«از مارهای خُفته در محراب»


آریابرزن زاگرسی



اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۶ آذر ۱٣٨۶ -  ۲۷ نوامبر ۲۰۰۷


[بخشی از دنیا در حال چُرت است و بخشی از آن در حال خواب. و ما در میانِ این دو حال، گرفتار رویای پریشان!]

۱- از کجا می توان آغاز کرد؟.

به نُدرت می توان انسانهایی را یافت که در گلاویز شدن با مُعضلات فرهنگی و اجتماعی و کشوری ایرانزمین در این باره بیندیشند که در بُن بستهای هلاکت آور باهمستان ما ایرانیان « از کجا می توان آغاز کرد؟. » معمولا می پرسند: « چه باید کرد؟. » مسئله ی « توانستن » سوای « بایستن » هست و زمانی « بایستن » به واقعیت واگردانده می شود که « پُتانسیل توانستن » وجود داشته باشد. جایی که کثیری از « چه باید نویسان و چه باید پرسشگران » فاقد « توانایی و خواست همگرایی و همعزمی و هماندیشی و همدردی » هستند، چگونه می توان از « بایستنها » سخن گفت و واقعیتی را انتظار داشت که هرگز رخ نمی دهد و پتانسیل بالقوّه ی آن نیز آشکار نمی شود؟. آیا زمان آن نرسیده است که تمام گرایشهای میهندوست در باره ی « از کجا می توان آغاز کرد ؟ » بیندیشند و بکوشند که « مخرج مشترک باهمستانمان = فرهنگ ایرانی » را دریابند و در یک پیکار گسترده و همزمان و هماهنگ فرهنگی/ کشور آرایی به ساقط کردن اقتدار و آتوریته ی آخوند جماعت رو آورند؟. تا کی باید فقط از « بایستنهای بی توانستنها » سخن گفت و نوشت؟.

۲- چرا قرآن، کتاب نیست؟.

ایده ی « کتاب » از زمانی در ذهن بشر ، نقش گرفت که مسئله ی « آبستنی زمان » در تاریکی مجهولات، ناشناخته و معمّایی بود و هیچکس نمی دانست که چه چیزی در انتظار اوست و کدامین رویدادهای ناگهانی، او را و فرزندانش را غافلگیر خواهد کرد. از این رو، قومی و قبیله ای و ملّتی و نژادی و فرقه ای که می خواست برای آینده و آسایش و امنیت فرزندان خود، برنامه ای مشخّص و کلیشه ای و قالبی داشته باشد، سعی می کرد که تجربیات خود را در جایی تثبیت کند. مسئله ی « اوامر دهگانه ی یهوه به موسا » که تاثیر پذیرفته و تقلیدی از « حُکمنامه ی حمورابی » می باشند، مسئله ی « تثبیت و حکّ اوامری » می باشند که به آن « کتاب » می گفتند. به عبارت دیگر؛ کتاب به چیزی می گفتند که « بر سنگی یا چیزی شبیه آن، حکّاکی شده » باشد؛ نه چیزی که روایتی و شفاهی و دهن به دهن، نقل شده باشد. از این نظر، « قرآن » هرگز کتاب نیست؛ بلکه « مجموعه ای از گفتارهای پراکنده و ضدّ و نقیض محمّد ابن عبدالله » در مقطعهای به کرسی نشاندن اراده ی تمامیتخواه و مستبد و عقده ای خودش بوده است که در برشهای مختلف زمانی برای اجرای سیاستهای قدرت طلبی خود بر زبان می رانده است و بعد از مرگش، گرد آوری شده اند و در چیزی دلخواه و انتخابی به نام « مصحف » بایگانی شده اند. اساسا خود کلمه ی « مصحف » نشان می دهد که قرآن، به هیچ وجه، کتاب نیست. از این رو، قرآن، « راهنمای پرهیز کاران نیز نیست »؛ بلکه فقط « امریه - گفتاری » می باشد برای قصّابیگری و شمشیر کشی و خونریزی و چپاول و غارت در سمت و سوی تثبیت اقتدار مطلقخواهی اخانید و فقها و خلیفه ها و ائمه ی شیاد.

٣- وحشت از بارداری و زایمان.

به ایده ها و افکار فردی بایستی آبستن شد تا احساس آفرینشگری و زحمت کشیدن و مسئول فکر و ایده ی خود بودن با ما همپا شود. ولی انسان نمی داند که ریخت و مایه ی کودک افکار و ایده های خودش، چگونه می باشند و چه چهره ای و پیامدهایی دارند. اینست که وحشت از بار داری و زایش ایده ها و افکار ناشناخته ی خود باعث می شود ما به آنچه که زاییده ی دیگران است، دلباخته و عاشق شویم و گرایش پیدا کنیم و یک عمری نه تنها ناقل و حمّال و واسطه چی ایده ها و افکار غریب دیگران باشیم؛ بلکه در استمرار نازایی و ترس از حامله شدن به افکار و ایده های فردی خود نیز، شب و روز را دوره کنیم. بیش از یک قرن است که نود و نه درصد تحصیل کرده گان اجتماع ما فقط « پدر خوانده ی » محصولات فکری باختر زمینیان هستند با ادّعای شرم آور « پدر و مادر اصیل بودن!؟ ». افکار و ایده هایی را که ما نزاییده باشیم، افکار اوریژینال نیستند؛ بلکه زلم زیمبوهای عاریتی هستند.

۴- فکری که تمامیت ندارد.

بسیاری در تلاشند تا تمامیت فکری یا ایده ای یا ایدئولوژیی یا مذهبی یا مرام و مسلکی یا نظریه ای را فقط اثبات کنند و حقانیت وجودی اش را از ابعاد مختلف به هر وسیله ای که امکانپذیر باشد؛ بویژه از راه خشونت و قلع و قمع کردن به دیگران حقنه و تحمیل کنند. ولی هر چیزی که تمامیت خود را داشته باشد، هرگز دگرگشت و دگرسانی و دگر چهره ای نیز نخواهد پذیرفت و کسالت و یکنواختی و گندیده گی را به دنبال خود خواهد آورد. حتّا « خدای مجهول » نیز، هیچ کاملیتی و تمامیتی ندارد؛ زیرا تمامیت نمی تواند به هیچ وجه، زاینده و آفریننده باشد. فکر تا زمانی انگیزنده است که ناتمامی خود را به همراه خودش، داشته باشد . از این رو، اعتقاداتی که جنبه ی اعترافگویی و تصدیق کردن و شهادت و گواهی دادن به خود می گیرند، اعتقاداتی هستند که به طور کلّی از تن دادن به هر گونه « سنجشگری و پذیرش و کاربست سنجشگری » در دامنه ی خود به شدّت ممانعت می کنند و معتقدان به چنان اعتقاداتی نیز از هر نوع « سنجشگری »، دائم می گریزند؛ یعنی واکنش و رفتاری که بر هر گونه « رادمنشی و شرافت و صمیمت با خود و دیگران »، خط بطلان می کشد.

۵- رفرمی که اقتدار حُکّام را دوام می دهد.

رفرم در هر زمینه ای که ملزوم و ضروری باشد، « باز اندیشی و باز تصمیمی و باز گزینش » در مسائل و مُعضلاتیست که ما از وجود تمام و کمال آنها، ناراضی و سرخورده و دوامشان را در تضاد با آرمانها و ایده آلها و برنامه های زیستی خود می دانیم. از این منظر، رفرم هرگز به این معنا نیست که « حکومتی مستبد و قاهر مثل ولایت فقاهتی »، ابدالدّهر بر آن باشد که با ترفندهای فریبنده به استقرار و دوام خود، ابدیت بدهد و هیچگاه از قدرتپرستی، ساقط نشود؛ بلکه رفرم، تلاشیست مسالمت آمیز و منطقی و آگاهانه برای « ساقط کردن آنانی » که حکومت و دولت را به ابزار اقتدارخواهی و منفعت طلبیها و ماشین سرکوب و ویرانگری و غارت و چپاول و ستمگری و ستیز سرسخت با فرهنگ و تاریخ مردم تبدیل کرده اند. رفرمی که به واژگونی مقتدرین بی لیاقت نیانجامد، رفرم نیست؛ بلکه خیمه شب بازی مقتدرین و مُتعه گان چیز نویس و توجیه گر آنهاست. به همین دلیل، در جامعه ای که رفرم به اقتدار زدایی از حُکّام بی لیاقت و فرّ مختوم نشود و امکانهای تعویض نماینده گان و برگزیده گان نو به نو را در دامنه ی « دولت کثرتمند » به دنبال خود نیاورد و خواست و حاکمیت خرد جهان آرای مردم را به رسمیت نشناسد و ارج ننهد و به تصمیمها و خواستهای مردم یک سرزمین در تمامیت وجودیشان، اهمیت ندهد، رُخداد « انقلابها و شورشها و قیامها و درگیریهای بسیار رادیکال و خونین با حُکّام وقت »، اجتناب ناپذیر خواهد بود. هیچ رفرمی نمی تواند حقیقتها و حکومتهای الهی را ترمیم کند؛ سوای انقلابی فکری / فرهنگی بسیار رادیکال در جهت متلاشی کردن تمام تار - و - پود آنها.

۶- تحلیل ضدّ سنجش.

تحلیل و تفسیر و تاویلی که توام با سنجشگری رادمنش و صریح نباشد، تحلیل و تفسیر نیست؛ بلکه « توجیه تراشی » برای چیزیست که از « سنجشگری » می گریزد. رویکرد هر انسان فهیم و با شعور و دانا را برای شناخت « قرآن و اسلامیت » و همچنین پرداختن به آنها را زمانی می توان « تحلیل و تاویل با مغز » دانست که انسان بکوشد کلیدی ترین عناصر « قرآنی / اسلامی = ظلوم و جهول بودن انسان و مطلق اقتدار استبدادی الله و رسولش » را رادمنش و توام با گستاخی تام، « سنجشگری » کند. کتابهایی که هیچ بویی از سنجشگری نمی دهند و فقط حقیقتهای ایدئولوژیکی و مذهبی و آکادمیکی را « خوشگل نما » می کنند، همه بدون استثناء، فاقد « ارزش پژوهشگری و اعتبار اندیشیدن » هستند و بایستی آنها را فقط به آشغالدونی انداخت.

۷- گوشمالیهای تنبیهی - تشویقی:

- سراب عطشوار جنّت آخرت، حسرت زندگی و دلخوشی دم به دم در جهان را به کام همه، تلخ کرده است. وای به اون لحظه ای که هر کس بفهمد، در توهّم چه سرابی، عمرش به فنا رفته و دیگر هیچ راهی برای جبران نیست که نیست.
- خیلی از انسانها، بسیاری از چیزها را می دانند؛ آنهم اصولی و اساسی؛ ولی خبر ندارند که چنان چیزهایی را « می دانند ». علّتش چیه؟. کسی می دونه؟.
- در سنجشگری هر مسئله ای بایستی از کاه شدن خودمان بکاهیم و بر « ثقل نیروی فهم خویش » بیفزاییم تا عمق چیزی را بتوانیم بفهمیم و دریابیم؛ زیرا آن که کاه می باشد فقط در سطح مسئله می افتد و سطحی نویس می شود؛ ولی آن که سنگین و وزین می شود به عمق مسئله فرو می افتد و رازگشاینده و کلیدی می اندیشد.
- در ادّعاهای سیکیم خیاری کثیری از ما ایرانیان، حقیقتی نهفته است که کشف و شناخت آن به معنای راز گشایی معمّای فلاکتهای ماست.
- پایداری حکومتهای منفور از « خوگری مردم به رفتارهای حُکّام » نیست؛ بلکه از تزریق اخلاقیات حُکّام به رگهای افراد اجتماع، ریشه می گیرد.
- استمرار و تاکید و اجرای « حُکم اعدام » در هر اجتماعی، نشانگر آنست که « اخلاقیات عوام و ذهنیت کلیشه ای اکثریت مردم » بر « وجدان فردی و شخصیت و ارجمندی فرد، فرد انسانها » ارجحیت و استیلا دارد.
- برای داشتن چیزی بایستی، لیاقت آن چیز را نیز داشت. آیا ما ایرانیان، لیاقت « آزادی » را داریم؟. اگر نداریم، چرا و به کدامین دلایل؟.
- دیر پایی ولایت فقاهتی، رسواگر بی مایه گی و تشتّت صفوف و آرمانها و ایده آلها و خواستها و برنامه ها و نقشه ها و گرایشها و منفعتها و اغراض و مقاصد آنانیست که خود را مخالف « ولایت فقاهتی » می شمارند.
- گاهی اوقات، ندیده شدن از دیده شدن، زیباتر است.
- چگونه می توان « دمکراسی خواهی و حقوق بشر را برای اجتماع » با « مرگخواهی برای گرایشی از انسانهای همان اجتماع » جمع بست؟. چگونه؟.
- « آزادی » همیشه وجود داشته و یک ایده آل بشری برای تمام نسلها می باشد. فقط قیمتش برای بعضی از ملّتها و اشخاص، خیلی گرونه!.
- آن افکار و ایده هایی می پوسند که هیچ خون موسیقایی در وجود آنها نیست.
- بهترین راه فراموش کردن دیگران، جناق بستن با آنهاست!.
- درون اندیشنده و بار آور آدمی، اقیانوسیست که هزاران چیز ناشناخته ی فکری و ایده ای در آن شناورند و هر روز ما را به سوی خویش می خوانند. فقط ما هستیم که جرات نمی کنیم به آواز آنها، گوش سپاریم تا بتوانیم و بکوشیم افکار و ایده هایی را از خود بزایانیم که می توانند « آجر و خشتی » باشند برای ساختن خرابچال میهن غارت و ویران شده مان.
- واقعیت امروز مام میهن اینست که هر کس برای خودش یه زندانی می سازه تا موندن در آن را آزادی فردی خودش بدونه. ما ایرانیها به یمن حکومت فقاهتی، حصارهایی اقلیتی شده ایم در یک حصاری به بزرگی ایران.
- آرشیو اسناد و کارنامه ی حقیقی « اسلامیت » را می توان در قبرستانها و سیاهچالها و نکبتها و فجایع و جنایتهایی یافت که به نام « الله و رسول و اسلام » در سطح جهان مرتکب شده است و همچنان با بی شرمی مطلق به ارتکاب چنان کارهایی، جنون مومنانه دارد.
- هیچ چیز نمی تواند ایمان عبودیتی را در وجود انسانها، میخکوب و پا برجا نگه دارد؛ زیرا روح، پدیده ای جنبنده و سرکش هست.
- خدایی که نتواند بخندد، خدا نیست؛ بلکه عبوسیست کمپلکسی که بر ضدّ خنده نیز حتّا می آشوبد.
- برای انسانهایی که تمام عمرشون در تنهایی چزیده اند، هر گونه سر و صدایی، باران رحمته!.
- انسان، تنها بازیگرست که استعداد بازی دادن خودش را نیز داره!.
- از کسی پرسیدند: « چرا از مردم، اعتزال کرده و گوشه گیری نموده ای ؟. ». در پاسخ گفت: « بیم آن داشتم، دینم را ناخود آگاه بدزدند! ».

- قضای حاجت و آفتابه ی خالی:

« .... حاجی ملّا عباسعلی واعظ قزوینی بسیار خوب صحبت می کرد. شمرده و مدلّل مطالب را تشریح می کرد و به اصطلاح فرنگیها با دیسکرپشن کامل، دل انسان را به همراه خود می برد به هر جایی که دلخواه او بود. شبی راجع به طرز خیمه زدن در صحرای کربلا و اینکه چگونه بند خیمه را بستند و هر کدام خیمه ها کجا نصب شد و فواصل خیام ( = خیمه ها ) از یکدیگر چه اندازه بود، چنان داد سخن داد و جزئیات صحرا را روشن ساخت که گویی انسان را همراه خود به صحرای کربلا برده است و این کار از عهده ی احدی از اهل منبر ساخته نبود. »

کتاب: « داستانهایی از پنجاه سال » / اثر: سید مُعزالدّین مهدوی / نشر : ؟ / سال ۱٣۴٨ / تهران.

حاشیه ی آریا: [ « این حاج ملّا عباسعلی که دست کمی از عین الله نداشته، گویی یه هزار و چهارصد سالی بایستی مُسن بوده باشه که نه تنها از بزرگترین رزمنده گان و شمشیر کشان و یاران حسین ابن علی در صحرای کربلا بوده؛ بلکه طرّاحی و مهندسی چگونه برافراشتن خیمه ها را نیز بر عهده داشته است ؛ وگرنه کدام خبیثی، پس از قرنها سپری شدن در آن بیابان لم یزرع و برهوت بی آب و برق در وضعیتی بوده که بتونه اینقدر جزئیات را مو به مو برای یه عده ابله به تقصیر بر سر منابر، روضه خوانی کند؟. همین معرکه گیریها و شارلاتان بازیها بود و هنوز هست که ایران و ایرانی را به خاک سیاه نشانده اند. ]

٨- استقلال فکر.

پرنسیپ و سنگبنای اندیشیدن با طغیانگری و سرپیچی در برابر « کتاب و آتوریته و نظریه های رسمیتی / آکادمیکی » آغاز می شود. با تدقیق و ظریف و ژرفنگر شدن در آن جزئیاتی که به تاریکی و گوشه و کنار و پنهان از دایره ی بینایی فهم و نیروی سنجشگری رانده می شوند، بایستی مصالح اندیشیدن خود را بازیافت. کوچکترین فکری را که مخدوش و بی اهمیت می شمارند، می توان ستونی بزرگ برای ساختمان فکر و ایده و نظریه ی بدیع خود در نظر گرفت. در تفکّر مستقل به تنها چیزی که هرگز نبایستی ارج گزاشت، همان الاهان و رسولان و عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و آداب و رسوم و اعتقادات و نگرشها و خرافات و قدرتهای ذینفوذ و اقتدار و آتوریته ی مراجع قدرتپرست و امثالهم می باشند. تفکّر استقلالی بایستی فقط به یک پرنسیپ، وفادار بماند؛ آنهم « فردیت و رادمنشی و گستاخی و گوهر ارجمند و شاهنشاهی و خدایی فرد ». تفکّر مستقل، تلاشیست برای شکستن تمام قالبها و فرمهای کلیشه ای از بهر آفرینش و پاسداشت آزادی فردی خود در تمام زمینه های مسئولیتی و استقلالی.

۹- اعتبار حقیقت.

انسانها همواره در حالت « کنکرت » با موقعیتها و وضعیتها و رویدادها روبرو می شوند. بنابر این، تصمیمگیری و شیوه ی پاسخگویی و واکنش نشان دادن در برابر چنان واقعیتهایی به « فرد انسان » بازیسته می باشد. خرد و فهم آدمی در گلاویز شدن با چنان واقعیتهایی بایستی بتواند « نقش هماندیش » را ایفا کند؛ نه قاضی حُکم دهنده و قاطعیتی. اعتبار هر حقیقتی به میزان تاثیر پذیری اش از تصمیهای فردی ما منوط می باشد. بالطّبع آن حقیقتی که « نصّ ازلی – ابدی » می باشد در کلیشه بندی واقعیتها به « عقلانیت قضاوتی » محتاج می باشد تا بتواند فرد انسان را در هر موقعیتی و وضعیتی و رویدادی، کنترل پذیر و رفتارهایش را محاسبه پذیر کند. عقلانیتی که از انسانها، « فهم و خرد » را به غارت می برد یا تاثیر و نقش آن را به هیچ فرو می کاهد، آن عقلانیتها به شکل غیر مستقیم بر بی اعتباری « حقیقتی » صحّه می گذارند که مدافع و مروّج آن هستند. فقط فرد انسان است که می تواند از لحاظ پراکتیکی تصمیم بگیرد، حقیقت، چقدر اعتبار دارد و قلمرو آن تا کجا می تواند باشد.

۱۰- ایستادن پای حرفهای خود.

در پای آن سخنهایی می توان ایستاد و مسئولیت بر زبان و قلم راندنشان را بر عهده گرفت که از اعماق وجود آدمی، ریشه گرفته باشند. حرفهایی که هیچگاه از دل شیدا و مشتاق و مغز اندیشنده و پرسنده بر نخاسته باشند، هرگز هیچکس نیز در پای آنها نمی ایستد. سخنانی پا دار هستند که در جایی ریشه ی عمیق داشته باشند. آیا پوچی تمام آن حرفهایی که ما ایرانیان- مهم نیست چه گرایش اعتقاداتی داشته باشیم - در حقّ یکدیگر بر زبان و قلم می رانیم از بی ریشه گی آنها نیست؟. اگر ما می آموختیم که پای حرفهای خویش ایستادن؛ یعنی ریشه دار بودن هر آن چیزی که بر زبان و قلم می رانیم، شاید روزگارمان این نمی شد که اکنون هست و هیچکس نیز نمی توانست ما را از میهن خویش، ریشه کن کند و آن را در تملّک خویش در آورد. چرا ما ایرانیان در بی ریشه بودن حرفها و ادّعاهای خود به « ریشه دواندن در خاک وجود خویش » انگیخته و آگاه و مسئول نمی شویم تا « میهن به غارت رفته ی خود » را از حکومتگران بی لیاقت و فرّ بازستانیم؟. چرا؟.

۱۱- حماقتهایی که ریشه برانداز می شوند.

خطر تمام آن نیندیشیدنها با مغز خود و تلاش نکردن و خاموش نشستن و به دنبال کنکاوی و کسب آگاهیهای ارزشمند نرفتن به رخداد فجایعی مختوم می شوند که شاید کوششها و جانسختیها و گذشتها و مقاومتهای چندین نسل نیز نتوانند تمام آن آسیبهایی را جبران و ترمیم کنند که از پیامدهای « نیندیشینهای عاقبت بین » تک، تک انسانهای یک سرزمین، ریشه می گیرند. فقیر و ندار به آن ملّتی و انسانهایی نمی گویند که از لحاظ اقتصادی و منابع طبیعی و امکانهای زیستبومی در شرایط بسیار ناگوار و نامناسبی می زییند؛ بلکه « فقیر و ندار » به آن ملّت و انسانهایی باید گفت که از انگیخته شدن و آفرینشهای نو به نو در گستره ی اجتماع و فرهنگ سرزمین خود نسبت به دیگران و در مقایسه ی با « نسلهای درگذشته و نیاکان و پدران خود »، احساس نازایی و خلاء و پوچی و شرمنده گی می کند. نسلی که از نو آفرینشها و زایشهای بدیع، بسیار عقیم و احساس حقارت می کند، برای « شرمنده نشدن در انظار جهانیان و سرافکنده نبودن در برابر عظمت و شکوه آفرینشهای نیاکان خود » به محو و نابودی و نیست کردن تمام آن آثار و نشانه هایی تقلّا خواهد کرد که همچون « خاری در چشم سترونی معاصرین » جلوه گر می باشند. آن جلوه های تاریخی و فرهنگی ایرانزمین که به تاریخ بشر در سطح جهانی با گشاده دستی و خنده لبی، تقدیم و پیشکش شدند و « بزرگترین تاج افتخار و سربلندی و همبسته گی به روح جهانی و آدمیگری ایرانیان را نشان می دادند، اکنون، بیش از دو دهه است که در یک پروسه ی خصومتی و دشمنی وحشتناک حُکّام مجنون خونریزی در همپایی با امّت خرفت شده و همچنین همدستی و راهنمایی تحصیل کرده گان مُتعه و کثیر النّبش و حقیر » به سوی خاکستر شدن با شتابی برق آسا به پیش می روند. مردمی که با آگاهی به بر باد رفتن « روح آفرینشگر و زیبامنش خود » با جنونی هیستریک به تماشا می ایستند، آن ملّت، دیر زمانیست که مرده و فقط لاشه اش هنوز به خاک، سپرده نشده است. فقر اجتماع ما ایرانیان در معنای وسیع جغرافیایی و فرهنگیمان، فقر اندیشیدن و فلاکت صغارتی می باشد. ما بیش از هشتاد سال است که اثبات کرده ایم در حرف و در پراکتیک زندگی فردی و اجتماعی خود، میزان « فهم و شعورمان » از مُلّای محل، هرگز میلیمتری فراتر نمی رود و مومنانه و آکادمیک وار و علمی و مدرنیسمی، تصدیق و تایید نیز کرده ایم که نبایستی « شعور و فهم تک، تک ما » از مرز « سرگین مغزی مُلّای محل » هرگز میلیمتری فراتر بخزد!. زهی حماقت و حقارت و صغارت خود خواسته!

۱۲- تسلسل پرسشها.

ددر هسته ی هر پرسشی که به ذهن انسان می رسد، نطفه ی پرسشهای دیگری نیز نهفته می باشد. تلاش برای یافتن پاسخ پرسشهای فردی باعث می شود که ما به سوی دیگران رو آوریم و در آرزوی کسب پاسخ درخور برای پرسشهای خویش به دهان و زبان و قلم دیگران امیدوار باشیم. روزی که هیچکس نتواند « پاسخ پرسشهای » ما را بدهد، آن روز، روزیست که ما بایستی « هنر از خود پرسیدن و تلاش برای یافتن پاسخهای فردی » را بیاموزیم. هر گاه انسانها به آن مرحله از آگاهی دست یافتند که « پاسخ پرسشهای خویش » را در وجود خود به دنبالش باشند، همان روز نیز ما به پایان کشمکشهای توام با خونریزی و جنگ و گریزهای آزارنده در جوامع بشری دست یافته ایم. پرسشی که پاسخ آن را، دیگران، حی و حاضر دارند، پرسش نیست؛ بلکه « مسئله الشرعی » می باشد که پاسخی « توضیح المسائلی » دریافت خواهد کرد. خواه از حوزه ها. خواه از دانشگاهها. خواه از دانشکده ها. خواه از موسسات جور واجور. پرسش من اینست که چرا اجتماع ما ایرانیان از « دامنه ی پرسشهای انگیزنده به فکر » فرو افتاده است به باتلاق « توضیح المسائل شرعی » ؟. چرا؟.

۱٣- زنگار گرفته گی نقابها و ماسکها.

در اجتماع زیستن؛ یعنی آماده گی داشتن برای ایفای انواع و اقسام نقشها و خو گرفتن به بسیاری رفتارها. همچنین ماسکها و نقابهای متنوّع به چهر ه ی خود زدن. جامعه ی ناهمگون در زمینه های مختلف، محصولاتش نیز ناهمگون و نامتعارف و نابرابر خواهند بود؛ زیرا همه ی انسانها در مسئله ی فهم و استعداد و هوش و توانمندیهای بالقوّه، بسان یکدیگر نیستند. به همین دلیل نیز، هر کسی تلاش می کند آنچه را که فاقد آنست و در دیگری، ارزشمند و شایسته می بیند، به نحوی از آن خود کند یا اینکه همانند او شود. اینست که بسیاری چیزها را می توان اکتساب و اخذ کرد؛ ولی خیلی چیزهای دیگر نیز هستند که منحصر به فرد می باشند و هرگز نه آموختنی می باشند، نه انتقال پذیر، نه تقلیدی. مُعضل هلاک کننده و قهقرایی یا آفریننده گی و پیشرفت یک اجتماع نیز به همین « گرهگاه نامتعارفها و منحصر به فردهاست » که تحوّلات و واپسرویهایی اجتماعی را بر می سببد. جامعه ای که آحادش در فکر خوشزیستی و شادمانی و شایسته گی و بزرگی جویی و احترام به شخصیت و کرامت و شرافت یکدیگر هستند، آن جامعه تلاش می کند که « نُخبه گان فکری و مستعد خود را در هر دامنه ای که باشند » با دلیری و امید و گشوده فکری و غمخواری و مسئولیت، پشتیبانی کند و بپروراند. ولی در اجتماعی که آحادش در عقب مانده گیهای فکری و آموزشی و پرورشی و کُمپلکسهای فرهنگی و پوسیده گیهای اعتقاداتی و مذهبی فرو غلتیده باشند و حسادت غلیظ در تار – و – پود ذهنیت و روان افرادش نفوذ قیرگونه داشته باشد، آن جامعه نه تنها در قلع و قمع کردن « نخبه گان و مستعدان و مسئولان و دلسوزان و شایسته گان اجتماع » با توحشی توصیف نشدنی رفتار خواهد کرد؛ بلکه در برهوت سازی و نابود کردن زمینه های رشد و بالنده گی چنان مستعدّانی نیز سنگ تمام خواهد گذاشت. تاریخ اجتماعی و رنج آور ایرانزمین، « تاریخ کُشتار استعدادها و نخبه گان » بوده است. ما ملّت صغیران و حقیران یکدست و همگونه ایم؛ زیرا شعور و فهم برای « نُخبه پروری و نگاهبانی از جان و زندگی و هنر آفرینگویی بر استعدادها و ستایش نامتعارفها و تکروها و پهلوانها » را از دست داده ایم.

۱۴- زاینده گی خرد در کشمکش تضادها.

موقعی خرد (= درهمسرشته گی نیروی انگیزنده و پذیرنده / مادینه گی و نرینه گی ) می تواند زاینده و راهگشا شود که انسانها در کشمکش تضادها قرار گیرند؛ یعنی تضادهایی که نه در جهت نفی یکدیگر؛ بلکه هر کدامشان، دارای « ارزش مثبت » هستند و انسان نمی داند که کدامیک را بر دیگری ارجح شمارد. ناگفته نگذارم که خرد، هرگز مترادف « عقل / راسیو » نیست که نیست. مسئله ی ایرانی از کهنترین ایام فرهنگ و تاریخش به گرداگرد « ارجح شماری ارزشی بر ارزشهای دیگر یا سلسله مراتب اعتباردهی » نمی چرخید؛ بلکه گرداگرد این « پرنسیپ » می گشت که چگونه می توان « ارزشهای متضاد را که بار مثبت » دارند به یکدیگر پیوند زد. دُرُست با اندیشیدن ژرف در باره ی همین مُعضل کلیدی بود که ایرانی دریافت و فهمید بدون « مهر ورزی » نمی توان هیچگاه تضادهای از هم گریز را به یکدیگر پیوند داد. ناگفته نماند که « پیوند دهی » هرگز به معنای استحاله دهی نیست؛ بلکه در جهت « همبسته گی و همگرایی و همعزمی » می باشد. آنانی که مهر می ورزند، لزومی ندارد که خود را یا دیگران را در مهر خویش، حلّ کنند؛ بلکه دیگری را در ارزش مثبت وجودی اش به رسمیت می شناسند و بر او، « آفرینها می گویند » و آن را به نقشی می انگیزانند که شایسته و درخور اوست. هنر پیوند زنی، گوهر فرهنگ ایرانی می باشد که آرمان مردم ایران از « فرمانروایی شایسته » هست. از این رو؛ فلسفه ی کشور آرایی در ایرانزمین و دولتمداری بایستی هنر پیوند زنی باشد؛ نه پیوند گُسلی و خصومتگری. جامعه ای که حکومتگران بی لیاقتش، آحّادش را از یکدیگر گسسته و پیوندی با آنها نداشته باشند، جامعه ایست که « خرد زاینده اش » را طلسم و بی اعتبار کرده اند.