حال چشمه


حسین رحمت


• بارها سعی می کنم از او بخواهم که از خودش حرف بزند ولی هر بار بغضی نااگهانی در گلویم گره می خورد و به زحمت می توانم نفس بکشم . طوری که دست و پایم را هم به سختی تکان می دهم . این را انگار می داند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ٣ بهمن ۱٣٨٨ -  ۲٣ ژانويه ۲۰۱۰


 
با چشم های خواب زده و پریشان - از پس پرده ی آویخته - به سینه ی سیمانی آسمان زل زده است . خواسته بود از مرضی که وجودش را تاب اورده بگوید . پیش از این هم در دمای سحر گفته بود مرض بی خبر قد می کشد و دیوارهای زمان و مکان را به هم می ریزد .
دیشب هم گفته بود – اول صدای پای اش را می شنود – بعد سیر نگاهش می کند . بعد در او گم می شود .بعد با هم جقت می گیرند و بعد هر دو با هم و در هم بلند بلند نفس می کشند . ضخامت نفس های جفتش سینه اش را پر می کند و موج پس موج زندگی او را می ترکاند. بعد هر دو می شوند یک تن . تن او – و کلام می میرد .
انگار برق شهابی – چرخ می زند به تن می ریزد واز شتاب آن پلک ها بر هم می افتند . بعد هم تاریکی و تاریکی که از میان آن هزار شمع روشن می بیند و باز شتاب شهابی که مثل پرنده ای هراسان به هفت اقلیم پر می کشد و به سفر می رود . سفرهای بی جاده . سفرهای بی انتها.
سر تکان می دهد و آهسته می گوید : "هیج کس – هیچ بنی بشری از دل – دل دریائی من خبر ندارد. من از زمستان های گرفته ی این شهر بی زارم. بخت و اقبال و کویر زندگی ام با این صرع لعنتی گره خورده است. "
و بعد از نفسی کند و نیم بر امده بی آن که زل نگاهش را بشکند می گوید :" چشم ها مظلومیت چشم هاش راحتم نمی گذارد . "
از چیزهائی ساده مثل پیاده روی – خواندن کتاب – دیدن فیلم حرف زدم . گفتم جدای از همه ی مسکنت های روزمره – همه مان از دایره ی زندگی بیرون افتاده ایم . نگفتم که این حرف ها مرهمی است بر گذشته و آینده – گفتم که همه مان در خود و با خود تنهانیم .گفتم همه مان توی این سی ساله دور خودمان دور خوردیم و دور دیگران گشت زدیم وهمدیگر را اندازه گرفتیم . ’

بعد از سکوتی سنگین - بال نگاه را به زحمت باز می کند :
" تا جوانی ام سر نیامده بود بین رنگ ها از رنگ آبی خوشم می آمد. از دریا. . دریا را آدمی غم کشیده می دیدم با صدائی پر نیاز وملتمس آن وقت ها .دریای ذهن من با باد موج میگرفت. و هنگامی که باد نبود دریا در پهنه ی جان و روان من پذیرای زندگی می شد . شاید دلبستگی من به دریا به خاطر این بود که از خیلی دورها دلبسته دریا بودم . دلبسته چشم ها . مهربانی نگاهش . عطوفتی که از حضورش بر پوستم حس می کردم . خاطره دریا مرا گرفتار دریا کرد وحالا گاه و بیگاه دریا را به خواب می بینم ولی با آسمانی پیسه بسته و سربی و پائین امده "

بی انکه نگاهش را از سینه ی آسمان بردارد . کمی جا به جا می شود. انگار که بخواهد رخوت پاهاش را از ساعت ها بی حرکتی بیرون بیاندازد.

لحظه هایی در عمق چشمان پریشان اش غرق می شوم . مثل باد – همان باد بیرون درد بی درمانش را لمس می کنم . این یک ریز در تن هر دوی ما می تازد .

به سینه ی دیوار – آبگیری است با یک خانه ی چوبی پوشیده در خزه و آسمانی مملو از مهی خاکستری. گوشه ی سمت چپ پیری باصورتی روشن زیر افرای کهنی   نشسته و جائی را نگاه می کند که انگار از قاب تابلو خارج است . انگار سینه ی سیمانی آسمان نگاه او را .

" دیشب – دیشب در خواب – در جائی ناشناخته – چشم باز کردم و بیدار شدم. مکان برایم آشنا بود. بارها پیش آمده که در مکانی که در خواب – از خواب بیدار شده ام - جائی بوده که قبلن در آنجا ها سیر و سیاحت کرده ام . بی صدا کسی را صدا زدم و دورخود گشتم . بعد خنکای بادی روی صورتم نشست . گیج و شناور دور آبگیری شروغ به قدم زدن کردم . احساس کردم– زیر افرای کهن– پیری بیدار و هوشیار منتظر است. انگار جوانی خودم با چروک هایی بر صورت . یا دیوانه ای بد بیار که پشت پا به دنیا زده یا اواره ای بیابان گرد. هر چه پیش می رفتم رسیدنم به پیر کند تر می شد. روز به شب رسید و من نرسیدم. می رفتم و خودم را مرور می کردم . بعد دیدم که به بر وبحر - بی نوا تر از من وجود ندارد.   درگرد بادی دور خود چرخ می خوردم و پیر را صدا می زدم. بعد کبوتران حنا بسته را دیدم که از پنجره ی خانه ی چوبی کنار آبگیر بال گرفتند و از قاب تابلو بیرون رفتند. بیدار شدم. . .از بوی به جا مانده ی قصیل آب گیر به گریه افتادم ."

در لحظه ی تسلیم بود.

"نیمه های شب گاهی بیدار می شوم و در تاریک روشن اطاق سایه ای می بینم وارفته و غمگین با تنی سفید   نزدیک پنجره – درست رو در روی من . دقت که می کنم می بینمش – درست مثل بار پیش - حالت چشم هاش ان گاه که به من زل می زند به رنگ سرخ در می اید . انگار سرخی چشم را از آتش گرفته باشد. انگار سرخی چشم هاش را از اتش گرفته باشد . گرما و درخشش شعله را در ان ها می بینم . آن جا کنار پنجره – آن قدر می ماند تا گردنش کشیده می شود و سرش به سقف می رسد .
بارها سعی می کنم از او بخواهم که از خودش حرف بزند ولی هر بار بغضی نااگهانی در گلویم گره می خورد و به زحمت می توانم نفس بکشم . طوری که دست و پایم را هم به سختی تکان می دهم . این را انگار می داند و شاید برای همین است که بدون دادن فرصت حرف زدن به من تنوره می کشد و می رود. لحظاتی بعد از رفتن او است که شروع می کنم با خودم حرف زدن . حس می کنم سرو گردن و سینه ام خیس است . سردم می شود. رو انداز را روی سر می کشم و با ذهنی آشفته تا صبح آفتاب نزده - در رختخواب غلت می زنم و هزار حس تازه و عجیب ذهنم را پر و خالی می کند . به خواب می روم . از لا به لای درهای پیچیده در سر – کسی – کسی نا پیدا – گوشه یی از دایره ی صبح آفتاب نزده را پاره می کند و من در کنار هم سفرم از خواب بیدار می شوم. لحظه ی شادمانی در همان رنگ چشم های درشت و نجیب دریاست .نور به ناگهان محو می شود. و بعد هر دو مثل باد وزیدن می گیریم و به مهر بال می گیریم و فصل مشترک شادمانی را می یابیم . گاهی شب های خواب من پانیزی اند . من دیوانه ی شب های پانیزی ام .دوست دارم با شال و کلاه توی خیابان های نمناک قدم بزنم   و به احترام عابران آشنا – شاپوی ام را ازسر بر دارم .".
همچه که نگاهش می کنم قیامتی از خاک ذهنم را فرا می گیرد .   
می گویم: " وقتت را خرج سفر کن . برو اسپانیا . آن جا زمستان های گرفته کم تر دارد می توانی.رمان ناتمام ات را هم آن جا تمام کنی .."
- می گوید : " من سال هاست در سفرم . "
- می گویم : " این چاه – چاه این بیشه . آب زمزم ندارد .تا شب نیامده برو سفر. کلاه شاپوی ات را هم ببر . شاید شدی هدایت . اگرعینک شیشه گردی هم بزنی می شوی جویس ."
می خواستم از هجوم باران پانیزی رهایش سازم .

" در تمام طول زندگی به هر طرف که نگاه می کردم او را می دیدم . . گاهی از حادثه هایی در خواب هایم حرف می زدم. می گفتم من خوابگردی بیدار هستم . می پرسیدم آیا امکان ندارد حادثه یی – کابوسی به بیداری اتفاق بیفتد ؟
از دکتر پرسیدم – پرسیدم اثر این کابوس ها در خواب و بیداری من – چرا ظاهر می شوند – پرسیدم پس چه تفاوتی است میان خواب و بیداری ؟ گفتم که سال هاست به دنبال مرز نامریی خواب و بیداری ام . سرانجام مشتی قرص تجویز کرد .
سالهاست مثل آدمی بیابانگرد – کوچه گرد با درد لرزان دلم – لایه لایه زندگی را سر می کنم . خیال می کنم خواب می بینم. به این امید زنده ام .
امیدوارم که چون از این خواب گران بیدار شوم اثری از این دل لرزه ها – کابوس ها نخواهد ماند . به هنگام نوشتن هیچ تجسمی از بخش های پیشین رمان ندارم . مکان ها و آدم های جدیدی در بطن هر فصل جدیدی از کتاب زندگی مشترک خودشان را پیدا می کنند .ولی به نظر می رسد که شباهت چشمگیری با فصل های پیشین دارند .
تصمیم زنم جدی بود گفت یک میهمانی راه می اندازد برای خداحافظی. بعد می رویم مملکتی دیگر – به تو گفته بودم. قصدش امریکا بود . به آشنایانی که می شناخت تلفن زد . آن شب – شب میهمانی – همه که آمدند خندان آواز خواند . من در آن جمع ساکت نشسته بودم اما درونم اشوب بود . سرم چرخ می خورد - حس می کردم درون چرخ فلکی می چرخانندم .. انگار دنبال کسی می گشتم که کوزه زندگی ام را پرکند.هر چه تلاش کردم که به این عالم باشم میسر نشد . خستگی و اندوه از دلم رخت بر نمی بست . نوحه خوانی زنم که تمام شد با اشاره دست صدایش کردم و با لبخندی محو و ابلهانه گفتم خسته ام . تا سر وقتم نیامده به تر است بروم بالا استراحت کنم. زنم با شرم به حاضران حرفی رد و بدل کرد و گریان به طوری که انگار سر بر سنگ گورم نهاده باشد دست زیر شانه ام گرفت و مرا تا پای اطاق خواب از پله ها بالا برد. منگ و معلق دراز کشیدم . نفسم به راحتی در نمی آمد . همین که چشم هایم به تاریکی اتاق بی نور عادت کرد صدایی ملموس و زنده در ذهنم نشست. بلند شدم چراغ را روشن کردم وهم چنان که به متن شب فکر می کردم از عشق – عشقی که آبروی زندگان است نوشتم و بخش ی از رمان ام را سر و سامان دادم ..
یک هفته بعد از میهمانی زنم وانمود می کرد غمگین است . گاهی هم که تر و خشکم می کرد با لبخندی تلخ و گرفته به چشمهایش نم اشک می نشست .   
با این که بارها گفته ام که به گردن توحقی ندارم باز از چشم های مظلومش خجالت می کشیدم. نمی خواستم جوانی اش را حرام کند . گفتم که من آقتاب لب بامم. روزگار جوانی ات را در تنهایی و بی کسی سر نکن . گفتم که من آدم عجیب و غریبی هستم که در چاهی تاریک که توان بیرون آمدن از ان را ندارد . باز ساکت و مهربان برابرم می نشست و دست نوشته هایم را می خواند که حین خواندنش هوش وحواس من دور نومیدی او دور می زد .
می دانستم این بازی ها را نمی توانیم برای مدت بیش تری ادامه بدهیم . تا کی باید پا به پای من می آمد .
روزی که حیاط خانه پراز نور بود خواستم که بیاید و کنارم بنشیند . توی ایوان کنار هم نشستیم . بقیه ی رمان ناتمامم را برایش گفتم. گفتم می خواهم شاهد بقیه ی ماجرا باشی . هراسی به چشمانش نشست . گفتم که از
این جا به بعد – زن رمان من تو خواهی بود .حرفم را برید و لرز لرزان بلند شد سرم را به سینه گرفت .
گفت مرا نجات بده و با دریای خودت – رمان ات را تمام کن .

گفتم حرف اخرم اینست که دست نوشته ها را بعد از من - ببری و به دست پیری که لبه ی برکه ی آبی نشسته برسانی . نشانی اش را لای کتاب می گذارم . راه دوری نیست . از دامنه ی تپه افرای کهن پیداست . پیر من – رخسار روشنی دارد .
گفت تو هم داری .
گفتم حال خوش ام را به هم نزن. "

شب داشت می امد . می خواستم هم دلی کنم تا اندوه نصیب او نباشد . اما حرفی نزدم. شعله ی چشم هاش را نگاه کردم و ریزش در و دیوار را روی خود . ..


حسین رحمت . لندن
village1949@yahoo.co.uk