مدرنیته و مصائب "دگر اندیشان دینی" با سکولاریزم
نوشتاری در باره "در مصائب روشنفکر دینی" - ۲


حمید حمیدی


• اهل تشیع تمایز خود را با اهل سنت در "حاکم بودن" نظریه های اهل سنت و "هدف محور" بودن نظریه های خود ارزیابی می نمایند. در واقع موضوع "اجتهاد" و "مرجعیت" با گرایش و رویکرد اهل تشیع و با اضافه نمودن اصول، "عدل و امامت" و در تداوم آن موضوع "غیبت" امام دوازدهم شیعیان تبین و در شکل "اسلام حکومتی" پا به منصه ظهور گذاشت ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۵ مرداد ۱٣٨۶ -  ۶ اوت ۲۰۰۷


دین و دیندار در دوران مدرن:

دکتر مجتهد شبستری در این باره می گوید
" اصولأ بیرون کشیدن ارزشهای جهان مدرن همچون دمکراسی و حقوق بشر و تسامح از دل سنت دینی امری نا ممکن و غیر علمی است....... اصطلاحاتی مانند دمکراسی اسلامی – حقوق بشر اسلامی و جامعه مدنی اسلامی ، مفاهیمی نا درست هستند .این مفاهیم دستاوردهای مدرنیته بوده و مسلمانان باید آنها را بپذیرند."(نقدی بر قرائت رسمی از دین- طرح نو 1379)
دکتر سروش دو برداشت از دین دارد که نام یکی دین اکثری و نام دیگری اقلی است. ایشان می گویند:
"من این بینش را که معتقد است تمام تدبیرات و اطلاعات و قواعد لازم و کافی برای اقتصاد- حکومت- تجارت- قانون- اخلاق- خدا شناسی و غیره برای هر نوع ذهن و زندگی اعم از ساده وپیچیده در شرع وارد شده ولذا مومنان به هیچ منبع دیگری (برای سعادت دنیا و آخرت) غیر از دین نیاز ندارند ، بینش اکثری می نامم". " در کنار بینش اکثری بینش دیگری وجود دارد که معتقد است شرع در این موارد ( یعنی در مواردی که داخل در دایره رسالت شرع است) حداقل لازم را به ما آموخته است نه بیش از آن را." (دین اقلی و اکثری از کتاب بسط تجربه نبوی).
همانگونه که در بالا اشاره شد منظور از دین در این نوشتار ، دین اسلام و مذهب شیعه می باشد.
دین اسلام مجموعه احکام و فرامینی است که در کتاب قران و احادیث معتبر و متواتر که به پیامبر مسلمانان نسبت داده شده ،بیان میشود و در آغاز با سه اصل زیر تبین می شد:
1-توحید
2- نبوت
3- معاد
با شکل گیری مذهب شیعه دو اصل به اصول بالا اضافه و گرایش به سمت سیاسی شدن دین توسط شیعیان پایه گذاری گردید. :
4-عدل
5-امامت
این اصول غیر قابل تعغیر می باشند.
با درک اینکه میان دین ومعرفت دینی ( باورمندان به دین یا دینداران) تفاوت وجود دارد، تعریف دیندار به قرار زیر می باشد:
معرفت دینی ، یعنی درک فرد از دین، این درک همواره نسبی بوده و با گسترش آگاهی به دین در طول زمان افزایش می یابد.
بدین ترتیب میتوان به سادگی تفاوتهای بین دین و دینداری را مشخص و بنیاد های فکری سکولاریزم و افراد دین ستیز را از یک دیگر تفکیک نمود. جدائی نهاد دین از نهاد و یا نهادهای حقوقی و حقیقی قدرت ، هیچ گونه ارتباطی به دیندار بودن ویا افراد نا باور به دین ندارد و امروزه در نگرشی نوین تر، توسط نسل جدید باورمند به سکولاریزم ، جدائی هر گونه ایدوئولوژی به مثابه قواعد و قوانین از پیش تعین شده از نهاد های حقوقی و حقیقی قدرت ،موضوعیت جدی یافته است.
دکتر سروش در نوشته خود ،" دین در دوران مدرن به کجا میرود" می نویسد:
"مدرنیته چیزی نیست جزء علم مدرن، فلسفه های مدرن، هنر مدرن، سیاست مدرن، اقتصاد مدرن،معماری مدرن ........" و ادمه میدهد:
"باید بپرسیم علم جدید با دین چه می کند؟ فلسفه های جدید با دین چه می کنند؟ سیاست جدید با دین چه می کند؟ و حکم هر کدام را جداگانه بدست آوریم. در میان آوردن قصه عقلانیت جدید هم دردی دوا نمی کند.چون عقلانیت جدید همان است که در علم و فلسفه و اخلاق و هنر پدیدار است."
در پاسخ به دکتر سروش و آقای میر دامادی باید عرض کنم:( من جدید را در بیان ایشان معادل نو برداشت می کنم.)
علوم جدید توانستند استعدادهای بالقوه در میان زنان محقق و دانشمند را به فعل تبدیل نمایند.( این کوچکترین نمونه است.)
فلسفه های جدید توانستند مونو لوگ را به دیالوگ تبدیل کنند. فلسفه های جدید افق روشنی را با رویکردهای فلسفه سیاسی برای بشریت گشودند که منجر به رابطه فرد و جامعه گردید.
سیاست جدید توانست از تک صدائی بودن با حاکمیت های دینی عبور نماید و به پلورالیزم سیاسی تبدیل شود.
این امور ممکن نبود ، مگر با رویکردی به عقلانیت جدید.
دکتر سروش در پاسخ به اینکه ، علم با دین چه می کند؟ می گوید:
"نزاع کلیسا و علم جدید در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی،نزاعی بس سرنوشت ساز بود و سبب شد تا مسیحت فروتن شود و پای در گلیم خود کشد و حد خود را بشناسد." و در ادامه می گوید:
"همین نزاع علم و دین که به بی اعتباری و کم توانی مسیحیت و کلیسا انجامید ، سبب ساز سکولاریزم هم گردید. سکولاریزم ، نه به فرمان و توصیه کسی می آید و نه به فرمان و توصیه کس دیگری می رود."
اگر بپذیریم که انسان سکولار دیندار،دین را در عرصه خصوصی و شخصی خود معتبر می دارد، نمی توان با توجه به نوشتار ایشان و تناقضاتی که در نگاه دکتر سروش مشهود است، از جمله این مصائب نام برد؟
آیا، بنیاد دین تعغیر نمود؟ ویا نگرش دینداران با تلاش روشنگران تعغیر کرد؟ آیا فروتنی و پای در گلیم خود کشیدن ناشی از کم توانی دین بود؟ آیا امروز بعد از قرنها دین مسیحیت یک دین بی اعتبار است؟ آیا دین اعتبار خود را از حکومت و در قدرت می گیرد؟ و یا دین حکومتی، اعتبار دین را خدشه دار می کند؟
دکتر سروش و طرفداران تفکر ایشان پاسخ دهند: به عنوان فرد ویا افرادی که در قبل از انقلاب هم با امور دینی مرتبط بودند(بدون لحاظ کردن ماهیت سیاسی دوران قبل از انقلاب) ،آیا انقلاب برای نجات دین از آسیب بود؟و یا دین در بعد از انقلاب آسیب دید؟
دکتر سروش در ارتباط با حادثه مهم دیگری که در تضعیف کلیسا نقش داشت چنین می گوید:
"از یاد نبریم، اتفاق مهم دیگری در مسیحیت را،یعنی دو پاره شدن آن را به پروتستانیزم و کاتولیسزم در آغاز دوران جدید، که آن هم در تضعیف ولایت کلیسا نقش عظیمی داشت. مسلمانان در آغاز تاریخ خود، این دو پاره شدن را تجربه کردند و از آن پس به دو شاخه تسنن و تشیع ثابت ماندند و ضعف و قوتی را موجب نشدند."
آیا می شود به مذاهبی که بیش از 14 قرن از شکل گیری آنها می گذرد و ضعف و قوتی را موجب نشدند، همچنان امیدوار بود که در دوران کنونی ، قواعد و دستور العمل های آنان ، مبنا ء قوانین اجتماعی قرار گیرند و حقوق انسانها با این قوانین مورد سنجش و قضاوت قرار گیرد؟
دکتر کدیور در پرسش و پاسخی با عنوان " داد و ستد اسلام و مدرنیته" با تاکید بر دو گونه تعریف از مدرنیته، می گوید:
"دسته اول تلقی هایی است که مدرنیته را بعنوان یک ساختار اجتماعی – فرهنگی و یا یک دوران تاریخی که در اروپا و آمریکا اتفاق افتاده است ، در نظر می گیرند. بنابر این در اینجا دیگر هیچ پسوندی نمی توان به مدرنیته زد. مدرنیته شرقی یا مدرنیته اسلامی و یا مانند آنها معنا ندارد. مدرنیته واقعه ای است که در یک مقطع زمانی و در قطعه ای از کره زمین اتفاق افتاده است. آن واقعه، هم علمی است ، هم اجتماعی است و هم صنعتی است........ از این منظر می توان تاریخ را به این دوران و قبل از آن تقسیم کرد. هر آنچه به دوران پیشا مدرن متعلق است ، نام سنت به خود می گیرد و دین یکی از مولفه های اصلی سنت است. در این تلقی، مدرنیته یعنی رخداد عظیمی که در غرب اتفاق افتاده است و با مسیحیت و بطور کلی با هر دینی ناسازگار است. بدین معنا به سمت حذف یا تقلیل نقش دین در زندگی و حداکثر محصور کردن آن در عرصه خصوصی و شخصی می انجامد."
"در دسته دوم از تعاریف مدرنیته ، مدرنیته دیگر یک پدیده تاریخی نیست.، بلکه یک حالت ، یک جهان بینی یا یک شیوه زندگی است که اگر چه ابتدا در اروپا و ظرف دو – سه قرن اخیر افتاده است، اما لزومأ تعلق تاریخی و مکانی ندارد. جهان بینی است که هر کس می تواند آن را داشته باشد، ولو در اروپا و یا در قرن 17 و 18 و 20 زندگی نکرده باشد. این جهان بینی هم خصائص دارد."
آقای دکتر کدیور در ادامه پاسخ های خود، تلقی اول را با توجه به تحقق تاریخی، علمی تر و بحث در تلقی دوم را کمی انتزاعی تر بیان می نمایند و در ادامه می گویند:
"من در این بحث اگر چه معنای اول را از نظر دور نداشته ام و از تجربه غرب در آنچه بر مسیحیت رفت فراوان عبرت آموخته ام ، اما تلقی دوم مدرنیته را مد نظر داشته ام. یعنی در صددم تا این جهان بینی یا شیوه جدید زندگی را با اسلام مقایسه کنم و ببینم آیا می توان در آن واحد ، هم مسلمان بود و هم متجدد یا نه؟ بنا بر این مرادم از مدرنیته تلقی دوم است."
با تعمقی در بیانات دکتر کدیور ، می توان به شکلی دیگر از مصائب دگر اندیشان دینی پی برد. ایشان نیز، نگران دین هستند و بدون ذکر ویژگی های جهان بینی که در تلقی دوم از آن یاد میکنند، یکبار دین را با شیوه جدید زندگی قیاس می نمایند و با طرح سوالی عنوان می کنند،آیا می شود " هم مسلمان بود و هم متجدد" ؟
همانگونه که در بالا نیز بدان اشاره نمودم ، برای متجدد شدن،لزومأ نیاز به متجدد کردن دین نیست. شناخت و معرفت دینی فرد دیندار است که متحول می شود. دکتر کدیور نیز بدرستی به این حالت(مدرنیته) در دو- سه قرن اخیر اشاره دارند ولی به خصائص این جهان بینی که امروزه به عنوان ویژگی های جهانشمول پذیرفته شده است، اشاره ای نمی کنند.
مدرنیته بر بنیاد، خرد گرائی- فرد باوری و سکولاریزم ، خود را به مثابه جهان بینی مدرن مطرح و در طول سالیان متمادی گسترش یافت. به نظر میرسد آنچه مشکل دگر اندیشان دینی می باشد، عدم پذیرش ایشان بر کارکرد خصوصی دین و یا همان جدائی نهاد دین از نهاد حکومت (سکولاریزم) است که ایشان را به کلی گوئی هایی در خصوص موارد فوق وادار میسازد.
سکولاریزم با دین ضدیت ندارد ،ولی دین را نیز مبنای مشروعیت خود قرار نمی دهد.
دکتر سروش در نوشته خود مینویسد:
"تجربه تاریخی مسیحیت چنین می گوید که علم و فلسفه و هنر و سیاست جدید ، ابتدا دین را به گرداب ناتوانی و نارسایی خواهد افکند و پشتوانه ایمانی و تجربی را از آن خواهد ستاند و نامه اعمال نیک و بدش را در برابرش خواهند گشود و پس از آن است که مرحله دوم یعنی مرحله تفسیر های تازه فرا می رسد..."
همانگونه که ملاحظه می کنید ، موضوع بر سر "دین" بعنوان پایه باورها و فرد ویا افراد " دیندار" که بر اساس شناخت و معرفت خود به این باورها پایبند هستند ، می باشد.
دکتر سروش و افراد مشابه ایشان حتمأ می دانند که مدرنیته ، مسیحیت را تعغیر نداد،بلکه عاملی گردید که انسان با استفاده از خرد و با گرایش عقلی خویش، به معرفت و شناخت دیگری از دین نائل آمد که این جهش با تلاش روشنگران و تلاشگران آن دوران صورت پذیرفت.
آیا وقت آن فرا نرسیده که " نامه اعمال نیک و بد " دین با تفسیری تازه که همانا جدا سازی آن از حکومت می باشد، توسط دگر اندیشان دینی گشوده شود؟

خط قرمز "دگر اندیشان دینی":

همانگونه که در بالا اشاره نمودم، دین اسلام با سه اصل ، توحید – نبوت- و معاد و با استناد به کتاب مقدس مسلمانان(قرآن ) ، تا مادامی که پیامبر مسلمانان در قید حیات بود و بعد از آن نیز تا پایان دوران خلفای راشدین،تداوم یافت و با گرایشی که توسط امام علی (امام اول شیعیان) در دین اسلام صورت گرفت ، دین اسلام به دو مذهب شیعه و سنی تقسیم گردید.
مذهب شیعه با افزایش دو اصل " عدل و امامت" به اصول دین ، سر آغاز گرایش دین در حکومت(خلافت) توسط شیعیان گردید.
اهل تشیع تمایز خود را با اهل سنت در "حاکم بودن" نظریه های اهل سنت و "هدف محور" بودن نظریه های خود ارزیابی می نمایند. در واقع موضوع "اجتهاد" و "مرجعیت" با گرایش و رویکرد اهل تشیع و با اضافه نمودن اصول، "عدل و امامت" و در تداوم آن موضوع "غیبت" امام دوازدهم شیعیان تبین و در شکل "اسلام حکومتی" پا به منصه ظهور گذاشت.
استدلال این گروه از مسلمانان این بود که اندیشه سیاسی ،پاسخ به مسائل سیاسی است و زندگی سیاسی هم متغیر است، و چون همه افراد به تبع شرایط، صلاحیت پاسخ گویی به مسائل را ندارند، موضوع "نیابت"و "جانشینی" و اصل فقاهت در دین، جایگزین " عقلانیت" و رویکرد فردی از دین را در قالب "مرجعیت" و "مقتدا" و "امامت" و "امت" بیان نمود که با دو نگرش به آن پرداخته میشود.
یک نگاه معروف به "اخباریون" است که معتقدند در پاسخ به مسائلی که برای اهل تشیع بوجود می آید،فقط باید به حدیث مراجعه کنیم. منبع معتبر برای این اعتقاد هم این بود که تمام احادیث منتشر شده معتبر است و با بیان اینکه قران برای معصوم نازل شده و فقط معصوم می تواند قران را بفهمد ، به قران استناد نمی کردند و اعتقاد داشتند که اگر می خواهیم قران را هم بفهمیم، باید به احادیثی که ذیل آیات هست مراجعه کنیم. برای این گروه ، عقل انسان کمتر از آن است که بتواند در باره مسائلی که پیش می آید،حکم الهی صادر نماید.
رهبر این گروه شخصی بود به نام "ملا محمد امین استر آبادی" که در دوره صفویه زندگی می کرد و از ایران به حجاز مهاجرت کرد و عقاید خود را در کتابی تحت عنوان " الفواید المدینه" مستدل کرد.
پیروان این نگاه در تداوم تاریخ ایران در قالب انجمن حجتیه و مشروعیت "ولایت" را الهی ارزیابی می کنند.
نگاه "اخباریون" در دوره قاجار با گسترش نگاه دیگری تحت عنوان " اصولیون" بیشتر در حاشیه قرار گرفت.
این گروه باور دارند که هم قرآن و هم سنت در حوزه تفکر سیاسی آنها عمل می نماید و در تبین عقاید و آراء خود، علاوه بر قران و احادیث که منصوب به "معصومین " بوده، به "عقل" و " اجماع" نیز مراجعه می کنند.
"اصولیون" در حوزه "اجماع" از رویه ای واحد که علمای شیعه از گذشته های دور تا به امروز داشته اند، پیروی می کنند و در بخش "عقل" با تاکید بر اینکه اگر در یک مساله خاص حکم شرعی پیدا نشود، یعنی چناچه جواب را، از کتاب و حدیث نتوان استخراج نمود، آنگاه بر بر حسب مورد، حکم "برائت" جاری می شود و بعد از جاری شدن این حکم است که "عقل" فرد دیندار آزاد می گردد تا هرگونه که می خواهد عمل نماید. در این حالت نیز یک قید بر آن مترتب است، و آن این است که:
"عقل گرائی" نمی تواند مغایر با "احکام شرعی " اسلام باشد،و" احکام شرعی" فقط از سوی "مرجعیت" قابل صدور می باشد.
"ولایت فقیه" و حکومت اسلامی در واقع بر مبنای نگاه "اصولیون" شکل گرفته و بر همین اساس،ساختارهای قدرت در حکومت فعلی ایران بنا شده است.
با عنایت به مطالبی که عنوان شد ، در ادامه به بررسی " روشنگر " کیست؟ " روشنفکر" کیست و " دگراندیش" کدام است خواهم پرداخت.

پایان بخش دوم

برای مطالعه ی بخش اول به این آدرس مراجعه کنید:
www.akhbar-rooz.com