یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

چکامه ی دوزخ


اسماعیل خویی


• برای گریه، ز کشتار ۶۷به بعد،
کسی نیاز ندارد به کربلای شما.

سیاه تر بشود روزِ ما ،اگر ـ وی وای!ـ
بر آفتاب فتد سایه ی عبای شما! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۵ تير ۱٣۹۷ -  ۱۶ ژوئيه ۲۰۱٨



نساخت دوزخِ خود را خدا برای شما:
برای ماست که افروخت اش خدای شما!
و بر همین تلِ خاک،این زمینِ ما، نه در آن
جهانِ دور به نابوده کی کُجای شما!
هزار گُلخن اش از هر شکنجه گه سوزان
به یک شرر ز دمِ اژدهای رای شما.
و سوختبارِ هر آن یک به هر زمان نسلی
ز کُشتگانِ یکی خدعه یا دغای شما.
سقر نبودش از آغاز و هفت اشکوبه:
فزوده اند بر آن تک تک انبیای شما.
ولی هر آنچه نیاکان تان بر افزودند
به هر کجاش،چو معمارِ این بنای شما،
نبود و نیست یکی خشت نیز،در سنجش،
ز بازسازی ی پیگیر و دم فزای شما!
مرا «شما» و «خدا» تان دو نامِ یک چیزید:
مگر خدای شما چیست جُز شمای شما؟!
به جهلِ عام بُوَد اتّکای دوزخِ ما،
و بر نهادِ همین دوزخ اتّکای شما.
چنان که ماهی ی دریا درونِ آن زنده ست،
بقای دوزخِ ما آوَرَد بقای شما.
و، همچو خشکی ی دریا که مرگِ هر ماهی ست،
فنای دوزخِ ما آوَرَد فنای شما.
به فقه تان، همه پایین تنه ست و بس، کزما
شده ست آینه ی آدمی نمای شما.
منی و شاش و اَن و خونِ حیض را یابیم
رساله های پژوهیده در«شفا»* ی شما!
رساله ی دگری راست رو نویسی تان
پژوهشی «عُلمایی»، به ادّعای شما.
رساله ها همه فهرستی از «توباید» ها:
همه برآمده از رای خودگرای شما.
به هیچ یک،نتوان یافت جُز خرافه و ژاژ:
ز چون و چند بگیرید تا چرای شما!
چرا که،گاهِ نوشتن پژوهشِ خود را،
رسد همیشه به نشخوار هر چرای شما!
پزشگِ دینی ی اخلاقِ مردُمِ ما اید:
و دردشان بفزاید خود از دوای شما!
وَ، در دگرنگری، بس که بُخل می ورزید،
به جُز شما نبرد ره کسی به «ما»ی شما.
و ناخودی شدنِ هر خودی فرایندی ست
که مُرده ریگ«امام» است و رهنمای شما.
و این روند رود، با پیامدی از کین،
که بر«تو»ی تو بینجامد از«شما»ی شما:
روندِ کینه فزایی که بر می آید از آن
که نیست مومنی الّا پسینه تای شما!
ولی چنین نشود: زآن که می رسد زآن پیش
زمانه ای که نباشیم مبتلای شما.
برای گریه، ز کشتار۶۷به بعد،
کسی نیاز ندارد به کربلای شما.
سیاه تر بشود روزِ ما ،اگر ـ وی وای!ـ
بر آفتاب فتد سایه ی عبای شما!
و هیچ غارتی ،البتّه ،سیرتان نکند:
که چاهِ ویل نمادی ست ز اشتهای شما!
مگر ز مسجدتان روز و شب دری باز است؟
که بوی گند دهد سر به سر فضای شما!
نباشد از سرِ بی دردی، ار که نخروشیم:
که روزمرّه شده ست این زمان بلای شما!
ولی شکستنِ این روزمرّگی، به یقین،
چو بُمبی است که ترکد به پیشِ پای شما.
زمان همان گذران بود چون نبودید و
زمان همان گذران است تا فرای شما.
بنا شود چو دبستان، فنا شود مسجد:
در این، دُرُست بفرمود پیشوای شما.**
ز «رستخیز» هم آورد او روایتِ خود:
که «محشر» است و «قیامت»، به واژه های شما.
برای دوزخیان محشری ست در پیش و
خوشا به دوزخِ ما رستخیز و... وای شما!
دل ام به حالِ شما سوزد و گزیری نیست:
از این که سورِ من و ما شود عزای شما!


دوازدهم مهر۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن


* بوعلی سینا یاد باد.
** آخوند فضل الله نوری.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست