حکومت رضاشاه و «دستِ انگلیسی ها»!*
به خاطره ی منوچهر فرهنگی


علی میرفطروس


• ظهوررضاشاه،قدرت گیری و سپس حکومت ۲۰سالهء وی، شاید مهمّ ترین مباحثه یا منازعهء سیاسی درتاریخ ۸۰ سالهء اخیر ایران است. به جرأت می توان گفت که در تاریخ معاصر ایران، کمتر شخصیّتی را بتوان یافت که اینهمه دشمنی و دشنام را نصیب خود کرده باشد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۱ اسفند ۱٣٨٨ -  ۱۲ مارس ۲۰۱۰


  

* سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه
* نوشته ی دکتر هوشنگ صباحی
* ترجمه ی پروانه ی ستاری
* نشر گفتار
* 366 صفحه
* تهران، 1379



* لورن (وزیر مختار وقت انگلیس در ایران): «رضاخان، میهن پرست تر از آن بود که   
    هرگز آلت دستی سرسپرده شود»

* دکتر کاتوزیان پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجه‍ی انگلیس معتقد است:
   «بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمد شاه»

***
    ظهوررضاشاه،قدرت گیری و سپس حکومت 20سالهء وی، شاید مهمّ ترین مباحثه یا منازعهء سیاسی درتاریخ 80 سالهء اخیر ایران است. به جرأت می توان گفت که در تاریخ معاصر ایران، کمتر شخصیّتی را بتوان یافت که اینهمه دشمنی و دشنام را نصیب خود کرده باشد. با توجّه به اینکه رضاشاه را - به حق- می توان بنیانگذار «ایران نوین»نامید، حجم عظیم این دشنه ها و دشنام ها، شگفت انگیز و شگرف می نماید. این تنفّر سیاسی،اساساً از سوی حزب توده و نیز از سوی برخی گروه های سیاسی - مذهبی انتشار یافت که باحکومت رضا شاه، پایگاه حزبی وجایگاه اجتماعی خود را از دست داده بودند. اینک پس از گذشت 80 سال و با فروپاشی دیوارهای سیاسی - ایدئولوژیک و فرونشستن غبار های کینه و کدورت، می توان چهرهء رضا شاه را در«آئینه‍ی تاریخ » روشن تر دید و داوری منصفانه ای درباره‍ی وی داشت. 1
       یکی از موضوعات مهم در پیدایش و قدرت گیری رضاشاه، اعتقاد به «انگلیسی بودن کودتای سوّم اسفند 1299و ظهوررضاخان» است. جدا از عوامل و احزابی که منبع انتشار چنین اعتقادی بودند، باید گفت که این اعتقاد، در عین حال، ناشی از وجود ِ «توهّم توطئه»در اذهان عموم ایرانیان بود که طی آن، «دست انگلیسی ها»را در سیاست ایران، دخیل و سرنوشت ساز می دانستند. بخاطر حضور قاطع دولت استعماری انگلیس در حیات سیاسی ایران ِعصر قاجارها، این اعتقاد اگرچه رنگی از حقیقت دارد، امّا ارتقای آن تا حد یک باور ِمطلق، نادرست و حتّی مخرّب می باشد. حداقل تأثیر مخرّبِ این توهّم، این است که ارادهء شخصیّت ها برای سوداها سیاسی و کسب قدرت را ضعیف یا خوار و بی مقدار می نماید، سریال درخشان «دائی جان ناپلئون» و این نظر که: «آنکس که آورده،خود می برَد»، نمایندهء این ضعف و زبونی است، در حالیکه می دانیم تاریخ ایران، سرشار از شخصیّت هائی است که از «سربازی» به «سرداری» رسیده اند.

***

    در آ ن زمان، ایران، بین دو سنگ آسیاب قدرت های روس و انگلیس هر روز خُردتر و ضعیف تر شده بود، آنچنانکه یک روز، دولت روسیه فلان امتیاز را می گرفت و روز دیگر دولت انگلیس خواستار بهمان امتیاز و قرارداد بود. تقسیم ایران بین دو ابَر قدرت روس و انگلیس (در سالهای ١٩٠٧ و ١٩١٥) چیزی بنام ایران و ملت ایران باقی نگذاشته بود. انقلاب ١٩١٧ در روسیه و مسائل و مشکلات داخلی آن کشور، ایران را به «حیاط خلوت» یا مستعمره‍ی دولت انگلیس بدَل کرده بود بطوریکه در کنفرانس صلح پاریس ( ١٩١٩) برای اعاده‍ی استقلال و حفظ تمامیّت ارضی ایران و در مخالفت با سلطهء دولت انگلیس بر ایران، هیأت اعزامی ایران (باحضور محمّدعلی فروغی و مشاورالملک) را به کنفرانس راه ندادند.2 وضع بگونه ای بود که بقول وزیر مختار انگلیس: «ایران ملک متروکی بود که به حراج گذاشته شده بود و هر دولتی که پول بیشتری یا زور بیشتری داشت می توانست آنرا تصاحب کند» ... بی ثباتی های سیاسی و فقدان امنیِّت اجتماعی، باعث شده بود تا هر یک از سران ایلات و رجال سیاسی برای حفظ منافع و موقعیّت خویش و مصون ماندن از تعرّضات و تجاوزات رایج، خود را تحت الحمایه ی یکی از دو قدرت بزرگ (روس یا انگلیس) قرار دهند. رجال صدیق و موجّهی (مانند مشیرالدوله و مستوفی) نیز یا مجبور به مصالحه و مماشات بودند و یا ـ اساساً ـ از سرپرستی و مسئولیّت دولت ها استعفاء می دادند و سکوت می کردند. حد متوسّط دوام کابینه ها در این دوران، دو ـ سه ماه بود (تنها در ١٠ سال اول مشروطیّت، ٣٦ بار کابینه عوض شد!) این دوران تا ظهور رضاشاه را - بدرستی - می توان «عصر سقوط کابینه ها» نامید.3

    در چنان شرایطی، قدرت گیری رضاشاه، از یکطرف، ناشی از اوضاع آشفته‍ی ایران و ناتوانی دولتمردان قاجار بود، و از سوی دیگر، ناشی از حمایت اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ترقّیخواه ایران از «شخصیّتی مقتدر». به عبارت دیگر: حمایت های مردمی و خصوصاً پشتیبانی عموم رهبران و روشنفکران ترقیخواه آن عصر (مانند سید احمد کسروی، عارف قزوینی، محمود افشار، علی دشتی، محمد تقی بهار، کاظم زاده ایرانشهر، ابراهیم پورداوود، محمد علی فروغی، علی اکبر سیاسی، ایرج میرزا، علی اکبر داور، سید حسن تقی زاده و سلیمان میرزا اسکندری (رهبر حزب سوسیالیست و پدر ِمعنوی حزب توده‍ی ایران) و تا مدتی نیز دکتر محمد مصدّق، زمینه ساز ِقدرت گیری «سردار سپه»بود. در این دوران، همه در انتظار یک «شهسوار ِ ناجی» بودند که آرامش و امنیّت را برقرار کند. ایرج میرزا، در همین زمان از اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران چنین یاد کرده بود:         

         « زراعت نیست، صنعت نیست، ره نیست
         امیدی جزبه سردار سپه نیست.»

    محمدتقی بهار نیز با تأکید بر شرایط آشفته‍ی سیاسی و اوضاع فلاکت بار ِاقتصادی و خصوصاً فقدان آرامش و امنیّت اجتماعی، ضمن یادآوری و انتقاد از تنّزه طلبی های « رجال وجیه الملّه» می نویسد:
       «... من از آن واقعه‍ی هرج و مرج ِ مملکت ( بعد از جنگ جهانی اوّل ) ... که هر دو ماه، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد، و حزب بازی و فحّاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چیز و هرکس، رواج کاملی یافته بود و نتیجه اش، ضعف حکومت مرکزی و قوّت یافتن راهزنان و یاغیان در اقصای کشور و هزاران مفاسد دیگر بود ... از آن اوقات حس کردم و (در این حس خود) تنها نبودم که، مملکت با این وضع علی التحقیق رو به ویرانی خواهد رفت ... معتقد شدم و در جریده‍ی «نوبهار» مکرّر نوشتم که باید یک حکومت مقتدر به روی کار آید ... باید حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضلیت باشد رواج داد ... دیکتاتور یا یک حکومت قوی یا هر چه ... در این فکر من تنها نبودم. این فکرِ طبقه‍ی با فکر و آشنا به وضعیّات آن روز بود، همه، این را می خواستند تا آنکه رضاخان پهلوی پیدا شد و من به مردِ تازه رسیده و شجاع و پرطاقت، اعتقادی شدید پیدا کردم ... » 4

      رضا خان با هوشیاری سیاسی، استفاده ی مناسب از موقعیّت ها و بهره برداری از نیروهای سنّتی و مدرن جامعه، توانست عموم احزاب و نیروهای سیاسی ایران را به سوی خود جلب کند.
      پیروزی بلشویک ها در روسیّه (1917) دولت انگلیس را از گسترش «وحشت سرخ» در جنبش های گیلان، آذربایجان و، خراسان و... هراسان ساخت، این جنبش ها باعث ترس دولت انگلیس در برباد رفتن ِ مناطق نفوذ آن کشور، خصوصاً در مناطق نفت خیز جنوب گردیده بود و رضا خان با دوراندیشی و واقع بینی توانست از این رقابت های موجود در جهت هدف های سیاسی خود استفاده کند.


    پژوهش های اخیر، زوایای تاریک ِ چگونگی قدرت گیری رضا خان را آشکار می کنند و نشان می دهند که در کودتای سوّم اسفند 1299و روی کارآمدن رضاشاه، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت، بلکه بسیاری از دولتمردان مهمّ انگلیس (مانند لرد کرزن، وزیر امور خارجه‍ی انگلیس) از وقوع کودتای رضاخان دچار حیرت شده بودند و لذا نمی دانستند که رهبران کودتا چه می خواهند و یا چه هدفی را دنبال می کنند. درباره‍ی «عدم مداخله‍ی واقعی انگلیس» در روی کار آمدن رضاشاه، جان فوران، فهرست بلندی از نظرات محقّقان خارجی را ارائه داده است.5 دکتر سیروس غنی نیز در تحقیق پُر ارج خود به این مسئله پرداخته است.6 دکترمحمّد علی همایون کاتوزیان نیز پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجه‍ی انگلیس معتقد است: «بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمد شاه»7
    این پژوهش ها، نظریه ی «انگلیسی بودن رضا شاه» را قاطعانه رد می کنند، یکی از آخرین ِاین پژوهش ها، کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، نوشته ی دکتر هوشنگ صباحی است.8 این کتاب در واقع، رساله‍ی دکترای نویسنده در « مدرسه‍ی اقتصاد و علوم سیاسی لندن» است که با تکیه بر گزارش های رسمی مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارک جدید ِ وزارت امورخارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است.

نویسنده در بخش های اوّل تا سوم، با نشان دادن چگونگی تحکیم و تثبیت قدرت نظامی، مالی و سیاسی دولت انگلیس در ایران، از «دیپلماسی ارعاب»، «توسّل به زور» (صص31-95)، رقابت های دولت های روس و انگلیس فرانسه برای سلطه بر منطقه، پیدایش حضور آمریکا و انجام «توافق امپریالیستی                     (صص201-220) یاد می کند.
    انقلاب روسیّه (1917) و پیشروی بلشویک ها و سلطه‍ی دوباره‍ی آنان بر نواحی قفقاز و سپس هجوم سربازان ارتش سرخ به بندر انزلی و «تأسیس جمهوری شورویِ ایران» در جنبش گیلان و تأثیر آن بر جنبش های آذربایجان، خراسان و ... باعث شد تا دولت انگلیس «احساس خطر»کند. بنابراین:
با شکست طرح های سلطه جویانه ی دولت انگلیس درمنطقه، این کشور خود را - به ناچار- دربرابر ِ«راه سوم»ی دید که در حضور و اقتدار ِ شخصیّتی بنام «رضاخان میرپنج» (سرتیپ) تجلّی می یافت.
بنابر این: صعود برق آسای رضاخان از گمنامی به قدرت، بین فوریه و مه1921 (اسفند و خرداد 1299-1300)، مصادف با تضعیف قدرت سفارت انگلیس در تهران برای تأثیرگذاری بر مسیر حوادث و تا حدودی ناشی از آن بود. (ص223)

واکنش انگلیسی ها در برابر ِ قدرت گیری رضا خان

    بخش چهارم کتاب،با استناد به گزارش ها و مکاتبات وزارت امور خارجه‍ی انگلیس، ما را با «واکنش بریتانیا در برابر ِ به قدرت رسیدن رضا خان» آشنا می کند، از جمله:
«رضاخان و بسیاری دیگر از افسران قزّاق، قویّاً، با تصمیم سیّد ضیاء (طباطبائی) مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان، مخالف بودند. رضاخان اظهار داشت که این کار «معادل ِفروختن ِ روح ملّت، یعنی ارتش، به خارجی هاست» (ص225)
    وابسته ی نظامی انگلیس با اینکه اذعان داشت که رضاخان از نفوذ زیادی بر سربازان برخوردار است و شخصیّتی قوی و مصمّم دارد، امّا «او را به سبب بیسوادی و نداشتن دانش نظامی فراتر از میزان لازم برای صاحب منصبی ِ جزء دیویزیون قزّاق، برای این مقام، نامناسب می دانست». (ص225)
    در اواسط ماه مه(اواخر اردیبهشت)سفارت انگلیس در ایران متوجّه شد که سقوط سیّد ضیاء طباطبائی نزدیک است. نگرانی مقامات انگلیسی - که گمان می کردند سفارت روسیّه در خفا به تشویق رضا خان و طرفدارانش پرداخته - رو به فزونی نهاد. سِرپرسی نورمن (وزیر مختار انگلیس در ایران) دست به کار شد تا رئیس الوزراء (سیّد ضیاء) را که چشم امیدش بود، نجات دهد، لیکن «مساعی مکرّر او درپایان دادن به توطئه علیه سیّد ضیاء به جائی نرسید» چون به گفته‍ی نورمن: «وزیرجنگ (رضاخان) دیگر از ما واهمه ندارد»، لذا: سفارت انگلیس دیگر قدرت روی کار آوردن و برکنار کردن ِکابینه ها را نداشت. (ص226)
    نورمن از سقوط رئیس الوزراء (سیّد ضیاء) که «قدرت، شرافت و مساعی ِ سازنده اش بی نیاز از هرگونه ستایش» بود، ابراز تأسّف کرد (ص226)، ولی جرج چرچیل (کارشناس وزارت امورخارجه در امور ایران) همه چیز را زیر سر ِ وزیر مختار شوروی می دانست و نوشت: «ظاهراً رضاخان به دام ِدسیسه بازی های آقای روتشتاین (وزیر مختار شوروی در ایران) افتاده است»... اخراج غیرمنتظره و بی مقدّمه‍ی افسران انگلیسی از دیویزیون قزّاق و به ویژه، روابط ظاهراً خصوصی رضاخان با سفارت روسیّه، سبب شد که انگلیسی ها او را خطری برای نفوذشان در تهران تلّقی کنند. گهگاه به نظر ِ نورمن می رسید که رضاخان «کاملاً طرفدار روس ها»است و حتّی احتمال دارد که وزیرمختار شوروی با کمک وزیرجنگ (رضاخان) کابینه را سرنگون سازد تا کابینه ی «علناً خصمانه تری نسبت به دولت انگلیس و کاملآً سرسپرده ی روس ها» برسر ِکار آورَد...
بنابراین: نورمن، قویّاً از وزرارت خارجه ی انگلیس خواست که هیچ گونه وامی به دولت ایران داده نشود تا رضاخان «کنارگذاشته شود». (ص227)
    پیروزی قاطع رضاخان بر انقلابیّون گیلان، وجههء او را در نظر انگلیسی ها بالا بُرد و از این زمان دولت انگلیس کوشید تا با «شخصیّت خبیث رضاخان» کنار بیاید. عوامل دیگری نیز باعث شدند تا انگلیسی ها رضاخان را «به حساب بیاورند»، یکی از این عوامل این بود که رضا خان در فضائی سرشار از «ملّی گرائی رو به رشد» و در جوّی عمیقاً ضد انگلیسی و با وجود مخالفت انگلیسی ها به قدرت رسیده بود آنچنانکه آیرونساید نیز نوشته بود که افسران ایرانی در دیویزیون قزّاق، «مملوّ از احساسات ضدانگلیسی» هستند (ص94)، لذا به نظر ِسِرپرسی لورن (وزیر مختار جدید انگلیس در ایران): «بازگشت به سیاست مداخله در امور کشورهای دیگر که شرایط جنگی آن را میسّر ساخته بود، به وضوح، غیر ممکن است». در واقع، انگلیسی ها دیگر در موقعیّتی نبودند که نتیجه‍ی جنگ قدرت در تهران را تعیین کنند، لذا مجبور بودند خود را به گرفتن جانب برَنده (رضاخان) راضی کنند. لورن - بعدها- بخود بالید که او رضاخان را به عنوان «اسب برَنده در مسابقهء سیاسی، کمی پس از ورودش به تهران، شناسائی کرده است» و لذا، به وزارت امور خارجه ی انگلیس توصیه کرد تا برای اعاده ی وجهه و نفوذ انگلیس در ایران، تا حد ممکن در ارتباط با امور داخلی ایران، بی طرف بماند... برای زدودن خاطرات تلخ هفت سال گذشته در ذهن ایرانیان، «مقامات انگلیسی باید به زایل شدن نفوذ خود در ایران، رضایت دهند»... لُرد کرزن (وزیر امور خارجه ی مغرور انگلیس) از سیاست ِ«دخالت ممنوع»ِ لورن، دل ِخوشی نداشت، امّا مجبور بود آن را بپذیرد. هنگامی که کرزن اصرار کردکه «ایرانیان نباید خواهان کمک و مشورت ما باشند»، لورن پاسخ داد: «آنان هیچ یک را نمی خواهند». بنابراین: کرزن خود را با این امید که روزی ایرانیان «مجدّداً بر در ِ سفارت انگلیس خواهند کوفت» تسلّی داد. (ص232)                                                               
    بدین ترتیب، سرانجام، انگلیسی ها به سبب قطع امید کامل از طبقه ی حاکمه در تهران، ناچار شدند روی رضاخان حساب کنند. به عقیده ی لورن: عُمدتاً به سبب ظهور نامنتظر ِ شخصیّّتِ قدرتمندی چون رضاخان» بود که در پی ِ عقب نشینی قوای انگلیس، ایران به دامان هرج و مرج نیفتاده بود... کرزن، با حسرت و تلخکامی، احساس می کرد: «ازبی کفایتی ِبی مانند، علاج ناپذیر و غیرقابل تصوّر سیاستمداران ایران، رو دست خورده است»(ص233)... در چنین شرایطی، انگلیسی ها چاره ی دیگری نداشتند جز آنکه: «به تماشای ستاره ی رضاخان بنشینند»(ص235). لورن (وزیرمختار جدید انگلیس در ایران) امیدوار بود: با آنکه رضاخان «فردی مستقل»است، «فشار ِبی امان ِ شرایط» و به ویژه، دشمنی وی با بلشویسم، رضاخان را در نهایت «به اردوی ما» برانَد(236). با این حال، در سال 1301 (1922) اگر حق انتخابی بین رضاخان و شیخ خزعل وجود می داشت، هم لورن و هم لُرد کرزن، احتمالاً، شیخ خزعل را انتخاب می کردند، هرچند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاخان، میهن پرست تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود»، امّا می توانست «دوستی بسیار مفید» بشمار آید.(ص243) با این وجود، وزیر امور خارجه ی انگلیس (لُرد کرزن) که ایران را ملک ‏شخصی خود می پنداشت، سیاست های رضاخان را مغایر با منافع دولت انگلیس می دانست و لذا در سال 1302 (1923) به لورن نوشت: «به نظر می رسد که رضاخان، مصمّم به دنبال کردن سیاست هائی است که من پیوسته آنها را تقبیح کرده ام. او باید تا به حال دانسته باشد که با مخالفت اعلیحضرت (انگلیس) روبرو خواهد شد»... جرج چرچیل (مسئول دائره ی ایران در وزارت امور خارجه ی انگلیس) نیز کم و بیش به همین انداره با سیاست های حکومت مرکزی رضاخان مخالف بود.                                                                                       
    در اکتبر 1923 (اوایل آبان1302) رضاخان، احمد شاه قاجار را وادار کرد تا او را به مقام رئیس الوزرائی منصوب کند. نقش لورن در این ماجرا، فراتر از یک «میانجی ِ بی میل» نبود، درحالیکه لُرد کرزن (وزیر امور خارجه ی انگلیس) هنوز رضاخان را «یک شخصیّت خبیث» می نامید. (ص227)
    با وجود همصدائی ِ لورن با کنسول انگلیس در اهواز و تحریک سران ایلات لُر و بختیاری وخصوصاً شیخ خزعل برای برکناری یا سرنگونی«رضاخان ضد انگلیسی»، در سال 1303 (1925) به نظر ِ لورن چنین می رسید که «رضاخان شخصیّتی بزرگ تر از آن است که بتوان همانند رئیس الوزراءهای پیشین ازمسندقدرت به زیرش آورد» (ص255). آنچه که این نظر رابزودی در نزدِ کرزن و دیگران به یک «واقعیّت تلخ» بدَل ساخت، تصمیم ناگهانی و غیرمنتظره ی سرتیپ رضاخان و سرتیپ فضل الله زاهدی درحمله به خوزستان ِنفت خیز و سرکوب نیروهای شیخ خزعل (دست نشانده‍ی دولت انگلیس) بود، حمله ای که با کم ترین امکانات نظامی و تدارکاتی و با وجود خطرات فراوان، باعث شد تا پس از 12 ساعت نبرد سنگین و نابرابر، مهمّ ترین منطقه ی استراتژیک و اقتصادی دولت انگلیس در ایران، از چنگ عوامل انگلیس، آزاد و به آغوش میهن بازگردد ...
* * *
کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، با ترجمه ی خوب پروانه ی ستاری، در 366صفحه، از سوی نشر گفتار (تهران،1379)، منتشر شده است.
پاریس،28 می 2008
http://www.mirfetros.com

پانویس ها:
*به نقل از:یادنامه ی منوچهرفرهنگی،بکوشش دکتر فرهنگ مهر، نشرشرکت کتاب، لوس آنجلس، بهار 2009
1-برای نگاهی دیگر درباره ی رضاشاه، نگاه کنیدبه:
news.gooya.com

2- در این باره نگاه کنید به گزارش ِ اندوهبار ِمحمّدعلی فروغی: مقالات فروغی، ج1، چاپ دوم، انتشارات توس، تهران، 1354، صص 61-79
3- برخی منظره ها و مناظره های فکری در ایران امروز، علی میرفطروس، چاپ دوم، 2005، ص 35-36
4- تاریخ مختصر احزاب سیاسی، محمدتقی بهار، ج1، تهران،١٣٥٧، صص ی و 100
5- نگاه کنید به: مقاومت شکننده، ترجمه ی احمد تدیّن، چاپ دوم، انتشارات رسا، تهران،1377،ص 318
6- نگاه کنید به: ایران؛ برآمدن رضاخان؛برافتادن قاجار و نقش انگلیسی ها، ترجمه ی حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر، تهران، 1377، صص 167-183 و 198، 213، 216، 282-283، 289-294، 305 و ...
7- نگاه کنید به:
goftman.blogfa.com