وای بر مغلوب
در سوک محمد پسندی حکم آبادی، با تسلیتی به ماشاالله رزمی


حمید بخشمند


• از تمام امور «روی زمین» گفتی ما را فقط آن رسیده که هراز گاه نعش عزیزی بر دوش گیریم و بی آنکه «از تمام شادی های روی زمین نیم جو بهره ما» کرده باشند، قلم را در سوکش بگریانیم و بعد... خاموشی و سکوت ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۲۹ بهمن ۱٣٨۷ -  ۱۷ فوريه ۲۰۰۹


وای بر مغلوب

«... همه روزه شاه زمان از این حادثه اندوهگین می رفت تا به دارالملک برادر رسید. شهرباز به ملاقات او بشتافت و به دیدارش شاد گشته از هر سو سخن می راند ولی شاه زمان را کردار غلام و خاتون از خاطر بدر نمی رفت و پیوسته محزون و خاموش بود. شهرباز گمان کرد که خاموشی و حزن او را سبب، دوری وطن و پیوندان است. زبان از گفتار درکشیده به حال خویشتن گذاشت. پس از چند روز گفت: ای برادر چونست که تنت نزار و گونه ات زرد می شود؟ شاه زمان گفت:
گر من ز غمم حکایت آغاز کنم
با خود دل خلقی به غم انباز کنم
خون در دل من فسرده بینی ده توی
چون غنچه اگر من سرِ دل باز کنم
شهرباز گفت: همان بِه که به نخجیر شوید، شاید دل را نشاطی پدید آید. شاه زمان گفت:
گر روی زمین تمام شادی گیرد
ما را نبود به نیم جو بهره از آن»
                      «هزار و یکشب »

باری، از تمام امور «روی زمین» گفتی ما را فقط آن رسیده که هراز گاه نعش عزیزی بر دوش گیریم و بی آنکه «از تمام شادی های روی زمین نیم جو بهره ما» کرده باشند، قلم را در سوکش بگریانیم و بعد... خاموشی و سکوت.
اگر برای زندگی بتوان معناهایی متصور شد که معنایی از این دست را هم بتوان در آن میان گنجاند، بی شک آن را جز به «سیزیف» گونه گی، به هیچ نام و صفتی متصف نتوان کرد. روایت این حال را از شاملو باید شنید:
در مردگان خویش نظر می کنیم
                با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
                بی هیچ خنده ای

بروم بر سر اصل مطلب. این که محمد پسندی، نویسنده تبریزی «قوپوز، ساز آفرینش» و کتاب در دست انتشارِ «در سایه سار آن درخت کهن» و مولف «نقشی از بوف کور» ما را ترک گفت. سالی پیش، درست در همین ماه (بهمن) بود، که چون از سرِ خاک آن نازنین مرد عرصه تئاتر تبریز، اسد صادقی، برگشتیم محمد پسندی قلم برگرفت و در رثای او سوکنامه ای نوشت با عنوان «بهمنی های من»، که در آن، بر نام که و که اشارت رفته بود، منضم به تصویری که او را بازو در بازوی اسد نشان می داد. غافل از بازی روزگار که سالی بعد، و باز در بهمن ماه، او با آن همه کارِ تمام و نیمه تمام، «عالم کرانمند» را خواهد گذاشت و رخت به عالم «آکرانمند» خواهد کشید. و طرفه آن که در گورستان «وادی رحمت» تبریز، با چهار- پنج گام فاصله، در کنار اسد خواهد غنود. عوالم کرانمند و آکرانمند..! من این ترم های زروانیستی را عامدانه به کار می برم، چرا که در باره محمد پسندی به زبان خودش- زبان اساطیر- سخن باید گفت. واپسین نسخه پیش از چاپ آخرین کتابش: «در سایه سار آن درخت کهن» که خوانشی است از شاهنامه و هزار و یکشب در هم سخنی با بهرام بیضایی، هنوز روی میزم هست. به سیروس باید بگویم به دکتر بالازاده، که این همه از تهران پی جوی سلامت محمد و ارسالِ هرچه زودترِ «در سایه سار...» بود، یادآور شود تا ضمن یادداشتی که بر کتابِ محمد خواهد افزود این نکته را هم بیفزاید: «این کتاب در حالی از زیر چاپ خارج می شود که نویسنده اش دقیقاً دو روز پس از رویت پیش چاپ و تأیید آن، زیر خاک رفت...». و مطمئنم که همو، بیضایی را از این ماجرا بی خبر نخواهد گذاشت. و اما خودم، باید به ناصر مرقاتی بنویسم که پسندی پاسخ نقد تو را به «قوپوز، ساز آفرینش» آماده ساخته بود، دریغا که مرگ مجال آخرین بازبینی و ارسال آن را برای تو از وی دریغ داشت. شاید استاد غلامحسین فرنود هم دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی را خبر کند که مولفِ «به دنبال یک پرسش»، جزوه ای که محمد در ارتباط با «قلندیه در تاریخِ» کدکنی نوشت و برایش فرستاد، قلندرانه از میان ما رفت. می دانم که بَر و بچه های انجمن نمایش تبریز، که آن همه به محمد پسندی ارادت داشتند، و او نیز همواره مشوق کارشان و یاریگرشان در نکات اساطیری بود، در شماره های آتی گاهنامه انجمن- تَکَم- یادش را گرامی خواهند داشت.
آنهایی که پسندی را از نزدیک می شناختند می دانند که او نزدیک به دو دهه، تحقیق و تعمق گسترده ای را در پهنه اساطیر پیش برد، باضافه این که راجع به صادق هدایت، بویژه بوف کور او، مطالعاتی پیگیر و فراخ دامن داشت. تأویل اسطوره ای او از شاهکار هدایت، خود، کتابی کامل است که از وی برجا مانده، و امید که روزی به زیور طبع آراسته شود.
این یک وجه قضیه است.
اما وجه دیگر قضیه! شاید خوانندگان ناآشنای این نوشته گمان برند آن که از او یاد می شود محققی حرفه ای بود که صبح به وقتی معین از خواب برمی خاست و به ساعتی معلوم پشت میز تحریرش می نشست و تحقیق و تتبعش را می آغازید تا... مدتی که نویسندگان حرفه ای، معمولاً هر یک بسته به سلیقه و حال و حوصله شان، طول آن را تعیین می کنند، و آب و نانشان نیز غالباً از رهگذر همین حرفه یا یک شغل فرهنگی نزدیک به آن تأمین می شود. اما نویسنده ما با این حِرَف فاصله ای عظیم داشت. او بارفروش سبزه میدان تبریز بود. مردی که نیمه شبان از خواب برمی خاست و به میدان می رفت و نزدیک ظهر به خانه باز می گشت تا چیزی بخورد و چُرتی بزند و... آنگاه به «کار» بپردازد. کار اول، «نواله ناگزیر» بود برای او؛ کار بعدی اما، کارِ دل و روح بود. محمد، اوایل، اوایل انقلاب با «خرد انتقادی» آغاز کرد؛ اما کم- کَمَک عرصه بر «خرد»، چنان که افتد و دانی، تنگ شد. بیت:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
آب را راه اگر بربندی از پویش باز نمی ایستد، تنها مسیرش را کج می کند، اما به رفتن ادامه می دهد. به حکم آن که «گر نرود، نیستش». پس، اگر مجال سخن گفتن از «تاریخ» گرفته شد، «اسطوره ها» را می توان به سخن گفتن واداشت... و محمد پسندی به اسطوره روی آورد. با این همه، به دست آوردن «نواله ناگزیر» دشوار بود؛ درست به همان سان که سعدی «به کار گِل» تعبیرش کرده است... و باری، چنین بود که محمد عاقبت سر از بارقروشی در سبزه میدان تبریز در آورد. او در این سرنوشت یکّه نبود. «علی» با آن همه دانش، و شور و شوقش به فلسفه و روانشناسی، شد راننده تاکسی. «اکبر» با آن همه معلومات و هوش، کاسبی پیشه کرد. «فرهاد» با تمام عشق خود به فرهنگ و ادب، از کلاس درس دور افتاد تا در سلک کسبه بازار درآید. «جواد» هم که هنرهای نمایشی در خونش بود، فروشنده لوازم خانگی شد. «اهل بخیه» می دانند که از این ردیف می توان بسیار برشمرد.
و اما در آن سوی..، بسیاری (و نه همه) از بی سوادترین ها، بی استعدادترین ها، و در یک کلام هرزه درایان جای این هایی که برشمردم را در محیط هایی که ابداً سزاوارشان نبود و نیست غصب کردند... و چنان شد که استخوان جلوِ اسب انداختند و کاه جلوِ سگ ریختند.
این وجه قضیه جانگزاتر است، نیست؟
محمد پسندی حکم آبادی در این حال و هوا کار کرد. روانش شاد باد!

[۱] - این عنوان را که نام یکی از نمایشنامه های گوهر مراد است، از او «دزدیده ام». زنده که نیست تا ازش «وام» بگیرم.