از ولایت سفله گان
روزی که اسلامیت در سراسر جهان به «فرقه محمّدیه» تبدیل خواهد شد


آریابرزن زاگرسی


• تاریخ، « زباله دانی » نیست که بتوان تحوّلات و دگرگشتهای اجتماعی و کشوری را همچون لباسهای پاره - پوره و ژنده شده در آن « دور افکند و نیست شده » قلمداد کرد. تاریخ، زهدانیست که نطفه ی یک ملّت در آن، کاشته و پروریده و بالیده و شکوفا می شود. مردمی که تاریخ خود را در ابعاد پدیدار شده اش نادیده می گیرند یا نشانه ها و آثار و اسناد آن را تحریف و تقلیب و سرکوب و ویران می کنند، ملّتیست که در هر حرکت سرکوبگر تاریخش، بخشی از وجودش و فرهنگش را نیز لت و پار می کند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ٨ مرداد ۱٣٨۶ -  ٣۰ ژوئيه ۲۰۰۷


در دست کسانی است نگهبانی ایران ...... کاصرار نمایند به ویرانی ایران
« آن قوم »، سرانند که زیر سر آنهاست ...... سرگشته گی و بی سر و سامانی ایران
نعم الخلفا بین، که در این دوره ی فترت ...... ذیروح شدند از جسد فانی ایران
انتظار از مجلس و از شیخ و از مُلّای شهر ...... کار بیهوده است، خود را حاضر دعوا کنید
ای جوانان مدارس، بیسوادان حاکمند ...... این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید
فترت دیگر ملل، در قرنها یکبار هست .... واندرین کشور، به هر عشری از اقران، فترتی است

« ملک الشّعرای بهار »


۱- آن که نمی داند؛ ولی انتخاب می کند و آن که می داند؛ ولی انتخاب نمی کند.

گزینشهای ما با تصمیمهای ما بر شالوده ی تجربیات و آموخته ها و احتمالها و امیدها و آرزوها و سرنوشت خودمان و دیگر انسانها پیوندی ناگسستنی دارند. در گزینشی که افق تصمیمهای مرا به جمع « همعقیده گان و هم مسلکان و هم مذهبان و هم ایدئولوژیهایم » محصور و مقید می کند، گزینش من، هنوز، تصمیمی خودمختار نیست؛ بلکه اسارتیست که زنجیرهائیش در ذهنیت و روانم به یکدیگر، سفت و سخت جوشیده اند و مرا از آزادی گزینش بازداشته اند. آن گزینشهائی که زائیده ی تصمیمهای فردی ما بدون هیچ اجباری در وجود ما رخ دهند، همانان نیز گزینشهائی هستند که ما مسئولیت پیامدهایشان را حتّا اگر ناخوشایند و مصیبت بار باشند با جان و دل می پذیریم. ولی آن گزینشهائی که از اجبارهای فتوائی و تکالیف مذهبی و ایدئولوژیکی و عقیدتی نشات می گیرند، پیامدهایشان را هیچ انسانی به عهده نخواهد گرفت؛ زیرا هیچ نشانه ای از تصمیمات فردی خود را برای عواقب معضلات پیش آمده نمی بیند. مسائل مردم سرزمین ما از یک طرف، ساخته و پرداخته ی آنانیست که انتخاب می کنند؛ ولی هیچ نیرویی برای تصمیمگیری و پذیرش مسئولیت فردی ندارند و از طرف دیگر، ساخته و پرداخته ی آنانیست که انتخاب نمی کنند؛ ولی شعور و فهم تصمیمگیری و مسئولیت پذیری را دارند. اجتماع ما در دو قطب هولناک و فاجعه بار « گریز آکاهانه و بلاهت معصومانه » در حال تلاطم و در هم پاشیست.

۲- خوش آمدن و خوش نیامدن از یکدیگر.

در اجتماع و سرزمینی که ما زاده و بزرگ می شویم، نمی توان در برهه ای از زندگیهای فردیمان، آن اجتماع و مردمش را دور زد و برای همیشه از آن گسست؛ زیرا در خاکی که ما می روئیم، نشانه هائی؛ ولو خردل وار باشند، از تاریخ و فرهنگ آن سرزمین و علایق و خلق و خوی مردمش در ساقه ها و برگ و بار درخت وجودمان انباشته داریم و همه جا با خود، آنها را به دوش می کشیم. گسستن ریشه ای از تاریخ و اجتماع خود، گسستن از آن چیزیست که گوهر ما را متعین می کند و چه بسا، ریشه کن شدن آن می تواند پوچی زندگی ما را رقم بزند. انسان، وجودی تاریخی – فرهنگی می باشد که با مهاجرت جفرافیایی، هرگز تاریخ وجودش، جابجا نمی شود. متاسفانه در جامعه ی ما، افکار و ایده های انسانهای اندیشنده و فعّالین بیدار دل عرصه ی کشور داری را با « سائقه ی خوش آمدن و نیامدن » می سنجند و ارزشیابی می کنند؛ نه با ترازوی فهم و شعور و منطق. اگر ما از انسانهائی به دلایل شخصی و فرقه ای و اعتقاداتی و امثالهم خوشمان نیاید به افکار و نقش شخصیتی آن انسانها هرگز بهائی نخواهیم داد و برای چنان اندیشنده گانی، احترام و ارزشی نیز قائل نخواهیم شد؛ حتّا اگر بدانیم که افکار و ایده هایشان می توانند شاه کلیدهای گشاینده ی معضلات و بدبختیهای اجتماع باشند. فاجعه ی مناسبات انسانی در ایران ما به تارهای « سائقه ی خوش آمدن و نیامدن از یکدیگر » آویخته اند. به همین دلیل است که نمی توانیم حضور همدیگر را در رایزنی از بهر رویارویی با مشکلات باهمزیستی، حلّ و فصل کنیم. سوائق و سلیقه ها ی شخصی ما بر اهرمهای فهم و شعور و دانش ما می چربند. از این رو، هر تحوّل و تغییری در سرزمین ما یعنی؛ آش همان و کاسه نیز همان.

٣- سهامداران قدرت.

ارجحیت دادن به « تبعیت کردن از دیگران » بر « سهیم شدن در قدرت و همآزمایی با دیگران » باعث شده است که ما ملّتی « تاب آور زور گویان » شویم به جای آنکه مردمی « آزاد منش و همگرا و مسئول و همبسته و حقوق خواه » از آب در آییم. نفی کردن و تنفّر از « قدرت » هرگز هیچ « قدرتپرستی » را از حاکمیت و اراده ی قدرتپرست جبّارانه اش ساقط نمی کند؛ بلکه اشتهای او را در حریص مزمن شدن برای قبضه ی تمامیت « قدرت منفور شده » با بی شرمی، شدّت نیز می دهد. برای « کرانمند کردن و مرز گذاری قلمرو قدرت » نبایستی آن را منفور و دژنام و طرد کرد؛ بلکه بایست با آگاهی و مسئولیت و هشیاری در کسب و تقسیم و کنترل پذیر شدن آن، همّت و روشنگری کرد. قدرتی که منفور و مطرود شود، فوری به تصاحب کفتاران قدرتپرست درخواهد آمد و هیچ کفتاری نیز با تصاحب قدرت، پرورنده ی آهوی زندگی نمی شود؛ بلکه بلعنده و خونریز جان و زندگی می شود. در مسئله ی « قدرتهای مختلف اجتماعی و کشوری » بایستی تا می توان بر میزان « سهامداران آن » افزود تا هیچکس و هیچ گرایشی نتواند به تنهایی سراسر « قدرت » را قبضه و در انحصار خود در آورد.

۴- حکومت مرده گان بر زنده گان.

در مسئله ی « رایزنی با دیگری » بایستی تجربیات و دانشها و آگاهیها و ایده های فردی من با هوشیاری حضور داشته باشند؛ نه مبانی عقیدتی و ایدئولوژیکی و مذهبی و مرام و مسلکی ام. من می توانم در زندگی فردی خودم به هر چیزی که دوست می دارم و از آن خوشم می آیم و می پسندمش، گرایش و اعتقاد ابدی داشته باشم؛ ولی مجاز و محقّ نیستم که در « رایزنیهای کشور داری » به جای تکیه کردن و میزان و معیار گرفتن « واقعیات زنده و ملموس » به متابعت کردن از آراء و اعتقادات و نگرش مرده گان استناد کنم. در معادله ی تجربه و قضاوت کردن واقعیات زنده و آشکار زندگی اجتماعی بایستی فهم و شعور و نیروی گزینشی و تصمیمگیری فرد فرد انسانها حضور داشته باشند؛ نه آنچه که سنّتها و آداب و نصایح و اوامر گذشته گان متعین می کنند. واقعیت زنده، رویدادی ثابت نیست که بتوان با ترازوی مرده گان به شناخت و ارزیابی آن رو آورد و در برابرش، پاسخ و نسخه ای حاضر و آماده داشت. هر واقعیت زنده ای به گونه ای دیگر بر انسانها پدیدار می شود که هیچ شباهتی به واقعیتهای هزاران سال پیش و واقعیتهای نیاکان ما ندارد. زندگی هرگز در یک فرم، مکرّر نمی شود؛ بلکه در میلیونها فرم منحصر به فرد، پدیدار و آشکار می شود. ملّتی که نتواند و نکوشد « نو به نو شونده گی واقعیتهای زنده و نامکرّر » را بفهمد و دریابد در بازخوری و تکرار اشتباهات و خطاهای هزاره ای خود، دائم غوطه ور خواهد ماند.

۵- وحشت از دیدن خویشتن در آیینه ی تاریخ

هر ملّتی در تاریخ خودش، آن چیزهایی را زیسته و تجربه و آزموده است که با آرزوها و خواستها و آرمانها و رویاها و نوجوییهایش، پیوند داشته اند. من کنکرت در عصر اینترنت به همان اندازه، « پدیده ای تاریخی – فرهنگی » محصول سرزمینم هستم که صدها نسل پس از من خواهند بود. بیوگرافی فردی من به معنای « قیچی شدن امتداد تاریخ هزاره ای نیاکان من در ذهنیت و روانم » نیست که نیست؛ بلکه من، شاخه ای هستم که بر درخت تنومند تاریخ و فرهنگ نیاکانم بردمیده ام و مسیر خودم را در فضای زندگی شخصی ام می پیمایم. اینکه در تاریخ نیاکان من که همان تاریخ « هویتی – فرهنگی » من می باشد، آیا واقعیت پذیری تام یا ناتمام و کژ و معوژ شده ی آرمانها و آرزوهای آنها، کدامین عواقب ناگوار و دلخراش و آزارنده و ویرانگر را نیز به دنبال داشته اند و چه نسلهایی قربانی آن آرزوها شده اند و چه نسلهایی، بهره برداری از واقعیت پذیری یا نپذیری آنها کرده اند، مبحثیست ثانوی که پس از « تجربه » می توان در باره ی آنها بدون « حبّ و بغض »، قضاوت کرد. تاریخ گذشته و سپری شده ی نیاکان ما و آنچه که آنها در گوشه ای از خاک کره زمین به نام « ایران » از خود به یادگار گذاشته اند هرگز دلیل بر آن نیست که انسانهایی بخواهند از محصول زندگی آنها و مرده ریگی که به او رسیده است، شرمنده باشند یا خیلی بی جا و بی منظور به آن مغرور و متکّبر. تاریخ میهن خویش را زمانی می توان در باره اش « قضاوت » کرد که انسان، « دادورز بودن خود را » در زندگی فردی اش نه تنها در حقّ خودش و خانواده و آشنایان و دوستانش؛ بلکه در حقّ تمام آن چیزهایی که پیرامون او و در پیوند با او بوده اند، به محکّ زده باشد.
تاریخی را که ما معاصران، هرگز نزیسته ایم؛ بلکه وارث آن بوده ایم، تاریخی نیست که ما بخواهیم به آن بخندیم یا از رویدادش سرافکنده باشیم یا از وجودش بگریزیم. تاریخ با ما می ماند و در ما دوام می آورد، خواه چنان تاریخی را دوست بداریم یا ملعون و منفور بشماریم یا تحریف و تقلیب و تحقیر و تمسخر کنیم. در هر صورت، بیگانه گان، ما را در آیینه ی همان تاریخی می شناسند و « داغ هویت » می زنند که وارث آن هستیم. تراژدی واقعیت تلخشده ی تاریخ و فرهنگ ما در اینست که « تمام آن حُکّامی » که به قبضه کردن ابزار و ارگانهای اجرایی کشور، ظفر یافته اند، تمام سعی خود را بر این گذاشته اند که خصومت سر سختانه ای را با تاریخ و فرهنگ ایرانی به پیش ببرند تا از این راه بتوانند برای استقرار و دوام فاقد فرّ و شایسته گی خود، « حقّانیت » بتراشند. آنچه در این جنجال تحریفگری و کینه توزی به « تاریخ و فرهنگ ایرانی » کانالیزه می شود، همین است که « هنر و نیروی قضاوت کردن توام با دادگری را » در اذهان انسانها، مسموم و آلوده و بسیار مغرض صفت می کنند؛ یعنی اینکه ایرانی معاصر وقتی می خواهد در باره ی « تاریخ و فرهنگ میهن خود »، قضاوت کند به تمسخر و طعنه و هوچیگری و تحقیر و پایمالی و هیچشماری آن می پردازد و حتّا از ایرانی بودن خودش نیز، شرمنده می باشد و تصوّر می کند که با تحریف تاریخ و فرهنگ خودش خواهد توانست در جهان انسانها، « هویتی مستقل از آن تاریخ و فرهنگ » به دست آورد. چنین تصوّر و تلقین فاجعه بار و تاسف انگیز باعث شده است که ما در زیر چرخ ستمگری حّکام بی فرّ، قلع و قمع شویم؛ زیرا « آسیبگاه » ما را کشف کرده اند. تحریف تاریخ و فرهنگ ایرانی همان « چشم اسفندیار » ماست که باعث شده است حکومت خونریز فقاهتی تا همین امروز بر وجدان و روان و ذهنیت ما ایرانیان دوام آورد و سلطه ی فاجعه بار قصّابیگری الهی خود را حفظ کند.
ما تا نکوشیم با وجدانی بیدار و مسئول به « آشتی کردن با تاریخ و فرهنگ خویش » رو آوریم، نخواهیم توانست که « میراث تاریخ و فرهنگ » خود را با گشوده فکری و ذهنیتی دادورز، سنجشگری کنیم؛ آنهم برغم تمام خصومتها و کینه هایی که تا امروز در باره ی آن از سوی « چیزنویسان مُغرض و مُتعه » می شود. آنانی که خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه به خصومت کردن با تاریخ و فرهنگ ایرانزمین؛ آنهم با انواع و اقسام « ایسمهای برچسبی »، مشغول هستند، همه بدون استثناء، فقط پوزخند و تاسّف جهانیان را برمی انگیزند؛ نه تحسین و آفرین آنها را؛ زیرا انسانی که « تاریخ و فرهنگ خویش » را انکار می کند، انسانیست فاقد هویت و شناسنامه ی وجودی و هرگز هیچ کرامت و شرافت و اعتباری ندارد که کسانی بخواهند به آن، ارج نیز بگذارند. آن تاریخ و فرهنگی را که من « استبدادی محض » بشمارم، هیچ بیگانه ای مرا مستقل و مبرّا از « استبداد » نخواهد دانست. به همین سبب، فرق است مابین « استبدادگران حاکم » بر یک سرزمین با « فرهنگی و تاریخی که در تضاد با مستبدّین حاکم بر همان سرزمین » می باشند. تاریخ و فرهنگ و تمدّن آلمان را هیچکس با « هیتلر و سیستم مخوفش » نمی شناسد. همینطور تاریخ و فرهنگ روسیه را هیچکس با « استالین و ماشین ترور و سرکوبش » نمی شناسد. همچنین تاریخ و فرهنگ یونان را هیچکس با « اسکندر و تمام آن مستبدّینی که بر یونان » حاکم شدند، نمی شناسند. همینطور مثالهایی از این دست در سراسر جهان. فرهنگ و تاریخ باهمستان یک ملّت می تواند قرنهای قرن در تضاد با حاکمان باشد تا روزگاری که سیاستهای حاکمان بر کشور بتوانند با آن ایده آلهای فرهنگی مردم همان کشور، همسو و همخوان و همراستا شوند. آلوده شدن آب به معنای آلوده بودن سرچشمه ی زاینده ی آب نیست. آنانی که مدام از « استبداد آسیایی / شرقی » صحبت می کنند، پیداست که نه استبداد را می شناسند. نه آسیا را می شناسند. نه مشرق زمین را می شناسند. نه تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خود را. نه حتّا لایه های ذهنیت و روان فردی خود را.

۶- غربت میهن در میهن عاریتی.

من آن، خُمخانه پردازم که بدمستی نمی دانم
الا! ای ساقی دوران!، می از رطل گرانم ده ( وحشی بافقی )

در « غربت » است که انسانها تازه می فهمند چقدر از « خود »، دور افتاده اند و « دیگران » را چقدر غریبه می بینند. در مکانی که من، غریب افتاده ام، یاد از « وطن »، بسان هق هق گریه های کودکیست که او را از « مادرش » جدا کرده باشند. در غربتی که من افتاده ام، میهنم را به یاد می آورم با سراسر زیر و بمهای تاریخ تلخ و خونآلود به پیکارهای امید بخش نیاکانم. ولی در وطن عاریتی که مقیم هستم، دیگر سان بودن خودم را باز می یابم. از این رو، مابین دو اهرم فرساینده است که من، احساس بیگانه بودن با دیگران را دارم. در وطن و زادگاهم، غریبم و ملعون و رانده شده و در غربت اجباری، شهروندی هستم در میهنی عاریتی و غریب. من در دو وطن، سرگردانم و خانه به دوش و در به در؛ زیرا در وطنی که مادر من است و حُکّام بی لیاقتش، ضدّ مردم و فرهنگ باهمستان آنها می باشند، من غریبه ام و نامتعارف و ناهمگون و هرگز بهره ای از آزادیهای اجتماعی و فردی ندارم و در غربتی که شهروند مهاجر آنم، آزاد هستم؛ ولی با هر کسی غریبه ام. زندگی من، غربت آزادی در میهنی عاریتی می باشد. به همین سبب، نه آزادی میهنی دارم که بخواهم در فضایش دلشاد بزییم و گوهر وجودم را شکوفا کنم، نه میهنی دارم که بخواهم برای آزادی و سرفرازی اش، کوشا و بیدار مغز باشم. من غریبه ای رانده شده از آن میهنی هستم که مومنان و ششمیر کشان خدای جبّارش ( = الّله ) نمی توانند دوست بدارند و مهر بورزند و « جان و زندگی » را نگاهبان و پرستار باشند.

۷- گرد و غبار به جا مانده از امّت.

ما ردّ پای « امّت بودن و همگونه » بودن خود را با آنانی که روزی روزگاری در کنارشان بودیم، زمانی درمی یابیم که از جمع آنها می گسلیم و منفرد می شویم. انسانی که تک می افتد، خیلی سریع احساس تنهایی و نا امیدی بر وجودش مستولی می شود. درست در همین لحظات سستی و تک افتاده گیهاست که « آزادی و اسارت » در روان و مغز ما با یکدیگر روبرو می شوند. ما دوست داریم در تک صدایی خود، بازتاب میلیونی و گسترده ی روزهای « امّت بودن » را تجربه کنیم با همان پژواکها و مست بودنهای مالیخولیایی. ولی تک صدایی ما بدون هیچ بازتابی باعث می شود که ما به رخوت و گوشه گیری و سرخورده شدن درغلتیم. خطر هیچ و پوچ شدن زندگی ما در همین لحظات است که دائم در برابر چشمانمان به رقص درمی آیند و ما را از تک افتادن، می ترسانند. ولی هیچ رودخانه ای به پا نمی شود، مگر اینکه قطره ها به جویها تبدیل شوند و جویها به هم بپیوندند و رودخانه ای به وجود آید. همینطور هیچ جنگلی به وجود نمی آید، مگر اینکه تخمه ی تک، تک درختان شکوفا شوند و برای بالنده گی خودشان تلاش کنند. ناامیدیهای ما از تک افتادن و نوستالوژی امّت بودن، بحرانهای ناپیگیر بودن ما را در آنچه می جوییم و آرزو می کنیم و دوست می داریم با طنز و تمسخری خنده دار رسوا می کنند. به « گوشه و کنار افتاده گان از امّت » همان امتداد « امّت رسول الّله » هستند که خود نمی دانند چرا سرگردان و نا امیدند.

٨- کار نیک.

برای انجام کار نیک و ثمر بخش، لازم نیست که ما به مذهبی، ایدئولوژیی، مسلکی، حتما اعتقاد و ایمان خشک و خارا سنگ داشته باشیم . همچنین ضرورتی ندارد که ما عضو سازمانی یا حزبی یا گروهی یا ارگانی بشویم. کار نیک را می توان در « هنگام و مکانی » انجام داد که تک، تک ما ، انجام دادنش را تشخیص و تمییز می دهیم. برای کار نیک، هیچگاه نبایستی استخاره و صبر و لم و بم کرد. کار نیک به هیچ چیزی مشروط نیست. کار نیک، انعکاس صمیمیت و رادمنشی و افشاندن دوستی و آیینه ی آن چیزیست که گوهر ما می باشد. انسانی که به تن خویش، کار نیک می کند، در آفرینش جامعه ای زیبا و آرامش بخش و شایسته ی زیستن، نقش واقعی تر و اصیل تر و ثمر بخش تری ایفا می کند تا انسانی که برای جامعه ای مطلق از « خیرها »، شبانه روز در فکر مبارزات خشونت گستر می باشد. آن خیرهایی که بخواهند از پس خشونتها بیایند، هیچگاه جامعه ای از انسانهای نیک منش نخواهند آفرید؛ زیرا بذر خیرخواهی آنها به زهر نفرت و کینه توزی آغشته می باشد. خیرخواهان مسلمان با گسترش خشونتهای وحشیانه باعث شدند که جامعه ای کاملا بدوی و وحوش صفت و عقب مانده برای مردم ایران ساخته شود. آرمان نخیرخواهی الهی / عقیدتی به توحش زمینی انجامید؛ زیرا هیچ مسلمانی به آنچه که ایمان آورده بود، هرگز اعتقاد قلبی نداشت که در « هنگام و مکان » به اجرایش بکوشد؛ بلکه خیرخواهیهای خود را به « حاکمیت اعتقادات خود »، مشروط و منوط می دانست. به همین دلیل است که جامعه ی اسلامی، اجتماع ترور و ارهاب و سرکوب و خونریزی و کّشتار و شکنجه و تبعید و ویرانگری می باشد. مسئله این است که « نیک مرام بودن »، فروزه ای فردیست که در « هنگام و مکان » بر دیگران پدیدار می شود بدون آنکه چیزی یا کسی را مقید و متعهّد و مشروط بکند.

۹- باختر زمین کجاست؟.

« غرب » از لحاظ جغرافیایی معنا دارد؛ ولی از لحاظ فکری و ایده ای و جویشگری و اندیشیدن، هرگز معنای جغرافیایی ندارد. آن روشن اندیشان و کوشنده گان آزادی و بهروزی که نتوانند « غرب ایده آل » خود را در تاریخ و فرهنگ و مردم سرزمین خویش، پیدا کنند و به بار وری و گسترش آن، همّت کنند، هرگز با عاریت گرفتن طوطی وار جهان ایده ها و افکار و ادا و اطوار در آوردن و خودنماییهای ظاهری در هیچ « غرب جغرافیای » نیز به آن « غرب ایده آل خود » نخواهند رسید که نخواهند رسید. « غرب »، افق و گستره ایست که از زهدان « تجربیات تاریخی و فرهنگی » یک سرزمین فرا می جوشد و در آسمان مناسبات اجتماعی مردم همان سرزمین، گسترده می شود. رد پاهای « غرب ما ایرانیان » را بایستی در « شاهنامه ی فردوسی و گاتها و بُندهش و اساطیر سرزمینمان » جست – و – جو کنیم. آنچه بیش از یک قرن است، چشمان ذهنیت و شعور و فهم « خوبترین خوبان » ما را خیره بین کرده است، « غرب جغرافیایی » می باشد؛ نه « غرب ایده آلهای فرهنگ ایرانزمین ». چرا ما غرب زده ی جغرافیایی شده ایم؛ ولی غربشناس میهنی نیستیم؟. چرا؟.

۱۰- موزه های فردی.

از هر چیزی که من می گسلم، همان چیز بلافاصله به عتیقه ای تبدیل می شود که می توانم در « موزه ی تحوّلات فکری و روانی » خودم؛ آن را به یادگار بگذارم. در آن نمایشگاهی که محصول گسستنهای من می باشد، می توان یاد از تمام آن « ارواح و اشباح و توهّمات و تخیلاتی » کرد که در برهه های مختلف زندگی فردی ما در وجود و ذهنیت ما جا خوش کرده بودند و کم کم داشتند به مالک وجودی ما تبدیل می شدند. در موزه های فردی هر انسانی می توان تئاترهای خنده آور اعتقاداتی را نیز کشف کرد که مدّتهای مدید، انسان را بازیچه ی تمسخر خود کرده بودند. آن انسانهایی که در پروسه ی جوینده گیهایی خود به هیچ چیزی بازنمی مانند، بی شک در پایان گسستنهای خود به آفرینش یکی از غنی ترین « موزه های فردی » کامیاب خواهند شد. نامدارترین شاعران و نویسنده گان و عارفان و فیلسوفان و موسیقیدانان و نقّاشان و پیکرتراشان و انسانهای نامتعارف از « گسلنده ترین شخصیتهای تاریخ بشر » می باشند که انگیزنده ترین موزه های فردی را از خود به یادگار گذاشته اند. به راستی کجایند و کیستند در میان ما، آنانی که با تماشای موزه های فردیت دیگران به آفرینش « موزه ی فردی » خودشان انگیخته و جوینده شوند؟.

۱۱- فقدان احزاب استخواندار، مسبّب ایجاد جنگهای داخلی و فرقه ای.

در اجتماعی که گرایشهای مختلف فکری نتوانند و مجاز و محقّ نیز نباشند که نگرشها و نیازها و منفعتها و آرمانها و امیدها و آرزوها و خواستهای مردم خود را در قالب سازمانی یا حزبی یا فراکسیونی پولیتیکی کانالیزه کنند تا در مسائل کشوری و اتّخاذ تصمیمهای کلیدی، نقش همفکری و همعزمی و همآزمایی ایفا کنند، آن گرایشها بی گمان به دلیل سرکوب و لت و پار شدن شخصیتهای فعّال و فونکسیونرهای خود هرگز خاموش و سر به نیست نخواهند شد؛ زیرا هر فراکسیون / گرایش پولیتیکی از بستر اجتماعی ریشه می گیرد که با واقعیتهای متضاد و رنگارنگ آمیخته می باشد. ریشه کن کردن ناهمگونی به معنای یکدست شدن واقعیتها نیست. زندگی از پیچیده گیهای راز آمیز انباشته می باشد و هر بذری که از خود می افشاند، رنگ دیگری به چهره ی واقعیتها می دهد. بنابر این با قلع و قمع کردن « دگراندیشی و دگر فراکسیونی » نمی توان به اهداف انحصار طلبانه ی همعقیده گان خود برای همیشه و ابد رسید؛ زیرا آنچه که امکان حضور و نقش در چیزی نداشته باشد با نفوذ و رخنه و رنگ انحصار طلبان و حاکمان را به خود گرفتن می کوشد به آن اهدافی دست یابد که در حالت « دگر فراکسیونی » برایش ناممکن بوده است. او در حدیث دیگری به دنبال نیتها و مقاصد و آرمانهای خود می رود. او با تظاهر و ریاکاری به عقاید حکّام در راستای منفعتها و نگرشهای خود، گام برمی دارد. از این رو، جنگهای مذهبی در هر سرزمینی از فقدان و سرکوب وحشتناک فراکسیونهای ناهمگون پولیتیکی است که دم به دم ایجاد می شوند و اجتماع را به سوی قهقرا و تنشهای خونین و خشونتهای هولناک سوق می دهند.

۱۲- اراذل و اوباش.

هیچ انسانی، مادر زاد، رذل و خبیث نیست؛ بلکه پروسه ی زایش و بالنده گی و وضعیت آموزش و پرورشی و خانواده گی و بسیاری از مویرگهای کلیدی در زندگی فرد فرد انسانها وجود دارند که کاراکتر و منشهای رفتاری آنها را رقم می زنند. بنابر این اراذل و اوباش، انسانهایی نیستند که با قالبهای قیراطی مبانی اعتقاداتی مذهب / مرام / ایدئولوژی / نظریه و غیره و ذالک عدّه ای قدرتپرست، همخوانی ندارند. انسان، کرامت و ارجمندی کیهانی دارد و هیچکس محقّ و مجاز نیست که انسان را بخواهد بر اساس « مبانی اعتقادات مذهبی و ایدئولوژیکی و غیره و ذالک خودش » بسنجد و قضاوت کند . از این رو، آنانی را بایستی اراذل و اوباش خطاب کرد که برای استمرار حاکمیت بی فرّ خود با ایجاد رُعب و ترور و قتل و اعدام و شکنجه و حبس و کُشتار و خونریزی می خواهند « رذالت و خباثتهای فردی و گروهی خود » را استتار و کتمان کنند. حکومت فقاهتی، منشاء و کلیدی ترین اهرم توسعه و ایجاد و استمرار « رذالت در ایران و منطقه ی خاور میانه و جهان » می باشد و برای پنهان کردن جنایتها و تبهکاریها و زهر چشم گرفتن از مردم، جان و زندگی بی گناهان را با اتّهام واهی « اراذل و اوباش » سر به نیست می کند تا تسلّایی و مسکّنی برای غالب شدن بر وحشت از سرنگونی دست و پا کند. اراذل و اوباش، بدون هیچ استثنایی آنانی هستند که بیش از دو دهه ی مرگبار است « بر ایرانزمین حاکم اقتلویی « می باشند؛ نه مردمی که برای حقّ زیستن و حیات فردی خود به انجام کارهایی مجبور می شوند.

۱٣- قالب ما و رنگ واقعیتها.

واقعیتهای زندگی بسان خمره های رنگرزی می مانند و شناختهای ما از واقعیتها بسان گدازه هایی می مانند که در قالب وجود ما جا می گیرند. مسئله اینست که ما، هر روز در یکی از خمره های رنگی واقعیتها فرو می افتیم و تخته پاره ی شناختمان از واقعیت تجربه شده به همان رنگ نیز در می آید. کوشش بسیاری از ما در این راستاست که قالب شناخت و دانش خود را یکدست و یکرنگ بیارآئیم و آن را به واقعیتها تحمیل کنیم و انتقال دهیم؛ ولی تخته پاره های وجود ما، رنگین می باشند و از یکسانی و همرنگی به دورند. ایده آل ما اینست که همه چیز را یکدست ببینیم تا آسان تر بتوانیم آن را بگواریم و بفهمیم و بر آن مسلط باشیم؛ ولی تار و پود ما در تضاد با چنین ایده آلی می باشد؛ زیرا ما هر روز در خمره ای دیگر از رنگهای واقعیت فرو می افتیم و بر سرشاری و رنگارنگی تخته پاره های وجودمان می افزائیم. از این رو، ایده آلهای ما نمی توانند و نباید واقعیتها را قالب بندی یکدست و همگونه کنند؛ بلکه وجود ما بایستی آیینه ی واتابنده ی تخته پاره های رنگارنگ باشد. تا ما چنین معضلی را عمیق نفهمیم، امکان ندارد که به مدارائی و تسامح و آفرینش جامعه ی سالم و نظام کشورداری رنگین کمانی به همت تمام گرایشهای متفاوت فکری و عقیدتی و مذهبی و امثالهم دست یابیم.

۱۴- فلسفه ی تاریخ و تفاوت آن با رویداد نگاری.

مسئله ی فلسفه ی تاریخ بر خلاف رویداد نگاریها و ثبت وقایع در پروسه ی زمان، تلاشیست برای آنکه بتوان رویدادهای تاریخی را از لحاظ ساختاری و سیستماتیکی به گونه ای فهمید و دریافت که بتوان با آنها « پیوندی انگیزشی » در راستای « نوزایی و نو آفرینی و نو شونده گی چشم اندازهای آینده زایشی یک ملّت » ایجاد کرد. رویداد نگاریهای تاریخی در هر فرمی که تصوّر پذیر باشند از خاطرات نویسی گرفته تا یادداشت برداریها و ثبت لحظه به لحظه ی حوادث و امثالهم از نظر ابژکتیو و سوبژکتیو به تنهایی نمی توانند گویای چیزی باشند و معنایی را انتقال دهند. آنها فقط در برهه ای از زمان، اتّفاقی را ثبت کرده اند. ولی از چشم انداز « فلسفه ی تاریخ » است که می توان تئوری و ایده ای را از بطن آنها برای معناپذیری رویدادها و معنادهی زندگی اکنون و کوشش برای آفرینش و پرورش آینده، رقم زد و استنباط کرد و در باره اش اندیشید. معمولا فلسفه ی تاریخ در این باره می اندیشد که: الف ) - در پسزمینه ی رویدادهای تاریخی، کدامین نیروها و شخصیتها و جنبشها و محفلهای فرهنگی و کشمکشهای فکری و تجربیات آدمیان، نقش اساسی و کلیدی را ایفا می کنند. [ = تجربیات بی واسطه و مایه ای ]. ب ) – پیکریابی تاریخ بشری در کلّ، چگونه می تواند باشد و آیا پروسه ی تاریخ، حرکتی خطّی از آغازگاهی مشخّص به سوی مقصدی معلوم هست یا اینکه فقط چرخشی تکراری و جاودانه یا شاید هم هیچ رمز و رازی در رویدادها نیست و سراسر آنها، اتّفاقات تصادفی و درهمآشوبیهای بی معنا می باشند. پ ) - گرفتیم که تاریخ در پروسه ای خاصّ در حال جنبش و تکاپو می باشد، آنگاه شایسته است بپرسیم که چه چیزی آن را در چنان پروسه ای به جنب – و – جوش در آورده است. ت ) – آیا از بطن رویدادهای تاریخی می توان قانونمندیهایی را کشف کرد و شناخت که با تکیه به آنها بتوان بسیاری از رویدادهای آینده را پیش بینی یا حتّا متعین کرد یا ضرورت رویداد آنها را استنباط کرد.
معمولا در فراسوی مفهوم تاریخ، گونه ای « پیش رفتن » را می فهمند. به این معنا که ما از مرحله ای یا نقطه ای به سوی مرحله ای تکامل یافته تر گام می نهیم که البته چنین نگرشی از همان بینش خطّی داشتن در باره ی تاریخ و ذهنیت اشاتولوژیکی و غایتمندی و دترمینیستی در باره ی پروسه ی تاریخ، سرچشمه می گیرد. ولی در چشم انداز « فلسفه ی تاریخ » ما با چنین نگرشی نسبت به تاریخ روبرو نیستیم؛ بلکه فلسفه ی تاریخ، نوعی آتمسفر و فضا و گستره ایست که « بود و تخمه ی منحصر به فرد انسانی » می تواند امکانی را برای پدیدار شدن و آفرینش و شکوفایی خود بازیابد. در این معنا، اندیشیدن هرگز کاربست مقولات راسیونالیستی در واقعیت پراکتیکی نیست؛ بلکه واگردانی و پیکریابی آرمانها و آرزوها و حسرتها و رویاها و خیالات و پرنسیپهای فردیت آدمی در جهان می باشد. از این منظر، تاریخ به معنای راسیونالیستی اندیشیدن و علّیت بابی برای چگونه گی رویدادههای تاریخی نیست؛ بلکه زایش و بالنده گی در امکانیست که « جهان را پیکریابی بود فرهنگی - تاریخی انسان » می داند. در این راستاست که می توان مسئله ی « نوزایی و نو اندیشی و نو آوری » را فهمید و دریافت؛ زیرا با « بُن = تجربیات بی واسطه و مایه ای و هویتی » پیوند مستقیم دارد. در واقع، بازگشت به ریشه های خویش هرگز به معنای تکرار آنچه که در گذشته، رخ داده است، نمی باشد؛ بلکه زایشی دیگر از خاک فرهنگ خویش می باشد. سراسر گذشته ها، رستاخیز فکری و فرهنگی ندارد؛ بلکه مایه هایی که آبستن کننده و زاینده می باشند، رستاخیزی هستند. ما در رویکرد خود به شناخت تاریخ « هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان » و امثالهم بر آن نیستیم که واقعیت آن دورانها را باز آفرینی و شبیه سازی کنیم؛ بلکه می خواهیم در انگیخته شدن از مایه های فرهنگی – تاریخ خویش به زایش و آفرینش « خودی دیگر در عصر خویش » کامیاب و دلشاد و نیرومند شویم. « تولّدی دیگر » همواره در گسستن از تصاویر گذشته می باشد برای آفرینش تصویری دیگر در خاک همان فرهنگ. بسیاری به غلط، تصوّر می کنند که رویکرد ایرانی به گذشته های تاریخی خود؛ یعنی تکرار همان دورانها. در حالی که چنین نگرشی از پایه؛ خطا آمیز و ابلهانه است و نشان می دهد که دیگران در فهم « فرهنگ و تاریخ و چگونه گی پیوند انگیزشی داشتن با آن » بر خطا می باشند و به کژفهمیهای شدیدی؛ بویژه ایدئولوژیکی و مذهبی مبتلا هستند.
سراسر آنچه که در گذشته های سپری شده روی داده است، ماندگار نیستند؛ بلکه چیزی ماندگار می باشد که « پرنسیپ و بُن و اصل تاریخ و فرهنگ یک ملّت هست » و در طول زمان به حالت انگیزنده گی می ماند و هرگز فناپذیر نیست و در « تصاویر اسطوره ای » ابدیت خود را تثبیت می کنند و فرا روی ملّتها در سیر دگرگشتها و رخدادهای تاریخی و اجتماعی در کنار آنها می مانند و آنها را در روبرو شدن با بن بستهای هلاک آور و مصیبت بار مدد می رسانند. مردم در انگیخته شدن از تصاویر اسطوره های خود می توانند کورمال کورمال در تاریکی مسائل باهمستان و دگرگشتهای جهانی، راه خویش را پیدا کنند و نرمگام به پیش بروند. درست در بطن تاریخ و رویدادهای گذشته است که بذر آینده، نهفته می باشد. ما برای آنکه بتوانیم چنان آینده ای را بزایانیم به این محتاجیم که بذرهای بار آور گذشته را در خاک اکنون خود بکاریم و با دلسوزی و غمخواری و مراقبت و تلاش بی دریغ به آفرینش آن همّت کنیم. مبارزه ی سرسختانه و کینه توزانه و مغرضانه ی حُکّام بی لیاقت با تاریخ و فرهنگ ایرانزمین بر سر وجود بقایای مادّی و فیزیکی گذشته ها نیست که آنها را به شدّت عذاب می دهد؛ بلکه آنچه آنها را زجر می دهد، وجود همین تخمه های فکری هست که آینده می تواند از بستر آنها زاییده شود. حُکّام می خواهند در مبارزه با گذشته های تاریخی یک ملّت، آینده را از آنها به غارت ببرند و تا ابد بر آنها، حاکم و آمر بمانند. مسئله ی تاریخ و نوزایی فرهنگی، همواره خطر برای تمام آن حکومتهایی می باشد که هرگز برگزیده ی مردم یک سرزمین بدون هیچگونه تبعیض و استثناء و امثالهم نیستند. ولایت فقاهتی و مُتعه گان مذهبی و ایدئولوژیکی آن از خاصمان کور فهم و کور دل و خبیث و کینه توز تاریخ و فرهنگ ایرانزمین می باشند؛ زیرا خطر فروپاشی و متلاشی شدن خود را در بستر تاریخ و فرهنگ ایرانی به عیان می بینند و از آن می هراسند.

۱۵- تاریخ و فرهنگ.

تاریخ، « زباله دانی » نیست که بتوان تحوّلات و دگرگشتهای اجتماعی و کشوری را همچون لباسهای پاره - پوره و ژنده شده در آن « دور افکند و نیست شده » قلمداد کرد. تاریخ، زهدانیست که نطفه ی یک ملّت در آن، کاشته و پروریده و بالیده و شکوفا می شود. مردمی که تاریخ خود را در ابعاد پدیدار شده اش نادیده می گیرند یا نشانه ها و آثار و اسناد آن را تحریف و تقلیب و سرکوب و ویران می کنند، ملّتیست که در هر حرکت سرکوبگر تاریخش، بخشی از وجودش و فرهنگش را نیز لت و پار می کند. خودش را به زباله دانی می اندازد. بودش و هستی و نیستی اش را به آتش می کشد. تاریخ، وجودی ارگانیک و زنده است و نمی توان با قطع بخشهایش، آن را زنده و تمام و کمال ارائه داد. فاجعه ی تاریخ و فرهنگ سرزمین ما به اندازه ای تاسف بار می باشد که توصیف آن، دلخراشتر از باور کردنش می باشد؛ زیرا حکومتگرانی که می خواهند اقتدار و سیطره ی خود را بر ذهنیت و روان ملّت، ابدیت بدهند و برای همیشه، حاکم مطلق بر نسلهای مختلف بمانند، تقلّا می کنند که در آغاز فقط « تاریخ آن ملّت » را به همّت « چیزنویسان مُتعه ی حکومت » بنویسند تا بتوانند با مغشوش و مخلوط و متلاشی کردن « حافظه ی تاریخی مردم » به حکومتگری و رفتارها و کردارهای خود، رنگ حقّانیت مطلق بدهند. از این رو، حکومتگران نالایق با کینه توزی به دوره هایی از تاریخ یک ملّت که نقش کلیدی در پیشرفت و شکوفایی و امکانهای دگرسانی چهره ی باهمزیستی انسانها داشته اند، بر آنند تا پرنسیپهایی را از ذهنیت مردم بشویند و محو کنند که می توانند « انگیختاری تکاندهنده و نو آفرین » برای نسلهای معاصر و آینده باشند. مبارزه ی کور و مغرضانه و هدفمند حکومتگران فقاهتی و « مزدوران چیز نویس آنها » در ستیز با « تاریخ و فرهنگ ایرانزمین » برای تثبیت حکومت الهی و سر به نیست کردن هر آن چیزی می باشد که بویی و نشانه ای از « فرهنگ و آدمیگری و بزرگی جویی ایرانی » دارد در راستای صغیر و حقیر سازی ملّت ایران. از این رو، تاریخی که به دست حکومتگران نوشته شود، تاریخ نیست؛ بلکه تهمت نامه ایست کاملا جعلی و تصنّعی بر ضدّ یک ملّت در تمامیت تنوّع وجودی اش. هیچکس نمی تواند ادّعا کند که در پروسه ی زایش و بالنده گی خود، پس از سپری کردن شیرخواره گی بلافاصله جهشی در ارگانیسمش ایجاد شده و به پیری هفتاد ساله گی پرتاب شده است! و فاقد دوران نوجوانی و جوانی و بلوغ و میانسالی بوده است. به همین دلیل، فقط آن تاریخی را بایستی به « سطل زباله » انداخت که حکومتگران نالایق و خونریز و مستبد و به زور حاکم شده در سایه ی قلم به دستان مُتعه، به رشته ی تحریر در می آورند و به ذهنیت جوانان آن ملّت به نام « جامعیت تاریخ و فرهنگ ملّت »، تلقین و تحمیل و تزریق می کنند. تاریخ و فرهنگ اصیل و گزند ناپذیر و دقیق و شفّاف ایرانزمین در تصاویر اسطوره های ایرانزمین واتابیده و جاودانه می درخشند. جامعیت تاریخ و فرهنگ ما، همان اساطیر ما می باشند و تصاویر اسطوره های ما « در تضاد و نفی حکومتگرانی » می باشند که بر ضدّ « پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان » گام برمی دارند مثل: « ولایت مطلقه ی فقاهتی ». ///