یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

بهشت کُجاست؟!


اسماعیل خویی


• «بهشت آنجاست کز کس کس نبیند هیچ آزاری:
چرا کآنجا ندارد هیچ کس با هیچ کس کاری»!

در این معنا،به یاد آید مرا از شاعری گمنام
روان بیتِ خیال انگیز و از اندیشه سرشاری. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۲ آبان ۱٣۹۷ -  ٣ نوامبر ۲۰۱٨


 
«بهشت آنجاست کآزاری نباشد:
کسی را باکسی کاری نباشد!»


«بهشت آنجاست کز کس کس نبیند هیچ آزاری:
چرا کآنجا ندارد هیچ کس با هیچ کس کاری»!
در این معنا،به یاد آید مرا از شاعری گمنام
روان بیتِ خیال انگیز و از اندیشه سرشاری.
من اش از آنِ سعدی می شناسم: چون کلامِ شیخ
کشاند دوستدارش را به خوانش های پُرباری.
ور از سعدی ش دانستن گناه است، اندر این چامه،
چه باک؟ ای جان! اگر خیری رسد بر جانِ بیداری.
وَ خوش باشد مرا باشیخ کردن پنجه در پنجه:
بهانه کم ندارم،اینک از آنها یکی،باری...
ولی شاعر ندانم از چه دعوای دُرُستی را،
می آرَد ،در کلامِ خود،دلیلِ ناسزاواری؟!
به هر جایی، بسی کار است هر کس را به هرکس؛لیک
بهشت آنجاست کز کس کس نبیند هیچ آزاری؟
بهشتِ سعدی،امّا،نیست جُز زندانِ تنهایان:
که در آن پای نگذارد،مگر محکومِ ناچاری!
بر این دعوی،دلیلِ من بُوَد پیوندِ عشق،آری:
که نآید پیش،اگر «کس را نباشد با کسی کاری»!
ولی سعدی ندانم از چه دعوای دُرُستی را،
می آرَد ، در کلامِ خود، دلیلِ ناسزاواری؟!
که،گرچ از «عالمانِ دین» شناساند «قبیله»ش را،
نیابد، لیکن،از دینکارگان با خویش همکاری.
وَ در آزاده رند اندیشمندی همچُنو، نَبوَد،
به جز عنوانِ «شیخ»، از شیخ بودن هیچ آثاری.
وَ این عنوان، چو نامِ«خِنگ»، در معنای اکنونی ش،
نماید،در دری،نه سروری، بل آدم خواری.
و، خود، در شیخ، سعدی نیز خیّامانه می دیده ست:
کز او همخوانِ گفتارش ، نمی دیده ست کرداری.
که،خود ،دورانِ او هم داشت شیخانی خُمینی وَش:
کز ایشان نافی ی هم بود هر کردار و گفتاری.
وَ من باور توانم داشت کاندر گورزاران مان
همان کفتار می مانَد ،به خو، هر گونه کفتاری!
بسا کاو مُرده باشد،رو بپُرس از شیخ حال اش را:
تمامِ روز،اگر روزی،ندید از او کس آزاری!
خدای خویش را او جانشین بوده ست و می مانَد:
که، یعنی،همچُنو، تا هست،خواهد بود جبّاری.
در این پیوند،باید بشنوی پندِ خدای اش را:
که به از آیه ی قُرآن نخواهی یافت هُشداری!
ز گفت و کردِ او ابلیس هم باید بپرهیزد:
کز او برتر نخواهی یافتن،در مکر،مکّاری.
همان« تثلیثِ تزویر و زر و زور»* است آیین اش:
همین ها شیخ را انگیزه می گردد به هر کاری.
دروغ و سفسطه ست او را نهادین در سخن گفتن:
وز آن حُجّت تراشد بهرِ هر بی پایه پنداری.
چنان تنگ آورد بر پیروان اش زندگانی را،
که چنبر می زند بر گِردِ صیدِ بی نوا ماری!
عبادت ها کز ایشان خواهد او یابند سنگین تر
ز هر کاری که از گاوش بخواهد مردِ عصّاری:
که مومن ،گر به جا آرَد به هر روز آن همه تکلیف،
نمانَد فرصت اش از بهرِ کار و خورد و خُفتاری!
به بی شرمی گراید شیخ: چون در «شرع شرمی نیست»؛
و از باید نبایدهاست یادش گنده انباری.
وگر در کارِ او عیبی بیابی،خشمگین غُرّد
کز این سان عیب ها هرگز ندارد کمترین عاری!
تو را گوید: ـ«به هر کشور، وگر کم، دُزد و جانی هست»:
کم و بسیار،امّا،فرق ها دارند بسیاری.
شماری کم زیک کردار هنجاری نسازد زآن؛
ولی بسیارِ آن سازد،درونِ جمع، هنجاری.
شماری دُزد در دولت نسازد دولتِ دُزدان؛
ولی بسیارشان سازد نظامِ دُزدبازاری!
از این سان دولتی باید که باشد خصمِ دانایی:
که در بازارِ جهل است او، اگر یابد خریداری.
در این بازار، نادُزدیده از مردُم نمی مانَد
پشیزی،کآن به چشمِ شیخ آید نقدِ سرشاری!
شگفتا جهل در جهل اش! که خواند«علمِ دین» آن را:
که مکتوب اش ،چو بارِ خر، نباشد کم ز خرواری!
پُر افسون جهلی، آکنده ز نوش و نیش، امید و بیم:
که از مومن بسازد خوابگردِ ناهُشیواری.
ز جهلِ او فزاید فقر و شرم اش نیست کاو باشد
بدین بارِ گرانِ مومنان خود نیز سرباری.
مبادا خردلی هم خُرده گیری شیخ را بر کار:
که آید عارش از بر هیچ خبطی کردن اقراری.
نه! شرمی نآیدش زین، زآن که کور و کر کند آزش:
وَ آزِ بی امان از یک شبان سازد ددِ هاری.
و این است،این،زوالِ گلّه را آغازه ی خونین:
که هاری می کِشد دد را ز کشتاری به کشتاری.
نگه کن کآن بهشت اندیش چون معمارِ دوزخ شد:
چنان کز او به هر جا گشت هر دیواری آواری!
توانیم از همین دوزخ بهشتی ساختن، امّا:
نباشد شیخِ دُزدان را اگر با کارِ‌ما کاری.
وَ چونین بود خواهد،بی گمان، روزی که، در ایران،
دگر کس را به سر نه روسری باشد نه دستاری!
وَ جنگل های ما آن روز می بالند باز: از آنک
ز هر سروی نسازد جانی ی دینکاره ای داری.
تو خود باید از این دد دادِ خود بر خاک بستانی:
که دیگر نیست، ور بوده ست،در افلاک، داداری.

*
سخن پایان گرفت، امّا نیابم در دل آرامش:
که در آن جنگِ لفظی بینِ تصدیق است و انکاری.
«خطابه» ست این، و یا «شعر» است، یا «نظم»است، یا هر چی:
در این که چی بخوانیدش، ندارم هیچ اصراری.
از این جنگِ عبث خواهم رهید، افتد اگر صلحی
منِ این کاره ام را با منِ زین کار بیزاری.
ولی، نه! این که گفتم را دروغی گیر آخوندی:
که از صلح است دور این جنگِ لفظی، حالیا،باری...


بیست و نهم فروردین ۱۳۹۷،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست