در باره ی رمان گسل نوشته ی ساسان قهرمان


سهراب رحیمی


• بی شک رمان گسل یکی از مهمترین رمانهایی ست که در خارج از کشور به چاپ رسیده و در باره ی وضعیت مهاجرین است. رمان، زبانی شعرگونه دارد با شخصیتهایی دارای هویت های مستقل. هر چند وقت یکبار، یکی از این شخصیت ها تبدیل می شود به شخص اول که راوی ی داستان است. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۲۰ اسفند ۱٣٨۶ -  ۱۰ مارس ۲۰۰٨



robinmail1@yahoo.com

بی شک رمان گسل یکی از مهمترین رمانهایی ست که در خارج از کشور به چاپ رسیده و در باره ی وضعیت مهاجرین است. رمان، زبانی شعرگونه دارد با شخصیتهایی دارای هویت های مستقل. هر چند وقت یکبار، یکی از این شخصیت ها تبدیل می شود به شخص اول که راوی ی داستان است. شاید این گونه نوشتن، خوانش رمان را دچار اشکال کند. ولی در عوض به جذابیت و غیر خطی بودن داستان کمک می کند. مهمترین عنصر این رمان، زبان روان و توصیفی ی ساسان قهرمان است که نشان می دهد او تسلطی رشک انگیز بر زبان فارسی دارد و به کاراکتر شخصیت های رمانش کاملا آشناست. به خاک سرزمین غریب نگاه که می کند می گوید: می دانی، در زیبایی این خاک چیزی هست که آن را وهم آلود می کند. تاریخ یعنی تمام زندگی هایی که پیش از ما بوده. کسانی خواسته اند همه آن خاطرات را حفظ کنند.کسانی نتوانسته اند از تسلط وهم انگیز و ساده ی آن چیز برهند.
در واقع راوی، گذشته را به   شکل قفسی می بیند که راه را برای آینده ی ما مسدود می کند. این گذشته می تواند در درون انسان باشد یا در حافظه ی خودآگاه یک جامعه، یک کشور یا یک شهر.
گفتم مسئله فقط این نیست. خیلی چیزها را باید با خودم حمل کنم. اینجا یا آنجا، فرانسه، دانمارک،سوئد، اسپانیا،امریکا یا هرجای دیگری! چه فرقی می کند؟ فرقش آنقدرها نیست. مهم این نیست که چه چیزی را می خواهی در این جا یا هرجای دیگر جاگیرکنی.
 
وقتی جزیره باشی جاگیر نمی شوی، وقتی ریشه نداری جاگیر نمی شوی و با هر بادی به لرزه می افتی:
تنهایی جزیره، با تنهایی مسافری راه گم کرده در بیابان هم متفاوت است. مسافر راه گم کرده در بدترین حالت نیز چیزی بیشتر از او دارد: حرکت! اما جزیره تنهاست و راه به جایی ندارد. وما مدتهاست که چون جزیره های دور و نزدیک به هم و جدا از هم، ساکت مانده ایم.
وقتی مانده باشی در حضر و تمام تنت سرتاسر پوشیده از گرد غربت باشد دیگر غریب نیستی ، اصلا خود معنای مجسم غربتی. یک تنهایی ی عظیم که سرشار از سنگینی حضور خویش است.
فکر می کردم آیا می شود روزی به این تنهایی عظیم خوگرفت؟ اما بعد می دیدم که نه. همه اینها را باید کنار بگذارم، وگرنه زندگی با تمام وسعتش مرا کنار می گذارد!
و راوی، سرزمین نو را به شکل غربتی غریب و عظیم می یابد که زنده ماندن جای زندگی کردن را می گیرد،جایی که هر تلاشی برای انطباق با محیط منجر به چالش می شود و بحرانی نو را دامن می زند:
برلین سرطان گرفته. آلمان، نه همه ی اروپا سرطان گرفته، همه ی دنیا. دمل های چرکی از همه جای دنیا آویزان است. همین روزهاست که بترکد و چرکش همه جا را بگیرد. اگر هم نترکد می گندد. گندیده است. از درون پوسیده و گندیده. ما هم باهاش. ما هم آدمیم؟ ما هم زنده ایم؟ همه دارند همدیگر را می خورند. آلمانیها خودشان دارند همدیگر را می خورند. چه برسد به خارجی ها. خارجی ها هم فرار می کنند. آنها که عرضه اش را دارند فرار می کنند. آنهایی هم که ندارند می نشینندو چشم هایشان را می بندند، پلکها باز است و چشمها نمی بیند. راه می روند، می خورند، می خوابند، می خندند، مست می کنند، له له می زنند، می دوند،   می دوند،   می دوند،   و خودشان را به ندیدن می زنند
 
از هر راه که می گذری امید راهی تازه داری که تو را به مقصد نزدیک کند. می خواهی به خانه برسی. اما همیشه در راهی . آنقدر در هزارتوهای تبعید به دور خود چرخیده ای که از مرکز گریخته ای و تعریفی که باید تو را تصویر کند از قاب تصویر گریخته است و پنهان در لایه های نامریی خودش را چون شبح سنگینی می اندازد بر روی روزهات:
ما هرکدام چهره ای داریم.این چهره باید نقشی بازی کند.می شود چهره بند ها را برداشت. دیگری را فهمید و راه را عوض کرد.چه بهایی باید برای آن پرداخت؟ ما می ترسیم که اگر این چهره و این نقش را حفظ نکنیم، نقش دیگری برعهده مان نگذارند و زندگی عوض شود.تمام می شود؟ هر بار، به هر پیچ این راه پر پیچ و خم که رسیدم، پنداشتم زندگی تمام شده و از هر پیچ که گذشتم از جان سختی ی خودم حیرت کردم و گفتم آخرین بارت باشد. بتمرگ و آرام بگیر و زندگی کن. اما مگر دست من بود؟ تمام نمی شود. نه زندگی تمام می شود نه پیچ و خم هایش.
اما راوی در پی ی یافتن راه است. راهی که باید بیکباره در پیش رو بال بگستراند و مسافر تشنه را سیراب کند.   فرض می کند بهار آمده و خانه را می تکاند. کهنه ها و پوسیده ها را دور می ریزد و نظمی به مانده ها می دهد.
زندگی شده بود یک مسابقه ی دو استقامت روی سنگلاخ. باید می دویدم تازبانم پیشرفت کند.می دویدم تا امتحانات را از سر بگذرانم. می دویدم تا کار پیدا کنم و به وضع مالی سرو سامانی بدهم و می دویدم تا زنده بمانم.
راوی به این مسئله آگاه شده است که مشکل بلاتکلیفی نیست بلکه کنار آمدن با بلاتکلیفی است.
ما یاد نگرفته بودیم چطوری با بلاتکلیفی کناربیاییم.چطور تکلیف خودمان را خودمان تکلیف هرلحظه را در خودش و برای خودش تعیین کنیم.
آیا حقیقتا ما نویسندگان مهاجر، در آن سوی دیوار هستیم و بین ما و جامعه ی فرهنگی ایران شکاف عظیمی هست؟ آیا ما خودمان هویتی مستقل نداریم؟
این چمنزار وسیع وحشی ست آن سوی دیوار که دل و جان را بدو باید سپرد و رها باید کرد تن را، فکر را ، واژه را. می خواهم بنویسم. می خواهم فقط   بنویسم. ما در یک مرز ایستاده ایم. مرزی که نه آنطرفش مال ماست نه این طرفش.ولی همین مرز مال ماست.خطی که رویش ایستاده یم. همین گسل.
تمام