یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مصیبت های استعمار اقامت گزین
جرارد هورن - مانتلی ریویو - آوریل ۲۰۱۸


ا. مانا


• آنچه که بطرزی عجیب و غریب «مدرنیته» خوانده می شود به لکه های ننگی آلوده است که می توانند سه اسب درشکهٔ آخرزمان خوانده شوند: برده داری - برتری نژاد سفید - و سرمایه داری، با روندِ خونین اسارت انسان به منزلهٔ نیروی محرک و انگیزانندهٔ این دهشت فرومایه. دهه ها قبل محقق گویانی والتر رادنی با تیزهوشی نشان داد چگونه اروپایی ها به توسعه نیافتن (کم توسعه ماندن) آفریقا دامن زدند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۱ خرداد ۱٣۹۷ -  ۱ ژوئن ۲۰۱٨



                                                         
                                                               بخش اول


سالهای ۱۶۰۳ تا ۱۷۱۴ احتمالاً بیشترین تأثیر را بر تاریخ انگلستان داشته است. در آغاز قرن هفدهم این جزیرهٔ گرفتار، قدرتی دست دوم بود، اما بریتانیای کبیری که با آغاز قرن هیجدهم ظهور نمود، از بسیاری نظرها، ابرقدرتِ غالبِ جهان بود. بریتانیا سپس جایگاهش را به نوزاد یاغیش، ایالات متحدهٔ آمریکا سپرد، که تسلط بر جهان را تا قرنِ حاضر ادامه داده است.

این چرخش خیره کننده دلایلِ متعددی دارد. با این وجود هر توضیحی که برده داری، استعمار و خرده ریزهای سرمایه داری در حال ظهور را در بر نگیرد، از قدرت توصیف کافی برخوردار نخواهد بود. در خلال قرون شانزدهم تا نوزدهم تقریباً ۱۳ میلیون آفریقایی بیرحمانه از سرزمین مادری شان کنده شدند، به بردگی گرفته شدند، و وادار شدند تا برای منفعت عامِ اروپایی ها و یا قدرتهای اروپایی - آمریکایی، از جمله لندن رنج ببرند.

از زمانِ کلمبو تا پایان قرن نوزدهم، احتمالاً ۵ میلیون بومی آمریکا به بردگی گرفته شدند. این شکلِ بردگی تقریباً در کنارِ به بردگی گرفتنِ آفریقایی ها جریان داشت، که به کاهشی فاجعه آمیز در جمعیت بومی ها منجر گردید. این کاهش جمعیت در حوزهٔ کاراییب، سواحل خلیج، و شمال مکزیک، و آنجا که هم اکنون جنوب غربی ایالات متحده نامیده می شود، در خلال قرون شانزدهم و هفدهم دست کمی از فاجعه نداشت. امکان دارد جمعیت این مناطق با ابزارهایی اهریمنی چون جنگ، قحطی و برده داری - و اپیدمی های ناشی از آنها - تا ۹۰٪ کاهش یافته باشد. اکثریت برده ها را زنان و کودکان تشکیل می دادند، اتفاقی که پیش درآمد و راهگشای قاچاق کنونی بردگان جنسی بود. با توجه به شورش گستردهٔ بومی ها در سال ۱۶۸۰ در جایی که امروزه نیو مکزیکو خوانده می شود، این اعداد و ارقام احتمالاً بیش از آنچیزی است که ذکر آن رفت.

ایالات متحدهٔ آمریکا وارث گناهان فراوانِ نه تنها لندن، که مادرید نیز هست. هنگامی که فرناندو دِسوتو از جایی عبور نمود که در دهه ۱۵۳۰ بنام رود میسیسیپی شناخته شده است، به دنبالش بومیانِ برده شده ایی را داشت که برای در اختیار گرفتن مناطقی از آنان استفاده نمود که بعدها به حومه این شهر تبدیل شد.

گرچه بیماریهایی که این مداخله گران با خود آوردند غالباً برای کاهش جمعیت بومیان سرزنش می گردند، نسل کشی، به معنای تام کلمه - از جمله کردارهای عمدی اشغالگران اقامت گزین - دلیلِ اصلی این پشته هایی بود که از کشته ساخته شد. بنابراین، حتی هنگامی که آفریقایی های برده شده خودکشی می نمودند، کاری که غالباً به آن وادار می شدند، نادرست خواهد بود اگر ادعا شود که برده داران در این مورد گناهی نداشتند.

اما در طول قرون بسیار، این قرن هفدهم است که در شروع دخالت لندن در تجارت برده برجستگی خاصی خواهد یافت، دورانی که بصورت همزمان سود فراوانی ببار آورد، در حالی که صحنه را برای نژادی نمودن توجیهِ نامردمی آماده، ودر همان حال صحنه برای آغاز گسترش سرمایه داری مهیا می شد. یک تحقیق اخیراً نشان داد قبل از ۱۹۵۸ هیچ بردهٔ آفریقایی به جزایر کاراییب که تحت کنترل انگلستان بود یا به سرزمین اصلی آمریکای شمالی آورده نشده بود. در فاصلهٔ سالهای ۱۵۸۱ تا ۱۶۴۰ تعدادی برده به هر یک از این مناطق آورده شدند. از ۱۶۴۱ تا ۱۷۰۰، ۱۵،۰۰۰ آفریقایی به آمریکای شمالی و ۳۰۸،۰۰۰ نفر به کاراییب تحتِ امرِ انگلیسی ها آورده شدند. بهمین صورت، تجارت برده از بنادر هلند بین سالهای ۱۶۰۰ تا ۱۶۴۴ حدود ۷۰۰ نفر بود که در دههٔ ۱۶۶۰ شش برابر شد. در کُل، اروپاییها حدود ۲،۰۰۰،۰۰۰ آفریقایی را در خلال قرن هفدهم به بردگی گرفتند، که نیمی از آنان از غربِ آفریقای مرکزی و بقیه غالباً از مناطقی که امروزه متعلقِ به غنا، سواحل بنین و بیافرا هستند، بودند.

آنچه که بطرزی عجیب و غریب «مدرنیته» خوانده می شود به لکه های ننگی آلوده است که می توانند سه اسب درشکهٔ آخرزمان خوانده شوند: برده داری - برتری نژاد سفید - و سرمایه داری، با روندِ خونین اسارت انسان به منزلهٔ نیروی محرک و انگیزانندهٔ این دهشت فرومایه. دهه ها قبل محقق گویانی والتر رادنی با تیزهوشی نشان داد چگونه اروپایی ها به توسعه نیافتن (کم توسعه ماندن) آفریقا دامن زدند و، همچنین، چگونه اروپای غربی از خرابکاری زورمدارانه در این قارهٔ تحت محاصره منتفع گردید. تجارت برده، افراد مسن و ناسالم را به کنار نهاده و بقیه را برد. سیستمهای کشاورزی، معادن، تولید فلزات، پنبه، چوب، حصیر، سفال و تولیدات چرم، تجارت، حمل و نقل، و حکمرانی که طی قرون دگرگون شده بودند بطور جدی صدمه دید. جوامع انسانی علیه یکدیگر، و همسایه علیه همسایه، شورانده شد. در همان حال، عوامل این مصبیت بطرزی سخاوتمندانه منتفع گردیدند.

لندن از زمرهٔ سود برندگان اصلی این بیرحمی نظام مند بود. لندن در سالهای ۱۶۷۳ و ۱۶۷۴سهمی سی و سه درصدی از تجارت برده داشت که در سال ۱۶۸۳ به ۷۴٪ رسید. از این سهمِ کلی وحشتناک، شرکت سلطنتی آفریقایی که در کنترل خانوده سلطنت بود، در سال ۱۶۹۰ سهمی نود درصدی را به خود اختصاص می داد - که با مقررات زدایی و ورودِ تجار آزاد به این بازار سودآور مجرمانه - این سهم در سال ۱۷۰۱ به ۸٪ کاهش یافت. این پیروزی سیاسی اقتصادی تجار بر سلطنت، همچنین، سیاستهای مورد پسندی را که آنان نمایندگی می کردند زیر ذره بین قرار داده، و به جمهوری خواهی منتهی گردید که پیروزی الگو وارش را در ۱۷۷۶ به ثمر رساند. چنانچه محقق، ویلیام پتیگرو قویاً مدعی شده است، تجارت بردگان آفریقایی در کانون آنچیزی است که هنوز در جوامع سرمایه داری عزیز شمرده می شود: یعنی تجارت آزاد، ضدیت با سلطنت، و یک دمکراسی براساسِ برتری نژادی و مبتنی بر نظام طبقاتی. بعبارتی دیگر، تضعیف سلطنت که لازمهٔ ظهور جمهوری خواهی بود، عمدتاً معلولِ اشتیاقِ تجار معینی در تضعیف کنترل پادشاه بر تجارت بغایت سودآور بردگان آفریقایی بود.

گرچه تجارت در حال قدرت گرفتن، که برای برانگیختن انقلاب ظفرمند ۱۶۸۸ تا این حد اساسی بود، تضمین گونه ای از دمکراسی بورژوایی مبتنی بر برتری نژادی بود، حاوی تضادهای دردناکی ورای غرق بودن آشکار در تجارتِ انسانها بود. برای نادیده گرفتن مادرید، لندن در اواخر قرن شانزدهم دزدان دریایی را اجیر نمود تا کشتی هایی حامل ثروتهای کسب شده در آمریکا را شکار نمایند. این راهزنان در جاماییکا پناه گرفتند، بخصوص در سال ۱۶۵۵، که نقطه عطفی واقعی در روند نزول امپراطوری اسپانیا و عروج رقیب آن در لندن بود. لیکن این فقط آغازِ موفقیت فاجعه بار دیگری برای پادشاه بود چون استعمارگران قدرتمند نادیده گرفتن استعمار را آغاز نمودند، که از رهگذر قطع ارتباطات و تجارت به هر آنکه خواستند، به اجرا در آمد، از جمله تندخوترین دشمنان لندن، که صحنه را برای ۱۷۶۶ و باختِ سنگینی برای بریتانیای کبیر مهیا نمود. تضادها اینجا به پایان نرسید چون دزدی دریایی نه تنها تجارت برده را تسهیل نمود، خصوصاً پس از آنکه لندن به مخالفت با آن برخاست، که نوعی از سرمایه داری را برانگیخت که در جمهوریت با اخلاقیات گانگستری ظهور نمود.

به گونه ای مشابه، به مرور که تضادهای مذهبی (مسیحی علیه مسلمان و کاتولیک علیه پروتستان) که نیروی محرک قرن نوزدهم بود فروکش نمود، و به موازات فزونی یافتن ثروت کثیف حاصل از برده داری و سلب مالکیت، سرمایه داری و سود به خداوندگاران جدیدی تبدیل شدند که کانون قدرتشان در قصر وال استریت مستقر بود. این مذهب جدید بازتابِ دکترین و تئولوژی خاص خود را در بازار و «تئوری کارآمد بازار» می دید که چون ستارهٔ قطبی جایگزین لغزش ناپذیری کلیسایی می گشت. تئوریهای مدیریتی، سرمایه داری را همانگونه تقدس می بخشند که روحانیون در گذشته فئودالیسم را. مدارس کسب و کار، کلیسای جامع سرمایه داری اند و مشاورین، راهبان صومعه های آن. درست همانگونه که روحانیون در دوران فئودالیسم به زبان لاتین سخن می گفتند تا کلماتشان را تشخص ببخشند، خادمان سرمایه داری به زبان نا مفهومی سخن می گویند. اصلاحی مشابه آنچه مارتین لوتر بسال ۱۵۱۷ در دستور کار داشت تا به امروز به تأخیر افتاده است.

در واقع، خلاصه نمودن اوضاع کنونی به کاپیتالیسم بگونه ای گمراه کننده خواهد بود چون وضعیت امروز نمایانگر آمیزه ای پیچیده از تبعاتِ برده داری (که هنوز در کار استثمار جمعیت آفریقایی مقیم ایالات متحده و دیگر جاها است)، فئودالیسم و سرمایه داری برآمده از دل آن است.   

بیشتر آنکه، توسعه نیافتگی، خصوصاً در آفریقا، فقط محصول کاهش جمعیت تندرست ترین و دلیرترینها، ناشی از تجارت ننگین برده نبود. بلکه ناشی از روند عادی نابودی آفریقا بود، مثل زمانی که در اواخر قرن پانزدهم واسکو دِگاما بوالهوسانه موگادیشو را به توپ بست، و بدنبال آن سفر سبعانه اش را ادامه داد - و کوتاه زمانی پس از آن همقطار او در مسیرش حمام خونی در طولِ ساحل سواهیلی (SWAhili) بر پا نمود، اگر نخواهیم از پیکربندی بیرحمانهٔ جایی که امروزه اتیوپی نامیده می شود، که تنش ها و تناقضاتی را بجای گذاشت که تا کنون ادامه دارند، ذکری به میان آوریم.

بمانند یک الاکلنگ، همزمان با خیزش لندن آفریقا و بومیان قاره آمریکا سقوطی را تجربه نمودند. بقول یک محقق، «انقلاب صنعتی در انگلستان و کاشت پنبه در جنوب اجزای یک حقیقت واحدند». تنها اصلاح دوستانه لازم در این کلمات قصار اضافه نمودن به اصطلاح «توسعه شکر» در قرن هفدهم به مثابه پیشینهٔ موارد فوق است. بیشتر آنکه، چنانچه نویسندهٔ خردمند دیگری اضافه نمود، «بدون کاپیتالیسم انگلیسی، احتمالاً سیستم سرمایه داری از هر نوع آن، هرگز پا به عرصهٔ وجود نمی نهاد». در سال ۱۶۶۳، ناظری در سورینام متوجه گردید که «سیاهان نقطهٔ قوت و رگ و پی دنیای غرب اند». به بردگی گرفته شدگان، شکل خاصی از موجودیت سرمایه در قالبِ نیروی کار، بطور همزمان بربریت سرمایه داری در حال ظهور را در کنار نیروی تولیدی آن را به نمایش گذاشتند.

قاره ای که مجبور گردید تا به این روند خدمت نماید، آنانی که اکنون بنام «آفریقایی-آمریکایی» شناخته شده اند، هنوز از تبعات تجارت برده و استعمارِ همراه آن که در قرن هفدهم سرعت گرفت رهایی نیافته اند، روندی که این جمعیت را بطرز شرم آوری با ننگِ برده داری متأثر ساخت. قطعاً اگر کسی بخواهد در یابد که چرا و چگونه این تعداد آفریقایی در آمریکای شمالی ساکنند و به یکی از زبانهای غرب اروپا تکلم می نمایند، پیش شرطش فهمی عمیق از وقایع قرن هفدهم خواهد بود.

بردگان آفریقایی دوسوم مهاجرت کلی به آمریکا در فاصلهٔ سالهای ۱۶۰۰ و ۱۷۰۰ را تشکیل دادند. مهاجران اجباری، بطرز استعاری یا واقعی، باید به مثابه جریانی در نظر آیند که به ثروتمند نمودن انگلیسی های معینی کمک نمودند، و ملتِ آنان را یاری نمودند که از قدرتی دست دوم به امپراطوری جهانی تبدیل گردند. ورود آنان به آمریکا نمایانگر جهشی وحشتناک در جهت برساختن «نژاد» است، گرچه می توان ادعا نمود که پیشینهٔ این امر به قبل از قرن هفده باز می گردد.

البته دست اندازی گسترش یابندهٔ لندن مشتقاتی داشته است که از اهمیت آنان نمی توان کاست. در خلال سالهای پایانی قرن چهاردهم و دهه های آغازین قرن پانزدهم، و به دنبال آن در ادامهٔ مسیر به قرون بعد، اروپایی ها تکنولوژی کشتی های جنگی را بهبود بخشیدند، که مزیتی برای نخبگانِ جزایر بریتانیا بود. تفنگ سرپُر چخماقی در دهه های آغازین این قرن کلیدی، پیشگام بود و امکان تحمیل ارادهٔ نه تنها انگلیسی ها - که فرانسوی ها و هلندی ها را نیز - نه تنها به آفریقایی ها - فراهم نمود. سرنیزهٔ تفنگ که در جریانِ جنگ سی سالهٔ ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ ظاهر گشت، در به بند کشیدنِ ملیت هایی در کل موثر بود. در پایان این قرن پر حادثه، حدود ۶۰۰،۰۰۰ تفنگ سرپُر چخماقی فقط در نواحی مرکزی فرانسه به فروش رسید. بین سالهای ۱۶۰۰ و ۱۷۵۰ برد تفنگ ها حدود ده برابر افزایش یافت. پیشرفت های تکنولوژیکی - از جمله سنبهٔ تفنگ، خشابهای کاغذی، و سر نیزه بهای تفنگ ها را کاهش داده، و آنان را بهتر، سریعتر و مرگبارتر نمود، تغییراتی که همگی به زیانِ آنانی بود که توسط انگلیسی ها به بردگی گرفته شدند. توسعهٔ اسطرلاب و کشتی های کاراوِل (Caravel) برای توسعهٔ دریانوردی و مواجه با آمریکایی ها اهمیت اساسی داشت - همچنین برای غارت آفریقا.

روند ادامه دار بی نوا سازی که بسیاری را در جزایر بریتانیا در چنگال خود اسیر نموده بود زمینهٔ جذب مغناطیسی مشمولان سربازی در میان مردان جوان - و پاره ای زنان جوان تغییر قیافه داده - به ارتش را فراهم نمود تا از این سلاحها علیه دیگران استفاده نمایند. تاریخ دانی می گوید که «موفقیت انگلیسی ها در قامت استعمارگران جدید تا حدِ زیادی مرهونِ آن بود که قادر به راضی نگه داشتن جمعیت شان در محدودهٔ مرزهایشان نبودند». ثروت تولید شده، در چرخه ای تهی از فضیلت، اجازهٔ تأسیس ارتشهایی را داد که در ادامه انباشت ثروت چند برابر حاصل شده از آفریقا و آمریکا را در خزانهٔ انگلیس امکان پذیر نمودند.

در خلالِ قرن شانزدهم بود که اروپاییها، در اثرِ تضادهای آشکارا پایان ناپذیر بینِ خودشان، نه تنها تفنگهای فتیله ای که نوع جدیدی از آرایش و پیشروی جنگی را ابداع نمودند، که طی آن سربازانِ ردیف جلو پس از شلیک تیرهایشان به پشت صفوف عقب می نشستند تا دوباره اسلحه هایشان را مهمات گذاری نمایند. در مقام کشوری پادشاهی که بر جزیره ای حکم میراند، انگلستان نیاز به توسعهٔ یک نیروی دریایی مخوف را احساس نمود، که کشتی هایی وسیع با ردیفهای چندگانه توپخانه را بر عرشه داشت که توان دریانوردی در بادهای شدید را نیز دارا بود. نوآوری دیگری که عروجِ این قدرتِ اروپایی را ممکن نمود، ساختنِ بنادری با دیوارهای ضخیم و سنگرهای موربی بود که برتری مدافعین بر مهاجمین به مراتب پر تعدادتر را فراهم نمود.

بدون خطوط مقدمِ واقع شده در خشکی که دفاع از آنها لازم آید، یا حداقل خطوطِ بسیار کمتر از رقبای هم قاره چون اسپانیا و فرانسه، لندن به نسبتی کاملاً متفاوت برای توسعهٔ نیروی دریایی اش هزینه نمود، که تبعات ناگواری برای آفریقا و آمریکا داشت. بنابراین، علیرغم اینکه تعداد نفرات ارتش فرانسه در سال ۱۷۰۰ سه برابر ارتش انگلستان بود، لندن پیوسته در فتوحات استعماری از پاریس موفقتر عمل نمود.

یکی از اشکالاتِ نیروهای مسلح لندن، غیرقابل اعتماد بودن ایرلندی های همسایه بود. به عبارتی، زیر سلطه نگهداشتنِ ایرلند تمرینی بود برای آنچه بعدها در آفریقا و آمریکا اتفاق افتاد. به گونه ای دیالکتیکی اما، همانگونه که این عملیات سختگیرانه می توانست قربانیانِ استعمار را به دامن رقبای لندن سوق دهد، مسئله عاجل برای انگلستان در خلالِ این دوره اشتیاق شدید ایرلند به پیوستن به اسپانیاییها بود.

جنگهای انگلو - اسکات در اواخرِ قرن شانزدهم زمینه را برای قانون اتحاد ۱۷۰۷ فراهم نمود، که در میان دیگر چیزها، از اسکاتلند دعوت نمود که به ضیافت استعماری و برده داری پیوسته، امری که اختلافها را کاهش داد ولی حل ننمود. این تهاجم به نیروی انسانی لندن، انگیزهٔ به بردگی کشاندن آفریقایی ها را تشدید نمود. نهایتاً، جمهوری خواهان در آمریکای شمالی با گرایش به نوع جدیدی از آریستوکراسی در صددِ گشودن ظریفِ این گره کور برآمدند - آریستوکراسی نوینی که «برتری نژاد سفید» را با خود داشت - که از طریقِ آن اروپاییان از تیره های گوناگون در مقابله با علایق بومی های سلب مالکیت شده و آفریقایی ها راضی می گردیدند. این نگرانی با تمایل عملی استعمارگران انگلیسی - مثلاً در ویرجینیا - موجب تسهیل معاملهٔ برده با هلندی ها شده، روندی را دامن زد که به هویت جدیدی منتهی گردید: «نژاد سفید» یا جهشِ به پیشِ حد و مرزها و محدودیت های اتنیکی. تأثیر هلندی ها بر وقایع مستعمرات انگلیس، که فقط محدود به آراستنِ ارزشهای جمهوری خواهانه نبود، باید در اینجا مورد تأکید قرار گیرد.

جزایر واقع در سواحل غربی اروپا تجربهٔ زیادی با مجادلات نظامی داشتند، که از سالهای ۱۶۴۰ شروع گردیده بود. گرچه تنها انگلستان نیود که از این آشفتگی ها به ستوه آمده بود. آنچه که «انقلابِ پیوریتن» نامیده شد از ۱۶۴۰ تا ۱۶۶۰ بطول انجامید. شورشهایی نیز در فرانسه اتفاق افتاد که به Fronde مشهور کشت که احتمالاً از خرابی ها و شدت وقایع اواخر قرن هیجدهم فراتر رفتند. در سال ۱۶۴۹ نوعی کودتا در هلند اتفاق افتاد. در ۱۶۴۰ شورشی ناکام در کاتالونیا روی داد، که شورشی دیگر در پرتغال (علیه اسپانیا را) بدنبال آورد که به موفقیت قرین گشت. سال بعد، تقریباً قیامی در آندالوسیا اتفاق افتاد. بسال ۱۶۴۷ قیامی عظیم در ناپل بوقوع پیوست. مختصر آنکه، بحرانی عمومی در اروپای غربی جریان داشت، که تنشهایی را موجب گشت که متعاقباً به آفریقا و آمریکا کشیده شد. بحران در اروپا تاحدی با انتقال میلیتاریسمِ خشن برای فتوحاتی در غرب فروکش نمود. از نظر دیالکتیکی، ثروتهای حاصل از سلب مالکیت و به بردگی گرفتن در مقیاس وسیع کمک نمود تا تجار استعماری، که بسیاری از آنان با نیوانگاند روابط نزدیکی داشتند، بهنگامی که در دههٔ ۱۶۴۰ جنگ داخلی انگلستان را در نوردید، به خط مقدم در لندن سوق یابند. نهایتاً این تجار قیامی را در ۱۷۷۶ علیه سلطنت رهبری نمودند که انان را به هزینهٔ آفریقاییهای به بردگی گرفته شده و بومی های غارت شده ثروتمندتر نمود.

به عبارتی دیگر، آنچه در اروپای غربی در حالِ آشکار شدن بود به طریقی بحران منطقه ای تولید بود، بورژوازی در حال ظهورِ به ستوه آمده زیر تازیانه ای فئودالیسم، در مقطعی با حفظِ عقب ماندگی فتنه جویانهٔ خونین رژیم سابق، خود را از قید آن رها نمود که راه را برای به بردگی گرفتن و سلب مالکیت هموار نمود.

جنگهای دهقانی سویس در سال ۱۶۵۳ و یک قیام عمده در اکراین در همین زمان اتفاق افتادند. پایان بخشِ این قیامهای توده ای شورش ایرلند در سالهای ۱۶۴۱ و ۱۶۸۹ بود. بقولِ زنده یاد ای. جی. هابزبام، این وقایع نمایانگرِ آخرین فازِ «گذار کلی از سیستم فئودالیسم به اقتصاد سرمایه داری بود»، گذاری که موتور محرکهٔ آن به بردگی گرفتن و سلبِ مالکیتهای استعماری بود.

تابستان ۱۶۴۱ سومین تابستان سردِ ششصد سال گذشته در نیمکرهٔ شمالی بود که بر چنین زمینهٔ آشفته ای اتفاق می افتاد. در سال ۱۶۴۱ تلفات انسانی از برف و یخبندان و سرمای فوق العاده، از تلفاتِ خشونت های فوق بیشتر بود، خشونت هایی که در نوع خود از شدیدترینها بودند. خشکسالی شدیدی در سِنگامبیاد و شمال نیجر در فاصلهٔ سالهای ۱۶۴۰ تا ۱۶۴۴ روی داد. آنگولا بیشترین حدِ تمرکز خشکسالی، عفونت های بومی و اپیدمی هایی را در بیست و پنجسال دوم قرن هفدهم، بهنگامی که کشتی های حامل بردگان در جنوب غربی آفریقا کاهش یافتند، تجربه نمود که با یک خشکسالی و قحطی جدی در دههٔ ۱۶۴۰ همراه بود. فقط این دهه نبود که مشکلات اقلیمی را به همراه داشت، ۱۶۲۱ شاهد پاییز گرمی بود (ال نینو) که محصولاتِ کشاورزی انگلستان را نابود کرد، و بگونه ای قابل بحث، موجبات برانگیختن یک موج مهاجرت به ماورای آتلانتیک را فراهم آورد.

در این برههٔ زمانی یک چهارم و شاید یک سوم جمعیت ذکور انگلستان در خدمت نیروهای مسلح بود. آمار تلفات نجومی بود، حتی بدتر از نسبتِ تلفات به جمعیت در زمان جنگ جهانی اول. شمار تلفات برای اسکاتلند بیشتر بود و در ایرلند از اسکاتلند هم فزونتر. این امر نه تنها سربازان رزم دیده ای را تربیت نمود که به آفریقا و آمریکا اعزام می گردیدند، که ضعیفترها را روانهٔ مزارع کشت کاراییب نمود جایی که به زمین وابسته می گردیدند، و شورشهای جسورانه آنان صحنه را برای بکارگرفتن بردگان آفریقایی تبار و بومی ها (برای جایگزینی) آنان مهیا نمود.

مجادلات ۱۶۴۰ نقطه عطف دیگری بودند که در بدام انداختن آفریقایی ها و بومیان آمریکا موثر بود. بمانند یک الاکلنگ، در حالی که عده ای زندگی و آزادیشان را باختند، عده ای از اوضاع منتفع گردیدند. در میان آن گروه و بیشتر از دیگران، موریس تامپسن بود که از عملیات اولیور کرامول، «حامی مسیح» که شاه را در لندن از اریکهٔ قدرت به زیر کشید، حمایت مالی نمود که با وحشیگری هایش ایرلند را درنوردید. به تامپسن برای جبران زحماتش (شامل قرض دادن به کرامول برای عملیات ایرلند) وعدهٔ ۱۶،۲۱۸ هکتار از زمینهای استان آلستر (در Armagh و Antrim) داده شده بود. این اتفاق پس از آن افتاد که او بر همهٔ ناملایمات در مقام یک کشاورز در ویرجینیا فایق آمد، جایی که بسال ۱۶۲۱ جایزه ای در Blunt Point نزدیک محلی که امروز Newport News خوانده می شود، دریافت نمود. تامپسن همچنین بطور خستگی ناپذیر به تجارت برده ادامه می داد که پاداش دیگری در St. Kitts را برای تسهیل در تجارت برده برایش به ارمغان آورد. تامپسنِ پرکار، دستی نیز در تجارتِ خز کانادا داشت.

به موازات جنگهای داخلی انگلیس، جنگ سی ساله در قارهٔ اروپا به پایانش نزدیک میشد، که به عهدنامهٔ ۱۶۴۸ وستفالیا انجامید. این معاهدهٔ تاریخی قواعد استقلالِ حکومتها را پی ریخت که هنوز جاری اند، همچنانکه صحنه را برای توسعه طلبی اروپایی ها مهیا نمود. این حکومتها از جمله انگلستانِ آبدیده شده در جنگ، موفق شدند که دلاوری نظامیشان را به سمت آفریقا و آمریکا جهت دهند. در این روند، سربازانِ آزموده شده و در عین حال شکست خورده، به خارج از کشور و به کاراییب اعزام گردیدند، و آمادهٔ تحمیل ویرانی به بومی های آنجا - و بطرز مشابهی به آفریقایی ها گردیدند. در همانحال، تجاری که بارِ ثروت تولید شده از غارت و به بردگی کشیدن بومی ها در کاراییب بر دوش شان سنگینی می نمود، نیروی اصلی بودند که ضدیت با سلطنت را به پیش رانده که به گردن زدن پادشاه در ۱۶۴۰ منتهی شد. همان تجار، قرار بود در ۱۶۸۸ در آنچه که به «انقلاب ظفرمند» شهرت یافت پیروز گردند، که آنان را در تضعیف هر چه بیشتر کنترلِ تاج و تخت بر تجارت بغایت سودآور بردگان تواناتر نمود، که نهایتاً اسباب جمع نمودن کامل بساط سلطنت در ۱۷۷۶ را فراهم نمود.

بطور قطع و یقین، قرن هفدهم چنانچه مشاهده شد کاملاً سرنوشت ساز گردید، نه تنها در عروجِ آنچه به امپراطوری بریتانیا شهرت یافت، که حتی در جدایی که در ۱۷۷۶ قدرتی رقیب را پرورد، که مشعل برتری جهانی را تا قرن بیست و یکم نیز به دوش کشیده است، که همراه با وقایع قرن ۱۷ عمدتاً با به بردگی گرفتن آفریقایی ها میسر گردید.

اگرچه، این یک پیروزی بدون شک و تردید نیست. این عروجِ قرن ۱۷، بلایی بی حد و حصر برای قربانیان اولیه اش بود. گرچه آفریقای غربی بگونه ای قابل فهم و قابل توجیه بعنوان قربانی اولیه تخریب اروپاییان در این قارهٔ محاصره شده به حساب می آید، صدها هزار انسان از شرق آفریقا نیز ربوده شدند که شمار انان در قرن ۱۷ افزایش نیز یافت و سپس به گونه ای تصاعدی نیز فرونی یافت. آغاز قرن ۱۷، آغاز به بردگی گرفتن مردم در حوضهٔ اقیانوس هند توسط انگلیسی ها بود که برخی از آنان دستبند به دست به شبه جزیرهٔ مالایا منتقل گردیدند.

ادامه دارد...


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست