یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مهمان


اسماعیل خویی


• امشب، ای جان! کز پسِ سی سال، مهمان ام تویی،
دیگری بینم به روی و مو، ولی دانم تویی!

روی تو آیینه ی جان و دل ات بود و شکست:
این شکسته ها، کنارِ هم چو بنشانم، تویی! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۰ شهريور ۱٣۹۷ -  ۱۱ سپتامبر ۲۰۱٨


 
یادمانِ دیدار سعید جانِ یوسف وعلی جانِ طلوع


امشب،ای جان!کز پسِ سی سال،مهمان ام تویی،
دیگری بینم به روی و مو،ولی دانم تویی!

روی تو آیینه ی جان و دل ات بود و شکست:
این شکسته ها ،کنارِ هم چو بنشانم ،تویی!

موی مشکین ات چه شد،کز شبکلاهِ سیمرنگ،
ارمغان آورده از برفِ زمستان ام تویی؟!

سال ها زین پیش،امیدی شاد را بودی نماد:
نک نمودی ژنده از ایرانِ ویران ام تویی.

من نخواهم دیگر ایمانی ز شک دورم کند؛
گر بخواهم،بی گمان،الگوی ایمان ام تویی.

روزهای وحشت آگین اش فراموشِ تو باد:
یادمانِ خوشترین شب های تهران ام تویی.

دانش آموزِ حقیقت بوده ایم و ،تا هنوز،
همدبستانِ تو ام من،همبدستان ام تویی.

همنبردم در جوانی بودی و شادم که،باز،
نک،به پیری،همنوردِ واپسین خان ام تویی.

سال ها گُم بودی از من،تا که پیدا کردم ات:
ای غمِ دل بوده! حالی شادی ی جان ام تویی.

چون توانم دیدن ات بی چشمِ گریان،ای عزیز!
یادگارِ جمله در خون خُفته یاران ام تویی.


بیست ودوم فروردین ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست