رمان نویس چیست؟


میلان کوندرا - مترجم: محمد ربوبی


• معنای مدرنیسم تلاش هرهنری است که به ویژگی ها وگوهره اش نزدیک می شود. ازاینرو، مثلا شعرغنایی تمامی آنچه راکه لفاظی، آموزشی وپرده پوشی بود به دورافکند، تا چشمه ی شفافِ تخیل شعریت فوران کند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۵ آذر ۱٣٨٨ -  ۶ دسامبر ۲۰۰۹


 

شرمساری تکرارمکررات


پس ازفروپاشی رژیم کمونیستی درسال ۱۹٨۹،درنخستین اقامتم درپراگ ، دوستی که سال ها درآنجا بسربرده بود به من گفت : آنچه اینک به آن نیازمندیم نویسنده ای است مانند بالزاک؛ چون آنچه تو دراینجا می بینی بازسازی جامعه ی سرمایه داری است ، با تمامی خشونت ها وبلاهت که به همراه می آورد؛ با تمامی ابتذال دغلکاران وتازه بدوران رسیده ها. اما آنچه دراین روز وروزگارتازگی واصالت دارد این است که جامعه ی کنونی جامعه ی پیشین را کاملا به خاطردارد واین دوتجربه به شدت به هم برخورد می کنند. تاریخ، مانند دوران بالزاک، سردرگمی غیرقابل تصوری را به معرض تماشا قرارمی دهد.این دوست، سرگذشت آدمی را برایم تعریف کرد که در رژیم سابق صاحبِ مقام حزبی بود وبیست وپنج سال پیش دخترش را به همسری پسرخانواده ی ثروتمند بورژوایی که ازاوسلب مالکیت شده بود داد و به عنوان هدیه ی عروسی برای دامادش مقام حزبی دست وپاکرد. حال، این عضوسابق حزب درتنهایی بسرمی بَرَد.
خانواده ی دامادش املاکی را که رژیم سابق دولتی کرده بود بازپس کرفته ودخترش خجالت می کشد درروزروشن به دیدار پدرکمونیست اش برود. دوستم خندید وگفت: متوجه می شوی؟ این داستان کاملا شبیه ی داستان باباگوریواست.دردوران انقلاب فرانسه این آدم متنفذ تقلاکرد دو دخترش با«دشمن طبقاتی»ازدواج کنند. چندی بعد که نظام سلطنتی دوباره برقرارشد این دودختر نمی خواستند پدرشان را ببینند وپدر بیچاره جرات نمی کرد درانظارعمومی به دیدن دخترانش برود.
ما مدتی خندیدیم .حال ازخود می پرسم چرا وبه چیزخندیدیم؟ آیا آن آدم کهنه کارحزبی واقعا خنده آوربود؟ آیا اوآدم مضحکی بود، چون تکرارسرگذشتی است که یک باربه وقوع پیوسته است؟ اما اوبه هیچ وجه تکرارنکرده بود. تاریخ تکرارمی شود. کسی که کارش تکرارمکررت باشد باید شرم ، هوش وسلیقه نداشته باشد. ما به بد سلیقگی تاریخ خندیدیم .
بازگردیم به درخواست دوستم. آیا وضعیت چِک چنان است که به بالزاک نیارمنداست؟ شاید؟ شاید برای چک ها خواندن رمانی درباره ی برقراری مجدد نظام سرمایه داری درکشورشان سودمند باشد: رمانی قطور بااشخاص متعدد به سبک رمان های بالزاک. اما امروزکسی که شایسته‍ی عنوان رمان نویس باشد چنین کاری نمی کند. نوشتن دوباره ی «کمدی انسانی» خنده آوراست. تاریخ (تاریخ بشریت) به واقع می تواند بد سلیقه وتکرارمکررات باشد ،اما تاریخ هنر تکرارمکررات را تحمل نمی کند.
آنچه روزگاری ازاروپا برجای خواهد ماند تاریخ اش نیست که تکرارمکررات است وفی نفسه بی ارزش . تنها چیزی که شانس باقی ماندن دارد تاریخ هنرهای اروپاست .

موقعیت ها

سه رُمان کافکا، سه صورتِ موقعیت یکسان اند. انسان با انسان درگیرنمی شود، بلکه انسان با دنیایی درگیرمی شود که به شکل دستگاه‍ی اداری گسترده وعریض وطویلی مسخ شده است .
درنخستین رمان، آمریکا (۱۹۱۲) انسان، کارل روسمان است ودنیا آمریکاست .
در دومین رمان، محاکمه ( ۱۹۱۷ ) انسان، یوزف K است ودنیا دادگاه عریض وطویلی است که اورا محاکمه می کند.
درسومین رمان، قصر (۱۹۲۲) انسان، K است و دنیا دهکده ای است که قصر برآن تسلط دارد .
این امر که کافکا از روان شناسی روگردان شد تا به پژوهش موقعیت متمرکزشود، به هیچ روی به این معنی نیست که شخصیت هایش ازنظر روان شناسی متقاعد کننده نیستند؛ بلکه مجموعه ی مسایل روان شناسی شخصیت هایش درسایه قرارگرفته اند: این امرکه آیا K دوران کودکی خوش یا ناخوشی داشته است، آیا او مادرش را دوست داشته یا دریتیم خانه پرورش یافته است، این امر که او درجوانی عاشق شده است یا نه، همه ی اینها برسرنوشت او و بررفتاروکردارش بی تاثیرند. کافکا با نگرش به وقایع به نحوی دیگر، یعنی تفحص درمورد زندگی انسان به نحوی دیگروطرزتلقی دیگری ازهویتِ فرد، نه تنها با ادبیاتِ پیشین بلکه با بزرگان هم عصرش ( پروست وجویس ) تفاوت دارد.
هرمان بروخ، درنامه ای در باره ی توصیفِ شعرّیتِ « خوابگرد» (که بین سال های۱۹۲۹ و ۱۹٣۲ نوشته است) چنین توضیح می دهد:« رمان هستی شناختی به جای رمان روان شناختی».این اثر شامل سه رمان است، یعنی یک تریلوژی است:« ۱٨٨٨ پازنوـ رمانتیک»،« ۱۹۰٣، اِش ـ آنارشی »،« ۱۹۱٨ هوگنوـ واقع گرایی ».تاریخ ها نیز درعنوان هررمان ذکرشده اند.هررمان، ۱۵ سال پس ازدیگری رخ داده است، درمحیط ها وبا شخصیت های متفاوت. اما آنچه این سه رمان را (که به تنهایی وجدا ازهم هرگزچاپ نشده ونخواهند شد) یک اثرکامل ساخته، موقعیتِ روند تاریخی یکسانی است فراسوی موقعیتِ اشخاص که بروخ آن را « زوال ارزش ها» نامیده است وهرسه قهرمان این رمان ها با آن موقعیت کنارمی آیند. ابتدا، پازنواست که به ارزش هایی که در برابردیدگانش روبه انحطاط اند وفادارمی ماند. بعد، اش است که سخت پای بند ارزش هاست،اما نمی تواند این ارزش ها رابازشناسد وسرانجام، هوگنو است که با دنیای تهی ازارزش ها به بهترین وجهی کنارمی آید.
این نگرش که چندان جلب توجه نمی کند، چرخش اساسی(رادیکال) زیبایی شناختی است: برای اینکه شخصیت رمان «سرزنده»،«قوی» و« هنرمندانه» توصیف شود، لازم نیست که نویسنده همه جوراطلاعات را درباره ی شخصیتِ رمان به خواننده بدهد؛لارم نیست که نویسنده این احساس را برانگیزد که گویا شخصیت توصیف شده آدمی است واقعی، مانند من وتو. برای این که شخصیت قوی وفراموش نشدنی توصیف شود،کافی است که رمان نویس فضای موقعیتی را که برای شخصیت ایجاد کرده است کاملا پُرکند. درایجاد چنین فضای نوینِ زیبایی شناختی، رمان نویس حتی خوشش می آید گهگاه به خاطرآورد که هرآنچه توصیف می کند واقعی نیستند وهمه ی آنها ساختگی است وازخودش درآورده؛ همانطورکه فلینی درپایان «کشتی رویا ها» کولیسِ صحنه ها و کلیه ی مکانیسم های تآتر توهماتش را آشکارمی سازد

آنچه ازعهده ی رمان برمی آید

ماجرای« مردِ بدون ویژگی » درشهر وین به وقوع می پیوندد. تا آنجا که من به خاطرمی آورم، دراین رمان فقط دو یا سه بارازاین شهرنام برده شده است؛مانند فیلدینگ درتوصیف شهرلندن. پس ازبیان این مطلب تصورمی کنم خلافِ نیّتِ موزیل چیزی گفته ام. کدام نیت؟ آیا اومی خواهد چیزی را پنهان کند؟ نه. نیتِ او زیبایی شناسانه است: فقط به نکات اساسی متمرکزشد. لزومی ندارد که توجه ی خواننده را به جزییات جغرافیایی شهرمشغول کرد.
معنای مدرنیسم تلاش هرهنری است که به ویژگی ها وگوهره اش نزدیک می شود. ازاینرو، مثلا شعرغنایی تمامی آنچه راکه لفاظی، آموزشی وپرده پوشی بود به دورافکند، تا چشمه ی شفافِ تخیل شعریت فوران کند. هنرنقاشی فونکسیون ارائه ی سند ومدرک و تقلید وتمامی آنچه را که به وسایل دیگرمی شود بیان کرد(مثلا به وسیله ی عکس برداری وفیلم) کنار گذاشت.
ورمان چه می کند؟ رمان، ازتوصیفِ عصرتاریخی،ازتوصیف جامعه ودفاع ازایدئولوژی سربازمی زند وخود را درخدمت « آنچه ازعهده ی رمان برمی آید» قرارمی دهد. دراین جا به نوول کنزابورواو (Kenzaburo oe)که درسال ۱۹۵٨ با عنوان « گله ی بع بع کن» نوشته است اشاره می کنم: شبانگاه، گروهی سربازارتش خارجی که مست بودند به اتوبوسی که پراز مسافرین ژاپنی بود سوارمی شوند. سربازان به اذیت وآزار دانشجویی می پرداند. سربازان اورا وادارمی کنند شلوارش را درآورد. وبعد، نیمی ازمسافرین رانیز وادارمی کنند که آنها نیزشلوارشان را درآورند. اتوبوس توقف می کند.سربازان از اتوبوس پیاده می شوند ومسافرین شلوارشان رامی پوشند. سایرمسافرین که دست روی دست گذاشته بودند ازمسافرینی که مورد اذیت وآزارو توهین قرارگرفته بودند درخواست می کنند به پلیس شکایت برند. حتی یکی ازآنها که آموزگاربود ازاتوبوس پیاده می شود وبه دنبال دانشجو به راه می افتد تا نام او ونشانی خانه اش را بیابد واین اقدام موهن سربازان را درروزنامه علنی کند وعلیه ی سربازان به دادگاه شکایت برد.این ماجرا با بیزاری ونفرت مسافرین از یکدیگرپایان می گیرد.این داستان عالی، بُزدلی، شرمساری وانفعال بسیار زننده را نشان می دهد که می خواهد با نقاب عدالت خواهی جلوه کند.                                       
به این داستان اشاره کردم چون می خواهم بگویم: این سربازان خارجی چه کسانی بودند؟ البته آمریکایی بودند که ژاپن را اشغال کردند. چرا نویسنده‍ی داستان ازمسافرین ژاپنی نام برده ولی ازملیت سربازان امریکایی نام نبرده است؟ آیا سانسورسیاسی درکاربوده است ؟ یا جلوه ای از سبکِ خاص نویسنده است؟ تصورش را بکنید. اگردرسراسررمان مسافرین ژاپنی با سربازان آمریکایی درگیرمی شدند چه می شد! دراین حالت، معرفی ملیتِ سربازان، بکاربردن همین صفتِ آمریکایی، سبب می شد که این داستان یک مقاله ی سیاسی شود و شکایت نامه ی ای علیه ی قوای اشغال کننده ی ژاپن. چشم پوشی ازملیتِ این سربازان کافی است تا جنبه ی سیاسی، تحتِ شعاع آن معمای بااهمیتی قرارگیرد که مورد توجه وعلاقه یّ نویسنده ی رمان است : معمای هستی انسان.
تاریخ بشریت با فرازونشیب هایش، با جنگ ها، انقلاب ها وضدانقلاب ها وبا خواری و خفت های ملی، به خودی خود برای رمان نویس جالب نیستند .اونمی خواهد این وقایع را توصیف کند، افشا وتعبیرو تفسیرکند. رمان نویس خدمت گذار مورخ نیست. تاریخ بشریت برای اوازاینرو جالب است که مانند نورافکن متحرکی برهستی و وجود انسان پرتو می افکند وامکانات غیرمنتظره اش را آشکارمی کند؛ امکانات غیرمنتظره ای که دردوران صلح وآرامش که تاریخ تحرکی ندارد تحقق نمی یابند ونا دیده و ناشناخته می ما نند .

برگرفته از: Le rideau,۲۰۰۵, Gallimard –Paris ، ترجمه ی محمد ربوبی