از پیش، من به دنبالش و افسر پلیس پشت ِ سر ِ من.

وقتی صبح به آن زودی آقای مالک را که کار فرمای من است دیدم تعّجب کردم. پیش رفتم و بعد از سلام و علیکی ایشان گفت ، امروز یک جوانی راکه تازه از ایران آمده - ازهمین ها که لاتاری گرین کارت برنده شده- میگذارم دم دستت، چند روزی با خودت ببر سر کار ، ببین بدرد میخورد یانه. گفتم باشد ،هر طور شما خواسته باشید. ساعت هفت و نیم مالک با جوانی شاید بیست و پنج ساله آمد و گفت ایشان آقای آرش هستند که تازه از ایران آمده اند. آقا آرش ، سهراب خان همه کاره اند و رییس مستقیم تو. همین و تمام. وی را با سه نفر دیگر از کارگران روز مزد سوار وانت کردم و گفتم شما امروز را بیا کنار من بنشین. که آمد و به زحمت خودش را میان وسایل و ابزار ریز و درشت جا داد. جوانی بود لاغر اندام با قدی در حدود یکمتر و هفتاد سانت. پوستش یاد آور آخرین روزهای ساقه های گندم در مزارع بود. چشمانش حالتی گنگ و نامفهوم داشت ، طوری که نمیشد فهمید حواسش جمع اطراف هست یانه. دهانش نیمه باز بود. بعد ها فهمیدم که همواره همینطور است. قصد گفتن چیزی را ندارد، فقط دهانش ، یعنی لبهایش همواره طوری است که خیال میکنی باز شده تا چیزی بگوید. مو هایش پرپشت و کم رنگ بود وخیلی کوتاه ، سبیل ِ نازکی داشت با ریشی دوروزه.
از شیوه ی لباس پوشیدنش به نظرم آمد که از عهده ی کارگری کار ِ ساختمانی بر نخواهد آمد. وقتی به کفشهایش نگاه کردم دریافتم که اصلا نمیداند به چه کار آمده است. ولی هنوز اوّلین ساعات روز اوّل بود. باو گفتم من ترا آرش صدا خواهم کرد، تو هم مرا Rob صدا کن. نمیدانم چقدر انگلیسی میدانی ، ولی در هرحال در جمع ابدا بامن فارسی حرف نزن، ابدا. الان اینجا در مقابل فروشگاه مواد غذایی و قهوه می ایستم. برای امروز هر چه خیال میکنی خواهی خورد بگیر. کار مان بیرون از شهر است ، مبادا گرسنه بمانی. جعبه غذا که نداری، پس چیزهایی بخر که سالم بمانند. ایستادم و کارگران پیاده شدند و هرکس برای طول روز مایحتاجش را تهیه کرد. آرش هم درون کیسه یی پلاستیکی چیزهایی گرد آورده بود. همینکه سوار شدند و راه افتادم از او پرسیدم ، اهل کجایی ؟ گفت فسا، ولی شیراز و تهران بزرگ شده ام ، نُه سال تهران بودم و مدرسه رفتم، یعنی دانشگاه آزاد ِ دماوند درس خوانده ام. برق وتابلوهای تقسیم.
پرسیدم چه چیز باعث شد خواسته باشی بیایی اینجا و نروی اروپا؟ گفت ،اروپا که خبری نیست، نه کار هست و نه فرصت، تازه اجازه ی اقامت هم نمیدهند. مملکت خودمون هم که تا شهید نباشی کسی جایی راهت نمیده، شهیدم که بشی … گفتم، ازهمین الان اینرا از من شنیده باش این کار در فارسی اسمش هست، عملگی، میفهمی ؟ عَ مَ لِ گی، روشن شد؟ امروز خوب دقت کن ببین از عهده بر میایی یانه.
وقتی به مقصد رسیدیم و وسایل کار را پیاده کردیم به Carlos که سر کارگر و باتجربه گفتم ، مواظب این جوان باش نمیخواهم دردسرش بدهی تازه آمده و چیزی نمیداند، متوجه هستی؟ اوهم گفت خیالی نیست ، خیالی نیست.
مدّت شش ماه آرش به هر جان کندنی بود میامد و راه افتاده بود. هروقت مالک در باره وی از من سئوالی میکرد میگفتم خوب است و بهتر هم خواهد شد . امّا به خود آرش همواره میگفتم باید به هر شیوه هست به دنبال کاری بهتر و موقعیت های مناسب تری باشد. اگر نه با دریافت مدرک دانشگاهی ، حداقل با آموختن حرفه یی بهتر .
جمعه عصری وقتی کارمان تمام شده بود و ورقه ی پایان هفته ی کارگران را امضاء میکردم که بروند دفتر مالک و حقوقشان را بگیرند، آرش گفت ،آقا سهراب من دیگه از دوشنبه نمیام. دارم میرم نیویورک پیش یکی از رفیقام. شما به من خیلی محبت کردی ممنوتم! من به چشمایش نگاه کردم و گفتم ،به مالک گفته یی، پاسخ داد همین امروز میگم. همین و آرش رفت که برود به نیویورک. از آنروز جمعه دوسالی گذشته.
در انتهای یک راهروی کوتاه آقای پیکاردی دری را باز میکند و به محض باز شدن در سرمایی ناگهانی سر وصورتم را فرا میگیرد. اینجا سردخانه ی مخصوص نگهداری اجساد است. وارد میشویم. چهار تخت آهنین به موازات یکدیگر قرار دارند. معلوم است که روی هرکدام جسدی قرار دارد و روی آنها ملحفه یی سفید که کدر به نظر میاید کشیده اند. در اطراف سالن در دیوار ها قفسه های فلّزی به چشم میخورد. شاید بهتر است بگویم کشو. بیاد صحنه های فیلم های پلیسی/جنایی افتاده ام. کنجکاو اطرافم را مینگرم و میخواهم بیشتر و بیشتر این محیط را جذب کنم و فرو ببرم. خیال میکنم این فرصت همیشه دست نمیدهد! در یک لحظه پیکاردی میگوید ، خوب دقّت کنید این آقا رو پوش این اجساد را کنار میزند - مردی آنجاست با روپوشی سفید بر تن و ماسکی بر دهان و بینی- هرگاه شما با جنازه ی کسی بر خورد کردید که وی را می شناسید بلافاصله و فوری به من بگویید ، متوّجه شدید. کفتم بله فهمیدم. پیکاردی به مرد گفت شروع کنید.
سه ماهی از رفتن آرش نگذشته بود که روزی مالک به من گفت ،هیج باورت میشود آن جوان ساکت و سخت کار، آرش را میگویم، در نیویورک به زندان افتاده باشد! آه از نهادم برآمد. آرش ، زندان،؟ چرا ؟ یعنی الان در زندان است ؟   نه نه یکهفته یی در زندان بوده. با دوستش رفته بوده شبگردی و خلاصه پلیس در اتومبیل آنها مقادیر غیر قابل دفاعی مواد مخدّر پیداکرده. پرسیدم از من کاری ساخته هست یانه/ مالک گفت ، فکر نمیکنم، الان که بیرون است. من اینرا از برادر شوهر عمه اش شنیده ام، همین و بس.
مرد روی اوّلین جنازه را پس زد ، پیکاردی بلافاصله مستقیم به صورت و چشمان من نگریست، با بالا انداختن سر باو فهمانیدم که این چنازه را نمیشناسم. مرد روی جنازه را پوشانید و بطرف جسد ِ بعدی رفت. بالای سرآن ایستاد و نگاهی پرسنده به پیکاردی کرد و با اشاره او روپوش را از روز جسد پس کشید. خودش بود، آری خودِ خودش بود.آرش ، خود آرش بود. حتیّ با آن چهره ی بی رنگ و لبان نیم باز وکبود ،آرش بود. در طرف راست آنجا که گردن و شانه به میرسند در جایی که به پشت میرفت زخمی نه چندان وسیع به چشم میرسید. و در طرف چپ زیر استخوان ترقوه قبل از آنکه به زیر بغل برسد زخمی با دهانه یی گشاد و وسیع دیده میشد. در طرف راست خونی دیده نمیشد و سمت چپ مملوّ از خون ِ خشکیده بود. چشمهای جسد بسته بود وحالت صورت برای من مثل این بود که میگوید، من اینرا نخواسته بودم. ولی این سخن را نتوانسته بود به پایان ببرد.
در یک لحظه شنیدم پیکاردی میگوید، آرام باشید ، آرام باشید. گفتم که فجیع خواهد بود، ولی اینکه چندان بد هم نیست. آرام باشید. پس شما مطمئن هستید که این جسد را می شناسید. با تکتن دادن سر تایید کردم. پیکاردی تکرار کرد شما این جسد را میشناسید. گفتم بلی می شناسم. وب به مرد اشاره کرد که روی جسد را بپوشاند. و گفت بفرمایید، بفرمایید برویم بیرون.
همینکه از سردخانه بیرون آمدیم پرسیدم چه شده ، جریان از چه قرار است؟ پیکاردی گفت ، واضح است که وی به قتل رسیده. چرا و چگونه و توّسط چه کس یا کسانی ، موضوع تحت پیگرد است و فقط با اعضا درجه یک خانواده ویا وکیل قانونی ایشان قابل طرح و گفتگو است ولی اینکه چرا شما اینجا هستید ؟! لطفا با من به دفترم در اداره ی آگاهی بیایید. بفرمایید برویم.
وارد دفتر پیکاردی شدیم. از من پرسید ، آب یا قهوه ، گفتم آب. یک بطری پلاستیکی آب در مقابلم روی میز گذاشت و گفت ، این جعبه برای شماست! پرسیدم ، این جعبه ؟ او بلافاصله گفت ، نه نه بگذارید طور دیگری بگویم، در تفتیش از خانه مقتول این جعبه جز وسایل او بوده که درون آن نامه یی به زبان فارسی است که مترجمین رسمی ما تایید کرده اند آنرا برای شما نوشته و قصد داشته جعبه را برایتان پست کند. نام و شماره ی تلفن شما را در نامه به انگلیسی نوشته نگاه کنید؛ درست میگفت نام و شماره ی من با حروف انگلیسی نوشته شده بود، ولی چطور میشد به این نتیجه رسید که این نوشته ی آرش باشد؟! و عینا اینرا از پیکاردی پرسیدم و او گفت دلیلی موجود نیست که خلاف اینرا باور کنیم. آنچه اهمیت دارد محتویات جعبه است و اینکه مقتول بر اساس نامه یی که بزبان فارسی است میخواسته برای شما ارسال دارد، یعنی باور داشته شما بهترین کس برای داشتن و نگهداری این امانت یا جعبه و یا هرچه اسمش را میگذارید هستید. گفتم آقای پیکاردی ممکن است صریح باشید و به م ن بگویید محتوای این جعبه چیست؟ پیکاردی گفت من یک کپی از نامه یی را که بخط مقتول است میدهم به شما. جعبه و محتوای آن موضوعی از موضوعات این پرونده ی جنایی است که پس از صدور حکم نهایی مشمول رای دادگاه خواهدبود. میدانید موافق مقررات ورود هرگونه خاک و بذر و مواد کشاورزی به اینجا بدون مجوّز گمرک و تشریفات خاص ممنوع است. محتوای این جعبه هم خاک است ! گویا خاک وطن شما ایران است. نمیدانم بلکه نامه ی مقتول اینطور اذعان داشته . متشکرم که آمدید و بیش از این با شما کاری ندارم. در صورت لزوم بازهم شما را احضار میکنیم. روز شما بخیر.
زیر این نور ِ نقره یی بی پایان نشسته ام. مثل هرروز به آسمان راه راه مینگرم و سیگاری را در جیب راست روپوشم لای انگشتانم میگردانم. حواسم هست که Mister Jones پی به کار من نبرد و گرده روزگارم را سیاه میکند. آدم عوضی و گردن کلفتی است و ابدا هم از آدمیت بویی نبرده. روزهایی که مامور بخش ماست سعی میکنم خودم را بخواب بزنم تا مجبور نباشم برای هوا خوری با او به محوطه ی باز بروم. ولی او خیلی موذی و زیرک و میفهمد و میآید بالای سرم و داد میزند ، آهای راب تا سه می شمرم و خودت میدونی اگه بگم چار چه اتفاقی میفته!
امّا دروغ میگوید من نمیدانم چه اتّفاقی خواهد افتاد ، ولی چون دوست ندارم بدانم آن اتّفاق چیست بلند میشوم و میروم هواخوری در محوطه ی باز . امروز امیلی گفت، میستر جُنز مریض است و سه روز نخواهد بود . من با خود اندیشیدم این بهترین موقعیت است تا به امیلی بگویم وقتش رسیده که در غیاب آن لعنتی یک ساندویچ درسته از آن کتلت هایی که زهرا برایم میاورد درست کنیم و بخوریم و بعدش دونفری برویم ته باغ و سیگار دود کنیم. وقتی این حرف را با امیلی در میان گذاشتم او گفت ، سیگار عمر آدم را کوتاه میکند ولی در مورد ساندویچ فکر خواهد کرد.
اینک سه هفته است که زهرا را ندیده ام. اگر روز دوشنبه نیاید به هر شیوه باشد از اینجا بیرون خواهم رفت تا بلکه بتوانم به خانه ی زهرا رفته و از او خبری بگیرم.
همینطور که بطرف شرق در حرکت هستم یکی از مامورین شهرداری جلوم را گرفت و گفت، آقا آقاجان، قربان شما بروم از شما بعید است، از آدمی مثل شما بعید است ، خُلف وعده خوب نیست. زهرا دوساعت است آمده آنجا نشسته و شما مشغول پیاده روی در بولوار هستید؟! تعجب میکنم ؛ من فاصله ی چهار راه مختاری گمرگ را تا بولوار چگونه پیموده ام، نه این امکان ندارد. میخواستم به مامور شهرداری پرخاش کنم که، میستر جُنز با زهرا از در سالن عمومی وارد شد و با آن سیمای نا دلپذیر و لحن گزنده اش گفت یکساعت ملاقات شما از همین حالا شروع میشود. خوردن هرچیز ممنوع است، میفهمید هرچیز. زهرا به فارسی میگوید ، خُب بابا گورتو گم کن برو گمشو، جُنز بلافاصله براق میشود که ، چی گفتی ، هان؛ چی گفتی؟! زهرا به چشمان من نگاه میکند، در ته چشمانش قطرات اشک را که آماده ی غلطیدن به روی گونه ها هستند می بینم، لبهایش می لرزد و گونه های نحیفش سخت سرخ شده ، تمام دوسال گذشته حضور و زورگویی این موجود نکره و منحوس را تحمل کرده تا بلکه این یکبار دیدار در هفته را از دست ندهد. باو میگویم تو خودت را عصبانی نکن، من از اینجا راه خروج ندارم تا اینجا هستم اینها مجبورند به من وقت ملاقات بدهند. خوب نگاه تا دلت خنک شود، خنک ِ خُنک، از جایم برخاستم و بیاد روزهای خاک و خلی جمال الحق و کوچه ی دلبخاء و خیره سری هایی که هرگز هیچ قیمتی بر آن متصور نخواهد بود ، با سر چنان به صورت میستر جُنز کوبیدم ، که امیلی خبر آورد جُنز مریض است و سه روز سر کار نخواهد آمد. دکتر نظر داده همین حرکت ِ من نشان دهنده ی آن است که دارم خویش را در میابم و میگوید چنین حرکاتی شانس بهبودی مرا افزایش میدهد. اینها را زهرا برایم تعریف کرده. من هنوز منتظر حکم دادگاه در مورد جعبه ی آرش هستم. آیا ممکن است دادگاه خاک وطنم را به من بدهد!
*********************************
۲۴ دسامبر ۲۰۱۷ مریلند


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۵)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست