اعترافِ چشمها


شهلا بهاردوست


• پاها، دستها، روی ِ بلورِ شب
چشمی به اعترافِ چشمی دیگر
کنارِ نیمه های ِ عریان، خمارهای ِ سرخ
امشب دلم بر بسترِ ساز کوک نمی شود ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۷ مرداد ۱٣٨۶ -  ۲۹ ژوئيه ۲۰۰۷


پاها، دستها، روی ِ بلورِ شب
چشمی به اعترافِ چشمی دیگر
کنارِ نیمه های ِ عریان، خمارهای ِ سرخ
امشب دلم بر بسترِ ساز کوک نمی شود
تن را، شور را، نفس بالا نمی برد
شکسپیر نمی آید!
زیرِ ملافه خمیازه کنان، دورِ تنهایی می پیچم
پنجره خیس می شود
باران به ریشه ها نمی اندیشد!
از حذف کدام نام، کدام روز، کدام لحظه؟
کجا باید آغاز کنم؟
سنگهایم تَرَک، دلهره هایم تَرَک
روی ِ چشمهایم نسیم دیروز
روی ِ لبهایم حرفهای فردا
زیرِ خطوطم لمیده مردی
برایش خیال ِ سفر پیش می کنم
گم شده در او، در سیاره اش سرگردان
بدنبالی، تنش را بو
نه!! انگشتانم را هنوز ...
پشتِ سرم رنگهای ِ پریده، دورِ دور
روبرو اوست
خطی از رنگین کمان، لا به لای موهایم
در راه است!
روی ِ دیوارهای شب، سایه اش می غلتد
برای ِ عبورِ دستهایش، لمس ِ نفسهایش
با احتیاط ِ اسبان هوشیار، بیدار می مانم
حالا کمی دیرتر، پاهایم جمع، دستهایم در بغل
کنارِ میز، پشتِ دودِ سیگارها
خانه، نفس، آسمانم تنگ
باران به ریشه ها نمی اندیشد
داغ ِ انتظار را به کوچه می کشم
در فاصله ای میان قطره های باران وُ حلزونهای ِ لزج
اینجا یا آنجا،
خوابیده، ایستاده یا نشسته
چه فرقی می کند!!
وقتی شکسپیر نمی آید
امّا،
گویی لبهایش روی ِ شانه ام
دستهایش شاخه هایی باز، در اطرافِ من تا بی نهایت
نفس بالا می برد تن را
تا حاشیه های ِ نگاهش، مشتاق
تا سایهء بلندش، در التهاب
پاشنه از زمین بر می دارم
پا بر شاخه، شاخه ای دیگر
برهنه میان ِ قصّه ها می چرخیم
نقطه به نقطه، در پشت ها، کنارِ هم
روی ِ دستهایمان، پوستهایمان
سرخی آتش، طعم عسل
در کتابش می ریزم، می دانم!
می دانم، وقتی که کوچه را می آید
به تَرَکِ سنگها، به ریشه ها می اندیشد
دهانش تشنهء دستهایم
شعرم می شود، می داند!
می داند، امشب در انتظارش با بندهایم
فردا برایش می نویسم
از دهکده که جایم تنگ
از شهر که نفسهایم بند
از گِرِه که باز می کنم
از پریدن که اوج می گیرم
شکسپیر می خواند.

هامبورگ، ۱۹ یولی ۲۰۰۷
از مجموعهء کنارِ پونه و خشخاش
www.bahardoost.de