یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سیاست خارجی آمریکا به کدام مکتب راهبردی نزدیک تر است؟
سوداگری های دیپلوماتیک دونالد ترامپ
لوموند دیپلماتیک


• به قدرت رسیدن دونالد ترامپ یک سال پیش، موضع ایالات متحده در رابطه با چندین پرونده مهم را تغییرداده است : پیمان های تجاری، شرایط اقلیمی، رودرروئی با کره شمالی وایران، همسوئی بی قید وشرط با اسرائیل. اما گسست ادعائی از گذشته نزدیک، کماکان ادامه دهنده عناصر متعددی ازبرخی مکاتب تاریخی دیپلوماسی آمریکائی است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۶ دی ۱٣۹۶ -  ۱۶ ژانويه ۲۰۱٨



شش نوامبر ۲۰۱۷، میشل گولدبرگ در یادداشتی خشمگینانه درنیویورک تایمز با عنوان « سالگرد آخرالزمان»، با بهت زدگی از اولین سال حکومت ترامپ یادآوری میکند. اواز «کابوسی که طی آن، آنچه غیرقابل باور می نمود به امری روزانه مبدل شده است» شکایت دارد(۱). نگاهی به فهرست بلند بالای سرزنش های همه طیف کارشناسان تصمیم گیری «بوسنیواش» (بوستون – نیویورک – واشینگتن) که امروزه میلیاردررا هدف گرفته است نشان میدهد که ظاهرا گولدبرگ تنها کسی نیست که پس از تفویض اختیار به چهل وپنجمین رئیس جمهورشان، دررابطه با تحولات ایالات متحده احساس از دست رفتگی میکند.

شکاف میان دولت کنونی ونخبگان سنتی آمریکائی درعرصه داخلی به اوج رسیده است. زیرنگاه وحشت زده هم پیمانان بین المللی واشینگتن همچون رقبای آن، صحنه داخلی، بهت زده از اظهارات و دم دمی مزاجی آقای دونالد ترامپ، ازجمله محکوم کردن حریفان بیش ازپیش برافروخته، تبدیل به میدانگاه زدوخورد فرهنگی دائمی شده است که درآن محافظه کاران، عوام گرایان وترقی خواهان، مملو از نفرت، دیگرازفروکردن دشنه درپشت ابائی ندارند. مسئولیت چنین برزخی آیا تماما به عهده رئیس جمهورجدید است؟ گرچه بنا برضرب المثل، هرکه بامش بیشتر، برفش بیشتر، اما در این مورد شاید چنین ادعائی نادرست باشد. درواقع، کژروی سیاه و سفید انگاشتن در بحث در آمریکا قدیمی تراز ریاست جمهوری آقای ترامپ است. ساکن کنونی کاخ سفید، پیش از آنکه دلیل دوقطبی شدن افراطی فعلی آمریکا باشد، فقط نتیجه ملموس آنست.

توانائی متحد کردن .... برعلیه خویش

ازاینرو، گسل واقعی ناشی ازاین رویکرد پوسیده، سست اراده، خشن، لجباز، گیج کننده وخود شیفته یعنی ترامپیسم را نباید در صحنه سیاست داخلی جستجو کرد : این درعرصه روابط بین المللی است که چنین گسیختگی بوضوح جلب نظرمیکند. عملکرد خارجی آمریکا تاکنون براجماعی نسبی براساس اصول، ارزش ها وجهت گیری های بزرگ راهبردی تکیه داشته است. آقای زبگینف برژینسکی، مشاور پیشین رئیس جمهور کارتر ویکی ازمعماران طرح تسلط جهان « آزاد» قبل وبعد از جنگ سرد، این اجماع را با تعریف نقش آمریکا همچون پادشاهی درجستجوی منافع خویش ولی خیراندیش چنین توضیح میدهد : « به مرحمت حضور همه جانبه درسراسرجهان، آمریکا حق دارد که ازدرجه بالاتری ازامنیت نسبت به دیگرکشورها برخوردار باشد (...) گرچه اضافه میکند که « شانس موفقیت چنین طرحی، اگربقیه جهان بپذیرد که هدف سیاست راهبردی بزرگ آمریکا ایجاد جامعه ای جهانی با منافع مشترک است، بمراتب بیشترخواهد شد.»(۲)

اما بنظرمیرسد که آقای ترامپ، که برایش جهان یک «هرج ومرج» وانسان « بد خوترین حیوانات» است (۳)، ازاین تفکر دور نیست که درحقیقت، آقای برژینسکی، که ۲۶ مه امسال درگذشت، پیش گوی گزافه قیمتی متعلق به دورانی به سرآمده بود. نظم نوین جهانی « new world order» دیگر نظم نوین جهانی نیست؟ رئیس جمهورایالات متحده تا زمانی که برخی از وعده های انتخاباتیش در قبال هوادارانش تحقق می یابند، تا زمانی که آمریکا به نحو بارزی درعرصه نظامی از رقبایش پیشی میگیرد و تا جائی که آمریکا از مذاکرات دوجانبه ای که درآینده درآنها شرکت خواهد کرد پیروزمند خارج میشود، چندان حسرت این نظم را نخواهد برد. درواقع او معتقد نیست که تامین منافع آمریکا در گروی همکاری امنیتی مفید متقابل درآسیا- اقیانوس آرام، در اروپا ودر خاورمیانه است. اوقرارداد همکاری ماورای اقیانوس آرام (TPP) را لغو میکند. پیمان تجارت آزاد آمریکای شمالی (Alena) را ازهم می پاشد. معاهده تجارت آزاد با کره جنوبی را به زیر سئوال می برد. با انتقاد از رفتاری همانند « مسافران قاچاقی» بسیاری از اعضای اروپائی ناتووبیش از همه آلمان، با کتمان حقیقت، درسودمندی ناتو شک میکند.

ستون های بر پا نگاهدارنده «سیاست راهبردی بزرگ»، محصول قول وقرارهای میان قدرت های بزرگ پس از جنگ جهانی دوم، سرخورده ازگردباد های بی وقفه نفی مداوم آنان، در وحله اول متزلزل بنظر میرسند. کارشناسان دیپلوماسی آمریکا، ناتوان، شاهد این آشفتگی ها هستند. دوسوم پست های کلیدی وزارت امور خارجه کماکان بی متصدی باقی مانده اند چرا که رئیس جمهور آنها را « کاملا بی فایده»(۴) ارزیابی میکند.

متخصصین سیاست خارجی، دربرابرچنین بی احترامی، با اعلام اینکه رئیس جمهور فاقد یک چشم انداز، بدون طرحی هدایت کننده وبدون سیاست راهبردیست، عمیقا او را تحقیرمیکنند. آقای ترامپ، از این نقطه نظر، توانائی دست کم گرفته شده ای ازخویش درمتحد کردن ... برعلیه خود به نمایش میگذارد : نکته جالب توجه اینکه منتقدین اوهم درمیان طرفداران لیبرال اقتصاد نهادگرایانه حزب دموکرات وهم در میان جمهوری خواهان وارث نومحافظه کاری زمان بوش یافت میشوند. داوید اینیاتیوس لیبرال در واشینگتن پست اظهار نگرانی میکند که « مسئله واقعی با طرح های سیاست خارجی ترامپ چیست؟ مسئله اینست که او شاید هیچ طرحی ندارد.» (۵). بنابراین، سئوالی اساسی درپیش روست. آیا آقای ترامپ در فکر بازگشت به گونه ای از خود پرستی دیپلوماتیک است که برای ماموریت اخلاقی آمریکا شرم آور است؟ یا واقعا بی هیچ قطب نمائی، بر اساس غریزه، به پیش میرود؟

اولین مشکل مفسرین سیاست خارجی آمریکا مسئله ثبات این سیاست میباشد که امروزه توسط حکومت ترامپ در معرض تهدید قرار گرفته است. برای آقای روبرت زوئلیک، مدیرسابق بانک جهانی، معاون پیشین وزیر امور خارجه و مدیر اسبق گولدمن ساکس، « سیاست خارجی آقای ترامپ دررابطه با سیاست رئیس جمهوران قبلی، دموکرات یا جمهوری خواه، از زمان هاری ترومن (رئیس جمهوراز۱۹۴۵ تا ۱۹۵۳) تاکنون، بیانگریک گسست است». روسای جمهوری که، عاقلانه، منافع ملی و جهان گرائی را همیشه همچون دوروی یک سکه می دیدند.(۶)

چنین قضاوتی درست ونادرست است وازاین رو باید میان جنبه عقیدتی (« دیدگاه») وعرصه عملی (« سیاست ها») تفاوت قائل شد. از نقطه نظر ابزارعملی بکارگرفته شده، پیش باورثبات خط مشی میان دموکرات ها و جمهوری خواهان، اسطوره است. آقای ترامپ ( با ناشی گری وخشونت وار) در یکی از این چرخه های کوتاه مدت نوسانات تاکتیکی دائمی میان « حداکثر خواهی» و« عقب نشینی» قراردارد ، امری که ازدیرباز ویژگی بارز دیپلوماسی آمریکا بوده است (۷). اواولین کسی نیست که چنین میکند. دوایت آیزنهاور به تحرکات اولین جنگ سرد خاتمه داد. جان کندی، با اندکی وظیفه نشناسی، درسال ۱۹۶۱ این تحرکات را ازسرگرفت. از سال ۱۹۶۹ به بعد، ریچارد نیکسون، تجسم یک عقب نشینی بی تمایل وضد ونقیض است (او تنش زدائی با چین را پایه گذاری میکند اما جنگ صلیبی ضد کمونیست در آمریکای لاتین را شدت می بخشد). رونالد ریگان حداکثر طلبی است که ازدوران عقب نشینی، که بقول او دستگاه اداری کارتر مسئول آن بوده است، به شدت انتقاد میکند. آقای باراک اوباما با نظریه استحکام ملت درخانه ( nation-building at home) خود با تحرکات حداکثرخواهی سالهای کلینتون وبوش، دورئیس جمهوری که در عرصه خارجی کمترازآنچه که گفته میشود مخالف هم بودند، فاصله میگیرد. آقای ترامپ در درون ریتم این چرخه های سیاسی تغییرکننده قرار دارد.

یک انجیل، چندین کتاب دعا

به این عملکردهای دوره ای با ماهیتی تاکتیکی، باید جنبه تحلیلی دیگری، یعنی « سیاست راهبردی بزرگ»، یا بعبارت بهتر« دیدگاه» را نیزافزود. دراین باره، گرچه آمریکا تنها یک انجیل دارد اما کتابهای دعا متعددند. یکی ازآنان، نسخه مکتب « نمونه گرایان»(exemplaristes)، همچون توماس جفرسون (رئیس جمهور بین ۱۸۰۱ و۱۸۰۹) وبعد ها آقای جیمز کارتر(رئیس جمهور بین ۱۹۷۷ و۱۹۸۱)، میباشد که آرزومند است که « شهربرفراز تپه ها»* نمونه ای برای تمام جهان باشد. دیگری حاصل دیدگاه انزوا طلبانی همچون وارن هاردینگ (۱۹۲۳-۱۹۲۱) ویا جان کوینسی آدامز(۱۸۲۹-۱۸۲۵) است که « به خارج رفتن برای انهدام هیولاها» (۸) را رد میکرد. روایات دیگری نیز موجود است : نسخه حامیان توازن قدرت ها، مثل نیکسون؛ امپریالیست ها که تئودور روزولت (۱۹۰۹-۱۹۰۱) بهترین مثال آن بود؛ ویا انترناسیونالیست ها، از نوع موعود گرایانه اش همچون ودرو ویلسون (۱۹۲۱-۱۹۱۳) ویا عملگرایانه اش مثل آقای اوباما. دراولین نگاه، تفرق این چشم اندازها آنچنان است که نظریه روابط بین المللی آنها را در دسته های ساده شده دیدگاه های خارجی ایالات متحده طبقه بندی میکند.

مشهورترین این گروه بندی ها متعلق به والتر راسل مید است که سیاست خارجی آمریکا را در چهار گرایش الگوئی، که هرکدام از آنان به تفکر چهره های سیاسی تاثیر گذار وابسته اند، تقسیم بندی میکند : نخستین آنها، الکساندر همیلتون، اولین وزیر خزانه داری آمریکا (۱۷۹۵-۱۷۸۹)، « واقع گرا» و پیگیرمسائل تجاری (۱۱)، دومین وسومین گرایش دررابطه با تفکر رئیس جمهوران توماس جفرسون، نگران آمال های مردم سالاری و وودرو ویلسون، مدافع اصول اخلاقی هستند و سرانجام آخرین گرایش، منتسب به آندرو جکسون (۱۸۳۷-۱۸۲۹)، ملی گرا ونظامی گر است(۱۲).

امروزه، جای دادن دیدگاه آقای ترامپ درگرایش جکسون مورد قبول قرارگرفته است وکلیدی برای فهم عملکرد او درعرصه داخلی وخارجی فراهم میسازد. او پس ازجایگزین شدن در کاخ سفید، بلافاصله عکس جکسون را دردفتر بیضی نصب کرد وکمتر از دوماه پس از ادای سوگند، برای زیارت به ملک تاریخی هفتمین رئیس جمهور به ناشویل رفت.

برخی ازاین قیمومت ناخوشآیند متغیرشدند ونه تنها مالک برده دار بودن جکسون را یادآوری کرد ند بلکه اورا مسئول « مسیراشک ها» نیزمیدانند ، که سبب مرگ هزاران سرخ پوست چوکتاو بهنگام اخراج خشونت بارآنها از زمین هایشان در سال ۱۸۳۱ شد. آقای ترامپ، عوام گرا در داخل کشور وناسیونالیست درخارج از آن، ترجیح میدهد که درسلفش یک پیش آهنگ خلقی مبارزه برعلیه نخبگان سیاسی فاسد کرانه شرقی ببیند وقهرمان کارگران طبقه متوسط که به آمریکا «عظمت» بخشیدند. خود او قول میدهد که دوباره چنین خواهد شد.

این قیمومت جکسونی آیا برای درک اصالت ترامپیسم کافیست؟ بی تردید نه، چرا که جکسونیسم، بیشترسیاسی که فلسفی، عمدتا حاصل یک عملکرد است تا یک دیدگاه. بعبارت دیگر، رئیس جمهور کنونی، پیرو جکسون یا نه، گرچه بی شک شیوه خشن ودرشت گویانه اش آنرا پنهان میسازد، درعمل، خط مشی عادی آمریکائی را ادامه میدهد. آمریکائی که نه دوست بلکه فقط شرکائی ساده دارد، سهام دارانی دراقلیت درساختارهای حمایت سیاسی ونظامی فرامرزی ای که واشینگتن باید سهام داراصلیش بماند. سهام دارهمیشه مواظب منافعی است که از سرمایه گذاریش میتواند کسب کند.

اگرگسستی بنام ترامپ درعرصه روابط بین المللی وجود داشته باشد، آنرا اساسا درحوزه دیدگاه باید جستجو کرد تا درشیوه ویا عملکرد سیاسی (انتخاب متحدین، تعیین رقبا، چگونگی تاثیر گذاری برساختارهای جهانی داوری). آقای ترامپ دیگرتمایلی برای صادرکردن مردم سالاری ندارد. آن اپلبوم درواشینگتن پست « وعده تاریک ترامپ برای بازگشت به گذشته ای خیالی» (۱۳) ویا بعبارت دیگر خیانت مرتدانه به نظم لیبرال غربی را تقبیح میکند. بسیاری از مفسران، ازداوید فروم، نویسنده پیشین سخنرانی های آقای جورج بوش، گرفته تا آقای دونالد توسک، رئیس شورای اروپا، که آقای ترامپ را «خطری وجودی» برای اروپای همسوبا آمریکا میداند، با این نظریه توافق دارند. شارل کروتهامر، مفسرنومحافظه کار، با جمع بندی مدارک جرم ارائه شده فتوا میدهد که «جهانی آزاد با مشخصه آزادی تجارت ودفاع متقابل، دیدگاهی بود که ترومن ازآن دفاع میکرد ودیگر رئیس جمهوران نیزبا آن توافق داشتند. تا امروز»(۱۴).

از این رو، مالک مار- آ – لاگو، آنتی تز استثناء گرائی آمریکائی، ریگی نامنتظره است که احتمالا میتواند رگ حیاتی طرح اخلاقی تدوین شده ای را مسدود سازد که بیش از دویست سال پیش، جفرسون، یکی ازخالقینش آنرا درقالب « ملتی عالمگیرکه اهداف اجماعا مورد قبول را دنبال میکند» ارائه میکرد.

ازنقطه نظردیدگاه نیزنباید سایه روشن ها را نادیده گرفت. ساکن فعلی کاخ سفید به آرمان های آمریکائی خیانت میکند. اما به کدامین؟ درواقع، چنین آرمانهائی در اشکال لیبرال مداخله گرایانه شان، همچنان که نظری اجمالی به تاریخ مبین آنست، هیچگاه چیزی بیشتراز الگوواره های خارجی آمریکائی نبوده اند. گرچه این صحت دارد که بین ۱۷۸۹ تا ۱۹۰۱، اززمان ریاست جمهوری جورج واشینگتن تا ویلیام مکینلی، یک اجماع دیپلوماتیک اولیه آمریکائی وجود داشته است اما چنین توافق نظری با آنچه که اپلبوم و کروتهامر توصیف میکنند بسیار متفاوت است. سیاست خارجی جورج واشینگتن، اساسا مبتنی بر انزوا طلبی، به تسلط برقاره آمریکای شمالی، گسترش تجارت در آن واجتناب ازوارد شدن دراتحاد های دست وپا گیرمحدود میشود. ایالات متحده، تنها در اوائل قرن بیستم، هنگامی که جایگاه نخست اقتصادی جهان را از آن خود میسازد، است که شکوفائی اقتصادیش را به قدرت تبدیل کرده ووارد عرصه سیاست جهانی میشود. پدیده ای که « جنگ کوچک با شکوه» درسال ۱۸۹۸ در کارائیب برعلیه اسپانیا نقطه آغازین آن است.

آغاز« دومین اتفاق نظر» پس ازاین فوران قدرت ناگهانی است. دوجهت گیری، این مرحله گذاراز استثناء گرائی اخلاقی آمریکائی از درون گرائی به برون گرائی را سامان میدهد : عامل ملی از یکسو و عامل اخلاقی ازسوی دیگر.

نماد اولین عامل ریاست جمهوری تئدور روزولت، در حالیکه نماد دومین ریاست ودرو ویلسون است. این دو نماد معمولا دربرابرهم قرارداده میشوند. روزولت که ترقی خواه درعرصه سیاست داخلی بود، مدافع مداخله گری درحوزه برونی است : سیاست خارجی این عاشق جنگ اغلب اوقات ماهیتی جنگ طلبانه وامپریالیستی دارد (۱۵). برعکس، ودرو ویلسون نمونه واقعی پندارگرائی دیپلوماتیک محسوب میشود : وارد شدن اودر جنگ برعلیه آلمان درسال ۱۹۱۷ بنام حقانیت واستنباط او از برتری اخلاقی آمریکائی است. اما رودرروقراردادن سیاست واقع گرایانه روزولت « جنگجو» با خیزش پندارگرایانه ویلسون « پرهیزکار» متناسب به نظرنمی رسد (۱۶).

برای اثبات این نظر، مثالی در میان بسیاری دیگر، سخنرانی ۹ ژانویه سال ۱۹۰۰ آلبرت بوریج، سناتور ومشاور نزدیک روزولت، با عنوان « برای دفاع از امپریالیسم آمریکائی»، است که در آن ماموریت آمریکا بدین سان تعریف میشود : « خداوند ما را به رتبه استادان سازمان دهی ارتقاء داده است تا دراین دنیائی که هرج ومرج درآن حکمفرماست ساختاری برپا نهیم. اوبه ما تفکرپیشرفت اعطاء کرده است تا نیروهای ارتجاعی را درسراسرجهان واژگون کنیم. اوما را به پیروان دولتی تبدیل کرده است که باید آنرا برای اداره خلق های وحشی وفرتوت بکارگیریم. بدون چنین نیروئی دنیا مجددا دروحشیگری وظلمت غرق خواهد شد».

این گفتمان بیشتربه ایدئالیسم کلیت خواه نزدیک است تا واقع گرائی سیاسی. درجهتی عکس، سیاست شناس استانلی هوفمان به خوبی دوپهلوئی ایدئالیسم ویلسونی را نشان میدهد : « ویلسون فردی نمونه است چرا که از یکسوآرمان شریف درست رفتاری ماکیاول گریزاوبرای یک دولتمرد با فاجعه خاتمه میابد وازسوی دیگر، درنقش مدافع منافع ملتش، اواغلب اوقات همچون ماکیاولی تمام عیارعمل میکند»(۱۷).

همداستانی « دومین اتفاق نظر»

تمامی اینها حاکی از آنست که تشبیه نومحافظه کاری آمریکائی به « ویلسونیسم لگد مال شده» صحت چندانی ندارد : مرد « چهارده نکته ای» برای پایان دادن به اولین جنگ جهانی، هرگزازدفاع سرسختانه منافع ملتش دست برنداشته بود. همچنان که دخالت های نظامی درمکزیک (۱۹۱۴، ۱۹۱۶)، درجمهوری دومینیک ( ۱۹۲۴-۱۹۱۶) ویا در پاناما (۱۹۲۱-۱۹۱۸) نشان میدهند، ویلسونیسم همیشه لگد مال میشده است. ازاین نقطه نظر، جفت روزولت – ویلسون نه تمثیل دوگانگی بلکه نشانه وحدت درسیاست خارجی آمریکاست. تنها جایگاه عاملی که هریک ازآنان نماینده اش بودند تعویض میشود (واکنش ملی گرایانه نزد روزولت اولویت دارد درحالیکه برای ویلسون واکنش اخلاقی برجسته تر است) اما هیچ یک جدا از دیگری نیست. نه تنها هیچ تقابلی میان این دوعامل بارزنیست بلکه یک هم سوئی بنیادین درعین حال استثناء گرا، مداخله گر و به گونه ای کم وبیش آشکارامپریالیستی خود را نشان میدهد.

این هم سوئی جا افتاده درمیان نخبگان آمریکائی، مبنای دومین اتفاق نظراست که هم دموکرات ها وهم جمهوری خواهان درآن اشتراک نظر دارند وبتدریج جایگزین اولین « اتفاق نظرانزوا طلبانه» شده است (استفان کراسنر). یگانگی ریشه داراین دیدگاه جامع هرگز، از آغاز قرن بیستم تا امروز، بواسطه چرخش های سیاسی دوره ای دستگاه های حکومتی مابین حداکثر خواهی وبازپس نشینی، به زیر سئوال برده نشده است. این انسجام دیدگاه، چه در قالب امپریالیسم روزولتی، اخلاق گرائی ویلسونی، واقع گرائی امنیت ملی ترومن ویا دیپلوماسی حقوق بشری آقای کلینتون، ناشی ازآن چیزی است که ازهمان سال ۱۷۷۶ درزهدان فلسفی وعرفانی جمهوری آمریکا به شکل نطفه ای وجود داشت. این انعطاف پذیری نهادی اجرای اجزاء دومین اتفاق نظر، ترکیب شکوفائی تجاری، ماموریت اخلاقی وقدرت جهانی، به گونه ای هماهنگ، صرف نظرازتقابل روشن فکرانه ای که واقع گرایان و آرمان گرایان آمریکائی گاهی اوقات درعرصه نظری درآن اغراق کرده اند، را میسر ساخت.

پدیده ترامپ را بی تردید باید با این همداستانی دومین اتفاق نظرمحک زد تا بتوان برد واقعی گسلی که او احتمالا ایجاد میکند را سنجید. او، با وجود وفاداری به شکوفائی تجاری وقدرت جهانی کشورش، درواقع اولین کسی است که ازعود سوزاندن درمقابل ضلع سوم مثلث یعنی ماموریت اخلاقی سرباز میزند. با ارتداد ازاین اصل عقیدتی، وعلی رغم اینکه شعار« نخست آمریکا»ی او میتواند دروحله اول چنین شبهه ای را ایجاد کند، او دقیقا نه به انزوا طلبی خاص میان دو جنگ جهانی بلکه به فاصله گیری دیپلوماتیک باز میگردد که تحت تاثیرنظریه ۱۸۲۳ مونرو خط مشی ریاست جمهوران از واشینگتن تا مکینلی بود . این خط مشی مبنای دومین اتفاق نظر ، پیش ازجهش قدرت روزولت – ویلسونی سالهای ۱۹۲۰-۱۸۹۰ بود.

نشانه هائی ازاینکه آقای ترامپ ازموقعیت خویش بعنوان مرتد آگاه است وجود دارند. اودرپیش گفتارسخنرانی افتتاحیه ریاست جمهوریش می نویسد : « از امروز به بعد، سیاست این کشورهرگزهمانند گذشته نخواهد بود». چنین کلماتی میتوانند بیانگریک نوآوری بوده ونسبت دادن آنها به رجزخوانی های معمولی اواحتمالا خطاست. ژنرال مک ماستر، مشاور امنیت ملی آقای ترامپ، درروزنامه وال استریت به توضیح این گفتمان پرداخته وهشدارمیدهد که رئیس جمهوری که اودرخدمتش میباشد « این دیدگاه روشن بینانه را دارد که جهان یک «جامعه یکدست» نبوده بلکه میدانی است که درآن ملت ها، فعالین غیردولتی وبازیگران اقتصادی درگیرند وبرای منافعشان مبارزه میکنند. ما یک نیروی نظامی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی واخلاقی بدون رقیب وارد این میدان میکنیم. بجای نفی این ماهیت ابتدائی روابط بین المللی، ما آنرا می پذیریم»(۱۸).

این متن دردستگاه دیپلوماتیک آمریکا تاثیریک بمب را داشت. درآنجا، ازنیروی نظامی درابتدا وازقدرت اخلاقی درانتها یاد شده است، تراوش قلمی که از سوی یک خواننده ساعی توسیدید، یعنی مک ماستر نسبتا نامنتظره است (۱۹). بی تردید، با حدس زدن اینکه آقای ترامپ خودش تاریخ جنگ پلوپونزرا نخوانده است پیشرفت قابل توجهی نخواهیم کرد. اما او بگونه ای رفتار میکند که گوئی تمام گفتگوی مشهورمیان امپراتوران دریائی آتنی، که درس سختی به ساکنان میلوس که میخواهند از پرداخت خراج امتناء ورزند، را بخوبی ازبر کرده است : « ما به نوبه خویش، جملات زیبا بکارنخواهیم گرفت ؛ ما ازاینکه تسلط ما به حق است دفاع نخواهیم کرد (...) به درود این سخنرانی های طولانی که چیزی جز بی اعتمادی به بار نمی آورند ! ما میدانیم وشما هم به خوبی میدانید که عدالت وقتی دراستدلال انسانها جائی پیدا میکند که نیروهای دربرابرهم متساوی باشند ؛ در غیر اینصورت، زورمندان حاکمیت خویش رامستقرمیکنند وضعیفان باید اطاعت کنند»(۲۰).

بودجه سال ۲۰۱۸ پنتاگون، ۶۹۲ میلیارد دلار، درمقایسه با آخرین سال ریاست جمهوری آقای اوباما، صد میلیارد دلارتوسط آقای ترامپ افزایش داده شده است. تصریح کنیم که به همین مناسبت، نمایندگان، چه جمهوری خواهان وچه دموکرات ها، تقاضای اولیه رئیس جمهوررا به نحوقابل توجهی افزایش دادند : از این نقطه نظر، جکسونیسم ( حداقل جنبه نظامی گری اش) ازیک فرد و از حمایت ساکن کاخ سفید فراترمیرود.

دیگرمسئولین آمریکائی نیز، قبل وبعد از رئیس جمهور کنونی، تبدیل سیاست خارجی آمریکا به یک نظریه مسیحائی را رد کرده وخواست خویش برای مرتبط کردن آن با مجموعه ای ازروابط قدرت سودجو، سرمایه گذاری های هدفمند ومشارکت های قابل لغو را بیان کرده اند. آقای ترامپ در عرصه عملکرد دیپلوماتیک، به همان اندازه جکسون، شعاراعلام شده در۱۹۲۵ توسط کالوین کولیج، سی امین رئیس جمهور ایالات متحده، یعنی « کسب وکار اصلی خلق آمریکا، تجارت است» را به اجرا میگذارد. از این رو، مرورمجلات مختص روابط خارجی نیست که میتواند به حل معمای ترامپ کمک کند بلکه شاید مجله ای همچون فوربس. این مجله، بازتاب جوهروسواس فکری برای موفقیت، قدرت وثروتی که بخشی از فرهنگ آمریکائی را تشکیل میدهد، درنوامبر۲۰۱۷ مصاحبه ای طولانی با آقای ترامپ داشت. دراین مقاله اثری ازبرخوردی تحقیرآمیزپنهان شده، خصومت آمیزویا ستایشگر به چشم نمی خورد. تنها حس کنجکاوی فنی پاروکنندگان پول، شیفته خط سیر یکی ازهم قبیله هایشان، که تفاوتش با همسانان خویش، بدزبانی، خشونت وبی فرهنگی بیشتر وازاین رو، به گونه ای متضاد،معرف صداقت وی است، نمایان میشود.

این هم سوئی، فوربس را قادر میسازد که تحلیلی آسوده خاطروغیراخلاقی، وبرای یک بارهم که شده عمیق ترازنیویورک تایمز، ارائه دهد : موئلفین آن به آرامی تصدیق میکنند که « به ارث بردن کلیدهای دولت آمریکا همچون به جانشینی مدیران جنرال الکتریک ویا مایکرو سافت رسیدن است. باید بخشی ازتدوام، احترام گذاشتن به تعهدات پیشین، واداره شرکت ویا کشور را در حد ممکن پذیرفت ودرعین حال به سوی اولویت ها ویا سیاست های جدید چرخش کرد. اما درمعادلات ذهنی ترامپ، چیزها بدینگونه نیستند ( همانند تعداد کثیری از حامیان انتخاباتیش که قبل ازهرچیزخواهان تغییراتی بنیادین هستند). اگراو تخمین بزند که سیاست های قبلی به قراردادهای بدی منجر خواهند شد، او به سادگی هیچ دلیلی برای تعهد به آنها نمی بیند، حتی اگراین عدم تعهد به شهرت آمریکا ویا حس وجود ثبات در سیاست آن لطمه وارد کند»(۲۱).

در انتظاراینکه تاریخ این ریاست جمهوری نامتعارف وبه سختی قابل تحلیل را قضاوت کند، مسئله اساسی این نیست که آقای ترامپ سیاست خارجی کشورش به یک سری قرارداد تنزل داده است. روسای جمهورپیشین نیز، گرچه در پوششی مودبانه ترو با فرهنگ تر، به همین سبک عمل میکردند. اضافه براین، که رئیس جمهورکنونی چیزی اعلام میکند (بازبینی واقع گرایانه روابط با روسیه) ودرعمل چیز دیگری به اجرا میگذارد (ادامه تنش میان روسیه وآمریکا) بازهم مسئله ای نیست. این که او تصمیم گرفته است که غیرقابل پیش بینی بودن دیپلوماتیک بخودی خود هدفی باشد، همانطورکه خانم نیکی هالی، نماینده آمریکا در سازمان ملل به خوبی آنرا به نمایش میگذارد، بازهم مسئله چندانی نیست. در رابطه با وسواس دائمیش برای آندرو جکسون هم، گرچه نادراست، اما بی شک، همانطور که دیدیم، کلیدی برای تحلیلی ناکامل است.

مسئله واقعی بیشتر محدودیت ریشه دار استعداد شخصی اوست که بر اساس شواهد، اودرآن اغراق میکند. این امکان وجود دارد که معادلات ذهنی او، ارزیابی هوشمندانه مفاد یک قرارداد در حال امضاء ویا درمرحله مذاکره را میسرسازند. اما فقدان ظرافت درتحلیل عکس العمل متقابل عوامل بریکدیگر، که او به آن می بالد، بنظرمیرسد که اورا ازقضاوت همزمان درباره پهنه وسیع تر این قرارداد ها ودرنتیجه عواقب بعدی آنها در بلند مدت عاجزمیسازد. این همی پلژی(فلج کامل) که تا چند ماه پیش فرضیه ای بیش نبود امروزه به یک احتمال تبدیل شده است. اعلام انتقال سفارت آمریکا به اورشلیم، ۶ دسامبر۲۰۱۷، مثال نگران کننده آنست. این تصمیم نه یک اشتباه ساده بلکه خطای عظیمی است که واشینگتن را در راستای مواضع لیکود قرارداده و هرگونه حقانیت برای ایالات متحده بعنوان ضامن یک روند صلح منصفانه را ممنوع میکند. دراین قضیه نه عقلانیت درارزیابی واکنش ها و نه حتی تسلط معاملاتی موجود نیست. آقای ترامپ هیچ مذاکره ای نکرده است : او همه چیزرا، وظاهرا بی هیچ عوضی، به تحت الحمایه خویش تقدیم کرده است.

اگرچنین کژروی هائی تداوم یابند، دانستن اینکه آیا آقای ترامپ آگاهانه به بازگشت به اتفاق نظراول آمریکائی فکرکرده یا خیر، گرچه مهم، ممکن است به موضوعی فرعی تبدیل شود. که دیدگاهی جدید الهام بخش اوست یک چیز است واینکه آیا او کفایت تجسم بخشیدن به آنرا دارد چیزی دیگر. درحال حاضر، سنجیدن ظرفیت رئیس جمهورآمریکا برای انعقاد قرارداد های متوازن، که واکنش های زنجیره ای غیرقابل جبران برای روابط بین المللی بدنبال نداشته باشد، است که فوریت می یابد. سیمون وی درکتاب «سنگینی وجذابیت» خویش خاطرنشان میکند که « تنها توازن است که قدرت را خنثی میکند» و نتیجه گیری میکند که « نظم اجتماعی فقط حاصل توازن قدرت ها میتواند باشد». این گفته در روابط بین المللی نیزصادق است. چهل وپنجمین رئیس جمهور ایالات متحده با رد این منطق تعادل، بیشتر به واقع گرائی سیاسی، که دفاع از منافع ملی را از ظرفیت در نظر گرفتن منافع دیگران بهنگام مذاکره از یکدیگر تفکیک نمیکند، خیانت میکند تا ایدئالیسم آمریکائی، با لاکی از استثناء گرائی اخلاقی که دربسیاری موارد دیپلوماسی این کشوررا به کوره راه کشانده است. هزینه این عدم صلاحیت از هم اکنون آشکار است.

۱ میشل گولدبرگ، « سالگرد آخرالزمان»، نیویورک تایمز، ۶ نوامبر ۲۰۱۷.

۲ زبگنیف برژینسکی، انتخاب واقعی. آمریکا ومابقی جهان. Odile Jacob ، پاریس، ۲۰۰۴.

۳ گل شیلی، « کمبود اعتماد برطرف نشدنی»، نیوزویک، نیویورک، ۶ اکتبر ۲۰۱۷.

۴ «دردرون اندیشه ترامپ : مصاحبه اختصاصی با رئیس جمهورونظریه یگانه ای که همه چیز را توضیح میدهد»، فوربس، نیویورک، ۱۴ نوامبر ۲۰۱۷.

۵ داوید اینیاتسیوس، « مسئله واقعی با طرح های سیاست خارجی ترامپ؟ او احتمالا هیچ طرحی ندارد»، واشینگتن پست، ۱۰ اکتبر ۲۰۱۷.

۶ روبرت زوئلیک، « خطر سیاست خارجی عوام گرایانه ترامپ»، وال استریت جورنال، نیویورک، ۲۹ نوامبر ۲۰۱۷.

۷ ستفان سستانوویچ، حداکثرگرا : آمریکا در جهان از ترومن تا اوباما، Knopf ، نیویورک، ۲۰۱۴.

۸ سخنرانی ۴ ژوئیه ۱۸۲۱ بهنگامی که او وزیر امور خارجه است.

۹ مراجعه کنید به ژوزف ژوف، « آمریکای خوددار؟» The American Interest, vol. IX, no 5, Washington, DC, mai-juin 2014.

۱۰ این بیان به جان ایکن بری تعلق دارد.

۱۱ برخلاف سه چهره بعدی، همیلتون هرگز به مقام برتر نرسیده است.

۱۲ والتر راسل مید، درسایه مشیت الهی. چگونه دیپلوماسی آمریکا جهان را تغییر داد، Odile Jacob ، پاریس ۲۰۰۳.

۱۳ آن اپلبوم، « قول سیاه ترامپ برای بازگشت به گذشته ای خیالی»، واشینگتن پست، ۲۰ ژانویه ۲۰۱۷.

۱۴ شارل کروتهامر، «انقلاب درسیاست خارجی ترامپ»، واشینگتن پست، ۲۶ ژانویه ۲۰۱۷.

۱۵ ایوان توماس، عاشقان جنگ، روزولت، لوج، هیرست وشتاب بسوی امپراتوری، ۱۸۹۸، Little, Brown and Company-Back Bay Books, Boston-Londres, 2011.

همچنین مراجعه کنید به : هوارد بیل، تئودور روزولت وتبدیل آمریکا به یک قدرت جهانی، The Johns Hopkins University Press, Baltimore, 1956.

۱۶ جان میلتون کوپر، جنگجو ودعا خوان، ودرو ویلسون وتئدور روزولت، Belknap Press of Harvard University Press, Cambridge-Londres,

۱۷ ستانلی هوفمان، اخلاقی برای هیولاهای سرد. برای چهارچوبی اخلاقی در روابط بین المللی، Seuil، پاریس، ۱۹۸۲.

۱۸ هربرت مک ماسترو گاری کوهن، « نخست آمریکا به مفهوم تنها آمریکا نیست»، وال استریت جورنال، 30 مه 2017.

۱۹ ناتان هوج و ژولین بارنس، « جنگ سرد نوین گودالی میان یک ژنرال آمریکائی والهه انتقام قدیمی روسیش ایجاد میکند»، وال استریت جورنال، ۱۶ ژوئن ۲۰۱۷.

۲۰ توسیدید، تاریخ جنگ پلوپونز، کتاب پنج، ۱۱۶-۸۴.

۲۱ دردرون اندیشه ترامپ، منبع پیش ذکر شده.

۲۲ کولوم لینچ، « نیکی هالی ونظریه دیپلوماسی اختشاش ترامپ»، سیاست خارجی، واشینگتن، دی سی، ۲۸ ژوئن ۲۰۱۷.

*نویسنده : Olivier Zajecالیویه زاجک: مسئول مطالعات انجمن اروپائی بینش استراتژیک، پاریس(CEIS)


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست