در نقد همگرایی چپ وطنی با لیبرالیسم جهانی


عابد توانچه


• آنچه که شاهد آن هستیم نتیجه مستقیم نفوذ و رسوب ارزشهای لیبرال در بین سوسیالیستهای ایران است. چپ ایران تا زمانی که گفتمان لیبرالی را کنار نگذارد نمی تواند به افقهای یک جامعه فرا سرمایه داری بیاندیشد و در جهت نیل به آن گام بردارد. چپ ایران در معیارهای دوگانه لیبرالیسم دست و پا می زند. فاجعه بار است وقتی چپ ایران از «تقدم آزادی بر برابری» سخن می گوید ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۴ آذر ۱٣٨٨ -  ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹


مخاطب نوشته ی حاضر افراد و گروههایی هستند که در داخل ایران و به نام (تحت ادعای) چپ فعالیت می کنند که این جمله (زاویه دید) جهت شفاف بودن مخاطب سخن و روشن شدن هدفگیری نویسنده بیان می شود و به معنی بی اهمیت بودن حضور افراد و گروه های خارج از کشور (تاکید می کنم که از نظر نویسنده مواضع تبعیدشدگان و کسانی که به اجبار و یا برای رهایی از خطر مجبور به کوچ اجباری شده اند با کسانی که از روی انتخاب شخصی یا زندگی در جامعه ی مورد پسند یا نزدیکی به حامیان مالی و قرار گرفتن در پشت خاکریز منافع طبقاتی و... در خارج از کشور مستقر شده اند به هیچ وجه همسان و هم ارزش تلقی نمی شود) نیست. این بدان دلیل است که نویسنده برخی از مواضع را به حال امروز چپ ایران مفید نمی داند و معتقد است صدای نیروهای سوسیالیست ]ایرانی[ خارج از ایران در صدای چپ هایی که در مبانی و ارزشهای لیبرالی غرق شده اند و گردش به راست به وضوح در مبانی نظری و عملی آنان دیده می شود گم و ناپدید است ضمن اینکه نویسنده به هیچ وجه قصد ندارد وارد بازی «جار و جنجال شخصیت های مستعار» که در میان اپوزیسیون خارج نشین یک عرف جاری است و بر سر سوسیالیستهای واقعی خارج ایران سایه سنگینی انداخته است وارد شود.
***

اکنون چند ماه از پیرزوی مغشوش و نابسامان اما شیرین حاکمیت ایران در بازی انتخابات ریاست جمهوری می گذرد. پیروزی بزرگی که محدود کردن و بازگرداندن طبقه ی متوسط شهری به چهارچوبهای نظام بود. در این زمان با توجه به فروکش کردن اعتراضات مردمی (غیر خیابانی شدن = مسالمت آمیز شدن، در تعریف سخنگویان جنبش سبز) شاید زمان آن باشد که به دور از تسلط هیجانات بر واقعیت و بدون تاثیر احساسات شخصی و جمعی به جوش آمده، به دخالت در روندی پرداخت که با سرعتی آهسته (اما پیوسته) به سوی نتایج انحرافی ویرانگر (و حتی نقاط بدون بازگشت) در حرکت است.
آنچه که اکنون ما شاهد آن هستیم تکرار کمدی وار آن فاجعه ی تراژیکی است که بخش عمده ای از نیروهای چپ ایران در قیام سیاسی سال ۵۷ در آفرینش آن نقش داشتند. آنچه که دست من به جهت زندگی کردن در داخل ایران از شکافتن دقیق و بسط آن به دلایل امنیتی بسته است اما می توانم آنرا «پرهیز عمدی از نقد قدرت دست بالا» (به دلایلی مانند اشتباه و ناتوانی در شناخت مسائل عینی، طمع هم کیسه گی با قدرت جایگزین، دل بستن به فرصتهای احتمالی آینده و... ) و «همصدا شدن با نیروی دارای توانایی حذف (در هر شکلی)» می نامم. رسانه های محدود چپ از پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر ایران همصدا و هم جهت با رسانه های اصلاح طلبان درون حکومتی ایران و رسانه های قدرتمند لیبرالیسم فرا مرزی ایران به شکل گیری روندی کمک کردند که نتیجه ی آن چیزی جز «هل دادن خرده بورژوازی به دامن بورژوازی» و «ایزوله سازی طبقه ی متوسط »، «به حرکت درآوردن نیروی طبقه متوسط در روندی غیردموکراتیک» و «خارج کردن طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران از روند تحولات اجتماعی» و ... نبود. اکنون نیز بسیاری از افراد و گروه های چپ در داخل و خارج ایران، خود خواسته و مستمرا به «بهره گیری انحصاری و ابزاری لیبرالیسم اقتصادی غرب از طبقه ی متوسط ایران» کمک می کنند.
به عقیده ی من آنچه که باعث شود تصویر رهبر یک حرکت سیاسی در ماه دیده شود در نتیجه نهایی خود چیزی بیشتر از آن ماه شب چهارده ای که بیش از سی سال است در ایران جلو چشم ما قرار دارد به بار نخواهد آورد. فعالان چپ داخل ایران (به خصوص جوانان) زیر بمبارانی از انحرافات خودی هایی قرار دارند که یکبار درگذشته ای نه چندان دور نتیجه مواضع اشتباه و فاجعه بار خود را دیده اند ولی به دلایلی مجددا (و این بار به عنوان تنها راه حل ممکن) همان مواضع را اتخاذ کرده اند.
مفاهیم مطرح شده در این مقاله فراتر از آنرا نشانه گرفته است که با ذکر بعضی دلایل کودکانه چپ های وطنی بهانه ی لازم به دست «عبارت پردازان» بدهد که با طرح مسائلی پیش پا افتاده جهت گیری افکار عمومی را از مفاهیم اصلی این مقاله منحرف کند اما به راستی واقعیت های جاری در اپوزیسون ایران در مواردی واقعا کودکانه و پیش پا افتاده می شود و حتی هنگامی که به این مواضع اشاره می شود نمی شود از تقلیل مباحث خودداری کرد. هدف این مقاله طرح نظراتی پیرامون ماهیت یابی خود طبقه ی متوسط (در شرایط حاضر) است نه چرایی اینکه بخش بزرگی از چپ های ایران به موسوی و جنبش سبز چسبیده اند. گرچه هدف از این ماهیت یابی نقد مواضع چپ های ایران نسبت به ماهیت طبقه متوسط شهری و نتیجه گیری های حاصل از آن است.
از سهم خواهی، بی اعتقادی بسیاری از چپ های (عموما متعلق به جریان چپ اردوگاهی) سابق به سویالیسم و غلتیدن (علنی یا تلویحی) به دامن سرمایه داری و پذیرش آن، ناامیدی و دلایل این چنینی گرفته تا بازگشت افراد به جایگاه سیاسی طبقه واقعی خود، ناتوانی از اتخاذ مواضع رادیکال اجتماعی (سیاسی، اقتصادی و...)، اشتباه در شناخت و ناتوانی از درک مسائل عینی طبقه ی کارگر ایران، دلیل آن هر چه که باشد مساله ای به نام نادرستی شناخت و تحلیل از طبقه ی متوسط ایران و مسائل مربوط به آن در برابر سوسیالیست های ایران قرار دارد.
بورژوازی سنتی ایران اکنون کاملا توسط بورژوازی نظامی _ امنیتی (اکنون به قدرت رسیده) در ایران شکست خورده و نیروهای آن با فشار بی امان بورژوازی به میدان آمده (و مسلط بر هر دو عرصه ی اقتصاد و سیاست) بیش از هر زمان دیگری به طبقه ی متوسط نزدیک شده است و منافع مشترکی با این طبقه پیدا کرده است یا به عبارت بهتر اکنون نیاز دارد برای بقا خود (تحت هر شعار و پرچمی) با طبقه ی متوسط ایران برای بازگشت مجدد به مدیریت سیاسی جامعه ایران متحد شود. آنها برای در دست داشتن مدیریت اقتصادی جامعه تنها دو راه پیش رو دارند؛ دخالت خارجی نظام سرمایه داری جهانی در ایران از طریق اعمال قدرت و تحویل قدرت به لیبرالهای ایرانی جهت برپایی یک سرمایه داری پیرامونی متعارف یا به دست گیری مدیریت سیاسی جامعه از داخل (و البته بازهم با حمایت کانون سرمایه داری جهانی).
طبیعی است که کسانی از منافع طبقه ی متوسط دفاع کنند که متعلق به این طبقه باشند یا بر حسب شرایط عینی، منافع مشترکی با این طبقه داشته باشند و نه لیبرالهای وطنی ما و نه چپ های وطنی ما از این قانون مستثنی نیستند اما این اصلا طبیعی و عادی نیست که نمایندگان طبقه ی متوسط به عمد یا از روی ناآگاهی خود را متعلق به طبقه ی پائین جامعه اعلام کرده و از جانب طبقه ای سخن بگویند که هیچ گونه منافع مشترکی با آن ندارند. رذیلانه تر آنکه بخواهند از طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران به نفع طبقه ی متوسط یارگیری کنند یا بهره برداری و فرصت طلبانه تر آنکه بخواهند به نام (یا به نیروی طبقه ی کارگر) منافع طبقه ی متوسط و بورژوازی سنتی ایران را پیگیری کنند.
چپ باید مخالف ریشه ای لیبرالی کردن اقتصاد و انحصاری کردن سیاست باشد اصلی که به وضوح از طرف عده زیادی از نیروهای چپ ایران نادیده گرفته شده و در جهت منافع طبقاتی ای حرکت می کنند که با واسطه یا بی واسطه دقیقا هدف اصلی آن «لیبرالی کردن اقتصاد» و «انحصاری کردن سیاست» است. خورده بورژوازی همواره بین بورژوازی و پرولتاریا سرگردان است و یکی از اهداف نیروهای سوسیالیست ایران (مخصوصا در شرایطی که بسترهای عینی آن به خوبی در حال فراهم شدن است) کشیدن این خورده بورژوازی به سمت پرولتاریا است نه هل دادن آن به سمت بورژوازی. پدیده ای که در شرایط حاضر عکس آنرا شاهد هستیم.
طبقه ی کارگر می تواند از تحرک سیاسی اجتماعی طبقه ی متوسط دفاع کند و با آن متحد شود در صورتی که همراستا با منافع خود باشد و از آن سود ببرد اما به شرطی که این طبقه به طبقه پائین جامعه نزدیک شده باشد نه به سرمایه داری. می شود جهت گیری طبقه متوسط را در شرایطی که با آن مواجه هستیم بررسی کنیم تا نشان دهیم این طبقه در سلول به سلول حیات فعلی خود در مقابل منافع طبقه کارگر و زحمتکشان ایران قرار گرفته است. برای ورود به بحث می توانیم به طرح چند سوال بپردازیم:
سوال: آیا در شرایط فعلی طبقه ی متوسط «حداقل» در جهت خودمختاری و استقلال مدیریت سیاسی جامعه در برابر تحت فرمان درآمدن «مدیریت سیاسی» توسط «مدیریت اقتصادی» جامعه حرکت می کند؟
سوال: حامیان و کنترل کنندگان فعلی جنبش سبز آیا اجازه ی اتخاذ چنین موضعی را به طبقه متوسط شهری می دهند؟
سوال: آیا آنچه که با افتخار «طبقه ی متوسط شهری» نامیده می شود اصلا این آگاهی را در اختیار دارد که در مسیر حداقل های یک روند دموکراتیک حرکت کند؟
موسوی تنها وزنه ی داخلی این جریان است و مرکز ثقل جنبش سبز به وضوح در خارج مرزهای ایران قرار دارد و آنچه به جز موسوی در ایران از رهبران (= صاحبان) این جنبش باقی می ماند بیش از اینکه زائده اجرایی آن مرکز ثقل خارجی باشد چیز دیگری نیست. به وضوح اکنون جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) توسط VOA کنترل می شود نه موسوی و نه اصلاح طلبان ایران (اعم از درون حکومتی یا برون حکومتی).
سوال: VOA مدافع چه منافعی است؟ و آیا صدای دولت آمریکا می تواند تامین کننده منافع دولت آمریکا نباشد؟

***
بالاترین اولویت کانون سرمایه داری جهانی تامین و رفع نیاز این سرمایه هاست. اولویتی که با انحصار رسانه ای مخالفان حکومت ایران در دست آمریکا (مرکز ثقل سرمایه داری جهانی) در لفافه ی تئوریهای سردرگم کننده پنهان شده است و با نسخه هایی که با هر حرکت خارج از برنامه طبقه متوسط فورا تصحیح می شود برای جنبش سبز تجویز می شود.
موضوع اینجا بر سر هژمونی VOA (به عنوان یک پلاک شناسایی نه به عنوان یک بنگاه خبری) بر طبقه متوسط شهری نیست. طبقه ی متوسط حتی هنگامی که آشکارا به نفع بورژوازی به کنش اجتماعی دست می زند می تواند با شرایطی میدان یافته و سبب بالفعل شدن حرکات دموکراتیکی شود که سطح اثرگذاری طبقات مردمی را در برابر خواست های قدرت های انحصاری سرمایه بالا ببرد اما طبقه ی متوسط شهری فعلی ایران حامل نوعی اعتقاد مذهبی بازپروری شده (که دانسته یا نادانسته به یک گفتمان بنیاد گرا هم خدمت می کند) در خود است که با ضعف (یا فقدان) آگاهی سیاسی در طبقه ی متوسط ایران (و به طرز فاحشی در میان متعصبین سبز رنگ) ترکیب شده و امکانات بالقوه حرکات دموکراتیک را خنثی می کند و از بین می برد.
در یک فرصت تاریخی برای سرمایه داری سنتی ایران و کانون سرمایه داری جهانی «اعتراضات اجتماعی طبقه ی متوسط شهری ایران» چنان با «تغییرات نامطمئن و نامعلوم بازار» همزمان شد که کاملا آنرا پوشش داد و درک ریشه تحولات به وجود آمده را برای خود طبقه متوسط و بسیاری دیگر از جمله چپ های حل شده در جنبش سبز دشوار (اگر نگوئیم ناممکن) کرد.
این فرآیند پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر ایران آغاز شد. ورود همزمان چپ ها به بازی جمهوری اسلامی (اخذ مشروعیت ناشی از یک مشارکت حداکثری و جای دادن طبقه متوسط شهری در چهارچوبهای نظام) و بازی سرمایه داری (بازی ستمدیدگان فرصت دارید که "گروهی از ستمگران بر خود" را برای چند سال برگزینید.) تحت پرچم «انتخاب بین بد و بدتر» و نشانه رفتن انگشت اشاره به سمت کسانی که از ورود به این دو بازی خودداری کردند با عنوان «احمدی نژاد را شما روی کار آوردید» چیزی است که من آنرا «فروکاست یک مبارزه ی طبقاتی به منازعات سطحی سیاسی و رئیس جمهور محور» می نامم. روندی که باعث شده است که نه پیش از انتخابات و نه اکنون دیگر مسئله ای که طبقه متوسط برای آن حرکت می کند از بسیاری از خواست ها و مطالبات تهی شود به طوری که دموکراسی هم نباشد.
نظام انتخابات دوره ای (تعوض شدن نمایندگان سیاسی قدرت اقتصادی جامعه) همیشه برای رادیکالیزه کردن دموکراسی فاجعه بوده است. به حرکت درآوردن طبقه متوسط بر محور انتخابات ریاست جمهوری از پایه و اساس اشتباه و یک انحراف در حرکت دموکراتیک اجتماعی ایران بود. عوض کردن صورت مساله سیاسی که تضعیف بحث رهانیدن قدرت سیاسی از یوغ قدرت اقتصادی (مگر نه این است که مکانسیم کسب قدرت اقتصادی از طریق قدرت سیاسی توسط لیبرالیسم اقتصادی وارونه و تبدیل به کسب قدرت سیاسی از طریق قدرت اقتصادی در جهت منافع صاحبان سرمایه شد؟) از طریق جایگزین کردن بحث انتخاب افراد به جای انتخاب اندیشه ها و برنامه _ ولو آن افراد فرضا «تجسم شخصی» آن فکرها و برنامه ها هم باشند _ به «صاحبان سرمایه» کمک می کند علاوه بر پائین آوردن سطح مسئله ی سیاسی جامعه تا حد انتخاب بین دو فرد و تمرکز بحث بر انتخاب بین آن دو، که امری همشه مخرب است، تکیه و تاکید بیشتر هر یک از آن دو را بر مرکز طیف رای دهندگان برای رسیدن به یک وفاق گسترده تر (یعنی نبرد میان آنان برای تصرف مرکز طیف اجتماعی را که جایگاه افراد بی تصمیم و متزلزل است که کمتر از همه سیاسی هستند) و به زیان رادیکالیزه شدن حرکت سیاسی جامعه تشدید می کند.
سوال: آیا حاکم شدن چنین وضعی جایزه دادن به محافظه کاری و تسلیم شدن در چهارچوب وضع موجود نیست؟
مقالاتی که از پیش از انتخابات ریاست جمهوری تاکنون بر روی سایت های اینترنتی می بینم این سوال را برای من مطرح می کند که نیروهای چپ در ایران اصلا قبول دارند که حداقل هدف هر حرکت دمکراتیک (حتی در مرحله ابتدایی) توسط طبقه ی متوسط در ایران تلاش برای دفاع از خودمختاری و استقلال مدیریت سیاسی جامعه در برابر دست اندازی قدرتهای اقتصادی (سرمایه) است یا نیروهای چپ ایران حتی از این موضع هم عقب تر هستند؟
بعد از انفعال کم فراز و نشیب یک دوران سی ساله چندان جای تعجبی باقی نمی گزارد که در مقابل یک سرمایه داری نامتعارف نفتی_رانتی (بی شکل) با ناهماهنگی برخی مناسبات کلیدی فئودالی در روبنا بر روی زیربنای که از فئودالیسم عبور کرده است، مواضعی مغایر با علم سوسیالیسم یکی بعد از دیگری از زبان چپ های جوانی (که مجددا در ایران از خاکستر چپ برخواسته اند) شنیده شود که ارتباطشان با گذشته ی خود بریده شده است. ارتباطی بریده شده که یک سر بریده ی آن چپ جوان از صفر شروع کرده است و سر دیگرش چپی که با فروپاشی اردوگاه چپ نوع شوروی فروپاشیده شد یا در مقابل آن، چپی که با احترام در «خاوران» ها آرمیده است.
بعید نبود که غنای اندیشه های سوسیالیستی و مفاهیم یک «علم» تا حد بحث ها و استدلال های بعضی نیروهای چپ ایران که «احمدی نژاد را چه کسی روی کار آورد؟» به سخره گرفته شد و از آن فاجعه بارتر کسانی برای آنکه «احمدی نژاد دوباره نیاید» دست به انتشار بیانیه ها و مقالات خلق الساعه ای زدند که بیش از آنکه ارائه کننده نتایج اصول علم مارکسیسم برای شرایط زمانی و مکانی (در این مورد یعنی برای ایران و در زمان انتخابات ریاست جمهوری) خودشان باشد تکرار طوطی وار جملاتی گزینش شده و بریده از مارکس، انگلس، لنین و ... (بدون پلاک شناسایی تاریخی) بود. جملاتی از «تجربه ی مصاحبات عامه فهم درباره ی استراتژی و تاکتیک مارکسیستی» آمدن موسوی را نتیجه می داد و جملاتی از «کاپیتال» به یکباره روشن می کرد که چرا باید بین موسوی و کروبی به موسوی رای داد!
متاسفانه هم اکنون نیز این گفتمان مبتنی بر «تیروکمان بازی با جملات کتاب ها» جای نظریات مبتنی بر منطق از خواستگاه یک علم را گرفته است و در آخرین شاهکار از این دست، تزهای ۱۱ گانه در نقد نظریات فویرباخ درستی مطلق (و صد البته از جانب چپ های سبزرنگ «هوشمندانه») حل شدن چپ در جنبش سبز را نتیجه داده است.
البته پیش از انتخابات نیز در جواب «احمدی نژاد را چه کسی روی کار آورد؟» جواب هایی در خور فهم طراحان تئوری «احمدی نژاد دوباره نیاید» مطرح شد که انفعال فعالان سیاسی ایران، فراموشی طبقات پائین و رها کردن طبقات پائین در دامان طیف احمدی نژاد، هدف قرار دادن طبقه متوسط توسط طرفداران دو آتشه ی شرکت در انتخابات، تنگ نظری و نگاه کورکورانه به منافعی که اجازه داد در انتخابات قبلی مهره ای ضعیف همچون معین وارد بازی شود، پیوند ارگانیک لیبرالهای وطنی با هاشمی رفسنجانی (دشمن شماره یک طبقات پائین) و هم کاسه شدن اجباری اصلاح طلبان و لیبرالهای ایران با دشمن شماره یک طبقه ی بزرگ جامعه (طبقه ی پائین)، ضعف اصلاح طلبان و عدم توفیق در جذب مردم به دلیل نپرداختن به مطالبات اقتصادی آنها و شکست فاحش در اجرای اصلاحات نیم بند سیاسی و روی گردانی مردم از اصلاح طلبان و لیبرال های در قدرت، دلایلی در این سطح و از این دست بودند.
پرداختن مختصر به گذشته صرفا برای روشن کردن بحثی است که اکنون جریان دارد. پرداختن به این سوال که دنباله روی چپ ایران از طبقه ی متوسط شهری به چه منطقی انجام می شود؟ و ادعای نویسنده مبنی بر اینکه حرکت موسوم به جنبش طبقه ی متوسط شهری (= جنبش سبز) از حداقل های یک حرکت دموکراتیک قابل پذیرش توسط چپ هم برخوردار نیست.
چپ بیهوده می کوشد با برجسته کردن «دموکراسی» و «استفاده احتمالی از این دموکراسی در آینده» به دنباله روی خود از جنبش سبز مشروعیت و اعتبار ببخشد اما آنچه که با ظرافت اندیشی در این حرکت قابل روئیت است این است که به فرض تحقق پیروزی جنبش سبز قرار نیست دولت (در مفهوم اروپایی لیبرالیسم اقتصادی) نقطه عبور (تلاقی) اجباری منافع اجتماعی گوناگون باشد، حتی قرار نیست دولت تعدیل کننده (کنترل کننده) منافع طبقاتی موجود در جامعه باشد که در نتیجه ی آن به روشها و به عمل سیاسی دموکراتیک معنا و مضمون واقعی دهد (و یا حداقل میدان عملی به آن دهد که امکان رشد و ارتقا آن ممکن باشد)، قرار نیست به گسترش دموکراسی (حتی در مفهوم آمریکایی لیبرالیسم اقتصادی) بیانجامد چه برسد به اینکه هیچگونه پیشرفت دموکراتیک به همراه داشته باشد. طبقه ی متوسط شهری با شعار «دموکراسی خواهی» به جلو رانده می شود اما بی آنکه خود بداند (یا حتی اگر هم بداند) نتیجه اصلی حرکتش فقط تقدیم بازار ایران به بازار موردنظر افسانه سرایان مکتب شیکاگو یعنی «بازار آزاد خودتنظیم» است. نه بلوک کشورهای صنعتی و نه قدرتهای منطقه ای مایل نیستند که حکومتی دموکراتیک در ایران روی کار بیاید چرا که تمام موازنه ی قوا در منطقه (بخوانید منطقه ای که ۶۵ درصد انرژی دنیا را تامین می کند و صاحبان این منابع نفتی و همچنین کشورهای فاقد نفت در این منطقه جملگی حکومتهای اقتدارگرا، استبدای، دیکتاتوری و غیر مردمی هستند.) را برهم خواهد زد و این برهم خوردن قوا نه تنها به سود قدرت های منطقه ای نیست که دقیقا در مقابل منافع کانون جهانی سرمایه داری (امپریالیسم واقعا موجود) است.
جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) حتی بدوی ترین نشانه های ممکن یعنی نشانه هایی از حرکت در جهت ملی کردن اقتصاد و جلوگیری از بلعیده شدن اقتصاد کشور توسط کانون لیبرالیسم اقتصادی را هم با خود ندارد.
جنبش سبز حتی یک جنبش مترقی اجتماعی هم نیست. به سوی بنیاد گرایی مذهبی در حرکت است و نشانه هایی از یک جنبش اصلاح مذهبی را هم ندارد. رهبران (=مدیران، صاحبان) جنبش سبز با دادن یک بازخوانی متفاوت از اسلام سیاسی به خورد جنبش سبز جانی دوباره به گفتمان روبنایی باقی مانده از مناسبات فئودالی به بن بست رسیده ی حکومت ایران می دهند و آن را در قالبی جدید بازتولید می کنند. این حرکت «نمی خواهد» خود را به حدی ارتقا دهد که به مفهوم عمیق و قدرتمندی از نگرش لائیک برسد و در عوض این مفهوم را تا حد «پذیرش همه مذاهب توسط یک حکومت مذهبی (و مذهب محور)» تقلیل داده است. مشخصا به زحمت می توان (به عبارتی نمی توان!) اصلاحات مذهبی که در طول ٨ سال در قدرت بودن توسط فرقه های مختلف لیبرال های وطنی به خورد طبقه ی متوسط داده شد (و اکنون توسط لیبرال های ایرانی مقیم خارج ایران به عنوان مشخصه جنبش سبز به رسمیت شناخته شده و تبلیغ می شود چرا که «دیوانگان خدا در همه حال دیوانگان بازار هم هستند».) ابتدایی ترین و سردرگم ترین گسست ایدئولوژیک از ایدئولوژی مذهبی حکومت فعلی ایران محسوب کرد.
چپ ها می توانستند از جنبش طبقه ی متوسط شهری دفاع کنند و با آن همراه شوند به شرط آنکه حداقل تضادهایی را در جامعه به وجود آورد که گسست هایی را در روند تاریخی جامعه ایجاد کند تا در صورت عزیمت مجدد در مسیر تکامل تاریخی از همین نقاط شروع و در جهتی پیش رَوَد که فرا افکن شده ی گذشته در حال نباشد.

سوال: طبقه ی کارگر باید به یک آگاهی طبقاتی ارتقا یابد تا بتواند مدعی حقوق خود گردد و برای مطالبه آن دست به کنش اجتماعی (اقتصادی، سیاسی و ...) بزند. چپ های ایران برای این ارتقا حتی یک هزارم آن خدمت و تلاش سینه چاکانه ای که در این مدت کوتاه برای طبقه ی متوسط شهری کرده اند در راه ایجاد و ارتقا آگاهی طبقاتی طبقه ی کارگر ایران کرده اند؟
کاش می توانستم آنچه را که باید بگویم، می گفتم اما از یک طرف با تیغ تیز حکومت طرف هستم و از طرف دیگر با تیغ تیز سانسور اپوزیسیون نوع خارجی و اپوزیسون نوع داخلی. این وضعیت همه گیر است. دست مدافعان طبقه ی کارگر (پرولتاریا) بسته است و دست فعالان طبقه ی متوسط باز است. خطر بازداشت، شکنجه و زندان و از هم پاشیده شدن زندگی با حرف زدن برای دسته اول به وجود می آید که می خواهند چهارچوب ها را تغییر دهند ولی با حرف زدن هر نوع خطر جدی برای دسته دوم که به چهارچوب ها بازگشته اند از میان می رود. چرایی این ادعا همان شیرینی پیروزی انتخابات برای حکومت است. بازگرداندن آرای خاموش و اکثریت طبقه ی متوسط به داخل چهارچوب های نظام است.
برای پاسخ گفتن به ادعای بالا سریعا و بدون فکر پشت این سنگر که «رای شرکت کنندگان و طبیعتا آرای خاموش به کاندیدای حکومت نبود.» پنهان نشوید. هر چهار کاندیدای انتخابات، کاندیداهای ریاست جمهوری حکومت بودند. آنها از سختگیرانه ترین فیلترهای جمهوری اسلامی گذشته و به خصوصی ترین بازی سیاسی جمهوری اسلامی راه یافته بودند. کسی که می خواهد در این بازی شرکت کند از لحظه آماده شدن برای ورود به بازی، قواعد بازی را هم پذیرفته است. رهبر داخلی جنبش سبز دقیقا در روز مراسم عزاداری معترضان خیابانی کشته شده به جای آنکه از قربانیان یاد کند مجددا تز «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» را مطرح می کند و بعد از آن پس از مدتی سکوت دوباره سر و کله اش پیدا می شود و می گوید «براندازان هیچگاه جز جنبش سبز نبوده اند» و ترهاتی از این دست هر از گاهی در بازه های زمانی مختلف به زبان رهبر و نماد جنبش سبز (= رئیس جمهوری قانونی از نظر طبقه ی متوسط شهری) جاری می شود.
دختران بدحجاب (از نظر موسوی) علنا فاحشه خوانده می شوند، جنبش طبقه ی متوسط شهری با وسواس از طبقات دیگر اجتماع جدا می شود و سعی در ایزوله سازی آن می شود، ساختار شکنان به جرم مخالفت با نظام از جنبش سبز اخراج می شوند، نیروهای رادیکال، ناسالم ارزیابی شده و کنار گذاشته می شوند (در مواقعی دشمن جنبش سبز معرفی می شوند) و صد البته سکولارها و لائیک ها هم در آرمان شهری که موسوی از عصر طلایی خمینی ترسیم می کند جایی ندارند. این همان قدم روبه جلوی کذایی است که در پائین تر بازهم در مورد آن بحث خواهیم کرد.
نیروهای چپ (چپ سبز رنگ) بدیهی ترین مسایل پیش روی خود را هم نمی بینند. این نیروها باید پاسخ دهند مبنای خوش بینی شان درباره ی آنچه احتمالا در آینده به دست خواهند آورد چیست؟ وقتی رهبران (مالکان و مدیران) جنبش سبز و اپوزیسون سبز رنگ خارج از ایران در زمانی که در موضع ضعف هستند و به شدت به حمایت (از هر نوع) نیازمند و محتاجند دست به چنین مرزبندی های افراطی، سانسور نظرات مخالف، حذف اندیشه های مخالف، تخریب سازمان یافته منتقدین و ... می زنند وای به روزی که این جریان سیاسی بتواند به قدرت برسد.
آیا با این روند، با این انحصار طلبی افسار گسیخته، با این موج طبقه ی متوسط که آشکارا با فقدان آگاهی روبه رو است، کاری که موج سواران این موج یعنی رهبران (= مدیران، مالکان) جنبش سبز و اپوزیسون سبز رنگ خارج از ایران که در توهم پیروزی بی چون چرای (عدم درک واقعیتهای جاری ایران را ببینید) موسوی چمدانهای خود را هم برای بازگشت به ایران بسته بودند بعد از به قدرت رسیدن با مخالفان خود می کنند می تواند نرم تر از آن چیزی باشد که جمهوری اسلامی با مخالفان خود کرد؟

حامیان جنبش سبز (از جمله ی چپهای سبز رنگ) در تمام بحثهای خود به ساختارهای درونی و بیرونی جنبش سبز حالتی ژله ای می دهند تا بتوانند مانع نقد آن شوند. این «حالت ژله ای» نامی است که من برای فضای بحث پیرامون «جنبش سبز» انتخاب کرده ام. این حالت ژله ای به سفسطه گران این جنبش کمک می کند سر کلاف را پنهان کنند تا به دست منتقدین نیافتد.
به این گزاره ها توجه کنید:
* هر یک از اعضای جنبش سبز خود نماینده ی این جنبش است.
اما:
جنبش سبز در داخل مرزهای ایران یک رئیس جمهوریی قانونی (= رهبر، نماد و ...) دارد.
جنبش سبز در خارج از مرزهای ایران یک سخنگو دارد.
سوال: در صورتی که «هر یک از اعضای جنبش سبز خود نماینده ی این جنبش است» چرا مواضع اعضای پر شمار و در بیشتر موارد در اکثریتی که شعارها و مطالبات نسبتا رادیکالتری را مطرح می کنند با گستاخانه ترین مواضع ممکن و با ابزار و روشهای غیر دموکراتیک و از موضع بالا به پائین توسط رهبران (= مدیران، صاحبان) داخلی و خارجی جنبش سبز سرکوب می شود؟

* موسوی می گوید: نیروهای برانداز در جنبش سبز جائی نداشته و ندارند.
اما:
سازگارا، نوری زاده، گنجی و امثالهم با استفاده از ابزار محوری کنترل جنبش سبز (یعنی VOA) برای این جنبش تعین تکلیف می کنند. جنبش سبز به شدت تحت کنترل VOA نشینان قرار دارد و از آن خط می گیرد و پیوستگی عمل می یابد. کسی که بخواهد این واقعیت را منکر شود باید به «قوه درک» یا به «سلامت سیاسی» او شک کرد.
سوال: براندازان سابق مثل موسوی و مثل اصلاح طلبان _ که نباید گذشته ی آنها را نقد کرد چون همگی عوض شده اند و همین عوض شدن برای پاسخگو نبودن آنها کافی است _ تغییر کرده اند و به چهارچوب های نظام بازگشته اند یا اینکه موسوی در حال به هم بافتن خطبه هایی است که مورد قبول جنبش سبز یا رهبران (= صاحبان، مدیران) خارجی جنبش سبز نیست؟
اگر گزینه دوم صحت دارد یعنی موسوی در جنبش سبز کاره ای نیست پس چرا نسبت به این موضوع موضع گیری نمی شود و «VOA نشینان» به شدت برای «عبور نکردن جنبش سبز از موسوی» تلاش می کنند؟

* جنبش سبز یک جنبش دموکراسی خواهی است.
اما:
هیچ کس نه جرات آنرا دارد و نه اجازه آنرا که بپرسد: موسوی به گفته ی جمهوری اسلامی ۱٣ میلیون و به گفته ی خودش بالای ۲۴ میلیون رای دارد پس می تواند به صورت مشروع و قانونی به نمایندگی از جنبش سبز موضع گیری کند یا اینکه موسوی فقط یک بهانه است و خواست های جنبش سبز متفاوت از مواضعی است که توسط موسوی اتخاذ و اعلام می شود؟
***
در چنین شرایطی آیا باید پرولتاریای ایران به دستور خرده بورژوازی ایران پشت سر زائده لیبرالیسم اقتصادی جهانی در ایران قرار گرفته و به نفع آن هزینه دهند و فعالیت کند؟ در این میان چه منافعی برای این طبقه (پرولتاریا) به دست می آید؟ این یک قدم رو به جلو برای پرولتاریای ایران چه چیزی است؟
«قدم رو به جلو» به عنوان الگو و روشی نقد نشده که مورد ستایش ناسنجیده و فراگیر قرا گرفته است اصل جا افتاده و ارزش گذاری شده ای از طرف قسمتهای سبز رنگ جنبش چپ است که بی چون و چرا باید پذیرفته شود و کسی حق به چالش کشیدن آنرا ندارد. پذیرش این قاعده بسیار سوال برانگیز است. «اگر حرمت و تقدسی وجود دارد، تنها سزاوار انتقاد است. هیچ پدیده و شخصیتی از آماج انتقاد مصون نیست» اما از نظر عده ای از نیروهای چپ ایران این گفته شامل حال موسوی و جنبش سبز نمی شود.
ما می پرسیم قدم رو به جلو در برابر چه هزینه ای و به طرف کدام هدف؟ اما پاسخی نمی شنویم. تنها صدایی که از دهان آن دسته از چپهای ایرانی که در جنبش سبز حل شده اند شنیده می شود مانند انعکاس صدای لیبرالیسم در آب انبار است. مدافعان اقتصاد آزاد در دهانه ی آب انبار فریاد می کشند: «یک قدم رو به جلو» و آب انبار بدون آنکه فکر کند تکرار می کند: «یک قدم رو به جلو»، «یک قدم رو به جلو»، «یک قدم رو به جلو»... و شکی نیست که آب انبار حتی بهتر از طوطی صدا را تقلید می کند.
این قدم رو به جلو اصلاح مذهبی است؟ گسست از مذهب است؟ حرکت در جهت دموکراتیزه کردن جامعه است؟ دفاع از خودمختاری بیشتر قدرت سیاسی در جامعه از سلطه ی انحصاری اقتصاد است؟ تغییر ساختارهاست؟...؟ واقعا این قدم روبه جلو چه چیزی است؟
جمهوری اسلامی، جمهوری اسلامی است نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. دخالت دین در سیاست (حکومت) ، دخالت دین در سیاست (حکومت) است نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. بسیج یک نیروی شبه نظامی سازمان یافته است که به عنوان یک بازوی اجرای تحت امر حکومت دینی ایران فعالیت می کند، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. بورژوازی نظامی و امنیتی در قدرت فعلی در اقتصاد همان اهدافی را دنبال می کند که بورژوازی مورد حمایت سرمایه داری جهانی که توسط بورژوازی نظامی و امنیتی در قدرت فعلی دنبال می کند: سود بشتر، دست اندازی و کنترل بر تمام عرصه های اقتصادی، انحصار کردن و به بیان روشن و واضح انباشت سرمایه، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. آیا واقعا یک قدم رو به جلو، یک قدم به سمت تکرار آن چیزی که با قدم برداشتن از آن فاصله گرفته شده است نیست؟
دوم خرداد که نتیجه ی فشار از پائین به بالای جامعه و با منشا داخلی بود نتایجش آن شد چه رسد به جنبش سبز که فشار از بالا به پائین جامعه و با منشا خارجی است. دوم خرداد بخش بزرگی از چپهای ایران را «تخیلی» کرد؛ جنبش سبز با چپهایی که سرشان را پائین انداخته اند و همچون یک سرباز به دنبال پیاده نظام لیبرالیسم اقتصادی راه افتاده اند چه می کند؟
کشمکش حاضر (که البته کم کم می رود که در ساختار قبلی خود مربوط به زمان گذشته شود) کشمکش «طبقه ی متوسط شهری» با «حاکمیت» بر سر منافع اجتماعی خود است یا جنگ پنهان «بورژوازی سنتی ایران» با «بورژوازی نظامی_ امنیتی اکنون در قدرت»؟

به نظر من آنچه که شاهد آن هستیم نتیجه مستقیم نفوذ و رسوب ارزشهای لیبرال در بین سوسیالیستهای ایران است. چپ ایران تا زمانی که گفتمان لیبرالی را کنار نگذارد نمی تواند به افقهای یک جامعه فرا سرمایه داری بیاندیشد و در جهت نیل به آن گام بردارد. چپ ایران در معیارهای دوگانه لیبرالیسم دست و پا می زند. فاجعه بار است وقتی چپ ایران از «تقدم آزادی بر برابری» سخن می گوید. تاسفبار است که چپهای ایران به بهانه «شرایط خاص در ایران» با افتخار آزادی را از قید برابری رها می کنند. تصور یک سوسیالیست معتقد به آزادی بدون برابری همانقدر نشدنی است که تصور یک «فئودالِ کمونیست».
آزادی بدون برابری معادل بربریت و توحش است. در جامعه ای که برابری خوار شمرده شود و آزادی تمام قلمرو ارزش سیاسی را یکجا اشغال کند نه تنها نابرابری مفرط میان مردم تحمل می شود بلکه به عنوان نشانه ای از «موفقیت» ی تلقی می شود که آزادی وعده ی آن را داده است.
جامعه ای که در آن آزادی بدون برابری به رسمیت شناخته می شود و تبلیغ می شود به یک جنگل بیشتر شباهت دارد تا یک اجتماع بشری. « آزادی بدون برابری معادل بربریت و توحش است» و این توحش به فریب کارانه ترین شیوه ممکن در زیر پوشش شعار حاکم بر رنگ سبز «هر چیزی از جمهوری اسلامی بهتر» است پنهان می شود. بمباران تبلیغاتی «VOA»، «BBC» به عنوان رسانه های انحصاری لیبرالیسم (آن هم لیبرالهای وطنی مناسب منافع و برنامه های کانون لیبرالیسم اقتصادی در سرمایه داری های پیرامونی) در قالب «عبارت پردازی» ای که هر روز جدید و نو ظهور می شود تنها برای انحراف طبقه متوسط از یک حرکت دموکراتیک و تبدیل آن به کلید قفل «بازار و منابع» ایران است.
بی قید سازی آزادی از طریق نفی برابری و فروکاست آزادی به «آزادی انباشت سرمایه»، «آزادی فعالیتهای اقتصادی خصوصی»، «آزای انجام کار مزدوری»، «آزادی تبدیل نیری کار به کالا» و آزادی های از این دست میراث چپی!!! خواهد بود که در مقابل حرکت طبقه ی متوسط شهری خود را باخته است و مشاعرش را از دست داده است.
چپ های به رنگ سبز درآمده چرا نمی بینند آن آزادی ای که در مقابل آن «وا داده اند» از نظر رهبران (= مالکان، مدیران) جنش سبز فقط برای آنهایی به رسمیت شناخته می شود که با ما (جنبش سبز) هستند و نه برای آنها که با ما (جنبش سبز) نیستند. این اعتقاد دیکته ی کلمه به کلمه ی استراتژی لیبرالیسم اقتصادی نوع آمریکایی آن است که اگر با ما نباشید علیه ما هستید.
مسیر حرکت طبقه متوسط با دو اهرم داخلی (مهره های دیروز جمهوری اسلامی و لیبرالهای وطنی امروز _ اصلاح طلبان به درجان مختلف درون حکومتی ایران: موسوی، خاتمی، اصلاح، مشارکت، مجاهدین انقلاب اسلامی و ...) و خارجی (ابزار و مهره های لیبرالیسم آمریکایی: صدای آمریکا، سازگارا، نوری زاده، گنجی و ...) هر روز تصحیح و غلط گیری شده و      از بیشتر و بیشتر در جهت منافعی که باید قرار می گیرد. این یک تز مشخص است که من نام آنرا «افراط گرایی در انفعال» گذاشته ام.
دامنه ی معیارهای دوگانه رهبران (= مالکان، مدیران) جنبش سبز در تمامی عرصه ی نظر و عمل این جنبش (= جنبش طبقه متوسط شهری) کشیده شده است. یکی از مصادیق این معیارهای دوگانه که مصداق فریب زیرکانه اعضای این جنبش هم محسوب می شود اعلام شعار «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش» و محور مرامنامه پراتیک آن: «پرهیز از هر نوع حرکت رادیکال، حذف مطالبات ساختار شکنانه و حذف نیروهای رادیکال و...» از یک طرف و بیان مطالباتی مانند «کمیسیون مستقل انتخابات» از طرف دیگر، شاهد و گواه تلاش لیبرالیسم برای افسار زدن به طبقه ی متوسط شهری در جهت منافع خود است.
کمیسیون مستقل انتخابات یعنی تغییر ساختارهای سیاسی و اتفاقا یعنی حمله به ایدئولوژی حاکم. این یعنی تغییر ساختار و مطالبات رادیکال ممنوع است مگر آن ساختارهای به خصوصی که مورد نظر سخنگویان خود خوانده سبز رنگ در خارج از مرزهای ایران است (و حتی از دهان کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری مورد حمایت جنبش سبز هم شنیده نمی شود). این یعنی طرد نیروهای مترقی از جنبش طبقه ی متوسط شهری به بهانه ی پرهیز از رادیکالیسم و مطالبات رادیکال و پرداختن به آن مطالبات از زاویه مورد نظر خود (و البته در کنترل خود).
قصه ی معیارهای دوگانه رهبران (= مالکان، مدیران) جنبش سبز محدود به آزادی، دموکراسی، رادیکالیسم و... نیست و در تمام عرصه های سیاسی از جمله در نسخه «پرهیز از موضع گیری طبقه متوسط شهری در سیاست جهانی» به وضوح دیده می شود. نکته ی بارزتر این معیارهای دوگانه تلاش رهبران (= مالکان، مدیران) جنبش سبز برای محدود نگه داشتن طبقه متوسط شهری در امر سیاسی و اجتناب وسواس گونه آنها از ورود طبقه متوسط شهری به امر اقتصادی است. جنبش سبز در جهت منافع سرمایه داری جهانی در حرکت است اما دلیلی ندارد که خود از این امر آگاه باشد و مطالبات اقتصادی وارد عرصه نظری و عملی طبقه متوسط شهری شود.
این دقیقا همان نکته ای است که چپ ها از آن غاقل اند همچنانکه از بسیاری راهکارهای دیگر برای دخالت در روند حرکتی طبقه متوسط شهری از موضع مستقل سوسیالیستی غافل اند.
راهکار هایی مانند: افشای منافع و اهداف رهبران خودخوانده جنبش سبز، افشای مکانیسم انتخابات، جهت دهی طبقه متوسط به مسیر مطالبات دموکراتیک رادیکال، جدایی طبقه متوسط از آنان که رهبران جنبش سبز نام گذاری شده اند، تقویت ارتباط نظری و عملی طبقه ی متوسط با نظرات و افکار غیرلیبرالی و طبقات متوسط به پائین جامعه، وارد کردن مطالبات اقتصادی به خواست های جنبش سبز، تلاش برای ورود طبقه ی متوسط شهری به عرصه ی موضع گیری درباره ی سیاست خارجی، تلاش برای مقابله با ایزوله سازی طبقه متوسط و مقابله با بمباران رسانه های غربی، رادیکال کردن طبقه ی متوسط در نظر و عمل و طرح مباحث جدیدی دیگری که بتواند به طبقه ی متوسط شهری ماهیت مترقی بدهد که مهمترین آن کمک به این طبقه برای زدودن آگاهی های کاذب (دروغین و بادکنکی) و کسب شناخت حقیقی از خود و جایگاه خود در جامعه ی ایران است.

پایان بخش نخست