مسافر هیچ کجا


مهدی فلاحتی


• «مسافرهیچ کجا» تازه ترین کتاب رضا دانشور است در ۱۸۰ صفحه که انتشارات خاوران درپاریس منتشر کرده است.نمی دانم آیا اگر نمایشنامه ی دیگری هم از این نویسنده منتشر شده، مانند «مسافرهیچ کجا» اساسا بردیالوگ بنا شده، یا تنها «مسافرهیچ کجا» چنین است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۷ مهر ۱٣٨۶ -  ۱۹ اکتبر ۲۰۰۷


«مسافرهیچ کجا» تازه ترین کتاب رضا دانشور است در ۱٨۰ صفحه که انتشارات خاوران درپاریس منتشر کرده است.
نمی دانم آیا اگر نمایشنامه ی دیگری هم از این نویسنده منتشر شده، مانند «مسافرهیچ کجا» اساسا بردیالوگ بنا شده، یا تنها «مسافرهیچ کجا» چنین است. غیر از استفاده ی نادر از نور و آمدوشدِ نادرِ بازیگران، نشانی چندان چشمگیر و جذب کننده از حرکت عناصر صحنه و از میزانسن درکار نیست. وغیر از صدای گاهگاهی انفجار و صدای بلندگوی فرودگاه، نشانی غیر از دیالوگ صحنه درکار نیست. (یک پرده در۱۰ صفحه – پرده ی چهار- و چند صحنه ی معدودِ متفاوت و برهم زننده ی فضای ثابتِ کار هست که البته در یک نمایشنامه ی صد و هشتاد صفحه یی دوازده پرده یی، چندان تنوعی در روال یکدست کار ایجاد نمی کند).
اتفاقی نمی افتد تا خواننده، جذب حوادث شود. و ازاینروست شاید که درپی خواندن دهها صفحه دیالوگ، اشتیاق خواننده به پیگیری منظم متن، کم می شود. هر صفحه یی را که باز کنید، به خودی خود، خواندنی ست؛ اما ضرورتی ندارد که نمایشنامه را از اول تا آخر پیگیری کنید. اگر درجایی، ادامه ی متن را رها کنید و از جایی دیگر ادامه دهید، گیج نمی شوید که حالا روال داستان را از دست داده اید و نمی دانید چه اتفاقی این وسط افتاده.
اگر بپذیریم که معمولا جذبه ی دراماتیک و قصه پردازانه ی اثر است که مخاطب را مشتاقانه به دنبال می کشد، جذبه ی «مسافرهیچ کجا» چندان نیست که مخاطب را تا انتها اسیر و مشتاق خود کند.
هر قدر این کمرنگی را بتوان ضعف اثر شمرد، اما نمی توان پذیرفت که رضا دانشور – همچون نویسنده یی اندیشمند و کارکشته که درصحنه پردازی، دستی قوی و قلمی زیبا دارد («خسرو خوبان» مثال بارزی ست از قدرت و زیبایی رضا دانشور دراین عرصه ها)، در قصه پردازی و ایجاد جذبه ی نیرومندِ دراماتیک در ساختن این نمایشنامه، کم توان بوده است. آنچه با توجه به مجموع ساختار متن و بویژه با توجه به شخصیت « من » می توان دریافت، این است که تمرکز بیش از حد اثر بر دیالوگ، آگاهانه بوده و این چگونگی، دست کم به دو دلیل می تواند صورت گرفته باشد:

۱- واگذاری عمدی کارِ تکمیل اثر به کارگردان.
کامل نبودن – یا متعارف نبودنِ – شخصیتِ « من » در این نمایشنامه، به همین هدف واگذاری کامل کردن اثر به کارگردان، خدمت می کند. « من » در نمایشنامه، سوم شخص است : «من وارد می شود» ... «من کش و قوس می آید» ... «من و هلن وارد می شوند».
« من» مانند همه ی پرسوناژهای این نمایشنامه، سوم شخص مفرد است. فردی ست خارج از نویسنده . وهنگامی که این نمایشنامه برصحنه بیاید، همه سوم شخص اند، ازجمله من؛ افرادی هستند غیر از نویسنده و کارگردان و تماشاگر. دراینصورت، در نمایشنامه، « من » یکی از نامها یا شناسه هاست. صرفا برای تمیزدادن پرسوناژی که این شناسه را دارد، از پرسوناژ دیگر که مثلا اسمش آلفرد است.
اما چرا در نمایشنامه، اسم « من » برای این پرسوناژ انتخاب شده و نه مثلا حسن یا بهروز یا تقی؟ زیرا این «من»، درضمن، خود نویسنده است که به کندوکاو شخصیت و موقعیت آلفرد می پردازد. کل نمایشنامه، کندوکاو این شخصیت و این موقعیت، همچون شخصیت و موقعیت انسان معاصر، است.
آلفرد، نام توهمّی ایرانی پناهجویی ست که درخواست پناهندگی اش به انگلیس در اواسط دهه ی نود میلادی رد شد و حدود یازده سال در فرودگاه شارل دوگلِ پاریس، بست نشست. او گمان می کرد که نامش سِر آلفرد مِرهان است.
رضا دانشور با استناد به شواهد و اسناد و اخبار مربوط به این بست نشستن، نمایشنامه ی «مسافرهیچ کجا» را ساخته است.
(از صفحه ی ۶۶ نمایشنامه:)
من: اینجا کجاست؟
آلفرد: فرودگاه.
من: چرا اینجایی؟
آلفرد (با تعجب و گیج به او نگاه می کند): برای پرواز. من، من منتظر مدارکم هستم.
من: این مدارک باید چی رو نشون بدن؟
آلفرد: ثابت کنن که من کی هستم.
من: تو کی هستی؟
آلفرد: من منم. شما؟
من: تو من نیستی. من منم.
آلفرد: نه، تو شبحی.
من: من نویسنده ی توام.
آلفرد: واقعا می خوای درباره ی من بنویسی؟
من: یس!
آلفرد: پس راپرت چی هستی.
من: من خالق توام.


۲- خارج نشدن از فضای رویدادی که اثر برپایه ی آن شکل گرفته.
صحنه ی اصلی نمایش در فرودگاه است؛ درگوشه یی از سالن ترانزیت. در چنین مکان محدودی شما امکانات چندان گونه گونی ندارید تا صحنه تان را بیارایید. نویسنده هم لازم ندیده قصه پردازی کند و عناصر یا حوادثی را به صحنه – سالن ترانزیت فرودگاه – چندان بیفزاید که بافت دراماتیک اثر را تقویت کند. این چگونگی را می توان از ویژگیهای کار رضا دانشور دانست : حفظ پیوندهایی درشت و آشکار از واقعیت به قصه. روایت درکار رضا دانشور، روایت ساختگی صرف نیست. «خسرو خوبان» اش هم چنین است. رضا دانشور، «مسافرهیچ کجا» و «خسرو خوبان» را برپایه ی یک واقعیت آشکار بیرونی و با استناد به اسناد و شواهد واقعی، خلق کرده. گیرم «خسرو خوبان»، حتا اسنادش هم ساختگی بوده باشد؛ اما این اسناد، درفضای واقعی، ساخته و عرضه شده است.

«مسافرِهیچ کجا»، بیان یگانه ی هویت باختگی انسان معاصر است؛ بیان هنرمندانه ی آشفتگی، بی آرمانی، و به بن بست رسیدنِ جهان مدرن امروز؛ بیان اندیشمندانه ی شکست تاریخی انسان ایرانی. بیانی که با طنزِ رندانه یی همراه است. طنزی سیاه که به ایجازِ کار، لذتبَخشانه افزوده است.

(صفحه ی ۷۷ نمایشنامه:)
بازپرس : زندانی هم بوده! به چه علت؟ چقدر محکومیت داشتی؟
وکیل : این پرونده نمی تونه عطف به ماسبق بشه. گذشته ی موکل من مال یه جای دیگه س.
آلفرد : پشتِ دره!
من : مثه یه کورِ مادرزاد!
بازپرس (به وکیل) : کی پشت دره؟
من: ماسبق!
آلفرد : نمی تونه بیاد تو، مالِ یه زبونِ دیگه س (سکسکه می کند).
بازپرس : این مرد سابقه داره و یه چیزایی رو داره پنهون می کنه (محکم می زند به پشت آلفرد).
وکیل : عالیجناب! من قبلا هم با ایرانی ها سروکار داشتم، اونجا محکومیت و زندان جزو مراسم ملحق شدن به جامعه ست؛ تو بعضی کشورا اینجوریه، جزو آداب مرسومه؛ مانمی تونیم اینو سوء سابقه محسوب کنیم؛ هر فرهنگی آداب خودشو داره؛ دمکراسی ما به تفاوت فرهنگا احترام می ذاره.
بازپرس : فرهنگ؟ اگر این مرد فرهنگ می داشت، تا حالا خودکشی کرده بود.
آلفرد : خودکشی؟ به چه امیدی؟

لندن – ۱۹ مهر ۱٣٨۶

www.mehdifalahati.com