چه کسی پنیر مرا برد
کتابی که سالهاست جامعه آمریکا را زیر نفوذ خود گرفته است


مهندس شهید ثالث


• کتاب "چه کسی پنیر مرا برد" در سال ۱۹۹۸ منتشر شد و از آن تاریخ ده میلیون نسخه از آن به فروش رفته و پرفروشترین کتاب ظرف دهسال از انتشار آن توسط Amazon.com اعلام شده است. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۹ بهمن ۱٣٨۶ -  ۲۹ ژانويه ۲۰۰٨


سرینا در سایت شخصی اش با اشاره به بخش برجسته کتاب می نویسد: "دانستم که همیشه پنیر برای خوردن پیدا می شود فقط باید گشت و آن را پیدا کرد". او اضافه می کند که: "با خواندن کتاب سپنسر جانسون (Spencer Johnson) متوجه شدم که ترس من تنها ریشه در روبرو شدن با "تغییر" دارد. من از این می ترسم که گذشته را پشت سر گذارم و بدنبال پنیر جدید باشم. تصور من این بود که در دنیا تنها یک پنیر وجود دارد اما پس از خواندن این کتاب دریافتم که انواع و اقسام پنیر در دنیای خارج وجود دارد ."
کتاب "چه کسی پنیر مرا برد" در سال ١٩٩٨ منتشر شد و از آن تاریخ ده میلیون نسخه از آن به فروش رفته و پرفروشترین کتاب ظرف دهسال از انتشار آن توسط Amazon.com اعلام شده است. نویسنده آن دکتر سپنسر جانسون (Spencer Johnson) دارای لیسانس روانشناسی و دکترای پزشکی (جراح) با سابقه کار در دانشگاه هاروارد می باشد .
داستان کتاب از این قرار است که دو موش و دو آدم کوچولو که هم اندازه موشها هستند در یک "میز " (Maze) زندگی می کنند. (راههای پیچ در پیچی که به عنوان سرگرمی شما وارد آن می شوید و باید راه خود را به بیرون بیابید. "میز" بصورت نقاشی نیز در کتابها و مجلات دیده می شود که شما با رسم یک مسیر از یک طرف به شبکه تو در توی راهها وارد و از طرف دیگر آن خارج می شوید). دو آدم کوچولو به اسامی "هم " (Hem) و "هاو " (Haw) و هم چنین موشها هر روز باید برای یافتن پنیر و خوردن آن که سمبل آمال و آرزوها، خوشبختی و موفقیت آنهاست در این "میز" که سمبل محیط زندگی پیچیده است مسافتی طولانی را از درون کریدورها طی کنند .
موشها موجوداتی "فاقد قضاوت " (Nonjudgmental) و "فاقد قدرت تجزیه و تحلیل " (Nonanalytical) هستند. آنها فقط پنیر می خواهند و برای بدست آوردن آن هم به هر دری می زنند. اما برای "هم" و "هاو" داستان بکلی متفاوت است. آنها با پنیر رابطه عاطفی دارند. برای آنها پنیر تنها از این نظر که با خوردن آن به حیات خود ادامه می دهند اهمیت ندارد بلکه سیستم باورهایشان و زندگی شان را نیز در رسیدن به پنیر خلاصه می بینند. پنیر در این داستان استعاره ایست که جایگزین همه دلبستگی ها و تعلقات خاطر بشر است. پنیر برای "هم" و "هاو" به منزله کار، شغل، عشق، خانواده، پول و ثروت و بالاخره هر آن چیزیست که برای انسان انگیزه زندگی است .
روزی در جستجوی پنیر، هر دو گروه هم موشها و هم آدم کوچولوها به نقطه ای می رسند که جانسون آنرا ایستگاه C می خواند. در ایستگاه C در قلب "میز" مقدار زیادی پنیر وجود دارد و این امر شادی زائدالوصفی را در آدم کوچولوها ایجاد می کند .
روزها می گذرد، موشها و آدمها هر روز به خوردن پنیر ادامه می دهند تا آنکه یکروز وقتی موشها به سر وقت منبع پنیر می روند آنجا را خالی می یابند. دستی نامرئی پنیرها را برده است. موشها بدون شکوه و شکایت هم چنانکه طبیعت شان اقتضاء می کند از راه رفته باز می گردند و بدنبال هدف غیرقابل اجتناب یعنی یافتن منبع پنیر جدید می روند. موشها نه شوکه می شوند، نه تعجب می کنند، نه خشمگین می شوند و نه غمگین. کمی بعد از آن "هم" و "هاو" فرا می رسند. با دیدن صحنه اسفبار ایستگاه C بدون حتی ذره ای پنیر، خشم و غضب آنها را فرا می گیرد. "هم" فریاد می زند که "چه کسی پنیر مرا برد؟ "
آدم کوچولوها که آمادگی مواجهه با این تغییر ناگهانی را ندارند و بر این تصور بودند که تا دنیا دنیاست وضع به همان منوال باقی خواهد ماند و آنان می توانند از منبع لایزال پنیر در ایستگاه C بهره ببرند، از نظر روحی درهم می شکنند و غمی بزرگ هر دو آنها را در بر می گیرد .
روز بعد به امید روبرو شدن با یک معجزه دوباره به ایستگاه C باز می گردند اما باز هم آنجا را خالی می یابند. "هاو" که رفته رفته متوجه واقعیت می شود به دوستش پیشنهاد می کند که به جستجوی پنیر جدیدی بپردازند. "هم" که نمی تواند ذهن خود را از این حادثه که احساس می کند در آن قربانی شده پاک کند، پیشنهاد "هاو" را رد می کند. درحالیکه آدم ها مشغول کلنجار رفتن با ظلمی که یک دست نامرئی بر آنان روا داشته هستند، موشها به منبع جدیدی از پنیر در ایستگاه N می رسند .
روزها سپری می شود و هر روز به امید روبرو شدن با پنیرهای ناپدید شده "هم" و "هاو" به ایستگاه C مراجعه می کنند تا اینکه بالاخره روزی "هاو" یادداشتی بر دیوار ایستگاه C برای "هم" می نویسد با این مضمون که "اگر نمی ترسیدی دست به چه کاری می زدی؟" و پس از آن برای یافتن پنیر جدید به تنهائی براه می افتد .
" هاو" که رفته رفته واقعیت را درک می کند در می یابد که پنیرها در واقع بطور ناگهانی ناپدید نشده بلکه رفته رفته بر اثر استفاده از منبع مزبور مقدار آنها کاهش پیدا کرده تا به صفر رسیده است !
" هاو" تصمیم می گیرد به عمق "میز" وارد شده و بهر صورت که شده منبع جدیدی بیابد. درحالیکه هنوز ترس و نگرانی از شکست از وجود او زدوده نشده هم چنان که به راه خود ادامه می دهد بر روی دیوارها یادداشت هائی برای دوستش "هم" باقی می گذارد که اگر تصمیم به یافتن او گرفت بتواند ردّ وی را بیابد .
 
 
بالاخره پس از روزها راه رفتن و جستجو او نیز مانند موشها به ایستگاه N می رسد و در آن انبوهی از پنیر را می یابد. او که از رسیدن به منبع جدید در پوست خود نمی گنجد بر روی دیوارهای ایستگاه N با حروف بزرگ می نویسد :
- تغییر اتفاق می افتد
- انتظارش را داشته باشید
- بسرعت خود را به وضعیت جدید عادت دهید
- تغییر کنید و از تغییر لذت ببرید
- آماده باشید که سریعا تغییر کنید و از این تغییر دوباره و دوباره لذت ببرید
اهمیت کتاب در جامعه آمریکا بحدی بود که برخی از نویسندگان نقد ادبی مردم آمریکا را به دو گروه تقسیم می کردند. آنها که "چه کسی پنیر مرا برد" را خوانده اند و آنانکه آنرا نخوانده اند. کتاب در ٩۴ صفحه با حروف بزرگ و حاشیه بزرگ چاپ شده که شاید نهایتا می توانست در ٣٠ صفحه خلاصه شود .
اما "چه کسی پنیر مرا برد" تنها در خدمت درمان دردهای شخصی بسیاری از جمله سرینا ویلیامز قرار نگرفت. این کتاب بطور مرموزی یک روی دیگر نیز داشت. "چه کسی پنیر مرا برد" همچون یک انسان دو شخصیتی بود. فلسفه ای که در پشت آن نهفته بود آنرا به کتاب مقدس دنیای کورپوریت آمریکا و مدیریت کمپانی های بزرگ تبدیل کرد. معاون مریل لینچ (Merrill Lynch) که یکی از بزرگترین کمپانی های فایننس و سرمایه گذاری جهان است از آن به عنوان کتاب ضروری برای "کسانی که در دنیای در حال تغییر امروز خواهان موفقیت اند" یاد کرد. خطوط هواپیمائی ساوت وست، کارخانه مرسدس بنز، کمپانی کداک، و کمپانی سرمایه گذاری و بانکی مورگان ستنلی و دهها کمپانی دیگر هر یک چندین هزار نسخه از کتاب را خریدند و در اختیار کارمندان خود قرار دادند .
" چه کسی پنیر مرا برد" هم چنانکه گفته شد نه تنها در ١٠ میلیون نسخه به فروش رفت بلکه میلیونها نسخه CD و CD-ROM آن نیز وارد بازار شد. در برخی از کمپانی های بزرگ، کارمندان موظف بودند کتاب را بخوانند و از روی آن گزارش تهیه کنند، سپس به گروههائی تقسیم شوند و درباره آن و مفاهیم آن با یکدیگر به بحث بپردازند. در حالیکه کتاب بطور گسترده ای توسط مدیران مورد استقبال قرار گرفت آلت قتاله کارمندان و کارگران شد .
رفته رفته خواندن "چه کسی پنیر مرا برد" سند طنز آمیز و در عین حال غم انگیزی شد که کارکنان کورپوریشن های بزرگ می دانستند که کمی بعد از توصیه های مدیریت به خواندن کتاب مزبور داس اخراج های جمعی فرود خواهد آمد و هزاران هزار را بیکار خواهد کرد. مدیریت کورپوریشن ها برای آماده کردن کارمندان به قبول وضعیت جدید، قبول اخراج، فشار مالی و تنش های خانوادگی بعدی ناشی از آن که زن و شوهرها را به طور سنتی با بروز بحران بیکاری به جان یکدیگر می اندازد به آنان توصیه خواندن کتاب سپنسر جانسون را می کردند تا شرایط جدید را راحتتر بپذیرند و زودتر دست از سر آنان برداشته و به سراغ "پنیر" جدیدی بروند .
در میتینگ های توجیهی که در رابطه با "چه کسی پنیر مرا برد" بر پا می شد، کارکنان توجیه می شدند که نق زدن و شکایت از وضعیت جدید نشانه عدم بلوغ، بی ارادگی و عدم رشد روحی است. انسانهای قوی اعم از مرد و زن با عبرت آموختن از "هاو" باید بر روی شرایط جدید لبخند زده و کفش آهنین به پا کنند و در چنبره "میز" زندگی آمریکائی بدنبال کار جدید بگردند. چیزی که گفته نمی شد این بود که اخراج های عظیم معمولا در شرایط بد اقتصادی اتفاق می افتاد و هیچ دلیلی نداشت که کارگری که از جنرال موتورز اخراج شده بتواند در همان شرایط سخت اقتصادی در فورد کاری برای خود دست و پا کند .
کارمندان پیام مدیریت را از درون نوشته جانسون می گرفتند. سئوال نکنید، شرایط را به همان صورتی که به شما ارائه می شود بپذیرید، خوشحال و خندان باشید و به زندگی لبخند بزنید. اگر اخراج شدید با گفتن یک Thank you بسرعت مانند موشها بدون قضاوت و بدون آنالیز بدنبال پنیر جدید بروید. حرف نزنید. انتقاد نکنید. موشها زودتر به ایستگاه N رسیدند چون سرشان را به پائین انداختند و در پیچ و خم "میز" بدنبال پنیر جدید رفتند. آنها خوش اقبال بودند و پنیر را یافتند اما حتی اگر هم نمی یافتند بازهم دلیلی نداشت که نک و نال کنند. شکایت زائیده مغزهائی است که زیادی پرسشگرند. پرسش زیادی نکنید چرا که اولا به جائی نمی رسید، کما اینکه "هم" نرسید، و بعد چون هیچ فریادرسی در این راه تو در توی زندگی نیست بهتر است بجای سر در آوردن از اینکه چه بر سر پنیر آمده تا دیر نشده در این دنیای پیچیده و "میز" مانند بدنبال سرنوشت محتوم خود و یافتن پنیر جدید بروید، ضمن اینکه لبخند هم فراموش نشود .
" چه کسی پنیر مرا برد" درس بزرگی به جامعه آمریکا آموخته است، بجای اینکه "تغییر دهید" باید "تغییر کنید". تغییر را بپذیرید و به آن لبخند بزنید حتی اگر بر اثر آن خطر گرسنگی و تمام شدن پنیر، خود و خانواده تان را در شرف نابودی قرار دهد .
اما سئوال اینست. چرا ماباید مثل موش زندگی کنیم؟ چرا باید در حصار "میز" برای اندکی پنیر انسانیت خود را بفروش بگذاریم؟ سر خود را به پائین بیندازیم، انتقاد نکنیم، صدایمان در نیاید و چون موش شویم؟اصلا چرا به دنبال پنیر برویم؟ چرا به دنبال غذاهای دیگر نرویم؟ و یا حتی چرااز "میز" خارج نشویم، دمی آرام نگیریم و سپس خود دست به ساختن پنیر جدید نزنیم؟ اصلا چرا حصارهای "میز" را فرو نریزیم. ما انسانیم، موش نیستیم