یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

متن سخنرانی در مرکز فرهنگی - هنری ایرانیان کانادا - تورنتو
در شناخت و نقد شعر سیاسی
احمد جواهریان


• برای شناخت شعر سیاسی باید به مقاله کوتاهی با نام «هنر سیاسی» اشاره کنم که مدت ها پیش نوشتم. در آن مقاله، به «تلفیق های فرارشته ای بین هنرهای مختلف و یا بین هنر و رشته های دیگر دانش، پراتیک و معرفت بشری» اشاره کرده بودم و برای نمونه به «تئاتر درمانی» که ترکیبی از تئاتر بعنوان یک هنر و درمانِ پزشکی است یا «شنای موزون» یا همان «رقص در آب» که ترکیبی خلاقانه از یک ورزش یعنی شنا و یک هنر یعنی رقص است و سال هاست یک رشتهٔ ورزشی المپیک به شمار می رود، اشاره کرده بودم. مبنای بحثم در این مقاله نیز همان است: بررسی شعر سیاسی در چارچوب مفهومی یک فرارشتهٔ ترکیبی. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٨ آبان ۱٣۹۷ -  ۹ نوامبر ۲۰۱٨


 برای شناخت شعر سیاسی باید به مقاله کوتاهی با نام «هنر سیاسی» اشاره کنم که مدت ها پیش نوشتم. در آن مقاله، به «تلفیق های فرارشته ای بین هنرهای مختلف و یا بین هنر و رشته های دیگر دانش، پراتیک و معرفت بشری» اشاره کرده بودم و برای نمونه به «تئاتر درمانی» که ترکیبی از تئاتر بعنوان یک هنر و درمانِ پزشکی است یا «شنای موزون» یا همان «رقص در آب» که ترکیبی خلاقانه از یک ورزش یعنی شنا و یک هنر یعنی رقص است و سال هاست یک رشتهٔ ورزشی المپیک به شمار می رود، اشاره کرده بودم. مبنای بحثم در این مقاله نیز همان است: بررسی شعر سیاسی در چارچوب مفهومی یک فرارشتهٔ ترکیبی.

شعر آموزشی را در نظر بگیرید. این نوع شعر ترکیب شعر و قصه آموزش است و کاربردهای وسیعی در زمینهٔ آموزش کودکان داشته و دارد.
برای نمونه:
حسنی ما یه بره داشت / بره شو خیلی دوست می داشت / برهء چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی
دس کوچولو، پا کوچولو، پشم تنش کرک هلو / خودش سفید سمش سیا، سرو کاکلش رنگ حنا …

یا در شکلی قدیمی تر:
جم جمک برگ خزون / مادرم زینب خاتون / گیس داره قد کمون / از کمون بلندتره / از شبق مشکی تره …

این شعر دوم در ادبیات معاصر ما شکل تازه ای هم به خود گرفت. احمد شاملو شاعر گرانقدر ما در شعر پریا می گوید:

یکی بود یکی نبود / زیرِ گنبذِ کبود/ لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود/ زار و زار گریه می‌کردن پریا / مثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا. / گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبق / از کمون بُلَن تَرَک / از شبق مشکی تَرَک. /
روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیر / پُشتِشون سرد و سیا قلعه‌یِ افسانه‌یِ پیر...

اساسا خود آنچه «شعر منثور» خوانده ایم و شاملو شاعر بزرگ میهنمان در جاانداختنش در ادبیات معاصر، نقش مهمی ایفا کرد را می توان ترکیب شعر و نثر بازشناخت. لزوم شکستن قالب های موزون شعری و نزدیک شدن به نثر برای بیان مسائل امروزین اجتماعی در نوشته ها و بحث های اولیه در مورد شعر منثور کاملا گویاست.

در همان مقاله نوشته بودم:
"پرسش این‌جاست که چرا نمی‌توان برای تلفیق‌ سیاست و هنر که تاریخی را پشتوانه‌ی خود دارد وجاهتی قایل شد؟ آیا اگر شاعری در جریان‌ یک جنبش سیاسی اجتماعی به آفرینش هنرمندانه دست یابد مرتکب خلافی شده است. آیا کسی می‌تواند منکر بسیار هنرمندانه بودن شعر سیاسی عارف قزوینی با مطلع«از خون جوانان‌ وطن لاله می‌دمیده» شود؟ آیا این‌که عارف ترانه و آواز را با شور یک جنبشی اجتماعی به هم‌ می‌آمیزد و دست به آفرینشی بزرگ می‌زند به غایت خلاقانه و هنرمندانه نیست؟ آیا هنر طنز و باورها و گفتارهای سیاسی نمی‌تواند باهم بیامیزد؟ … آیا دوست داشتنی‌ترین سرودهایی که می‌خوانیم ترکیب‌ یافته‌ٔ شعر و موسیقی و شعارهای سیاسی نیستند. چرا ما نمی‌توانیم حتی در مرز شعار که البته برخلاف نظر کج‌اندیشان چیزی بی‌ارزش نیست، بلکه خود داری ارزش عظیم تبلیغی-سیاسی است به آفرینشی شاعرانه دست یابیم."

برای اینکه شعر سیاسی را بشناسیم و نقد کنیم، ترجیح من آن است که به سراغ شعرهای سیاسی و شاعران موفق میهنمان در این عرصه بروم تا ببینیم آن ها چه گفته اند و چه کرده اند، اما قبل از آن، لازم می بینم تاملی بر خود شعر و سیاست بکنم و درک و برداشت خود را از آن بگویم.

شعر
شعر را در فشرده ترین تعریفش کلامی موزون و مُخیل خوانده اند. من در مورد تخیل برانگیزی هنر و کشفیات تازه علمی در مورد آن، در سخنرانی قبلی ام با نام : «علم، هنر و الهام» سخن گفتم و استناداتی دادم، دوباره تکرارش نمی کنم. اگر کسی علاقه داشته باشد، می تواند سراغ بگیرد و گوش کند. تصورم بر این است که تخیل برانگیزی در مورد شعر هم باید از همان مقوله باشد1 . وقتی که شعر شعر باشد، لایه ای ابرگونه از تخیل و رویا و یا احساس های عمیق را بر تجربهٔ ادراکی شعر اضافه می کند و خوانش کلام را به تجربه ای منحصر به فرد تبدیل می کند. اما در مورد آنچه کلام را موزون و مخیل می کند، برخی به فنون شناخته شده تبدیل شده اند، بخشی هنوز بر ما نامعلوم است. آنچه شناخته شده و یا در مرز به شناخت در آمدن و لذا درک هنرمندانه است را من در یک شعر در مقدمهٔ کتاب شعر «بازرویش» ام به شعر درآورده ام. (در واقع شعری را به جای مقدمه سروده ام):

«شعر»
به جای مقدمه
دریایی تنهایی / در امواجی که فرو می شکند / و هجومی گسیخته از خویش / در گشایشی که آغاز می شود. /
حظ جستجوهای وهم انگیز / با اندیشه ای آهنگین و عادت ستیز / تجربه ی پدیده ها / در غنای عواطف / در انتزاع شناخت.
و تسخیر شور حیات / به طلسم آواهای سحرآمیز / و تشخیص پدیده ها / در هم آوایی رنگ ها / و موسیقی تصاویر / در محاوره ی رازآمیز اصوات / و منشور معانی / در اصرار زاهدانه ی اوزان / و زنگ قوافی / و حس شطح.
با همراهی نقیض ها / و ایقان و تردید / و ابداع مفاهیم در ژرفای خیال / و عینیت تشبیه /
با گشایش دریچه‍ی نام ها / در استعاره‍ی دل ها / و راهیابی موزون به اذهان / و سرایش شاعر / به دریافت ساده ترین انسان.

بسیاری از مصراع های کوتاه و بلند این شعر به فنون خاصی از شعر شدن کلام اشاره دارد. استعاره، تشبیه، شطح و شطحیات، وزن، قافیه، تشخیص، عادت ستیزی، حسامیزی، اثر خوشه های صوتی در محاورهٔ راز آمیز اصوات، انتزاع، منشور معانی و بحث سرایش شعر توسط شاعر یا شاعر توسط شعر و غیره.

و اما سیاست...
سیاست را ویکیپدیا چنین تعریف کرده:
«عموماً به مفهوم عمل اخذ تصمیم و اجرای آن برای کل جامعه است. در این میان معمولاً حکومت‌ها عامل سیاست‌ورزی و موضوع عمل، گروه‌ها، افراد و بخش‌های مختلف جمعیت هستند. به عبارت دیگر سیاست فعالیتی اجتماعی است که با تضمین نظم در نبردهایی که از گوناگونی و ناهم‌گراییِ عقیده‌ها و منافع ناشی می‌شود، می‌خواهد به یاریِ زور - که اغلب بر حقوق متکی است - امنیت بیرونی و تفاهم درونیِ واحد سیاسی ویژه‌ای را تأمین کند. امروزه سیاست موضوع علمی مستقل و یکی از حقایق غیرقابل اجتناب زندگی بشر است. » 2

وقتی از چارچوب مفهومی سیاست سخن می گوییم، میهن، مردم، حزب، سازمان، مبارزه، قهرمانی، هواداری، ایدئولوژی و بیانیه و شعار و مدح و اعدام و حبس و … کلیدواژه هایی پر معنایی ست که زیر مجموعه آن قرار می گیرد. طبعا اگر سیاست و شعر در یک شعر سیاسی ترکیب شوند، حضور مستقیم و غیر مستقیم این مفاهیم نه تنها نقیصه ای در شعر نیست، بلکه مشخصه ای است که باید انتظارش را داشت.

گفته اند و برخی از ادیبان بزرگِ ارجمند ما نیز تکرار کرده اند که شعر نباید سیاسی باشد. شعر سیاسی شعار است و شعار شعر نیست. گاه موضوعی را که بسیار تکرار شده حقیقت مطلق می گیریم و این باعث می شود، نیازی نبینیم که ریشه یابی کنیم و یا از زوایای دیگری به آن نگاه کنیم. بیاییم این موضوع را به چالش بکشیم و بشکافیم. در این تردید نیست که شعار شعر نیست، اما باید ببینیم اصلا شعار چیست و چه رابطه ای با شعر دارد.
تعریف شعار در ویکیپدیاین انگلیسی چنین است:
«شعار گزاره ای به یادماندنی است که در فرقه ها، سیاست، بازرگانی، و دین و چارچوب های دیگر بعنوان بیان پرتکرار یک ایده و یا منظور با هدف ترغیب یک گروه معین اجتماعی بکار گرفته می شود.»
ویکیپدیای فارسی می نویسد: شعار دارای معانی متفاوتی است.
«در اصطلاح مردم، شعار به معنی جملات آهنگینی است که برای بیان نظرهای جمعی (سیاسی، اجتماعی) به وسیله جمع یا گروهی بیان می‌گردد ... در گذشته عرب‌ها نیز در میدان‌های جنگ استفاده می‌کردند. »
دو مثال هم زده که جالب است:
اولی به شعاری در زیر درفش شاهنشاهی اشاره کرده که می گوید: مرا داد فرمود و خود داور است و دومی اشاره ای دارد به الله اکبر در پرچم جمهوری اسلامی.

برایم جالب بود که شعار اولی فارسی ست و خود به صورت شعر است و دومی عربی و شعاری برگرفته از کتاب مقدس که شعر خواندنش جرم بزرگی ست. طنز ضمنی گزنده ای هم دارد. شاه به استناد به خداوند بعنوان داور بزرگ برای خود وظیفهٔ دادگری قائل است (حالا اینکه این پادشاه ها چقدر دادگر بوده اند را حتما خود خدا بهتر می داند...) و در دومی که جمهوری اسلامی ست، خدا بزرگ است ولی ظاهرا اختیاراتش را یکجا به کسانی روی زمین داده و دیگر کاری به کارشان بر مبنای این شعار ندارد.
در این تعریف، به رابطهٔ شعار و جنگ اشاره شده. شعار یعنی آنچه «در گذشته عرب‌ها در میدان‌های جنگ استفاده می‌کردند». واژهٔ دیگری نیز برای این کار هست: رجزخوانی که تعریف ویکیپدیایی آن چنین است:
«رجزخوانی به معنای فخرفروشی و تعریف از شجاعت و شرافت خود است. اصطلاح رجز در ادبیات و عروض نوعی شعر است که وزن آن شش بار مستعفلن باشد.»
فرهنگ دهخدا آن را خواندن شعر رجز نامیده و چنین تعریف کرده است:« دعوی و غالبا به لاف».
حتما می دانید که اغراق خودش یکی از فنون شعر سازی است.

گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی (حافظ)

مگر نه این است که شعر، شعار، شاعر، مشاعره و ... قاعدتا از یک ریشهٔ عربی است؟ آیا چنین نیست؟
ویژگی های مشترکی بین شعار و شعر وجود دارد که «ایجاز»، «در خاطر نشستن» و نیز «مطبوع طبع بودن» از جملهٔ آن هاست. در فرهنگ ما شعارهای سیاسی نیز در بسیاری از موارد در قالب شعر گفته شده. برای نمونه:

آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو / خون جوانان ما می چکد از چنگ تو

جالب است که این شعار در تظاهرات خیابانی اخیر تغییر هم کرده است:

دشمن ما همین جاست / دروغ می گن آمریکاست.

می شود پرسید این ها شعار اند یا شعری کوتاه و سیاسی؟ من از این گفتهٔ بسیار تکرار شده که «شعر سیاسی شعار است و شعر نیست»، درست مانند این گزاره که «نظم شعر نیست» برداشت دیگری داشته ام. فکر می کنم زاویهٔ دیدمان باعث شده تنها یک وجه از مسئله را ببینیم و دچار خطا شویم. چرا می گویم خطا؟ چون به بخش بزرگی از ادبیات مان با این احکام خشک و تک وجهی پشت می کنیم و آن ها را از ارزش می اندازیم، حال آنکه ارزش آفرینی های بزرگی داشته و دارند و قالب بندی های ماست که آن ها را در خود جا نمی دهد و بیرون می ریزد.
اگر شعر را می توان بر اساس فرم به رباعی و غزل و قصیده و یا موزون و غیر موزون و … تقسیم کرد، چرا نتوان این تقسیم بندی را از نظر مضمونی و کارکردی هم به رسمیت شناخت و برای مثال از شعر طبیعت، شعر اجتماعی، شعر تغزلی، شعر حماسی، و شعر سیاسی نام برد. چرا نباید شعر آموزشی، شعر فکاهی یا طنز را هم شعر شناخت و ارزشگذاری کرد و به شاهکارهای پرتاثیری که در آن عرصه ها داریم، بی اعتنایی نکرد.
بر همین اساس، چرا نتوان «شعر منظوم داستانی» را نوعی شعر با ویژگی های خاص خودش بازشناخت و در ویژگی هایش عمیق شد. حالا چون این نوع شعر، آن نوع شعر نیست، باید بگوییم نظم است و اصلا شعر نیست؟

بسیاری از ادیبان توصیه کرده اند که شاعر باید از افتادن در چرخاب های سیاسی حزبی و سازمانی و رجوع به مباحث مشخص سیاسی روز فاصله بگیرد و در دنیای شعری با تعریف روشن و تخیل برانگیزش باقی بماند. به نظر من هدف از این توصیه ها در بهترین حالت - اگر آن را ضدیت با سیاست بطور کلی ندانیم- آن است که شعر را تا آن حد از فضای مستقیم سیاسی دور بدارد که تغییر و تحولات دائمی سیاسی سایه ای بر اعتبار بلند مدت آن نیندازد.
این حکم می تواند از یک وجه درست باشد، اما از وجه دیگری غلط است. چراکه اگرچه می تواند به نفع «شعریت شعر» باشد، اما به ضرر سیاست است و ارزش های یک سیاست ورزی هوشمندانه برای ایجاد تغییر و تحولات ضرور در جامعه را به شدت کمرنگ می کند. و اگر شاعر ما فردی سیاسی باشد و درگیری اش با سیاست، مستقیم، وسیع و عمیق باشد، نمی تواند و نباید به چنین توصیه هایی گوش دهد.
تجربه و مطالعه به من نشان داده که در یک فضای سیاسی پر از مبارزه، بویژه وقتی جنبش های اجتماعی بالا می گیرند، سیاست چنان بر روح و روان هنرمندان مبارز سنگینی دارد که جایی برای جدا کردن سیاست ورزی و شعر باقی نمی گذارد.
با این مقدمه، برویم سراغ تاریخ ادبیاتمان و نمونه هایی از اشعار سیاسی موفق و پر تاثیر را بازخوانی کنیم.

نمونه هایی از شعر سیاسی
اولین نمونه هایی که به نظرم رسید باید به آن اشاره کنم: حبسیات است. در کشور ما همچون بسیاری از کشورها که دیکتاتورها بر تاریخ آن فرمان رانده اند، زندان از اجزاء همیشگی سیاست ورزی بوده است. حبسیات یا زندان‌نامه یا شاید باید گفت «زندان‌سروده» ها اشعاری ست که معمولا در زندان سروده شده است. مسعود سعد سلمان شاعر و خطاط و اسب شناس دوران غزنوی که سال های طولانی در زندان بوده چنین می سراید:

تیر و تیغ است بر دل و جگرم / درد و تیمار دختر و پسرم / هم بدینسان گدازدم شب و روز / غم و تیمار مادر و پدرم
جگرم پاره است و دل خسته / از غم و درد آن دل و جگرم / نه خبر می‌رسد مرا ز ایشان / نه بدیشان همی رسد خبرم

این همه هست و نیستم نومید / که ثناگوی شاه داد گرم / پادشا بوالمظفر ابراهیم / کز مدیحش سرشته شد گهرم / گر فلک جور کرد بر دل من / پادشاه عادل است غم نخورم.

در این شعر شاعر ضمن بیان درد و رنج های بیشمارش در زندان که حاصل یک سیاست ورزی نابه‌کام بوده (ظاهرا کودتای شکست خوردهٔ شاهزاده در برابر شاه)، یک تقاضای عفو هم ارائه کرده است. زندان‌سرودهٔ ملک الشعرای بهار شاعر، سیاستمدار و روزنامه نگار که در سال ۱۳۲۰ به زندان افتاد نیز ظاهرا ادامهٔ همان سبک و سیاق حبسیات اما روشنفکرانه تر و به‌روز ترست:
پانزده روز است تا جایم در این زندان بود / بند و زندان‌ کی سزاوار خردمندان بود /
کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر / آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود
همت آن باشد که گیری دستی از افتاده‌ای / بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود

شاعری بیمار و کنجی گنده و تاریک و تر / خاصه کاین توقیف در گرمای تابستان بود
موشکان هر شب برون آیند و مشغولم کنند / هم‌نشین موش گشتن‌، رتبتی شایان بود!
منظرم دیوار و موشم مونس و کیکم ندیم / باد زن آه پیاپی‌، شمع سوز جان بود
گر کتابی آورد از خانه بهرم خادمی / روی میز میر محبس‌، روزها مهمان بود
جزو جزوش را مفتش باز بیند تا مباد / کاندر آنجا نردبان و نیزه‌ای پنهان بود

نوع دیگری از این نوع اشعار هم نیز داشته ایم. این زند‌ان‌سروده ها همیشه از درون زندان نبوده است. نیما در نامه به برادر همفکر زندانی اش چنین می نویسد:
نامه به یک زندانی
دیرگاهی ست که از تو خبری / نرسیده ست به من / وز هر آن دوست که می پرسمت از حال درون / ننگریده ست به من.
از برای این ست / شب و روز تو در آن تنگ حصار / و شب و روز من اندر دل این باز حصاری (که به ظاهر نه چنان زندانی ست) / همه با رنج و تعب می گذرد...
...
آه! همفکرعزیز / آمدم بر سراین حرف چه خوب / من بگویم به تو آنان که دگر تر بودند / ازهمه آن دگران / یک نفر زآنان نیست / از چه ایندم بسوی تو نگران؟ /
...
هیچکس نیست، بس افسوس که نیست / کسی آنگونه که می باید از خواب گرانش بیدار / وز ره یأس عجیبی (که نه یأس من و توست) / چون من و تو به کنار…

هوشنگ ابتهاج - ه الف سایه - شاعر شهیر ما نیز در همین مضمون شعر پر از احساسی به نام ارغوان دارد:
ارغوان
ارغوان، / شاخهٔ همخون جدا مانده من / آسمان تو چه رنگ است امروز؟ / آفتابی‌ست هوا؟ / یا گرفته‌است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است / آفتابی به سرم نیست / از بهاران خبرم نیست / آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه / آن چنان نزدیک است / که چو بر می‌کشم از سینه نفس / نفسم را بر می‌گرداند

اندر این گوشهٔ خاموشِ فراموش شده / کز دم سردش هر شمعی خاموش شده / باد رنگینی در خاطر من / گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست / ارغوانم تنهاست / ارغوانم دارد می‌گرید…

ارغوان خوشه خون / بامدادان که کبوترها / بر لب پنجرهٔ باز سحر، غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا / بر سر دست بگیر / به تماشاگه پرواز ببر / آه بشتاب که هم پروازان / نگران غم هم پروازند
مضمون هایی که در اشعار سیاسی ما مورد استفاده قرار گرفته، البته متنوع است. برای مثال بسیاری در ستایش وطن شعر گفته اند که در هر کدام می توان دیدگاه و بینش وطن پرستانهٔ شاعر را مشاهده کرد. از این میان برخی از شعرهایی را بر می گزینم که آشناترند و بر بستر یک موسیقی پر مفهوم در قلب میلیون ها مخاطب نشسته اند.
این مضمون در اشعار ابولقاسم لاهوتی شاعر و مبارز سیاسی دوران رضاشاه که در غربت جان‌سپرد، به نوعی تصنیف بسیار پرشنونده تبدیل شد:
تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن / بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی / فدای نام تو بود و نبودم میهن ای میهن
به هر مجلس به هر زندان به هر شادی به هر ماتم / به هر حالت که بودم با تو بودم میهن ای میهن
به دشت دل گیاهی جز گل رویت نمی‌روید / من این زیبا زمین را آزمودم میهن ای میهن… (می توانید تصنیف را در اینجا بشنوید.) 3

یا این شعر شادروان مهدی اخوان ثالث که در ستایش مردم میهن سروده شده:
مردم ! ای مردم
من همیشه یادم ست این ، یادتان باشد. / نیم شبها و سحرها ، این خروس پیر / می خروشد ، با خراش سینه می خواند / گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد.
مردم ! ای مردم / من همیشه یادم ست این ، یادتان باشد. /
و شنیدم دوش ، هنگام سحر می خواند باز / این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر می خواند.
مردم ! ای مردم
من اگر جغدم ، به ویران بوم / یا اگر بر سر / سایه از فرّ ِ هما دارم / هر چه هستم از شما هستم / هر چه دارم ، از شما دارم.
مردم ! ای مردم / من همیشه یادم ست این ، یادتان باشد.

زنده یاد سعید سلطانپور که در سال های پس از انقلاب و در شب عروسیش از منزل ربوده و اعدام شد در وصف وطن عزیزمان ایران شعری سروده که بخشی از آن چنین است:
ایران‌ من‌
ایران‌ من‌ / ایران‌ بادهای‌ مهاجم‌ / ایران‌ آب‌های‌ گرفتار / ایران‌ من‌ توئی‌؟ / ایران‌ / توئی‌؟ / توئی‌؟ /
این‌ مرد خشمگین‌ که‌ زبانش‌ بریده‌ است‌؟ / سر کوفته‌ به‌ صخره‌ الوند / گیسو فشانده‌ بر وزش‌ وحشی‌ خزر / خون‌ ستیزه‌ها را از پنجه‌های‌ خشک‌ / در آب‌های‌ عمان‌ می‌شوید؟ /
و تاول‌ سهند گران‌ را / مرهم‌ ز برف‌های‌ همیشه‌ می‌آورد؟
و تاج‌ نفت‌ و / ماهی‌ / بر تارک‌ شکافته‌اش‌ تاب‌ می‌خورد؟ / ایران‌ ناوهای‌ مهاجر / در ساحل‌ بنادر ویران‌ / ایران‌ دربدر / ایران‌ / ایران‌ که‌ مثل‌ لاله‌ در بادها پریشانی‌ / در بارگاه‌ سودا /
ایران‌ من‌ توئی‌ / که‌ هیبت‌ حماسی‌ دورت‌ را / با خنجر و گلوله‌ می‌آرایند؟ / اردوی‌ سال‌های‌ اسارت‌ / زندان‌ ازدحام‌ اسیران‌ / میدان‌ انقلاب‌های‌ مغلوب‌ …؟

می توان پرسید: براستی این شعر چه تاثیرات حیرت انگیزی در پرورش انسان های آرمان خواهی داشته که جان برکف در راه آنچه بدان ایمان داشته اند، رزمیده اند. او ترانه‌شعر دیگری نیز به نام آفتابکاران دارد که به یک سرود سیاسی تبدیل شده است.
می‌گذرد در شب آئینهٔ رود / خفته هزاران گل در سینهٔ رود / گُلبُـن لبخنــد فــردائــی مــوج/ سـر زده از اشک سیمینهٔ رود.
فَرازِ رود نغمه خوان / شکفته باغ کهکشان / مـی ســوزد شــب در ایــن میــان / رود و سرودش اوج و فرودش مـی رود تا دریـای دور / بـــــاغ آئینـــــه دارد در سینــه / مـی رود تا ژرفای دور … 4

و یا خسرو گلسرخی شاعر مبارز شهیرمان چنین می گوید:
باید که دوست بداریم یاران ! / باید که چون خزر بخروشیم / فریادهای ما اگر چه رسا نیست / باید یکی شود.
باید تپیدن ِ هر قلب اینک سرود / باید سرخی ِ هر خون اینک پرچم / باید که قلبِ ما / سرود ما و پرچم ما باشد

باید بهار / در چشم ِکودکان جاده ی ری / سبز و شکفته و شاداب /
باید بهار را بشناسند / باید "جوادیه" بر پُل بنا شود / پل ، / این شانه های ما.
باید که رنج را بشناسیم / وقتی که دختر ِ رَحمان / با یک تبِ دو ساعته می میرد / باید که دوست بداریم یاران !
باید که قلبِ ما / سرود و پرچم ما باشد … 5

خوب مگر نه این است که تا جنبش های اجتماعی بالا می گیرد، این سرودها فضای میهن را پرخروش می کنند؟
سیاوش کسرایی که پس از شکست دردناک انقلاب و مهاجرت اجباری، در غربت، جهان را وداع گفت، می سراید:

وطن٬ وطن / نظر فکن به من که من / به هر کجا٬غریب وار / که زیر آسمان دیگری غنوده ام / همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام. /
...
بدان امید تا که تو / دهان و دست را رها کنی / دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی / به بند مانده ام
شکنجه دیده ام / سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام / هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام ./
اگر تو پوششی پلید یافتی / ستایش من از پلید پیرهن نبود / نه جامه ٬ جان پاک انقلاب را ستوده ام ./
کنون اگر ز خنجری میان کتف، خسته ام،
اگر که ایستاده ام / و یا ز پا فتاده ام / برای تو٬ به راه تو شکسته ام. / اگر میان سنگ های آسیا
چو دانه های سوده ام / ولی هنوز گندمم / غذا و قوت مردمم / همانم، آن یگانه ای که بوده ام . 6

همین مضمون در شعر دوباره می سازمت وطن سیمین بهبهانی به بهترین وجه بازتاب یافته:

دوباره می‌سازمت وطن! / اگر چه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می زنم، / اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل، / به میل نسل جوان تو / دوباره می شویم از تو خون، / به سیل اشک روان خویش … 7

و فریدون مشیری نیز شعر دارد به نام: زبان آتش که همچون سرودی فضای سیاسی کشور ما را در جنبش سبز پر کرد:

تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ِ ناهنجار / تفنگ ِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن / من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن / ندارم جز زبان دل / دلی لب‌ریز از مهر تو / تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن زبان خشم و خون‌ریزی است / زبان قهر چنگیزی است / بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید / فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار / تفنگت را زمین بگذار / تفنگت را زمین بگذار / تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟ / اگر جان را خدا دادست، چرا باید تو بستانی؟ / چرا باید که با یک لحظه غفلت، / این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟ / گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست / ولی حق را برادر جان / به زور این زبان نافهم آتش‌بار نباید جست / اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار / تفنگت را زمین بگذار 8

قبل از اینکه وارد بخش دیگری از اشعار سیاسی شویم که بیشتر مورد انتقاد بوده اند، بد نیست در اشعاری که آوردم دقت کنیم. در بسیاری از اشعاری که با سیاست و سیاست ورزی آمیخته، زبانی ساده و نثرگونه استفاده شده و بسامد و تنوع فنون شعرسازی در کلام، از استعاره و تشبیه و حسامیزی و ایهام گرفته یا خوشه های صوتی و موسیقی درونی و برونی پیچیده و صور خیال و غیره کم است. همچنین در همهٔ این اشعار، شعر به شعار نزدیک می شود و با آن در می آمیزد. آیا می شود کتمان کرد این اشعار سیاسی که به نظر ادبای فرم‌گرای منکر اصالت شعر سیاسی، نباید شعر تلقی شود، در پرورش روح و روان هزاران مبارز وطن پرست و فداکار چه تاثیر شگفتی داشته است؟ آیا مردم ما هر بار و با هر خیزش اجتماعی برای آزادسازی میهنشان از شر حاکمان مردم ستیز، به سراغ آن ها نرفته و این اشعار را در کوی و برزن همصدا نخوانده اند؟
درست است که مراجعه برای خواندن و شنیدن این اشعار در دوران های رکود جنبش ها و گسترش بی تفاوتی اجتماعی کاهش می یابد، اما می تواند عینا در دوران دیگری پر مراجعه و پر تاثیر باشد. همین ویژگی را در شعر شاعران دیگری هم شاهدیم که در عین پرداختن به یک موضوع روز سیاسی در دوره های مشابه دیگری مورد استناد قرار گرفته. برای مثال دو نمونه از اشعار ایرج میرزا و میرزادهٔ عشقی را می توان نام برد.

به این شعر ایرج میرزا دقت کنیم:

هر وعده که دادند به ما باد هوا بود / هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود
چوپانی این گله به گرگان بسپردند / این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟
رندان به چپاول سر این سفره نشستند / اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند / هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود .
گفتند چنینیم و چنانیم دریغا … / اینها همه لالایی خواباندن ما بود !
ایکاش در دیزی ما باز نمی ماند / یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!!!!!!!

و یا این شعر تُند عشقی:
این مجلس چارم بخدا ننگ بشر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
این مجلس چارم خودمانیم ، ثمر داشت ؟ ..... و الله که ضرر داشت
صد شکر که عمرش چو زمانه بگذر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
...
گفتند که بود است عدالتگه ساسان ..... آنروز که ایران
سرتابسرش مملکت علم و هنر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
من در غم این کز چه عدالتگه کشور ..... شد دزدگه آخر
زین نکته غم اندر دل من بیحد و مر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
تا اینکه در این دوره بدیدم وکلا را ..... در مجلس شورا
دیدم دگر اینباره از آن باره بتر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
این مجلس شورا نبد و بود کلوبی ..... یک مجمع خوبی
از هر که شب از گردنه بردار و ببر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
هرگز یکی از این وکلا زنده نبودی ..... پاینده نبودی
این جامعهٔ زنده نما زنده اگر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
تنها نه همین کاخ سزاوار خرابیست ..... این حرف حسابیست
ایکاش که سرتاسر قم زیر و زبر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
ای قم تو چه خاکی که چه ناپاک نهادی ..... تو شهر فسادی
از شر تو یک مملکتی پر ز شرر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟
این طبع تو "عشقی" بخدائی خداوند ..... از کوه دماوند
محکمتر و معظم تر و آتشکده تر بود ..... دیدی چه خبر بود ؟

خوب مگر همین نوع اشعار نیست که تا همین اواخر در اشکال گوناگون بازتولید می شود و مثلا در شعر هیلا صدیقی به نوع دیگری ادامه یافته است. او در بخشی از شعر «هوا بارانی است و فصل پاییز» که برای اولین روز اول مهر بعد از سرکوب خونین جنبش سبز سروده، می گوید:

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم / تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری / چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت/ به پیش چشمهای من تو را کشت

بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی ؟ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟ / هنوزم، عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست ؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست؟ / صدای زجه های مادران هست؟
بخوان همدرد من هم نسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

احتمالا با شعر او آشنایید، اما نمی دانم کارهای نقاشی اش را هم دیده اید. در جستجوهایی که برای جمع آوری مطلب برای تهیهٔ این مطلب انجام می دادم، متوجه شدم اخیرا فیلمی هم به نام «شیوا تیر» از آرش کمانگیر به روایت سیاوش کسرایی ساخته است. کاش در دسترس قرار بگیرد تا جاپاهای به هم پیوسته هنر سیاسی را بیشتر دریابیم.

اثر تغییر و تحولات تاریخی
اگر مضمون شعر مدح و ستایش یک شخصیت سیاسی باشد، گذر روزگار ممکن است به علت تغییر برداشت خوانندگان، آن شعر را در حاشیه قرار دهد یا کم خواننده کند. همین ویژگی - یعنی تلفیق با سیاست ورزی هدفمند- باعث به حاشیه رانده شدن بخش بزرگی از اشعار ابوالقاسم لاهوتی می شود که در زمان خود خوانندگان زیادی داشته و در جهت نشر افکار و ترویج سبک زندگی آرمانی ای که لاهوتی با گوشت و پوست بدان باور داشته، بسیار تاثیر گذار بوده است. در این شعر دقت کنید که در وصف لنین سروده است:

امروز دل کارگران همه عالم در مرگ لنین است عزادار و پر از غم. / و این رسم عمومی ست به جمعیت آدم: شاگرد وفادار، به سالانه‍ی ماتم / بر مرقد استاد کند دسته گل ایثار. / ما نیز که شاگرد وفادار لنینیم، هم عائله ی رنجبر روی زمینیم، / امروز از این قاعده غافل ننشینیم، خیزید که یک دسته گل نغز بچینیم، / آنسان که بود شیوه ی شاگرد وفادار.

می توان تصور کرد، در ذهن هزاران نفر از مخاطبان این شعر، یک دسته گل با مارشی که لاهوتی در این وزن می نوازد، بر مرقد لنین بنشیند.
او شعر دیگری هم دارد که به سرود جمهوری تاجیکستان تبدیل شده و سال های سال در آن کشور خوانده شده است:

چو دست روس / مدد نمود / برادری خلق سُوِت[الف] استوار شد / ستارهٔ حیات ما شراره‌بار شد / گذشته‌های پرافتخار ما / به جلوه آمدند و در دیار ما، دیار ما / مستقل دولت تاجیکان برقرار شد /
به حال تب / درون شب / صدای رعد دعوت لنین فرا رسید / ز برق بیرقش سیاهی ستم پرید / سعادت جاودان در این زمین / ز پارتیا[ب] به ما رسید، به پارتیا صد آفرین / مرد و آزاده ما را چنین او بپرورید / شعار ما / دهد صدا / برابری، برادری میان خلق ما / ز خاندان ما کسی نمی‌شود جدا / یگانگی را به خود سپر کنیم / به سوی فتح کمونیزم سفر کنیم، سفر کنیم / زنده باد ملک ما، خلق ما، اتحاد ما . 9

قطعا تغییر و تحولات تاریخی بوقوع پیوسته در فروپاشی اتحاد شوروی، این سرود را از جایگاه تاریخی اش جدا کرده و کنار گذاشته است. اما مگر می شود به آن شاعر در آن دوران توصیه کرد: کاش به جای این شعرسرود تاثیرگذار، شعرِ شاعرانهٔ دیگری می سرودی که دچار تغییرات زمان نمی شد و اگرچه تاثیر سیاسی فرهنگی کمتری مطابق خواست و اهداف سیاسی ات داشت، اقلا در فرداهای طولانی تری خوانده می شد؟ به نظر من پاسخ قطعا منفی ست.

فرخی یزدی که می سراید:
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند / الحذر باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها گفتار نتواند نمود / از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کی گردد ز لوث خائنین / تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها
مزد کار کارگر را دولت ما می کند / صرف جیب هرزه ها ، ولگردها ، بیکارها
از برای این همه خائن بُوَد یک دار کم / پُر کنید این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید. / بر سر آن دارها سالارها ، سردارها

به نظر من امروز که نیروهای آزادیخواه و ترقیخواه کشور یک صدا خواهان لغو مجازات اعدام اند، چنین «شعر» هایی احتمالا بسیار خشونت آمیز و در جهت دامن زدن به چرخهٔ تازی ای از خشونت دیده خواهد شد و ممکن است کمتر مطلوب طبع قرار گیرد.
نمونهٔ شاعرانه دیگری را هم می شود بررسی کرد. احمد شاملو شعر بسیار زیبا و پر بسامد از فنون شعری دارد که در تقدیس شخصیت یک چریک مبارز به نام: احمد زیبرم سروده شده است:

در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد
۱
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد / آن که نهالِ نازکِ دستانش / از عشق/ خداست/ و پیشِ عصیانش / بالای جهنم / پست است.
آن کو به یکی «آری» می‌میرد / نه به زخمِ صد خنجر، / و مرگش در نمی‌رسد / مگر آن که از تبِ وهن / دق کند.
قلعه‌یی عظیم / که طلسمِ دروازه‌اش / کلامِ کوچکِ دوستی‌ست.
۲
انکارِ عشق را / چنین که به سرسختی پا سفت کرده‌ای / دشنه‌یی مگر / به آستین‌اندر / نهان کرده باشی. ــ
که عاشق / اعتراف را چنان به فریاد آمد / که وجودش همه / بانگی شد.
۳
نگاه کن / چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می‌شکند / رخساره‌یی که توفان‌اش / مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک می‌افتد / آن که در کمرگاهِ دریا / دست حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد / آن که مرگش میلادِ پُرهیاهای هزار شهزاده بود.
نگاه کن!
۱۳۵۲

هیچ جای شک و تردیدی در شاعرانگی حیرت انگیز این شعر نیست. اما ممکن است این شعر نیز به دلیل مضمون و شخصیتی که شعر در مرگش سروده شده، با تغییرات سیاسی تاریخی و مثلا گرایش به نقد مبارزات چریکی یا مخالفت با قهرمان پروری یا گسترش گفتمان مبارزات غیرخشونت آمیز در میان مردم - حالا چه موافق آن باشیم یا نباشیم - برای دوره هایی با توجه عمومی کمتری مواجه شود.
اگر به اشعاری که برای مرتضی کیوان توسط شاعران برجستهٔ مختلف سروده شده، نظر دوباره ای بیندازم، می بینیم که همین امر در مورد آن ها هم به نوع دیگری می تواند صادق باشد. آیا شاعرانه‌گی چنین شعرهایی آن ها را پر مخاطب نگه می دارد و همان اثری که شاعر انتظارش را داشت تامین می کند؟

شعر سیاسی طنز
شعر سیاسی البته اشکال دیگری هم در زبان محاوره و طنز داشته که بسیار پر خواننده و تاثیر گذار بوده است. بد نیست از این نوع شعر هم مثالی بزنم. نمونه ای از شاعر بسیار محبوب زحمتکشان در دههٔ بیست و سی ست که در پاسخ به محمد علی ناصحِ ادیب سروده؛ چرا که او هم مانند برخی از ادیبان امروزی ما توصیه کرده این نوع شعرها بهتر است سروده نشود. محمد علی افراشته از زبان او به طنز می گوید:

افراشته من معتقدم شعر نسازی / حیف از ادبیات که شد مسخره بازی
یک رشته اراجیف و اباطیل زننده / یک سلسله لاطایل مسموم کننده

گویندت گرت «شاعر مردم» عجبی نیست / در خلق کسی عامل شعر و ادبی نیست

شعرت همه عریان ز «مراعات» نظیر است / نان گوئی و افسوس که بی ذکر پنیر است
جائی سخن از راه ، چرا چاه نباشد ؟ / آنجا که گدا هست چرا شاه نباشد ؟

شعری که بود در عظمت کوه دماوند / شعری که بود مهبط الهام خداوند
شایسته تعریف گل و فصل بهار است / وقف ابد ساق و سر و سینه یار است
آنهم به همان سبک ابیوردی مرحوم / بی دخل تصرف بهمان مهر و همان موم
ما شاعر شهریم ، مجرد ز علایق / مرد هنر را چه به اوضاع خلایق ؟
نان نیست نباشد ، که سر یار سلامت / بیکاری و فقر است که دلدار سلامت
مار چه آجان آمده با موجر منزل ؟ / ما کشته عشقیم ، به صد دل نه به یک دل
دنیایی دنی را همه گر آب بگیرد / ما اهل دلان را همگی خواب بگیرد
امروز اگر خلق به ما لطف ندارند / روزی بسر مقبره مان گل بگذارند
زیرا که ، از آنجا که خلایق همه مستند / این مردم نادان همه شان مرده پرستند
این مدعیان در طلبش بی خبرانند / فاتح مع اصلوات

آقای نصرت الله نوح که خودشان هم اشعار سیاسی ارزنده ای دارد و سال ها در ادبیات طنزِ جانبدار از مردم زحمتکش در نشریات مختلف مانند چلنگر و آهنگر قلم زده ، بحث جالبی در مورد این شعر افراشته دارند که شنیدن آن را به شما توصیه می کنم . 10
این ویژگی تغییر و تحول در نحوهٔ نگاه و در پیامد آن، به حاشیه رفتن تدریجی برخی شعرها، تنها مربوط به وجه سیاسی شعر هم نیست. هم در فرم و هم در مضامین شعری این پدیده دیده می شود. باید متوجه بود که حتی در زمینهٔ تغزل و ستایش عشق و معشوق نیز تغییر و تحول های بسیاری روی داده و نگاهی که امروز به زن و ارزش هایش داریم، در بسیاری از برجسته ترین اشعار بزرگان شعر ما غایب است. من قبلا مقاله ای را با نام «نظری به جایگاه زن در شعر» در این زمینه نوشته ام که در شمارهٔ اسفند ۱۳۸۲ مجلهٔ چیستا به چاپ رسیده است.

و اما در خاتمه:
دیوان شاعران بلند آوازه در تاریخ ادبیاتمان آمیخته است به مدح و ستایش پادشاهانی که بهترینشان هم در قضاوت های امروزین ما شایستهٔ چنان ستایش هایی نیستند. اما یک درک تاریخی، رواداری، و احترام و علاقه به میراث ادبی، ما را واداشته که جایگاه آن شعر را در ذهنمان تقلیل ندهیم.
نمونه ای را باید مثال بزنم که جای شک و تردید باقی نگذارد. به این ابیات دقت کنید:

همی چشم دارم بدین روزگار / که دینار یابم من از شهریار
که تا روز پیری مرا بر دهد / بزرگی و دینار و افسر دهد
که باشد به پیری مرا دستگیر / خداوند شمشیر و تاج و سریر…

خوب حتما داستان سرایش شاهنامه با هدف تقدیمش به سلطان محمود غزنوی و بی توجهی سلطان جبار و بقیهٔ ماجرا را می دانید. مگر نه این است که محمود غزنوی سلطانی بسیار متعصب، خونریز و جبار و متجاوز به سایر کشورها برای کوبیدن میخ اسلام بر سرزمین کفار بوده است؟ آیا می توان به شاهنامه، این اَبَرمیراث فرهنگی ایران زمین را به علت اینکه با هدف تقرب به دربار سلطان محمود غزنوی سروده شده - گیرم که با پشیمانی نهایی و تجدید نظر ارزنده ای هم مواجه شده باشد - بی مهری کرد؟

با این اوصاف، به نظر می رسد درست تر آن باشد که ستیز علیه «شعر سیاسی» به دلیل شعاری دانستن آن و شعر ندانستن آن و یا محدودیت تاریخی داشتن آن را کنار بگذاریم، تعریف بسیط تری از شعر را مبنای قضاوت ها و نقدها قرار دهیم و معیارهایی را برگزینیم که مجبور نباشیم ارزش آفرینی های بزرگی از تاریخ ادبیات میهن عزیزمان را دور بریزیم که این کار ستمی بزرگ است و نابخشودنی.
من در این گفتار، به دلیل فشرده کردن مطلب برای یک سخنرانی، نام بسیاری از بزرگان را نبرده ام و اشاره ای به آثارشان نکرده ام، به اشعار ترجمه شدهٔ خارجی به زبان فارسی که خود نقش تعیین کننده ای در شکل گیری اشعار سیاسی در فرهنگ ما داشته هم اشاره ای نکردم. حداقل باید به یکی از آن ها که در همین مرکز فرهنگی معرفی شد - یعنی «در آرزوی صلح» جناب آقای دکتر خسروشاهی - که براستی کتاب ارزنده ایست اشاره می کردم و اشعاری از آن را می خواندم. همچنین می توانستم شعرهای برجسته تر و مناسب تری را برگزینم. درک می کنم که این چه نقیصهٔ بزرگی ست. تحقیق در زمینه شعر سیاسی و ترسیم نوع دیگری از دسته بندی انواع شعر که در این سخنان به آن اشاره کردم، کاری بسیار وسیع و پر دامنه است و عمری را می طلبد. همیشه آرزو داشته ام کتابی تحقیقی با منابع وسیعتر و با نگاهی واقعبینانه و خالی از تعصبات سیاسی و یا ضد سیاسی در این زمینه انتشار یابد و این جای خالی در ادبیات، بویژه ادبیات معاصر ما را پر کند. به امید روزی که چنین اثری را در دست داشته باشم...

*    *    *

1
shabnegashtha.blogspot.com

2
   fa.wikipedia.org

3
    www.youtube.com

4
   soundcloud.com

5
   www.youtube.com

6
   www.youtube.com

7
   www.youtube.com

8
   www.youtube.com

9
   www.youtube.com

10
   www.youtube.com

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست