دیالکتیک؛ از هگل تا مارکس


خسرو صادقی بروجنی


• مارکس با ترسیم سیمای فلاکت بار نظام سرمایه، از طرح این پیام رهایی بخش در نمی‌گذرد که چنان چه پرولتاریا، به بهره کشی از بهره کش نایل آید، شرایط عینی تولید را اجتماعی کند و شرایط کار ارزش آفرین را برای همیشه براندازد و همچنین بر شرایط باز تولید خود و تولید دیگر کالاها توان نظارت بیابد. در این صورت زندگی را برای بشریت، انسانی و انسانی تر خواهد ساخت ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲ اسفند ۱٣٨٨ -  ۲۱ فوريه ۲۰۱۰


- مقدمه – مکتب تضاد (دیالکتیک)چه می گوید؟
- ریشه‌های تاریخی دیالکتیک
- دیالکتیک هگل
- نواقص دیالکتیک هگل
- دیالکتیک مارکس: مارکس و مکتب تضاد
- تضاد طبقاتی در اندیشه مارکس
- منابع

مقدمه – مکتب تضاد (دیالکتیک)چه می گوید؟

مکتب تضاد در جامعه شناسی که بر اساس دیالکتیک پایه نهاده شده‌است یکی از مکاتبی است که بحثهای عمده‌ای را در جامعه‌شناسی به خود اختصاص داده‌است. اساس شکل گیری این مکتب در دوران معاصر در تقابل و نقد بر مکتب‹‹ فونکسیونالیسم ››یا کارکردگرایی شکل گرفته‌است. اصحاب این مکتب که محوری ترین آنان مارکس می باشد، وارثان فکری فیلسوفان یونان باستان وهگل هستند. بر خلاف جامعه‌شناسان فونکسیونال که اساس جامعه را بر تعادل و همزیستی و وفاق اجزای جامعه می‌دانند، این جامعه‌شناسان گستره جامعه را میدان تضادها و مبارزات طبقاتی می‌پندارند و از مفاهیمی چون تحلیل تاریخی پدیده‌ها، بی‌عدالتی در توزیع امکانات و ایجاد تغییرات اساسی همچون انقلاب سخن می رانند. این جامعه‌شناسان نظام جامعه و ارزشهای حاکم بر آن را نه ارزشهایی عادلانه بلکه ارزشهای طبقه حاکم برای دستیابی به اهداف خود می‌دانند و تعارضات و تضادهای جامعه را در اصل آشتی ناپذیر و آنتاگونیستی معرفی می کرده و تنها راه حل تضادها را تغییرات بنیادی و رادیکال می‌دانند.
روش جامعه شناسان این مکتب دیالکتیکی است و در چارچوب این روش به ارائه مفاهیمی چون تز(Thesis) ، آنتی تز(Anti thesis) و ستنزSynthesis)) می‌پردازند.
در مکتب تضاد (دیالکتیکDialectic ) فرد جزء ذاتی جامعه محسوب می‌شود و جامعه محصول شرایط اجتماعی و اقتصادی افراد است. این مکتب با اتکا به تحلیلی تاریخی از جوامع و مجزا و منفرد و مجرد ندیدن وقایع اجتماعی- تاریخی جهان را کل پیوسته ای می‌پندارد که همه اجزا آن در ارتباط دائمی با یکدیگر به سر می‌برند .
از مفاهیم اساسی در ایران مکتب مفهوم ‹‹طبقه Class ›› و ‹‹تضاد طبقاتی Class Conflict ›› است که بر خلاف مکاتب پیشین خود قایل به اجماع ویگانگی میان طبقات اجتماعی نیستند بلکه اصل هر جامعه ای را‹‹تضاد›› می‌دانند و تضاد را عامل حرکت تاریخ معرفی می کنند.

برخی ‹‹این خلدون›› را اولین اندیشمندی معرفی می کنند که تضاد را به جامعه شناسی معرفی کرد اما با مطالعه بیشتر تاریخ این مکتب به اسامی دیگر چون افلاطون و دیگر فلاسفه یونان و دیگر ادیان بر می خوریم که شاید دید وسیعتری از گذشته این مکتب به ما دهد از این رو در ابتدا به ریشه های تاریخی مکتب تضاد (دیالکتیک) خواهیم پرداخت و سپس به دیالکتیک در نزد هگل می‌پردازیم. وی از اولین فلاسفه ای بود که تضاد (دیالکتیک)را به گونه ای منسجم و علمی معرفی کرد. پس از آن نیز مارکس که میراث فکری هگل است با نقدی که از او دارد و طرد افکار ایده آلیستی او جنبه ای مادی و عینی به مکتب تضاد می دهد که به معرفی افکار دیالکتیکی وی خواهیم پرداخت.
در قسمت دوم این تحقیق به دیگر جامعه شناسان این مکتب که به نقد اندیشه مارکس پرداخته‌اند، می‌پردازیم. جامعه‌شناسانی چون دارند روف، میلز و همچنین اصحاب مکتب فرانکفورت (جامعه شناسی انتقادی) که جایگاه ویژه‌ای را در این مکتب به خود اختصاص داده‌اند.

ریشه‌های تاریخی دیالکتیک

برخی از تاریخ دیالکتیک را با آموزشهای تائوئیسم (دائوئیسم) در چین باستانی آغاز می‌کنند در کتاب دائودتسین آمده‌است: نا تمام و ناکامل، کامل می شود. کج، راست می گردد و کهنه، نو می شود یعنی متقابلان به هم مبدل می‌گردند.
بوداگری، جهان را در حال شدن و تغییر دائم می‌انگارد بدین ترتیب دو اصل دیالکتیک (تبدیل متقابلان به هم و تغییر دائمی در این ادیان کهن (تائوئیسم و بوداگری) سابقه دارد. در مکاتب مذهبی و فلسفی دیگر خاورزمین (از جمله ایران) می‌توان نظائر فراوان از این شیوه دیالکتیکی ذکر نمود. ولی دیالکتیک به معنای اخص از آموزش هراکلیت (هر قلیطوسی)، اهل افس از شهرهای یونانی آسیای صغیر (ترکیه امروزی)، متولد۵۴۰-۵۴۴ ق. م آغاز می‌شود.
در ‹‹فقرات›› و جملات پراکنده (فراگمنت) هراکلیت از قانون (لوگوس) سخن می گوید. ‹‹لوگوس›› هراکلیت بعدها در سوفسطائیان، بویژه در زنون، و در سقراط و افلاطون و ارسطو تاثیر داشت. تأثیر اندیشه های دیالکتیکی هراکلیت در نظریات نو افلاطوئیان (بویژه فلوطین) و اندیشه وران قرون وسطی در اروپا (مانند پیر آبلار و دانس اسکوتوس) مشهور است.
هراکلیت در یکی از فقرات درباره این لوگوس می نویسد:‹‹ این نظام جهان، همان است که برای همه موجودات وجود دارد. آن را نه ارباب النوع ها و نه افسانه ها ایجاد نکرده اند. بلکه همیشه بوده است و پیوسته خواهد بود. یک آتش زنده است که موافق موازین شعله می زند و طبق موازین خاموش می شود.›› پلور تارخ، نویسنده از قول هراکلیت جمله زیر را نقل می‌کند:
‹‹در ما، زنده یا مرده، بیدار یا خواب، جوان یا پیر همه یک چیز وجود دارد این چیز وقتی تغییر می کند، همان است که بود و بر عکس آن چیزی که تغییر می یابد، باز هم همانست ››
مقصود هراکلیت از این قول، وجود تحول در افراد و اشیاء است که پس از وجود تحول و تغییر، همان می‌مانند که بودند و ثبات آنها نافی تغییر آنهانیست. هراکلیت می گوید:‹‹همه چیز در جریان است چیزی در جهان دوام و ثبات ندارد. درپس پدیده های متغیر و سپری وحدت مبدأیی و آغازی وجود دارد. تضاد ظاهر آن، اساس نیست، زیرا فراز و نشیب آن همه یکی است››. بدین ترتیب هراکلیت همچنان که متذکر شدیم، معتقد به وحدت ماده اصلی و تموج دائمی و گوناگون و تنوع آن است. او در یکی ا فراگمنت ها می گوید ‹‹عالم محدود و جهان واحد است. در نزد خدا همه یکسان است ولی نزد افراد انسانی مختلف است، نزد بیداران، جهان یگانه و همگانی است.››
‹‹ دیالکتیک ›› از واژه یونانی‹‹دیاله گومائی›› به معنای گفتگو کردن و فن مذاکره و مناقشه، است.
به نظر گزنفون در نزد سقراط دیالکتیک هنر کشف حقیقت از راه تصادم عقاید متقابل و شیوه گفتگوهای عالمانه برای استخراج تعاریف حقیقی مفاهیم است.
از نظر افلاطون، دیالکتیک اسلوبی است که به یاری آن بر اساس تجزیه و ترکیب مفاهیم معرفت، مفاهیم وجود به دست می‌آید.
ارسطو‹‹زنو›› را پایه گذار دیالکتیک می داند. از نام های دیگری چون افلاطون در تاریخ دیالکتیک یاد شده است.
مارتیندل و باتومور معتقدند ابن خلدون در حقیقت پیشرو راستین مکتب تضاد می باشد. ابن خلدون معتقد است جامعه پدیده‌ای است پویا و پیوسته در معرض دگرگونی است و تحول جامعه ها و تمدن‌ها ایستا نبوده و در اثر تصادمات میان گروهها یا ساخت های اجتماعی گوناگون پیوسته در حال ظهور و سقوط هستند.
ابن خلدون نخستین بار به تنظیم انواع متعالی از ساخت‌های اجتماعی پرداخته و مدعی است که میان ساخت جامعه بدوی و جامعه شهری تضادی دائمی و اساسی وجود دارد.(تضاد عمده از نظر ابن خلدون).

دیالکتیک هگل:

دیالکتیک زمانی که به آن از منظری وسیع بنگریم، وجهی از استدلال و همچنین روشی برای تحلیل است با چنین سرشتی، دیالکتیک اگر چه به قدمت تمدن انسانی عمر دارد، مع الوصف باهگل و فلسفه ی اوست که صلابت منطقی و روشی خود را باز می‌یابد و از آن طریق به منابه ی سنگ بنای فلسفه، مارکسیسی به خدمت گرفته می شود.
مفهوم دیالکتیکی هگل فقط در حد ایده ها و افکار مطرح است و به همین دلیل دیالکتیک او جنبه ی ایده آلیستی داشته و شرایط عینی حیات اجتماعی انسان را در بر نمی‌گیرد.
وجه استدلال دیالکتیک هگلی نقطه‌ی غریمت خود را از این فرض متافیزیکی آغاز می کند که هر چیزی در جهان در تغییر مستمر است و در نتیجه هر چیزی در عین حال هم ‹‹خود›› و هم ‹‹غیر خود›› است. بنابراین زمانی که هر کسی پدیده‌ای را به منظور احراز دانش کامل نسبت به آن مورد رسیدگی قرار می‌دهد ملزم است تا آن پدیده را در تمامیش، یعنی به عنوان جزیی از کل و در روند گشادگی‌اش از وضعی به وضع جز خود مورد مطالعه قرار دهد. به این اعتبار دیالکتیک گرای هگلی بر این باور است که مناقشه و تضاد ذاتی جهان است و تغییر در یک پدیده نتیجه‌ی مناقشه و ستیز بین اجزا جداگانه آن پدیده است.
اصطلاح «تغییر» برای چنین دیالکتیک‌گرایی هم نام و هم معنی بار شد و تحول و اصطلاح مناقشه ]تضاد[ هم معنی با برخورد یک پدیده با غیر خود تلقی می‌شود.
دیالکتیک در نظام فکری هگل به طور خلاصه چنین است:
هگل می گفت که کل هستی نتیجه گسترده شدن و گشاده شدن خود به خود‹‹عقل›› است. در حرکت به سوی ‹‹شناخت مطلق›› یعنی به سوی آزادی کامل، فرمانروایی انسان بر خود، قلمروی که در آن، بشر سخنگوی خود است و ‹‹تبیین›› خود این گشاده شدن طبق منطق پویای دیالکتیک صورت می گیرد که در آن، روح پیوسته ]خود[ بیرون می رود و به خود باز می گردد، از هم تفکیک می شود و باز به هم می پیوندد، تناقض می آفریند و سپس در سطحی بالاتر تناقضها را با هم آشتی می دهد (وحدت اضداد).
به عبارت ساده و تعمیم یافته، هر چیزی، هر امری در سیر خود ضد خود را ایجاد می کند اولی را ‹‹تز›› می نامیم و دومی را ‹‹آنتی تز››. از برخورد و ترکیب این دو «سنتز» به وجود می‌آید که در عین حال هم در بردارنده آن دو است، و هم فرا رفته و بر گذشته از آنها .
این «تز» خود «آنتی تز» جدیدی می شود تا آخر ....
این سه مرحله را هگل، به ترتیب، ‹‹اثبات›› ،‹‹نفی›› و «نفی در نفی» می نامد. به عبارت ساده تر آشتی متناض‌ها در اشیا و ذهن، چیزی است که هگل آن را دیالکتیک می نامد.
هگل پیشرو سنت ایده آلیسم آلمانی است. او با فلسفه خود سنت ایده آلیسم را که با کانت شروع شده بود به مرحله تعالی رساند.
هگل بر این باور بود که جوهر وجود چیزی بیش از صرف هستی و بودن است و همین جوهر است که ذهن و تصورات آن و معرفت هستی نسبت به خود، یعنی آگاهی را می‌سازد. هگل تاکید می‌کند که واقعیت برای ذهن ‹‹خود›› است و نه چیزی بیرون از آن از این رو هگل به سوژه (Subject) یا فاعل اندیشمند بیش از ابژه (object) یا شرایط عینی که کاربر روی آن انجام می‌شود، اهمیت می‌دهد.
وی دیالکتیک خود را در زمینه واقعیت اجتماعی و حقوق و دولت به کار برده است این دیالکتیک در فلسفه حقوق (۱٨۲۱) (که آماج انتقادهای مارکس در «نقد فلسفه حق هگل» قرار گرفته است) و ‹‹فلسفه تاریخ عمومی›› (۴ جلد، انتشار پس از مرگ) هگل ارائه شده‌است.
هگل در «دایره المعارف علوم فلسفی »(۱٨۱۷) معتقد است که:

منطق (که به ایده مطلق یا امکان روح می رسد) ‹‹تز ›› است.
و
فلسفه طبیعت (ریاضی و فیزیک و فیزیولوژی)،‹‹آنتی تز›› است.
و
فلسفه روح‹‹سنتز›› می باشد.

روح نیز از سه مرحله می گذرد:
۱-‹‹تز›› که روح ذهنی باشد (یعنی جان- وجدان – روح)
۲-‹‹آنتی تز››، که روح عینی باشد (یعنی حقوق- اخلاق ذهنی- اخلاق عینی که نقطه اوجش ‹‹تاریخ›› است.)
٣-‹‹سنتز›› که روح مطلق است (یعنی مذهبی که وابسته به هنر است و مذهبی که مبتنی به روحی است که با فلسفه هگل ساخته می‌شود).
فلسفه هگل مدعای این دارد که عقل جوهر جهان است و تمامی واقعیت با آن دو در آن هستی و ذات خود را دارد. بر اساس چنین قولی فلسفه ی تاریخ هگل را این گونه می‌توان جمع بندی کرد:
تنها اندیشه ای که فلسفه با خود، برای تعمق و تامل تاریخ می‌آورد، مفهوم ساده ی عقل است و این که عقل حاکم بر جهان است و این که تاریخ, جهان را با روندی عقلی مواجه می سازد. این ایده یا عقل، حق ابدی قدرت و مطلق است و این، نه هیچ چیز دیگر، خود را در جهان ظاهر می‌سازد.
هگل با این همانی امر ‹‹واقعی››و‹‹معقول›› معتقد است، امر ‹‹واقعی›› ،معقول است و چیزی که معقول است، واقعی است.
هگل علت اصلی تکامل تاریخ را روح جهانی می‌دانست و معتقد بود که تکامل فکر بر طبق قوانین دیالکتیک تعیین کننده چگونگی تکامل دنیای واقعی است. نظری که بعدها مارکس انتقاداتی جدی به آن وارد کرده و تراوش فکر را محصول برخورد ‹‹سوژه ›› با ‹‹ابژه›› (دنیای واقعی ) می‌داند .
هگل معتقد بود که جهان نتیجه آفرینش توسط نوعی شعور عینی است که خارج از انسان وجود دارد در نظرهگل این شعورعینی ‹‹ایده مطلق›› نام داد. به روایت از خود هگل هر چیز بالفعل تا آنجا که حقیقی است ایده است و واقعیت وجود خود را ازایده دارد.
به اعتقاد هگل ایده نخست در بطن خود تکامل می یابد و سپس در مرحله معینی از تکامل خود در طبیعت تجلی می گردد و در این مرحله همه تنوعات موجود در اشیاء عالم را به مرحله وجود می‌آورد.
پس از این مرحله است که ایده موجد پیدایش جامعه انسانی می‌گردد. به عقیده هگل تاریخ چیزی نیست مگر یک روند و جریان درک این ایده مطلق.
هگل قوانین اساسی دیالکتیک را که حاکم بر تکامل ایده و فکر است راتنظیم کرد. وی نشان داد که تکامل در یک دایره بسته ای انجام نمی‌گیرد، بلکه سیر تکاملی اشیا به طرز پیشروانه ای عبارت است از سیر از اشکال پایین به مرحله عالی. در چنین سیر تکاملی است که تناقضات باطنی ،هسته و اساس تکامل تلقی می‌گردند.
هگل مفاهیم اصلی دیالکتیک را تعریف کرد و نمایانید که این مفاهیم با مقولات دارای روابط و پیوسته‌ای هستند و به طور متقابل بر یکدیگر موثر واقع می‌شوند.

نواقص دیالکتیک هگل

اگر چه دیالکتیک هگل گام بزرگی در تکامل اندیشه فلسفی بود مع الوصف دارای نواقص جدی نیز بود. مهم‌ترین نقص دیالکتیک هگل ایده آلیستی بودن آن است، که قوانین دیالکتیکی هگل مبنایی برای تکامل پدیده‌های عینی جهان مادی به شمار نمی‌آید. بلکه تنها اهمیت آن در این بود که اصلی برای تکامل ذهن و ایده به شمار می‌رفت.
هگل معتقد بود که جامعه تنها در گذشته تکامل یافته و سلطنت مطلقه پروس زمان خود را به عنوان حد تام تکامل و پیشرفت جامعه انسانی تلقی می کرد. تناقضات موجود در جامعه انسانی به عقیده هگل ضمن مبارزه از میان نمی رود، بلکه با هم آشتی می‌کنند و بین آنان سازش به وجود می آید.
به نظر هگل دولت پروس تصویر واقعی هماهنگی کامل تمایلات طبقاتی به شمار می رفت. از این استدلال هگل، نتایج ارتجاعی به دست می آورد. نتایج حاصل از چنین استدلالی قبول عقیده میهن پرستی افراطی و شوونیسم مذموم بود که بعدها دستاویزی برای ایدئولوژلیستهای نظام سرمایه داری و بورژوازی گردید.
مارکس به نحو اصولی تناقض فکری و استدلال هگل را در مورد نظام ایده آلیستی او، که حاکی از قبول جامعه و طبیعت به عنوان اشکالی از وجود ایده مطلق بود ، و روش دیالکتیکی ذهنی‌اش را نمانیدند.

مارکس در دوران جوانی و به ویژه در‹‹ دستنوشته کرو زناخ››که نقد فلسفه سیاسی هگل اختصاص یافته دیالکتیک هگل را غیر انتقادی و راز ورزی منطقی نامید. به گمان وی هگل با معقول دانستن واقعی در مقام توجیه وضع موجود بر آمده و در پس پشت ظاهر نقادانه دیالکتیک وی احیای فلسفی نظم مستمر (سلطنت پروس) نهفته‌است مارکس همچنین هگل را ملامت می‌کند که‹‹تقابلهای واقعی›› را چون ‹‹قطبهای واقعی›› نمی‌شناسند و از آنجا که قطبهای متضاد واقعی را زیانبار می‌داند می‌کوشد تناقضها را به برکت میانجی و نفی نفی دفع کند. به گمان مارکس، خطای بنیادی هگل این است که تناقضها را آشتی پذیر می‌داند. حال آنکه واقعیت، تناقضهای آشتی ناپذیری (antagonistque) را به ما تحمیل می کند که به یاری ترفند های همگانی نمی توان‹‹از شرشان خلاص شد››.
‹‹انگس›› مدعی است که او و مارکس یگانه افرادی بودند که رهاندن دیالکتیک آگاهانه را از شیوه مخرب ایده آلیسم هگلی وظیفه خود قرار دادند و کوشیدند تا استنباط مادی از دیالکتیک را تعیین کنند، و سپس آن را بر طبیعت منتقل نمایند، زیرا طبیعت سنگ محک و مظهر تأیید دیالکتیک است.

دیالکتیک مارکس: مارکس و مکتب تضاد

«تاریخ تمام جوامع تا کنون موجود، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است که آزاده و برده پاترسین و پلیبن، ارباب و سرف، استاد کارگاه و پیشرو روزمزد، در یک کلام، ستمگر و ستم دیده با یکدیگر ستیزی دائمی داشته و به بیکاری بی وقفه، گاه نهان و گاه آشکار ، دست یا زده اند، پیکاری که هر بار به نوسازی انقلابی کل جامعه یا به نابودی توأمان طبقات در حال پیکار انجامیده‌است.››

این جملات مارکس در ابتدای ‹‹مانیفست کمونیست›› را شاید بتوان تجلی مکتب تضاد (دیالکتیک) در اندیشه مارکس دانست.

به نظر مارکس، جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می‌شود و بر اثر تنش ها و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می‌آید. بینش مارکس مبتی بر یک موضع تکاملی بود. به نظر او، نه رشد آرام، بلکه نبرد، موتور پیشرفت است.
‹‹ستیزه›› مولد همه چیزها است و کشمکش اجتماعی جان کلام فراگرد تاریخی را تشکیل می‌دهد .
درست بر خلاف هگل که به اولویت و تقدم ‹‹شعور›› نسبت به‹‹وجود›› قایل بود،مارکس واقعیت را وارونه می دید و بنابر قول او فکر از ماده، ذهن از وجود و آگاهی از هستی مأخوذ است.
مارکس بر این باور بود که‹‹ماده››جوهر جهان است و اندیشه ذهن و آگاهی تنها بازتاب جهان وجود در ذهن انسانی است. مارکس به نحو مستدلی بر سربیان این نکته کوشید که روح و ذهن واحد حیات فی نفسه‌ای نیست و از راه تماس با جهان عینی و جهان جسمانی حیات می یابد، و به این اعتبار، حیات آن باز تابانیدن جهان تجربی است.
به ظاهر چنین می نماید که در این باره که ذهن قادر به شناخت و درک چیزی بر آن چه در درون تجربه ی خود او قرار دارد نیست بین هگل و مارکس توافق نظری وجود دارد اما ورای این توافق ظاهری، بین آن دو بر سر همین مقوله ی واحد، تفاوت رای جدی وجود دارد، غاز لحاظ هگل، تجربی و مستقل از ذهن وجود دارد. به این ترتیب تجربه واسطه ای تلقی می شود که از طریق آن ذهن از وجود ]ماده[ آگاه می‌شود و جهان جسمانی را می‌شناسد.
مارکس روش دیالکتیک را از هگل به عاریت گرفت، اما عناصر و اصول ایده آلیستی آن را نفی کرد و گسست خود را وجه تعبیر هگل این گونه تصریح کرد:
‹‹روش دیالکتیک من نه فقط با روش هگل تفاوت دارد، بلکه درست نقطه مقابل آن است از دید هگل فرایند تفکر که وی آن را تحت نام مثال (ایده) به شخصی خود سامان تبدیل کرده، آفریننده واقعیت است و در واقع، خود تجلی خارجی آن به شمار می آید. به نظر من، بر عکس، امر ذهنی چیزی نیست جز انتقال و بازتاب واقعیت مادی در مغز انسان (...)دیالکتیک زیر دستان هگل اسیر رازورزی شده‌است اما این نافی این واقعیت نیست که هگل برای نخستین بار به نحوی جامع و آگاه شکلهای عمومی جنبش دیالکتیک را بیان نموده است. دیالکتیک نزد وی روی سرایستاده است، برای آنکه هسته عقلانی آن از پوسته پر رمز و رازش به در آید باید آن را واژگونه کرد. دیالکتیک قلب شده هگل در آلمان مد شد زیرا تصور می شد که قادر به قلب واقعیت است .
به نظر بورژوازی و سخنگویان آموزه پرداز آن دیالکتیک در شکل عقلانی خود چیزی رسوا و نفرت انگیز است. زیرا متضمن درک نفی و انهدام ضروری آن نیز هست (...) دیالکتیک هیچ سیادتی را بر خود نمی‌پذیرد و در ذات خود منتقد و انقلابی است.»   
                                                                                          (پی گفتار بر چاپ دوم آلمان سرمایه)
همچنین معتقداست که :‹‹شیوه تولید زندگی مادی، خصلت عام فراگردهای اجتماعی، سیاسی و روانی را تعیین می‌کند. این آگاهی انسانها نیست که هستی آنها را تعیین می‌کند بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آن‌ها است که آگاهی‌شان را تعیین می‌نماید.››
نکته بنیادی در این نظریه‌های مارکس این است که انسان‌ها در جامعه زاده می‌شوند و جامعه روابط مالکیت را پیش از زاده شدن آنها تعیین می‌کند این روابط مالکیت به نوبه خود به پیدایش طبقات گوناگون اجتماعی می‌انجامند. همین که یک انسان به واسطه تولدش به طبقه ویژه ای وابسته می‌شود و به محض اینکه او یک ارباب، فئودال یا سرف، یک گارگر صنعتی یا سرمایه دار می گردد، شیوه رفتار ویژه‌ای نیز به خود اختصاص داده می‌شود. افراد معین که به شیوه معین فعالیت تولید می کنند وارد روابط اجتماعی و سیاسی معینی نیز می‌شوند. همین نقش طبقاتی ماهیت انسان را به گونه موثری مشخص می سازد مارکس در پیشگفتار سرمایه نوشته بود که در اینجا با افراد تنها به عنوان تشخیص مقوله‌های اقتصادی و تجسم روابط و روابط ویژه طبقاتی سروکار پیدا می‌کنیم .

مارکس در این اظهار نظرها عملکرد متغیرهای دیگر را انکار نمی‌کند، بلکه بر نقش طبقاتی به عنوان نقش تعیین کننده تأکید می‌کند. منافع گوناگون طبقاتی افراد از آگاهی طبقاتی یا فقدان آن در میان افراد بر نمی خیزد، بلکه از جایگاههای عینی شان در فراگرد تولید مایه می‌گیرد. در بیان اصول (یا موازین یا قوانین) دیالکتیک مارکسیستی در بین مارکسیستها اختلافاتی وجود دارد. برخی از فلاسفه مارکسیست اصولاً واژه «قانون » را در این مورد نادرست می‌داند و واژه ‹‹احکام›› یا ‹‹اصول›› را به کار می‌برند .
‹‹انگس›› در ‹‹دیالکتیک طبیعت›› می گوید قوانین دیالکتیک در سه قانون اصلی خلاصه می‌شوند:
۱-قانون تغییر کمی به کیفی و بر عکس
۲-قانون وحدت ضدین
٣-قانون نفی در نفی

با خواندن ‹‹ دیالکتیک طبیعت›› و ‹‹آنتی دورینگ››» به این نتیجه می رسیم که انگس این سه قانون را قوانین اصلی دیالکتیک می‌داند، در صورتی که لنین در «یادداشتهای فلسفی» قانون وحدت ضدین را جوهر دیالکتیک نامید. مائونیز وحدت ضدین را قانون اصلی دیالکتیک دانست.
انگس سه قانون از دیالکتیک را مطرح کرد که هگل گفته بود، ولی لنین به یکی از آنها تکیه کرد، و مائو فقط یکی از آنها را پذیرفت .
صرف نظر این اختلافات موازین دیالکتیکی به قرار زیرین است:
اول: وحدت و نبرد متضادها(تزوآنتی تز)، که موتور و محرک حرکت و تغییر و بالش و رشد اشیاء و پدیده هاست و بدین جهت حرکت به ذاته و خود به خودی است .
دوم: در این روند حرکت، تعینات کمی به کیفی مبدل می‌شوند. بعدها این حکم اضافه شد که:‹‹«و بر عکس تعنیات کیفی نیز به تعنیات کمی تبدیل می‌گردند››.
آموزه ی تغییر ‹‹کمیت›› به ‹‹کیفیت›› در ‹‹مانفیست›› به نحوی صریحی برجسته است، چندان دشوار به نظر نمی رسد که ببینم ‹‹مانیفست ›› به دفعات موضعی را که ضمن آن بورژوازی به قصد سود بیشتر از وسایل تولید پیوسته متحول، برای ایجاد تغییرات کوچک و بی اهمیت و روابط تولید سود می جوید مورد اشاره قرار می دهد. مع الوصف طبقه بهره کش با انجام چنین کاری، در عمل بذرهای انقراض خود را می‌کارد، زیرا چنین تغییرات کیفی را به بار می آورد که تغییر شکل انقلابی جامعه بورژوازی به یک جامعه سوسیالیستی از آن جمله است.
سوم: در این جریان، حالت کهنه، بتدریج یا به ناگاه عوض می‌شود و حالت تازه ای به جای آن مستقر می‌گردد، یعنی نفی کهنه به معنای تمام وقایع نیست، بلکه روند نفی کردن، دیالکتیکی است. بر مراحل گذشته استیلا و تفوق انجام می‌گیرد، ولی جهات مثبت و قابل رشد در آن، محفوظ می‌ماند. در نتیجه «نفی در نفی» گذشته، به کلی نفی نمی‌شود بلکه تا حدودی در متن آینده می‌ماند.

تضاد طبقاتی در اندیشه مارکس

با اشاره به جملات ابتدایی در مانیفست که در ابتدای این بخش آورده شد و همچنین اصل اول دیالکتیک (وحدت و نبرد متضادها) خصوصیت تاریخ بشری نبرد گروههای بشری است که ما آنها را طبقات اجتماعی می نامیم:
از یک سو تخاصم ستمگران و ستمدیدگان و از سوی دیگر گرایش به سمت ایجاد تنها دو جبهه در دو قطب متضاد.
مارکس همچنین در ‹‹مانفیست›› به بیان تضادهای جامعه سرمایه داری می پردازد و صورتی از تناقضات مشخص کننده جامعه سرمایه داری در ‹‹«مانیفست›› به چشم می خورند.
صورت نخست، صورت تناقض نیروهای تولیدی با روابط تولیدی است.بورژوازی دائماً وسایل تولید قویتری ایجاد می‌کند. اما روابط تولیدی یعنی ظاهراً هم روابط مالکیت و هم نحوه توزیع درآمدها، به همان آ‌هنگ نیروهای تولیدی دگرگون نمی‌شوند.(تضاد نیروهای تولیدی با روابط تولیدی) نظام سرمایه داری قادر است که بیش از پیش بر میزان تولید بیفزاید. لکن به رغم این افزایش ثروتها، فقر همچنان نصیب بخش اعظم جامعه است.

پس دومین صورت تناقض، یعنی افزایش ثروتها، و ازدیاد فقر بخش اعظم جامعه در اینجا آشکار می‌شود. این تناقض است که سرانجام روزی به بحرانی انقلابی کشیده خواهد شد.
مزد بگیران (پرولتاریا proletarial) که اکثریت عظیم جمعیت را تشکیل می دهند و خواهند داد، تبدیل به طبقه خواهد شد .آری، انقلاب طبقه کارگر طبیعت اش چنان است که با همه انقلابهای گذشته تفاوت خواهد داشت. همه انقلاب های گذشته را اقلیتهایی به نفع اقلیتها انجام می داده اند. انقلاب طبقه کارگر را اکثریت عظیم به نفع همگان انجام خواهد داد. پس انقلاب طبقه کارگر پایان طبقات خواهد بود و با این انقلاب خصلت متخاصم جامعه سرمایه داری از بین خواهد رفت.
اعتقاد به وجود طبقات و تضاد طبقاتی از کشفیات مارکس نیست بلکه بسیاری متفکرین قدیم و جدید به این پدیده اشاره کرده اند. به ویژه آدام اسمیت و ریکارد و پایه های علمی تضاد میان سرمایه داران و کارگران را روشن کرده بودند مارکس اما بر خلاف این متفکرین و اقتصاد دانان، این تضاد را نه پدیده ازلی و ابدی یا نتیجه ‹‹طبیعت بشر›› بلکه عاملی تاریخی و گذرا می بینید که در واقع نیروی محرکه ی تاریخی بوده‌است .
مارکس، در ‹‹ایدئولوژی آلمانی›› و ‹‹فقر فلسفه›› این تضاد طبقاتی را ریشه یابی کرده و نشان داده بود که رشد نیروهای مولد، موجب تقسیم کار می‌شود که این به نوبه ی خود مالکیت خصوصی را به وجود می‌آورد. سازمان یابی اجتماعی در هر دوران، کم وبیش و در مجموع با رشد نیروهای مولد آن دوران مطابقت دارد. با ادامه رشد نیروهای مولد- که بخشی از فرایند رشد و تعالی انسان مولد هنگام دست و پنجه نرم کردن با طبیعت در جهت رفع نیازهای زندگی است- به جایی می‌رسیم که سازمان یابی اجتماعی موجود سازگاری خود را با ادامه رشد نیروهای مولد از دست می‌دهد و جامعه دچار دورانی از تلاطم انقلابی می‌شود(تضاد میان نیروی های مولد و شیوه تولید ).
خصلت متناقص سرمایه داری از اینجا پیداست که افزایش وسایل تولید به جای آنکه سطح زندگانی کارگران را بالا ببرد دو فرایند دیگر را موجب می‌شود تکثیر روز افزون شماره کارگران و تشدید فقر (انباشت فقر).
‹‹عصر ما›› یعنی عصر بورژوازی، این ویژگی مشخص را دارد که تضاد طبقاتی را ساده کرده است جامعه، در مجموع ، به طور روز افزونی به دواردوگا ه متخاصم، دو طبقه ی بزرگ، که رو در روی یکدیگر ایستاده‌اند تقسیم می‌شود :‹‹بورژوازی و پرولتاریا››.
مارکس منکر آن نیست که امروز میان دو طبقه سرمایه دار و کارگر، گروههای واسط متعددی مانند پیشه وران، خرده بورژواها، تجار، و دهقانان وجود دارند، اما او از دو چیز سخن می گوید، از یک سو به تدریج که نظام سرمایه داری تحول می‌یابد، روابط اجتماعی به سمتی می‌گرایند که سرانجام به صورت دو گروه، و فقط دو گروه متبلور گردند که در یک سوی آنها سرمایه داران و در سوی دیگر کارگران (پرولتاریا) قرار دارند. از سوی دیگر، دو طبقه، و فقط دو طبقه، نمودار امکانی از نظام سیاسی و تصوری از نظام اجتماعی‌اند. طبقات واسطه نه ابتکار عمل دارند و نه قدرت تحرک تاریخی. فقط دو طبقه اند که می‌توانند نشان خود را بر جامعه حک کنند. یکی طبقه سرمایه دار است و دیگر طبقه کارگر. آنگاه که نبرد قاطع میان این دو طبقه در می‌گیرد، هر کس مجبور خواهد شد که یا به سرمایه داران یا به کارگران بپیوندد.

‹‹لایه های زیرین طبقه متوسط، صاحب کارگاه کوچک، کاسبکار، پیشه ور و دهقان، تمام آنها به این علت بر ضد بورژوازی می‌جنگند که می‌خواهد هستی خود را به عنوان بخشی از طبقه متوسط از فنا شدن برهانند. بنابراین آنها انقلابی نیستند بلکه محافظه کار هستند. از آن بدتر، آنها مرتجع هستند، زیرا می‌کوشند چرخ تاریخ را به عقب برگردانند اگر بر حسب تصادف انقلابی می‌شوند، فقط از آن جهت است که در آستانه رانده شدن به صفوف پرولتاریا قرار دارند، بدین سان، آنها نه از منافع کنونی که از منافع آینده خود دفاع می‌کنند. دیدگاه خود را کنار می‌گذارند تا دیدگاه پرولتاریا را بپذیرند.
‹‹طبقه خطرناک››، اراذل و اوباش، که با بی‌اعتنایی ،توده را فاسد می‌کنند و از سوی پایین ترین قشرهای جامعه کهنه دور انداخته می‌شوند، ممکن است تک و توک با انقلاب پرولتری به درون جنبش کشیده شوند، با وجود این، اوضاع و احوال زندگی این طبقه آنها را هر چه بیشتر مستعد آن می‌کند که بازیچه دسیسه های ارتجاعی شوند.›› ‹‹مانسیفت کمونیست››
این طبقه خطرناک همان طبقه ای است که مارکس آنها را ‹‹لمپن پرولتار›› یا ‹‹تفاله اجتماعی›› خوانده است.

درباره بورژوازی مارکس معتقد است نقش خیلی انقلابی در تاریخ بازی کرده‌است و در جریان مبارزاتش هرجا دست دراز کرده به سلطه فئودالها و روابط خانواده پدر شاهی پایان بخشیده است. بورژوازی روابط فئودالی را بر هم ریخت و رابطه بین انسانها را به رابطه پولی و سود جویی تبدیل کرد بدین گونه همه احساسات و عواطف دینی و مردانگی را در محاسبات خود خواهانه پولی خلاصه کرد. ارزش انسانی افراد به ارزش مبادله ای تقلیل یافت و به جای آزادی های پیشین فقط یک آزادی جایگزین شد :‹‹آزادی تجارت›› .در یک کلمه به جای استثماری که در زیر پوشش های دینی و سیاسی قرار داشت استثمار مستقیم و عریان و وحشیانه قرار گرفت. بورژوازی در خانه خود هر شغلی را که زمانی به نظر شرافتمندانه و محترم می آمد، نابود کرد و از این طریق پزشک، وکیل مدافع، کشیش،‌ شاعر و عالم را به مواجب بگیران و حقوق بگیرانش تبدیل کرد. بورژوازی از طریق استثمار بازار جهانی به تولید و مصرف در هر کشور، خصلت جهاتی داده است. یک کارگر دیگر طولی نمی کشد که پول فروش نیروی کارش را به صورت نقدی دریافت کند، زیرا به محض رهایی ، با استثمارگر دیگری مثل صاحب خانه و صاحب فروشگاه وغیره مواجه می‌شود.
مارکس معتقد است که از همه طبقاتی که امروزه رو در روی بورژوازی ایستاده‌اند، پرولتاریا به تنهایی طبقه حقیقتاً انقلابی است. طبقات دیگر زوال می‌پذیرند و در جریان صنعت جدید از بین می‌روند، در حالیکه پرولتاریا محصول ویژه و ضروری صنعت جدید است. همه جنبشهای تاریخی پیشین جنبشهای خود اقلیتها یا برای تأمین منافع اقلیت ها بوده است .در حالی که جنبش پرولتاریا، جنبش مستقل و خود آگاه اکثریت وسیع جامعه است پرولتاریا به عنوان پایین ترین قشر جامعه حاضر نمی‌تواند صعود کند مگر آنکه همه قشرهای تکیه گاه رسمی جامعه را ویران کند.

تاکنون همانطور که دیده ایم هر شکلی از جامعه متکی بوده است به خصومت و تضاد بین طبقات ستمگر و ستم دیده. ولی برای اینکه طبقه زیر ستم قرار بگیرد، شرایط معینی باید فراهم شود که تحت آن ها حداقل آن طبقه بتواند زندگی رقت انگیز خود را ادامه دهد.
‹‹سرف›› ها در دوره فئودالی خود را به عضو جامعه تعالی دادند به همان گونه که خرده بورژوازی تحت ستم فئودالیسم توانست به درون طبقه بورژوا توسعه پیدا کند. برعکس، کارگر جدید به جای اینکه با پیشرفت های صنعت همراه باشد در شرایط وجودی طبقه خودش، مرتباً پایین تر می‌رود. از همین جا آشکار می‌شود که بورژوازی دیگر برای طبقه حاکم جامعه مناسب نخواهد بود. ولی این طبقه از طریق قوانین، شرایط زندگی خودش را بر جامعه تحمیل می کند. بدین گونه چون بورژوازی با جامعه همساز نیست برای حکومت هم مناسب نمی‌باشد.
از سوی دیگر بورژوازی در دورن خود گورکنانش را ایجاد می کند. بدین گونه زول بورژوازی و پیروزی پرولتاریا، موضوعی غیر قابل اجتناب می‌باشد .

مارکس با ترسیم سیمای فلاکت بار نظام سرمایه، از طرح این پیام رهایی بخش در نمی‌گذرد که چنان چه پرولتاریا، به بهره کشی از بهره کش نایل آید، شرایط عینی تولید را اجتماعی کند و شرایط کار ارزش آفرین را برای همیشه براندازد و همچنین بر شرایط باز تولید خود و تولید دیگر کالاها توان نظارت بیابد. در این صورت زندگی را برای بشریت، انسانی و انسانی تر خواهد ساخت.

http://www.koukh.blogfa.com

منابع:

۱-لوییس کورز، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، برگردان محسن ثلاثی، انتشارات علمی، ۱٣٨٣ چاپ یازدهم.
۲-جورج ریتزر، نظریه‌های جامعه‌شناسی در دوران معاصر، برگردان محسن ثلاثی ، انتشارات علمی ۱٣٨۲.چاپ نهم .
٣-دکتر حسین ادیبی، دکتر عبدالمعبود انصاری، نظریه های جامعه‌شناسی، نشر دانژه، ۱٣٨٣، چاپ دوم .
۴-ریمون آرون، مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه‌شناسی، برگردان باقر برهام، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱٣٨۲، چاپ ششم .
۵- تقی آزاد برمکی، نظریه های جامعه ‌شناسی، انتشارات سروش ۱٣٨۲ ، چاپ دوم
۶-احسان طبری، شناخت و سنجش مارکسیسم، موسسه انتشارات امیر کبیر، ۱٣۶٨
۷-ژرژگورویچ، دیالکتیک و سیر جدالی در جامعه‌شناسی، برگردان حسن حبیبی، شرکت سهامی انتشار، ۱٣۵۱.
٨-حمید حمید، انسان و اندیشه .
۹-نادر انتخابی، جدال علم و فلسفه در اندیشه مارکس، نشر هرمس، ۱٣٨٣، چاپ اول .
۱۰-دکتر مرتضی محیط، کارل مارکس، زندگی و دیدگاههای او، نشر اختران، ۱٣٨٣، چاپ دوم .
۱۱-هوشنگ ماهرویان، آیا مارکس فیلسوف هم بود؟، نشر آتیه۱٣۷۹.
۱۲-لئوپانچ، کالین لیز، مانیفست؛ پس از ۱۵۰ سال، برگردان حسن مرتضوی، نشر آگه، ۱٣٨۰، چاپ دوم ۱٣-حمید حمید، اصول دیالکتیک و نقد روابط مالکیت، ماهنامه چیستا، شماره ۲۲۵-۲۲۴، دی و بهمن ۱٣٨۴.