امپریالیسم جمعی


سمیر امین - مترجم: حمید محوی


• فتح امپریالیستی سیاره ی زمین توسط اروپائیها و فرزندانشان در آمریکای شمالی در دو مرحله تحقق یافت و شاید که در عصر حاضر نیز شاهد سومین مرحله تکوینی آن باشیم. اصطلاح «امپریالیسم جمعی» می تواند معرف شکل نوین این جهان گشایی باشد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۱۶ بهمن ۱٣٨۶ -  ۵ فوريه ۲۰۰٨


پیشگفتار مترجم:
پیش از این از مجموعه مقالاتی که تحت عنوان « خشونت امپراتوری و مبارزه طبقاتی » بزبان فرانسه بچاپ رسیده بود، مقاله ای از نوآم چامسکی ترجمه کردم و ترجمه حاضر نیز دومین متن از این مجموعه مقاله بقلم سمیر امین می باشد.
در اینجا، از این جهت که اخیرا در سایت « اخبار روز » خبر « قطعنامه ی پارلمان اروپا اعتراض به جمهوری اسلامی به دلیل نقض حقوق بشر» در اوّل فوریه 2008 منتشر شد( الف)، می خواستم به پیشگفتاری که پیش از این نوشته بودم، به مناسبت این خبر تازه سیاسی مطلب مختصری اضافه کنم. البته برای نخستین بار نیست که چنین قطعنامه هایی با چنین هیئت سنگین وزنی به میدان مصاف با دشمنان نوع بشر گسیل می شوند. ولی چه باید گفت؟ کجای این قطعنامه (ها) قابل اعتراض هستند؟
متأسفانه اگر چه چنین قطعنامه هایی، ظاهری متمدنانه و بشر دوستانه از خود نشان می دهند ولی از انگیزه های « پشت ابرهایی که رسانه های جهانی را استتار کرده است»(ب) نباید قافل شویم.

چون فریب زبان او دیدم      گوش کردم، لیک نشنیدم
(حکیم نظامی گنجه ای)

الف)
www.akhbar-rooz.com
ب)
www.akhbar-rooz.com


سمیر امین
امپریالیسم جمعی


فتح امپریالیستی سیاره زمین توسط اروپائیها و فرزندانشان در آمریکای شمالی در دو مرحله تحقق یافت و شاید که در عصر حاضر نیز شاهد سومین مرحله تکوینی آن باشیم. اصطلاح « امپریالیسم جمعی » می تواند معرف شکل نوین این جهان گشایی باشد.

در گذشته، قدرت ملّی بود که گسترش شرکتهای تجاری را تضمین می کرد و مدیریت حضور جهانی آنرا بر عهده داشت، ولی امروز تناسب این رابطه بشکل معکوس عمل می کند. زیرا از این پس اداره مشترک بازار و نظام سیاسی حاکم در جهان بر حسب منافع منفرد ساخت و سامان نیافته، بلکه ترجمان تشکل منافع مشترک سرمایه های فراملیتی تمام شرکای سه گانه یعنی ایالات متحده، اروپا و ژاپن می باشد. در این چهار چوب سلطه جویی ایالات متحده تنها به دلیل دفاع از منافع ایالات متحده عمل نمی کند بلکه حامی منافع مشترک مجامع کاپیتالیستی ست.

امپریالیسم مرحله دائمی کاپیتالیسم

نخستین وحله گسترش ویرانگر امپریالیسم پیرامون فتوحات آمریکاییها در چهار چوب نظام تجاری آتلانتیک و اروپای آن دوران ساخت و سامان یافت. و سرانجام ایالات متحده بر ویرانه های تمدن بومی سرخپوستان و استعمار اسپانیا و رواج مسیحیت بنیانگذاری شد و یا به عبارت ساده تر بر اساس نسل کشی تحقق یافت. چنین نمونه ای از نژادپرستی بنیادی نزد استعمارگران آنگلوساکسون در مناطق دیگر نیز تکرار شد، در استرالیا، در زلاند جدید، در تاسمانی (که حاکی از کاملترین نسل کشی در تاریخ می باشد). زیرا اگر اسپانیاییهای کاتولیک بنام مذهب بر آن بودند تا اقوام و ملتهای مغلوب را به دین خود درآورند، آنگلوساکسونهای پروتستان به تأویل خاص خود از انجیل قتل عام کافران را مجاز می دانستند. بعلت قتل عام سرخپوستان – یا طی سرکوب مقاومتهایشان – نظام ننگین برده داری سیاه پوستان به ضرورتی اجتناب ناپذیر تبدیل شد تا جهت کار در مناطق حاصلخیز جایگزین بومیان شوند. امروز هیچکس تردیدی در انگیزه های واقعی تمام این حوادث دهشتناک ندارد و هیچکس نیست که به رابطه تنگاتنگ چنین فجایعی با گسترش سرمایه های تجاری آگاه نباشد. با این وجود اروپاییهای آن دوران گفتمانهای ایده ئولوژیکی را پذیرفتند که چنین فجایعی را مجاز می دانست. البته افراد معترض دیگری هم بودند مثل لاس کازاس (1) .
ویرانگریها و فجایع این نخستین فصل جهان گشایی کاپیتالیسم – با تأخیر – موجب پیدایش نیروهای آزادیخواهی شد که در این وقایع تردید کرده و آنها را محکوم می دانستند. انقلاب آمریکا که اینهمه از جانب خیلی از انتقلابیون سال 1789 مورد تمجدید قرار گرفته است و امروز نیز بیش از هر زمان دیگری ستایش می شود، به اعتقاد من انقلابی سیاسی محدودی بود که هیچ برد اجتماعی نداشت. مستعمره نشینهای آمریکایی در قیامشان علیه دستگاه سلطنتی انگلیس به هیچ وجه قصد متحول ساختن روابط اقتصادی و اجتماعی را نداشتند و تنها می خواستند منافع خودشان را برای خودشان نگهدارند تا از این پس مجبور نباشند که بخشی از آنرا با طبقه حاکم در سرزمین اجدادی خود   تقسیم کنند.
آنها در پی کسب قدرت برای خودشان بودند، نه برای تحقق بخشیدن بکار دیگری بجز آنچه تا پیش از این در دوران استعمار انجام می دادند، بلکه برای اینکه بتوانند جهت منافعشان، بشکل مصممتری به همان راه و روش ادامه دهند. هدف آنها پیش از هر چیز تصاحب سرزمینها بیشتر و گسترش متصرفاتشان بطرف غرب بود و چنین امری آنان را ملزم می ساخت تا نسل سرخپوستان را منقرض ساخته و قتل عامشان کنند. تثبیت نظام برده داری نیز در همین چهارچوب مطرح بود و هیچ شک و شبهه ای در آن وجود نداشت. رهبران انقلابی انقلاب آمریکا همگی و یا تقریبا همگی از زمره صاحبان برده بودند و در پیشداوریهایشان در این زمینه هیچگونه تلزلزلی بخود راه نمی دادند. تقریبا یک قرن دیگرمی بایستی سپری می شد تا نظام برده داری ملغا گردد و بازهم یک قرن دیگر لازم بود تا سیاه پوستان آمریکا به حداقل حقوق شهروندی خود دست یابند، بی آنکه در نژادپرستی عمیق فرهنگ حاکم انشقاقی روی داده باشد. در واقع در آمریکای این دوران تنها یک انقلاب اجتماعی بوقوع پیوست و آنهم انقلابی بود که توسط برده های شهر سنت- دمینگ (2) تحقق پذیرفت وخود آنها بودند که آزادیشان را بدست آوردند. البته اینکه بعدها این انقلاب به چه سرنوشتی دچار شد، موضوع دیگری ست.
انقلابهای آمریکای اسپانیایی( به استثنای برزیل که در آنجا هیچ حادثه ای بوقوع نپیوست) نیز دقیقا واجد همان خصوصیاتی بود که آمریکای انگلیسی : کرئولها (3) از نظام سلطنتی اسپانیا خلع ید کردند تا بشکل مستقل به همان سیاق ادامه دهند. بنابراین می بایستی یک قرن بگذرد تا با انقلاب مکزیک در سالهای 1910 و 1920 و سپس در ادامه آن نیم قرن بعد با انقلاب کوبا، آمریکای لاتین خروج از« نظام 1492» را آغاز کند. با این وجود چنین روندی هنوز از تحقق قطعی بسیار دور است و ما حتی امروز می توانیم شاهد گفتمانهایی باشیم که با الفاظ مشکوکی آمیخته که حقوق « مردم بومی » را مطرح می کنند، و گویی که تمام مردمانی که در جایی زندگی می کنند ، در خانه خود « بومی » نیستند!
نکته ای را که به اعتقاد من می توانیم بعنوان شکاف بنیادی دموکراسی آمریکایی برآورد کنیم که امروز نیز بعنوان سرمشق جهانی مطرح شده است (!) سرمنشأ آن در همین نخستین مراحل گسترش امپریالیسم در نظام کاپیتالیستی نهفته است که حقیقتا وجود داشته است.
دومین مرحله ویرانگریهای امپریالیسم بر اساس انقلاب صنعتی بنا گردید وفرمانبردار ساختن استعمارات آسیایی و آفریقایی نیز از پیامدهای آن بود. « گشایش بازار » - اجباری ساختن مصرف تریاک برای چینیها توسط پوریتانهای انگلیسی (4) – و همانطور که امروز همه می دانیم، تصاحب منابع طبیعی کره زمین انگیزه های واقعی را تشکیل می دادند. ولی یکبار دیگر اذهان اروپایی (به انضمام جنبش کارگری دومین انترناسیونال) چنین واقعیاتی را ندیدند و دوباره گفتمان قانونگذار سرمایه را پذیرفتند. اینبار موضوع عبارت بود از « مأموریت تمدن ساز ». صداهای آگاهانه ای که در این دوران از گوشه و کنار بگوش می رسد، صداهای بورژواهای بی پروایی نظیر سسسیل رودز   (5) است که بخاطر اجتناب از انقلاب اجتماعی در انگلستان برای فتح استعمارات تبلیغ می کند. علاوه بر اینها صداهای معترض از کمون پاریس تا بولشویکها بود که البته انعکاس چندانی نداشت. این دومین مرحله از ویرانگریهای امپریالیسم، سر منشأ مهمترین مسائلی ست که بشریت هرگز با آن روبرو نشده بود : تمرکز عظیمی که رابطه نابرابر بین مردمان جهان را از یک به دو حداکثر در سال 1800 و امروز آنچه که مربوط به 80 درصد مردم جهان می شود رابطه یک به شصت است. مراکز ذینفع سیستم کنونی تنها شامل 20 درصد مردم جهان می شود. پیشرفتهای شگرف تمدن کاپیتالیست در عین حال موجب منازعات خشونتبار بی سابقه ای بین قدرتهای امپریالیستی بوده است.
خشونت امپریالیست دوباره نیروهایی را بوجود آوردند و علیه طرحهای انقلاب سوسیالیستی (روسیه، چین یعنی – نه بر حسب اتفاق – که همیشه در حاشیه قرار داشتند و قربانی گسترش امپریالیست و تمرکز نظام کاپیتالیسم موجود شدند) و انقلابهای آزادیبخش ملّی بکار بستند. بعد از جنگ جهانی دوّم قربانیانشان نیم قرن عقب نشینی را به آنها تحمیل کردند که موجب تشویق این توهم شد که سرانجام کاپیتالیسم بناگزیر راه مدارا در پیش گرفته و به تمدن دست یافته است.
در نیت من نیست که تمام تاریخ عصر مدرن، از سال 1492 را به تنها بعد امپریالیستی آن منحصر سازم، ولی تنها می خواستم روی چنین موضوعی تأکید کرده باشم، زیرا ایده ئولوژی حاکم در اروپای اروپا محور بشکل دائمی آنرا به حاشیه کشیده و برد آن را ندیده گرفته است. کاپیتالیسم در عین حال واجد فرهنگی ست که بر اساس ازخود بیگانگی اقتصاد- باور بنیانگذاری شده که بدون آن نمی توانیم گسترش امپریالیستی را درک کنیم، و بر این اساس می توانیم آنرا به مردم خاص اروپا و فرهنگشان نسبت دهیم، همین رابطه را می توانیم در فرهنگ ملتهای آسیایی و آفریقایی نیز در نظر گیریم. به همین علت کاپیتالیسم از همان منشأ اصلی خود و بشکل دائمی تحت تأثیر تناقضات غیر قابل حل بوده و به همین علت پیوسته گذار از آن طبیعتا به ذهن مسترد شده است. این نیاز اجتماعی خیلی زود و در تمام مراحل پر اهمیت تاریخ مدرن خود را نشان داده است. چنین خواستی را بشکل فعال در سه انقلاب بزرگ عصر مدرن مشاهده می کنیم، فرانسه، روسیه و چین. با این وجود انقلاب فرانسه از این جهت حائز اهمیت ویژه ای در تاریخ مدرن است. جناح رادیکال ژاکوبین خیلی زود طرح متناقض بورژوازی را افشا می کند و بروشنی ماهیت آنرا آشکار می سازد، به این معنا که لیبرالیسم اقتصادی دشمن دموکراسی ست. این جریان سیاسی تلاش می کرد که بینش انقلاب مردمی را متحقق سازد تا گذار از شرایط بورژوایی را امکان پذیر سازد. از این جریان افراطی نخستین نسل منتقدین کمونیست پا به عرصه مبارزات ضد کاپیتالیستی گذاشتند، از این جمله می توانیم جنبش « بابوویستها » (6) را یادآور شویم . به همین منوال انقلابهای روس و چین اجرای وظایفی را که مطلوب کمونیستها بود به جوامع خود تحمیل کردند که در واقع از عهده آن بر نمی آمدند. بنابراین اتفاقی نیست که هریک از این انقلابها – بر خلاف دیگران – به مرحله ثانوی احیا و یا بازسازی منتهی گردید. با این وجود پیشرفتهایی که در چنین انقلابهایی تحقق یافت، نماد زنده آیندگان خواهد بود زیرا بذر آرمان برابری انسانها و آزادی آنان و الغای از خودبیگانگی ناشی از نظام سرمایه داری را در قلب طرحهایشان کاشته بودند که جوانه های بسیار زودرس آنرا در انقلاب فرانسه مشاهده می کنیم.
مسائل امپریالیسم ودر پی آن مسائل جبهه مخالف یعنی موضوع آزادی و گسترش در سرتاسر تاریخ نظام سرمایه داری تا امروز ادامه داشته و قویا سنگینی می کند.
به این ترتیب است که جنبشهای آزادیبخش در فردای جنگ جهانی دوّم استقلال سیاسی ملتهای آسیایی و آفریقایی را بچنگ آوردند و نه تنها به نظام استعماراتی خاتمه بخشیدند بلکه به گسترش اروپا نیز که در تاریخ 1492 آغاز شده بود پایان دادند. چنین گسترشی شکلی بود که توسعه سرمایه داری در روند تاریخی طی چهار قرن و نیم بخود گرفته (1500 تا 1950) بطوریکه این دو بعد به یک واقعیت یگانه تعلق داشته و هیچگاه از یکدیگر جدایی پذیر نبوده اند. فروپاشی « نظام جهانی 1492» مطمئنا در اواخر قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم با استقلال آمریکا آغاز شده بود، ولی چنین موردی صرفا ظاهری ست، زیرا استقلال مزبور توسط بومیان تحقق نیافته بود بلکه توسط مهاجرین و استعمار نشینانی به منصه ظهور رسیده بود که به عبارتی آمریکا را به اروپای دوّم تبدیل کرده بودند.
ولی استقلالی که مردم آسیا و آفریقا بدست آوردند مفهوم کاملا متفاوتی داشت. طبقات اجتماعی حاکم در کشورهای استعمارگر اروپا سرانجام دریافتند که براستی برگ تازه ای در تاریخ گشوده است، و دریافتند که باید از بینش سنتیشان صرفنظر کنند که پیش از این پیشرفت سرمایه داخلی را در گرو گسترش استعماراتی می دانست. زیرا چنین بینشی نه تنها به قدرتهای استعماری قدیمی و در وحله نخست انگلستان، فرانسه و هلند تعلق داشت بلکه مراکز تازه سرمایه داری را نیز در بر می گرفت که در طول قرن نوزدهم تشکیل یافته بود، یعنی آلمان، ایالات متحده و ژاپن. منازعات داخلی اروپا و بین المللی در وحله نخست از نتایج تقسیم استعماری و امپریالیستی ناشی از نظام 1492 بود. بنابراین طبقات حاکم دولتهای اروپایی و مراکز سرمایه داری بعد از جنگ چشم انداز تازه ای را برای ایجاد اروپای متحد طرح ریزی کردند. به این ترتیب ایجاد اتحادیه اروپا در منطق ساختاری خود به منازعات داخلی اروپا و سیستم 1492 یعنی نظام استعماراتی عهد قدیم خاتمه داد. صرفنظر کردن از مزیتهای نظام استعماری نیز بسادگی انجام نگرفت و تنها زمانی دست از چنین روشهایی کشیدند که جنگهای استعماری به نفع مردمان شورشی تمام می شد. و اتفاقی نبود که قرارداد رم که به اتحاد شش کشور اروپایی جامه عمل می پوشاند [1957] همزمان با تعیین چهار چوب قوانینی مصادف می شود که موضوع آن استقلال آخرین استعمارات فرانسوی در آفریقا ست. چند سال بعد دوگل خط مشی اروپایی فرانسه را در رابطه با سنت قدیمی و در رابطه با گزینش استعماری بروشنی مطرح کرد. ایجاد فضای کلان اروپایی، پیشرفته، ثروتمند، با در اختیار داشتن توان تکنولوژیک و علمی پیشگام و به همین منوال با نیروی نظامی قدرتمند سنتی از عناصر تشکیل دهنده ترکیبی منسجم بودند که بر اساس آن و بدون استعمارات، می توانستند جهش تازه ای را در انباشت ثروت فراهم بیاورند. یعنی بر اساس گسترش جهانی از نوعی تازه که با سیستم 1492 تفاوت داشت.
حال پرسش اینجاست که این نظام جهانی جدید با نظام استعماری قدیم چه تفاوتهایی دارد و آیا مثل گذشته تک قطبی خواهد بود و یا اینکه با توجه به پایه های تازه کاملا متحول می شود. بدون شک چنین اتحادیه ای نه تنها هنوز خیلی دور از تشکل نهایی خود می باشد بلکه در حال گذراندن بحرانهایی ست که انسجام و برد آنرا زیر علامت سوال می برد، و راه حلهای اتحاد سیاسی اروپا نیز که چنین صلحی را فراهم آورده است، هنوز در رابطه با واقعیات تاریخی ملّی قانع کننده بنظر نمی رسد.
علاوه بر این، در رابطه با نقطه مفصلی فضای اقتصادی و سیاسی اروپا در سطح جهانی هنوز ساخت و سامان آن به پایان نرسیده و تا اینجا ابهاماتی داشته و حتی می توانیم بگوییم که در فضای مه آلودی بسر می برد. آیا فضای اقتصادی اتحادیه اروپا در پی رقابت با اروپای دوّم یعنی ایالات متحده است؟ و این رقابت چگونه در رابطه با اروپا و آمریکا و بقیه جهان تأثیر خواهد گذاشت؟ آیا رقبا همانند قدرتهای امپریالیستی دورانهای گذشته با هم برخورد خواهند کرد؟ و یا اینکه حرکات خود را با یکدیگر هماهنگ خواهند ساخت؟ و در این صورت آیا اروپاییها با ارجاع به نمایندگی واشینگین و گزینش سیاسی در پیروی از خط مشی آمریکا، امپریالیسم نظام 1492 را تمدید خواهند کرد؟ تحت چه شرایطی ساخت و ساز اروپای مزبور در متن جهانی سازی امروز می تواند به نظام 1492 خاتمه دهد؟
امروز ما شاهد آغاز گسترش سومین موج جهانی ویرانگر توسط امپریالیسم هستیم که ناشی از فروپاشی شوروی و در عین حال فروپاشی ملی گرایی مردمی در کشورهای جهان سوّم بوده است. اهداف سرمایه های حاکم همواره همان است که بود یعنی : کنترل گسترش بازارها، چپاول منابع طبیعی جهان، بهره برداری بی حد و حسر از نیروی کار در مناطق حاشیه ای. اگر چه چنین اهدافی در شرایط تازه ای پی گیری می شود و با خصوصیات دوران امپریالیستی عهد قدیم کاملا متفاوت است. گفتمان ایده ئولوژیک برای متقاعد ساختن اذهان عمومی در مراکز سه گانه نیز متحول شده و از این پس به بهانه « مداخله بعنوان انجام وظیفه» که دفاع از « دموکراسی » ، « حقوق ملتها»، و مأموریتهای « بشر دوستانه » را توجیه می کنند.
ولی اگر ابزارسازی بی پروای چنین گفتمانی برای آسیاییها و آفریقاییها روشن بنظر می رسد که تا چه اندازه با واقعیات تناقض دارد، ولی با این وجود افکار عمومی اروپا با شور و شوق بی سابقه ای از این گفتمان استقبال می کنند همانطور که در دورانهای گذشته استعماری پذیرای آن بودند.

امپریالیسم جمعی سه گانه

در طی دو مرحله پر اهمیت پیشین گسترش امپریالیسم ( مرحله تجاری 1500- 1800 و بعد مرحله کلاسیک از 1800 تا جنگ جهانی دوّم) همواره بشکل جمعی عمل می کرد. امپریالیستها در رقابت خشونتبار دائمی با یکدیگر بودند و تا جایی که منازعات امپریالیستها همواره مرکز حوادث تاریخی را تشکیل می داد. لنین و بوخارین در نظریاتشان درباره امپریالیسم بر این عقیده بودند که منازعات خشونتبار و اجتناب ناپذیر ( که جنگ جهانی اوّل یکی از شواهد بارز بشمار می آمد) پرولتاریای مراکز صنعتی را بسوی انقلاب هدایت خواهند کرد. « خیانت » رویکردهای سیاسی سوسیال- دموکرات که متحد بورژوازی امپریالیست (ناسیونال) بودند می بایستی تحت تأثیر شورش کارگران که گوشت دم توپ بودند، (تئوریکمان) از هم فرو می پاشید. بر اساس نظریات آنها، انقلاب جهانی (حداقل در مراکز اروپایی) از حلقه ضعیف زنجیره سیستم یعنی روسیه باید آغاز شود. و این نظریه در دستور روز قرار گرفت. از طرف دیگر لنین و بوخارین این نقد امپریالیسم در عصر خود را با نقد کاپیتالیسم که به مرحله تجزیه رسیده بود تداعی و تعبیر می کردند. حاکمیت سرمایه مالی، خصوصیت جدید مرحله انحصارات، از این پس ترجمان خصلت انگلی سرمایه بشمار می آمد.
بوخارین با هوش و ذکاوت و شوخ طبعی نیشداری به تحلیل تحولات در ایده ئولوژی سرمایه داری پرداخته و بجای مدح کارفرمایان تولید کننده، نزول خوارها را به باد انتقاد می گیرد. در این رابطه ( تغییر کارفرمای تولید کننده به نزول خوار) او عارضه کهولت سیستم را مشاهده می کند. و همین امر انگیزه ای مزید بر علت می گردد تا او به ضرورت انقلاب سوسیالیستی بیاندیشد و آنرا امری ممکن بداند. چنین تاریخی گویی که دوباره در حال تکرار شدن است. با سیستم مالی جدید و گفتمان جدید در باب اشکال تراکم ارث و میراث، می توانیم شاهد جابجایی جایگاه کارفرمای تولید کننده و نزول خوار باشیم که موقعیت برتر را احراز می کند.
اما در این مدت از تاریخ 1914 تا 1980 هیچ یک از پیشبینیهای لنین و بوخارین بوقوع نپیوست. پیش از همه، آن انقلاب جهانی که منتظرش بودند بوقوع نپیوست. و بعد، سرانجام جنگ سی ساله 1914 تا 1945 کاپیتالیسم نیروی محرک توسعه یابنده خود را بازسازی کرده و در طول « سی سال پیروزمندانه » متعاقبا به گسترش فوق العاده نیروهای تولید کننده نائل می آید. اینطور می رسد که امروز می توانیم اشتباهات مضاعف لنین و بوخارین را تشخیص دهیم.
از یک طرف لنین و بوخارین تحولات عمیقی را که تمرکز امپریالیستی در مراکز و حاشیه بوجود آورده بود دست کم گرفته بودند : یعنی فقر عمومی در عرصه اجتماعی و اقتصادی ( بهبود شرایط طبقه کارگر که در تقابل با وخامت اشکال مدرن فقر و استثمار افسار گسیخته در حاشیه قرار می گیرد - چیزی که من آنرا مدرنیزاسیون فقر می نامم ) و به همین منوال در ترجمان سیاسی و ایده ئولوژیک چنین موقعیتی دچار اشتباه شده بودند.
از طرف دیگر فکر می کردند که پیروزی « فرد نزول خوار» به خصوصیت دائمی سرمایه داری در عصر کهولت خود تبدیل شده است. ولی چنین خصوصیتی صرفا به مراحل بحرانی تعلق داشته است. برعکس در موارد دیگری لنین درست تشخیص می دهد و بعنوان مثال نظریه « سوپر- امپریالیسم » کائوتسکی را رد می کند. کائوتسکی بشکل مکانیکی نتیجه می گرفت که تمایل به تمرکز سرمایه موجب می گردد که دوران رقابت امپریالیستی به تشکیل تراست واحدی خواهد انجامید. ولی لنین فکر می کرد که پیش از رسیدن به این مرحله، کاپیتالیسم مرحله آنارشیک و بهم ریخته و انقلابهایی را خواهد پیمود که قابل زیست بودن تاریخی سوپر- امپریالیسم را زیر علامت خواهد برد.
و در فردای جنگ جهانی دوّم مشاهده می کنیم که منازعات امپریالیستها خاتمه می یابد. از هر سو تمام مدافعان دنیایی که «آزاد» نامیده می شدند، چه فاتح و چه مفتوح همگی در پی اتحاد سیاسی منسجم تحت نمایندگی آمریکای شمالی بودند. جدانوف (7) می گفت از این پس تنها دو جبهه وجود دارد، کاپیتالیسم و سوسیالیسم و چنین نظریه ای در عین حال به این معنا بود که منازعات امپریالیستی به گذشته تعلق دارد. چنین اتحاد جمعی تمام بورژواهای مراکز سه گانه کاپیتالیسم، مطمئنا توضیح ساده ای خواهد بود. در فردای جنگ جهانی دوّم قدرت اقتصادی آمریکا به اندازهه ای در برابر متفقین و کشور شکست خورده آلمان کافی و قانع کننده بود که برتری خود را بلامنازع سازد. علاوه بر این در رویارویی با « خطر کمونیسم » خارجی و داخلی بورژواهای مراکز سرمایه داری تنها می توانستند به آغوش واشینگتن پناهنده شوند.
چنین عدم تعادلی قاعدتا نباید تا ابد ادامه بیابد. در فاصله تاریخی بسیار کمی – پانزده سال – شرکای اروپایی و ژاپنی به قدرت تولیدی رقابتی و مشابهی با ایالات متحده دست پیدا کردند. تصور بر این بود که تاریخ به جریان عادی خود باز گشته است. در این دوره در سالهای 1970 چه می نوشتند؟ درباره « سقوط آمریکا» می نوشتند، و از سلطه جدید حرف می زدند، عده ای شانس را در جبهه ژاپن می دیدند و برخی دیگر اروپا را برنده می دانستند. و تصور بر این بود که سرنوشت رقبا به میدان منازعات اجتناب ناپذیر کشیده خواهد شد. چنین نظریاتی قویا همانقدر نزد راستهای لیبرال رواج داشت که نزد سوسیال دموکراتها، و در تمام جریانهای فکری و محافل سیاسی موجب نگرانی برخی و امیدواری دیگران می شد.
باز گشت به لیبرالیسم جهانی از سالهای 1980، پیوستن سوسیال دموکراتها اروپایی به این تز، تهاجم برتری جویانه واشینگتن در فردای فروپاشی شوروی و جنگهای متناوب خلیج فارس ، یوگوسلاوی و افغانستان موجب شد که امروز دوباره مسئله امپریالیسم مطرح گردد. زیرا درباره اداره جهانی سازی اقتصاد لیبرال و به همین منوال اداره سیاسی و نظامی نظام نوین جهانی، دولتهای مراکز سه گانه ( ایالات متحده، اروپا و ژاپن) جبهه ظاهرا متشکل و منسجمی ایجاد کرده اند و در نمایندگی واشینگتن هیچ اختلاف نظری وجود ندارد. پرسش اجتناب ناپذیری که باید به آن پاسخ گفت این است که آیا تحولات مزبور ترجمان تحولی کیفی و پر دوام است – امپریالیسم در جناحهای متعدد عمل نمی کند بلکه قطعا به اتحادیه ای منسجم تبدیل شده است – و یا اینکه آیا چنین اتحادیه یکپارچه ای تنها به موضع و موقعیت فعلی بستگی دارد؟
موضوعی که بعنوان مثال می تواند نظریه اتحاد موضعی را تأیید کند، منازعات اقتصادی بین اروپا و ایالات متحده می باشد( در مورد کشاورزی که خیلی آشکار است) و چنین مشکلاتی علی رغم جهانی شدن لیبرالیسمی و پذیرش اصول آن از جانب طرفین، ادامه یافته است. پتانسیل استقلال مالی اروپا ( که یورو شکل نمادین آن است) و استقلال نظامی (آیا اروپا کاملا در ناتو ادغام خواهد شد؟) و غیرو. جبهه سه وجهی که امروز تشکیل شده است از هم اکنون شکافهایی را نشان می دهد که حاکی از عدم طویل المدت بودن آن خواهد بود.
در آنسوی نظریات ارائه شده در باره آینده سرمایه داری جهانی، برخی بر این عقیده هستند که سرمایه های فراملیتی در حال توسعه و تشکل هستند(8). تا کنون آنچه را که « فراملیتی » می خوانند تنها در حوزه فعالیتهایشان فراملیتی هستند، در غیر اینصورت مالکیت و مدیریت مرکزی چنین انحصارات قدرتمندی کاملا ملّی می باشند. فراملیتیها عبارتند از آمریکاییها، بریتانیاییها، آلمانیها، ژاپنیها و فرانسویها. ولی بر اساس نظریات جدید، آغاز جذب سرمایه ها بر اساس هضم ضعیف توسط قویتر نیست (چنین برآیندی در سطح ملی باقی می ماند) ولی شامل جمعی از شرکای برابر بوده که اساسا سرمایه چند ملیتی تازه ای را پایه ریزی می کنند.
در این زمینه نمونه کریسلر دیملر (9) مثال بارزی ست : اگر چه چنین تاریخی با شکست مواجه شده است، با این وجود نشانه ای ست از باز سازی موفقیت آمیز آن. بر اساس این نظریه، سرمایه ای فراملیتی و در نتیجه نوعی بورژوازی فراملیتی در حال شکل گیری ست. البته سرمایه فراملیتی مزبور در انحصار سه گانه بوده و «کلوب» بروی کشورهای شرقی و جنوبی بسته است، که بورژوازی آنها همیشه کومپرادور بوده است. با این وجود بورژوازی کشورهای دیگر عهده دار وظیفه خاصی هستند، یعنی اینکه باید نقش یدک کش را بازی کنند و می بایستی حاکمیت سرمایه فراملیتی متشکل از سه قطب جهان را نمایندگی کنند. و باز هم البته در کشورهای این سه قطب سرمایه های فراملیتی بسیاری از شرکتها کاملا در سطح ملّی باقی خواهند ماند. ولی منافعی که مربوط به بخش ملّی می شود در موقعیت برتر نخواهد بود و بر اساس همین نظریه، این بخش نیز به ادغام در بخش فراملیتی که همواره در حال توسعه است، فراخوانده خواهد شد.
ولی من فکر می کنم که این نظریه چندان قانع کننده نیست، و مثل مفهوم سوپر- امپریالیسم نزد کائوتسکی، از طریق عمومیت بخشیدن به خصوصیتی واحد در عرصه اقتصادی، ابعاد سیاسی این مسئله را ندیده می گیرد. مضافا بر اینکه ظهور خصوصیت جمعی امپریالیسم جدید الزاما به اشکالی که در این نظریه برای سرمایه های فراملیتی تصور شده است نمی انجامد.
من فکر می کنم که ظهور و پیدایش خصوصیت جدید و جمعی امپریالیسم تنها به تغیییر و تحول در موقعیت رقبا منحصر خواهد بود . چنین نظریه ای را در رابطه با مطالبی مطرح می کنم که خود رهبران مجامع صنعتی در ادبیات پرگماتیک
« business Schools »
مطرح می کنند. در چند دهه پیش از این مجموعه های صنعتی در عرصه بازارهای ملّی به نبرد رقابتی پرداختند، چه در ایالات متحده ( بزرگترین بازار ملّی جهان) و چه حتی در بازارهای کشورهای اروپایی ( که ابعاد اندک آن نسبت به ایالات متحده چندان مزیتی نداشت). برنده مسابقه ملّی می توانست در موقعیت برتر محصولاتش را در سطح بازار جهانی تولید کند. امروز، می گویند حجم ضروری بازار برای ربودن مقام اوّل در دور اوّل مسابقات نزدیک به 500 تا 600 میلیون «مصرف کننده احتمالی» است. و این حجم کاملا از ظرفیت بازار آمریکا یا اروپا فراتر است. بنابراین نبرد رقابتی باید در عرصه بازار جهانی انجام گیرد. و آنهایی که در بازار جهانی گوی را از آن خود می سازند، علاوه بر این می توانند بازار ملّی را نیز تصاحب کنند. به این ترتیب جهانی سازی به نخستین چهارچوب فعالیتهای مجامع صنعتی تبدیل می شود. به عبارت دیگر در زوج ملی- جهانی، در رابطه قبلی یک جابجایی صورت گرفته است : در گذشته قدرت ملّی بود که موجب حضور جهانی می شد، امروز برعکس. به همین سبب شرکتهای فراملّیتی با هر ملّیتی که داشته باشند در مدیریت بازار جهانی دارای منافع مشترکی هستند. این منافع جایگزین منازعات دائمی و تجاری می شود که معرف هر نوع رقابت در خصوص کاپیتالیسم می باشد.
امپریالیسم در بعد اقتصادی به شکل جمعی آن تحول یافته است. به اعتقاد من این یک تحول کیفی ست. و گزینش مضاعفی ست به نفع مدیریت جمعی بازرار جهانی – و در نتیجه نظام سیاسی جهان – و بر اساس موقعیت و موضع عمل نکرده و ترجمان منافع مشترک تمام شرکا در سرمایه های فراملیتی متعلق به سه قطب اصلی آن می باشد. البته تحول کیفی امپریالیسم در اینجا بمفهوم مترادف با« سوپر – امپریالیسم» نیست. علت چنین تفاوتی در اینجاست که برای دوگانگی بعد اقتصادی نظام و بعد سیاسی آن راه حلی ارائه نکرده است. اقتصاد جهانی شده است، ولی دولتها همواره چهار چوب اصلی زندگی سیاسی را تشکیل می دهند. در اینجا ما با تضاد جدیدی روبرو هستیم. در مراحل گذشته کاپیتالیسم، چهار چوب ملی همزمان تعیین کننده گسترش عرصه های زندگی اقتصادی و سیاسی بود، حتی اگر یکی از این دو وجه در نظام اقتصادی و سیاسی در سطح جهانی رقم می خورد. و باید دانست که تضاد نوین رو به وخامت دارد.
سناریوی قرن بیست و یکم مبنی بر اصول خدشه ناپذیر امپریالیسم جمعی و لیبرالیسم اقتصادی و جهانی شده، یا در چهار چوب سیاست تعیین شده برهبری ایالات متحده عمل می کند و یا به مدیریت جمعی شرکای سه قطب واگذار می گردد و این همان موضوعی ست که برای ملتهای حاشیه ای قابل تحمل نیست. از طرف دیگر هیچ تضمینی وجود ندارد که منطقی که در بعد سیاسی جوامع اروپایی حاکم است با گسترش کاپیتالیسم مدرن تضاد پیدا نکند. به همین علت و از این نقطه نظر، منازعات بین کشورهای اروپایی، آمریکا و دیگران نه تنها همواره ممکن است بلکه کاملا محتمل می باشد.
آخرین نکته ای که باید در مورد امپریالیسم جمعی مطرح کنم، این است که امپریالیسم در تمام ادوار گذشته فاتح بوده و به این معنا که مراکز آن صادر کننده سرمایه هایی بود که از طریق آن سیستم جهانی تمرکز یافته را اداره می کرد. ولی امپریالیسم جدید به ندرت واجد چنین خصوصیتی ست و یا ابدا.

توضیحات مترجم
Bartolomé de Las Casas1)
بارتلومه لاس کازاس بتاریخ 1484 در سویل در اسپانیا بدنیا آمد و در مادرید بتاریخ 1566 در گذشت. طلبه مسیحی، نویسنده و سیاح اسپانیایی. عضو شاخه دمنیکن بود (شاخه دمینیکن که از اگوستین مقدس و توماس دکن تبعیت می کنند. این شاخه از مسیحیت کاتولیک کشیش نیستند و فقط مذهبی هستند و عهدشان به فقر است و نظاره گر و درباره آنچه می بینند تبلیغ می کنند. تشکل آنها به 1215 باز می گردد. از خصوصیات آنها فقر و عدم ثبات، پارسایی و اطاعت است. )ا و الهی شناس و اسقف کلیسای منطقه شیاپاس در مکزیک بود. او متنهای متعددی در دفاع از سرخپوستان نوشته است. از او بعنوان یکی از نخستین مدافعین حقوق بشریاد می کنند. او چندین بار از اسپانیا به قاره جدید مسافرت کرد.

Saint-Domingue) 2

Créole3)
فرزندان اسپانیاییها، فرانسویها و پرتقالیهای مستعمره نشین که غالبا از آریستوکراتهای سفید پوست بوده و در آمریکا و مستعمرات دیگر بدنیا آمده بودند و از این جهت با اسپانیاییهای سرزمین مادر تفاوت داشتند. این نام از سالهای 1595 و 1605 مصطلح گردید. البته این نام از اوایل قرن بیستم به افراد دورگه در برخی مستعمرات در اقیانوس هند و اقیانوس آرام نیز اتلاق می گردد.

Puritanisme4)
تأویل جدیدی از مسیحیت که توسط پروتستانها افراطی در انگلستان درپایان قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم باب شد.

Cecil John Rhodes5)
5 ژوئیه 1853 – 26 مارس 1902، تاجر بریتانیایی، نخست وزیر استعمارات دماغه آفریقا در آفریقای جنوبی و موسس رودزیا که نام این کشور به افتخار او نامگذاری شده است. شعار معروف او این بود
« So much to do, so little time… »
تحقق اینهمه کار در زمانی کوتاه.
www.akhbar-rooz.com align="righ">
آفریقای بریتانیایی از قاهره تا دماغه ی آفریقا.

6)
www.akhbar-rooz.com align="righ">
François Noël Babeuf
معروف بود در تاریخGracchus Babeuf فرانسوا نوئل بابوف که با نام گراشو بابوف
23 نوامبر 1760 بدنیا آمد و از نخستین پیشگامان کمونیست فرانسوی بشمار می آید. گروهی انقلابی تشکیل داده بود و « بابوویسم » نامی بود که به دکترین آنها اتلاق می شد. او بتاریخ 27 می 1797 اعدام شد.

Andreï Aleksandrovitch Jdanov7)
www.akhbar-rooz.com align="righ">
14 فوریه 1894 – 31 اوت 1948
سیاستمدار شوروی از طرفداران استالین بود. او حامی جریان رئالیسم سوسیالیست در هنر بود. او به مرگ طبیعی فوت کرد. ولی پراودا در سال 1953 بیانیه ای از جانب حزب کمونیست اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بچاپ رساند که مرگ او را به «توطئه ی یهودی» توسط پزشکان علیه اعضای حزب کمونیست نسبت می داد.

William I.Rohinson and Jerry Harris, “ Towards a global ruling8) class ? Globalization and the transnational capitalist class”, Science and Sociiety, vol.64,n° 1, 2000.

Daimler AG (anciennement DaimlerChrysler AG)   9)
که پیش از این دایملر کرایسلر نام داشت، سازنده ی اتوموبیل و کامیون بوده و در عین حال از طریق دیملر AG دایملر مالی به خدمات ملی نیز می پردازد. این گروه مالکیت 22 درصد از گروه هواپیما سازی و مالک ایرباس می باشد. دایملر کرایسلر از ادغام دایملر بنزEADS Daimler Benz AG آلمانی و شرکت کرایسلر آمریکایی
Chrysler Corproduction در سال 1998 تشکیل شد. این گروه صنعتی با مارک Mercedes-Benz, Maybach, Smart (دایملر بنز) اتوموبیل و کامیون می سازد و شرکت آمریکایی کرایسلر داج و جیپ می سازد. در سال 2007 بعلت نتایج منفی گروه، شاخه ی کرایسلر در ماه اکتبر فروخته شد و گروه دوباره Daimler AG نامیده شد
www.akhbar-rooz.com align="left">