یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

ما هنوز آواره ایم! درد آوارگی و یاد آن دیار... - محمدعلی مهرآسا


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۱ اسفند ۱٣۹۵ -  ۱ مارس ۲۰۱۷


هرکه او از همزبانی شد جدا
بی زبان شد، گرچه دارد سد نوا


دربدری و آوارگی، عین بلایای ناخواسته و نا مقرر همانند طاعون، وبا، سیل و زلزله، بر ما ایرانیان فرود آمد؛ و به قولی « ما چه می خواستیم، چه شد؟»

حالیا من اگر می نالم، نه به خود می نالم؛ این ناله ها از درد آوارگی و دربدری است. ناله ام از فراق میهنی است که عشقش ذره ذره ی تنم را در اسارت دارد و سرتاسر وجودم را درخود می فشارد.
آی آدمها!... همان عشقی که پیوند محکم عاطفی ام را در این سی و اندی سال دوری و دربدری با آن سرزمین نگه می دارد، سالهاست«خواب در چشم ترم می شکند»
زیرا من خانه به دوشم!

حوصله ی زندگی کردن را نیز گم کرده ام. هرلحظه اندیشه ام در هوای میهن پرواز می کند. هنوز پس از گذشت این همه سال، بُن مایه ی تمام خوابها و رویاهایم در همان فضای میهن می گردد؛ و من... در این هجران می سوزم و می سازم. هردَم خیالم در اقلیم وطن می چرخد؛ و من قادر به فراموش کردن و حتا کنترل آن یادها و یادگارها نیستم.
افسوس! بیست هزار کیلومتر دورتر از وطن جز توسل به بتِ خیال، در وصال یار کاری از دست بر نمی آید. آشوب یادها مغزم را پتک می زند... قرصهای آرامبخش هم دیگر تأثیری ندارند.
دردا و دریغا که زیارت دوباره ی میهن، مرا ممکن نیست! آخر من آواره ی رانده شده ام.

فقیهان برمسند نشسته ی خلافت دین اسلام، مرا از دیدار میهن محروم کرده اند. مرا رخصت ورود به وطن نیست. من دیگر روی شهر زادگاهم را نخواهم دید. من دیگر خاک آن سرزمینی را که در آن بر خشت افتادم، رشد کردم، و با بیماری های رایج و بومی اش دست و پنجه نرم کردم، در زیر پا لمس نخواهم کرد.
حریفا!... مرا یارای رفتن به دیار زادگاهم نیست. من به سرزمین مادری خویش ممنوع الورودم. من دیگر هوای آن شهری را که با همه ی کمبود وسعت، حقارت تمدن و شدت فقر اقتصادی اش، در ذهنیت کوچک کودکی ام بزرگترین شهر دنیا بود، به ریه نخواهم کشید.
من آواره ام، و سرانجام گوشه ای از سرزمین غربت در چاله ئی می اندازندم و خاک خواهم شد.

به لطف و کرامت فقیها ن و حلم و سلامت دروغین اسلام محمدی، برگشت به آن شهری که در کوچه های خاکی اش تمام روزهای کودکی ام را سپری می کردم و با نشست خورشید برپشت کوه های مغرب شهر، با لباس خاکی و دستانی آلوده و رخساری چرکین و چشمهای سرخ شده، در زیر بارانِ سرزنشهای ملایم و مهربانانه ی مادر که دست ورویم را نرم و آرام در کنار حوض خانه می شست و مُحبّانه به ملامتم می نشست، برایم میسر نیست.
من آواره ام...
من یقین دارم که دیگربار بوی آن شب بوهای وحشی را که در بهاران در دامان کوه های دیارم می رویید و شبانگاهان عطرشان هوای کوهسارانش را پر می کرد و باد آن را با خود به شهر می آورد و فضای شهر را عطرآگین می ساخت، استنشاق نخواهم کرد. دیدار دو باره ی دشت« هزار کانیان» (هزار چشمه) با آن همه برف و چشمه سار و جویبار و با آنهمه گل و سبزه در بهار را، به گور خواهم برد. من سالهاست که لذت خوردن دوباره ی سیب های گلاب دهکده ی « قار» (۱) و گوجه های سبز و شیرین و خوش طعم « نای سر»(۲) را نچشیده ام. من دیگر کوه آبیدر(٣) را که بارها به قله اش بالا رفته و در بهاران برف تمیز مانده بر قلّه ی آن را با ولع خورده بودم، زیارت نخواهم کرد.
من آواره ام. من دردیار غریب خواهم مرد و در خاکش، خاک خواهم شد.

ظلمت دین خدا، روشنائی های زندگی ام را بلعید. استبداد همان آئینی که سراب یقین بود، ستم آن دینی که خدایش رحمان و رحیم بود، توحش کیشی که پیغمبرش امین بود و مذهبی که امام نخستش در ادعا بهین بود، ارتباطم را با سرزمینِ یادهای کودکی و نوجوانی و جوانیم برید. مسالمت دروغین اسلام و رأ فت کذب تشیع! آواره ام کرد.
آری من ویلانم- ویلان از دست خدائی که حامیانش دژخیمانند و متولیانش قاتلان- خدایی که به سرداران سپاهش فرمان رانده است که صاحب هر اندیشه ی مغایر تفکر منسوب به او را به اتهام «محارب با خدا» سلاخی کنند- خدائی که به نام او، و با الهام از او و برای رضای خاطر او، در جلو دوربین فیلمبرداری با کارد سلاخی گوش تا گوش سر جوانان امریکایی و ایتالیایی و کره ای و... را از تن جدا می کنند. جوانانی که نه نظامی بودند و نه جاسوس؛ تنها برای کاسبی و شاید کمک به مردم عراق به آن دیار رفته بودند- خدائی که چهارسد کودک نوآموز معصوم و معلم و والدینشان را با اسم اعظمش می کشند.

من آواره ام! چون متولیان« خدا»، حامیان و شریک های « الله» و عمله های الهی زنده ماندن را بر من روا نمی دارند و هرآینه اگر بر من که اندیشه ام با ذهنیت آنان در تضاد است دست یابند، سرنوشت همان جوانان در انتظارم خواهد بود.
من آواره ام. من از خانه ی پدری رانده شده ام. من زندگانی را دراین دربدری باخته ام...
مرا کنون هم زنده مپندارید. من در فراق آن خاک کم حاصل، آن هوای خشک تابستان وآن سرمای شلاقزن زمستان، مرده ام. اگر زمانی زنده بودم، اکنون ملزم به زندگی ام. اگر گویا و سرزنده بودم، اکنون جماد و میّت شده ام. اگر در اقلیمی ساکن بودم، کنون سرگردانم. اگر سالم و به سامان بودم، حال خسته و پریشانم.
من پریشان از دست بیداد رفته بر میهنم. من ویلان در غربت غربم. هیهات که من در این بهشت روی زمین غریبم... آخر من کوچیده ام، من میهن رهاکرده ام، من بی وطنم.

هلا! ای دوستانِ جا مانده و گمشده ام در میهن، ای هموطنانی که نا خواسته و دلشکسته از شما بریدم، ای بیگانگانی که مرا پناه دادید! فریاد که من وطن ساختگی دارم. من شهروند دیار غربت بدون رغبتم. من « از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام»
من بالم شکسته است. پرم ریخته است ... پس چه توقع پرواز؟
آری من خود مرگم. اگر نفس می کشم، اگر در ریه هایم هوا جریان دارد، واکنش عضلات است و اراده ی مرا در آن دخالتی نیست... من مرده ام.
نه... من آواره ام. من در دیار غربت خواهم مرد و خروارها خاکش را بر کالبدم تحمل خواهم کرد و سرانجام، ذرات پیکرم نیز با خاک این دیار در می آمیزد.

آه ای دیار آشنا و ای سرزمین آشنائی ها! زنهارهرگز از یاد نخواهی رفت.
یاد یارانی که رفتند و آنها که زنده اند، یاد دیاری که فراموشی نمی پذیرد، یاد آن بهار و باران، یاد آن قمری ها و هزاران، یاد آن دشت ها، کوهساران، مرغزاران، چشمه ساران. یاد آن اسبها، آن سواران در جولانگاه کوه و دمن سرزمینم که ذهنیت کودکیم را سرشار از غرور می کرد؛ اکنون اشک از چشم ترم برگونه می ریزد.
یاد شادیها، غمها، ناکامیها، یاد سوز باد سرد«آریز»(۴) در زمستان زمهریر سنندج، یاد دریای مهتاب برکران تا کران شهرِ خفته در دره، و آسمان صاف شبهای تابستان، یاد آن نگاه کنجکاو بر خط شیری بر روی آسمان شهر به هنگام خواب در پشت بام خانه، یاد یار و دیار و لانه، خنجری گشته است که گوشه گوشه از وجودم را زخم می زند.
افسوس که مرا به سرزمین مادری راهی نیست.
من آواره ام. من در دیار غربت خواهم مرد و خواهم خفت.

لعنت بر انقلاب! نفرین بر بانیان شورش! افسوس بر جوانی و غوغاها و کشمکش هایش! اُف بر تقلای بی جا برای هدف به دست نیامده. دریغ بر سعی باطل!
لعنت بر آن رهبر انقلاب که با خود بزرگ بینی اش سیل خشم ملت را علیه نظام جاری کشور به راه انداخت؛ به این امید که در میهن دموکراسی برقرار می شود.
اُف برآن تمدن بزرگ که به خمینی ختم شد. نخست وزیری که در قانون اساسی مشروطه، شاه بود و سلطانی می کرد.
از بداقبالی ملت، شجاعت، شهامت، استقامت، کاردانی، مقاومت، تصمیم گیریهای به موقع، دستور برای اجرای درست استفاده از منطق قانون، هیچکدام از نمونه مقولاتی نبودند که ذهن این سلطان مشروطه! را برآشوبد و در ذهنش درخششی داشته باشد. بلای خمینی را، استبداد، ستم، فساد، جهل و خودخواهی های او بر سر ما آوار کرد.

آوخ به عمر از دست رفته در تباهی های انقلاب...

فغان که ما نسل زندگی گم کرده ایم. ما نسل عمر باخته ایم... کودکی را در فقر و نبرد با امراض گوناگون دست و پازدیم، نوجوانی و جوانی را از ستم سلطان ترسیدیم و در آن استبداد تلف کردیم، میان سالی را به ثمن بخس به انقلاب فروختیم و برده ی آوارگی شدیم؛ و... سرانجام اکنون در لبه ی پیر سالی چشم به هیچ دوخته ایم. مرگ و دیگر هیچ چ چ چ...   

---
۱ و ۲ دو دهکده در اطراف شهر سنندج در کردستان. ٣- کوهی در جنوب غربی سنندج.۴- کوهی بین سنندج و مریوان.

دکتر محمد علی مهرآسا- کالیفرنیا


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست