من از یادت نمی کاهم
به یاد علی رضا اسکندی (شاپور)


عفت ماهباز


• صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب رادرید. بندیان هریک در جایشان نیم خیز شدند. پریده رنگ به دیوار تکیه دادم فردین هم امد نشست کنارم . تک تیرها و سپس رگبار . پایان زندگی تو و صدها تن دیگر در ان شب ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۷ مرداد ۱٣٨٨ -  ۲۹ ژوئيه ۲۰۰۹


بیست و یکسال پیش ۵ مرداد ۱۳۶۷. یازده شب بود ساعت سکوت اجباری زندانیان. در راهرو بند عمومی در اموزشگاه اوین بودیم. برخی اماده خواب در رختخوابشان. من در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب را درید. بندیان هر یک در جایشان نیم خیز شدند. پریده رنگ به دیوار تکیه دادم فردین هم امد نشست کنارم. تک تیرها و سپس رگبار. پایان زندگی تو و صدها تن دیگر در ان شب.
امروز ۲۱ سال از ان تاریخ گذشته است. نسلی دیگر در راهند تا بدست اوریم انچه را تو و نسل بیش از تو خواستار بودند "ازادی، برابری، عدالت اجتماعی". در ان روز با گلوله جان از تو جانان در زندان ستاندند و این روزها در خیابان با گلوله جان از ده ها جوان ندا، سهراب، محسن، کسری، فاطمه، مسعود... می ستانند. جوانان، جان بر کف خیابان را عرصه رزمشان کرده اند. ایران صد سالی است، برای تغییر آماده است.
دیشب با یاران خیابانی ام سبز فکران جوان، به یاد تو شب افروختیم
من از یادت نمی کاهم.

efatmahbas@hotmail.com
efatmahbaz.blogfa.com

مثل زنی معمولی
• امروز
پنج مرداد
در هر کجا که باشم،
مرده یا زنده
بر می خیزم
راه می افتم
دست در بازوی تو ...

برای شاپور، که در ۵* مرداد ۱٣۶۷
به اجبار مرا تنها گذاشت.


امروز
پنج مرداد
در هرکجا که باشم،
مرده یا زنده
بر می خیزم
راه می افتم
دست در بازوی تو
فرو می رویم
در روزی که نه، نرفتی
بردنت!
دل در دلم نیست
همه زندگی با تو هست و نیست
که رویا را باور می کنم

*******
امروز گریه کردم
در کارهای سخت
میان هیاهوی غریبه های سرد
سوار دوچرخه ده کیلومتری پا زدیم
رسیدیم به شهر حراج
قسمت آقایان، پر بود
زن های معمولی،
دست در دست مردان معمولی
خواستم مثل زنی معمولی، معمولی
برایت از زیر و رو همه چیز بخرم
خریدمش!
آ ..ها
ان پیراهمن ابریشمی سبز
آن کراوات زرشگی با گل زرد
زیباست نه؟
انسوتر، کت شلوار یشمی مخمل کبریتی
ان کفش سبز و قهوه ایی
می خریمش!؟

***********
راستی یادم امد
آن کفش شیکت
زیر یکیش سوراخ بود
همچنان پزش را می دادی
انگلیسی است،
از آهواز خریدی اش!
کسی تا آخر سوراخش را ندید
از بس تمیز بود!
تازه آن دمپایی پلاستیکی
سبز بٌّلا را که،
سال ۱٣۵٨ خریده بودی
هنوز می پوشمش
همجنان سبز است!
حتما تعجب می کنی
از این هنوزهای در یاد!؟
ّّّ
******
در شهری که همه چیزش حراج بود
با هم گشتیم
و آخر از همه تنها شمعی خریدم
برای تو
شمعی با طرحی از گل سرخ
عطر عودی ترا می داد
در روز تو
من ماندم اتاق کوچک تنهایی
که شمعش بوی ترا می داد

لندن مرداد ۱٣٨۶

**در شامگاه ۵ مرداد سال ۱٣۶۷، روز بعد از در گیری مجاهدین با حکومت، (فروغ جاودان مجاهدین یا مرصاد...)، اولین سری زندانیان از جمله همسرم علی رضا اسکندری (شاپور) را اعدام کردند. این عده از گروهای مختلف چپ در زندان بودند. هنوز تعداد کسانی که در این روز اعدام شده اند، مشخص نشده است.
٢. ساعت خاموشی زندان: ساعت ١١ شب ساعت اجباری خاموش شدن چراغ‌های بندهای عمومی بود و معمولا زندانیان در این ساعت در رختخواب آماده خوابیدن بودند. اما راهروی بند زندان تا صبح روشن می‌ماند.