سایه ها (بخش پایانی)


منظر حسینی


• امروز تمام عصر را پای کوبیدم.
زیر ریزش شیری مهتاب رقصیدم.
می خواستم توان پاهایم را کشف کنم. حس عجیبی داشتم.
پای چپم حامی من است؛ گرم است و پای راستم پر است از رنگ سرخ خشم و مرگ! ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱۶ ارديبهشت ۱٣٨۵ -  ۶ می ۲۰۰۶


مداد به سرعت روی کاغذ می دوید و ذهن یاس ازهجوم آن همه کلمه تهی می شد :
 
سفر و حرکت، بیان رسیدن به آگاهی نیست بلکه بیان بی قراری انسان است. انسان بی قراری که احساس بی ریشگی و تجزیه شدن می کند و زندگی را تکه تکه تجربه می کند. انسان بی قراری که در جستجوی یک حقیقت دست نیافتنی است .
شما باید آناتومی بی قراری انسان را مطالعه کنید نه اینکه خود، بی قرار شوید .
شما روزی خواهید فهمید که در آن جهان بیرون نیز هیچ حقیقتی وجود ندارد. شاید بروید و جستجو کنید اما پاسخی برای هیچ چیز نخواهید یافت .
فکر می کنید در این سفرها، آرامش و زیبایی و تفاوت را خواهید یافت. اما در برخورد با زشتی هاست که حقیقتِ زیبایی، کشف و عریان می شود. یعنی کشف زیبایی در زشتی !
 
فکر می کنید با گذشتن از مرز یک شهر یا یک کشور، مرز میان شما و دیگران از میان می رود. مرز میان ذهنیت و عینیت، مرز میان خود و دیگران. اما بدانید که سفر، یک حرکت دورانی است که در نهایت به آنجایی خاتمه می یابد که آغاز گشته است و باز در اثر بی قراری انسان، همین حرکت تکرار و تکرار و تکرار می شود .
شاید هم فکر می کنید که آرامش حقیقی فقط در" حرکت " است .
آیا اینطور فکر می کنید ؟
آیا فکر می کنید بی حرکت بودن یعنی خواب، یعنی مرگ ؟
شاید هم فکر می کنید با حرکت و سفر به ریشه هایتان دست می یابید .
اما تمامی آغاز ها به پایان نمی رسند. تمامی آغازها باز، به آغاز می رسند .
این دوگانگی، که هم خانه دارید و هم بی خانمان هستید نشانگر روح بی قرار شماست .
شما یک کولی هستید .
کولی. می دانید ؟ !
آیا می خواهید باور کنید که یک کولی هستید ؟
 
پیوسته می کوشید که خوب باشید، مهربان باشید. در حالی که مسله اصلا خوب بودن نیست. بلکه موضوع، "کشف خوبی" است .
در ضمن اینکه می خواهی هستی را کشف کنی و در میان آدمها باشی از آنان نیز فاصله می گیری و این همان چیزی است که هستی را اعجاب آور و غیر قابل تحمل می کند. یعنی بهشت و دوزخ !
انسان همیشه در جایی میان بهشت و دوزخ است و به همین دلیل نیز گسیخته است. تکه تکه شده است .
راه یاب آدمها فقط اتفاق است. بله فقط اتفاق !
آنها مثل باد که برگ ها را بر شانه هایش می نشاند و جا به جا می کند بر شانه های اتفاقات می نشیند و می روند !
 
کاش می شد به زمانی برگشت که برای هر پرسشی به دنبال پاسخ نباشیم. هستی حقیقی در آنجاست. آنجایی که به دنبال پاسخ ها نگردیم .
باید فقط با ذره بین کلمات، جهان های جدید را کشف کرد. هیچ چیز بدون زبان و کلمه هستی ندارد. زبان است که به جهان، معنی می بخشد .
 
در اینهمه سفرهایی که می کنید به دنبال کمال نیز نگردید. زیرا همیشه در پسِ پشتِ کمال، چیزهایی یافت می شود که قابل ادراک نیست. مثلا پوچی، تهیا، یا جاودانگی !
زمان وجود دارد. مکان هست و حضور مسلم پوچی نیز در همه جا احساس می شود. نمی دانم .
شاید نیز انسان، کولی وش است و باید برود، برود..... شاید باید از بی قراری به قرار برسد. نمی دانم .
شما باید آناتومی   بی قراری انسان را کشف کنید. بی قراری ابدی انسان را !
 
یاس، گویی تمام خشمی را که از نبودن سایه به او هجوم آورده بود در کلماتش ریخته بود و آرام شده بود. باید می نوشت. باید تمام آن چیزهایی را که همیشه برای سایه تعریف میکرد به روی کاغذ می آورد و بعد از بازگشت او از سفر به او می داد. از اینرو تصمیم گرفت همه چیز را ثبت کند. زمان را در کلماتش به بند کشد. بنویسد..بنویسد....بنویسد .... ..
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوشنبه. آغاز مهر
 
امروز تمام عصر را پای کوبیدم .
زیر ریزش شیری مهتاب رقصیدم .
می خواستم توان پاهایم را کشف کنم. حس عجیبی داشتم .
پای چپم حامی من است؛ گرم است و پای راستم پر است از رنگ سرخ خشم و مرگ !
وقتی که می رقصیدم آتشفشان تنم فوران می کرد و مجبور شدم به تاریکی پشت کنم و آنگاه در سرم خیال یک انفجار جوانه زد .
 
سه شنبه .......
 
غروب به سر رسید .
شب آمد و من چشم به راه خواب .
به محض اینکه می خواهم بخوابم، گویی حفره عمیقی در جمجمه ام دهان می گشاید و ترس با چهره ای مهیب به بیرون می خزد و جمجمه ام را هزاران تکه می کند. گویی تاریکی، دروازه جهنم را بر من می گشاید و سایه هایی ناشناس بر این صحنه ظاهر می شوند. نمایشی که هیچ کلمه ای برایش ندارم. در همین موقع است که جمجمه ام چند قسمت می شود .
گاه لمس سنگین دستانم را حس می کنم و دست می برم تا هوا را لمس کنم .
هوایی که سنگین، در اتاق پخش است .
هوایی پر از خالی .
هوایی تهی!   تجربه ای که هیچ کلمه ای برایش نمی یابم .
 
گاه فکر می کنم اگر چه سن من زیاد شده است و انبان واژه هایم لبریز، اما خلاء سیاه و سنگین درونم هنوز بر جای است. خلئی که شاید مرا در خود پنهان می کند. خلئی که مرا می شناسد و من می شناسمش .
شب ها چیز ناشناسی در من بیدار می شود. چیز ناشناسی که مثل ذات مرگ و اصل زندگی، واقعی است. آنگاه کلمات به سرم هجوم می آورند. کلماتی که گویی حرف حرفشان را از کتابهایی کهنه بریده اند و بی هیچ منطقی کنار هم نشانده اند تا داستانی را تعریف کنند .
 
روزها و شب ها می گذرند. هفته ها، ماهها، و سال ها و من انتظار می کشم که شاید کسی بیاید و چون من بتواند داستان بی منطقی را که با کلمات چیده شده در کنار هم ساخته ام بخواند. مرا بخواند و منطقی بیابد. پدیده ای عجیب به نام کلمه. زبان .
بعد، آیینه روحم به فضای سرد اتاق خیره می شود .
 
گاه با کلمات شعرم بیشتر می توانم حرف بزنم تا با حس ِ لمس ِ دستانم .
با این حال، همین کلمات نیز گاه با بندهای نامرعی در فضای خالی، معلق می مانند و دیگر هیچ چیزی را بیان نمی کنند. حتی تعریفی از ترس من نیز نیستند که بدتر از کابوس های   شبانه ام است .
اما بی آنکه بتوانم بیان کنم، می دانم که در من مرکزی وجود دارد. چیزی شبیه یک هسته، که سخت است؛ اما هست. چیزی غیر قابل انکار و شاید آن عشق باشد .
شاید این هسته سخت، عشق است که در جایی پنهان است. پنهان اما حاضر .
 
ازپنجره به بیرون نگاه کردم :
روز، خاموش شده است .
شب، تاریک است .
تاریکی، تهی است .
و تهی، جاودانه !
و من چقدر در این تنهایی مشترک، تنها هستم .
 
 
چهارشنبه .......
 
امروز وقتی بیدار شدم، دیدم در اتاق مجاور، دختری را با چشمان وحشی و دریایی اش به بند کشیده اند. نمی دانم چند ساله بود .
تنها نگاهش را به خاطر دارم .
چشمانی آرام و دریایی که عمق ترس و تنهایی را گویی در خود به بند کشیده بود .
نگاهش کردم .
نگاهمان در هم ذوب شد .
در پشت چشمانش جنونی را که خود داشتم دیدم و تهوعم گرفت .
در چشمانش گویی تمام اقیانوس ها به گریه نشسته بودند .
 
 
پنجشنبه .......
 
همه جا خاموش است .
سکوت محض .
شام تمام شد .
عده ای نشسته اند و زمان را برای خوابیدن شمارش می کنند .
عده ای ته مانده های خاطراتشان را می جوند. ته مانده هایی از تصاویری بی کلام را .
چشمانشان مات است. اما در پس آن چیزی جریان دارد. چیزی که هیچکس قادر به خواندن آن نیست .
و ما در این آینه ها به دیدار یکدیگر می رویم .
در چهره های ما ترس از مرگ، آشکارتر از نیاز به رابطه است .
مرگ، در چشمان یکایک مان پیدا ست .
 
به ساعتم نگاه می کنم .
فقط دو و نیم دقیقه گذشته است .
زمان در اینجا چه وزنی دارد .
کشیدن یک سیگار، پنج دقیقه طول می کشد .
یک نصفه سیگار دو و نیم دقیقه .
یک پرسش بیست و پنج ثانیه .
و طول یک خیال، هفتصد ثانیه است .
و زمان چه از دست می رود .
چه از دست می رود این زمان !
 
جمعه .......
 
پرستاری با سینی ضد افسردگی وسایرضدیت هایش به سالن آمد .
جای کنار دستی ام خالی است .
از وقتی دخترک تصمیم گرفت که نباشد، دیگر هیچکس در جایش نمی نشیند .
بیماران افسرده خلاقیت عجیبی در پیدا کردن نوع ِ " نبودنشان " دارند .
این یکی نیز در مسلخی از خون .....
 
 
شنبه .......
 
ساعت پنج عصر است .
امروز دختری وارد بخش شد. به طرف او رفتم و گفتم :
سلام. من یاس هستم و روان گسیخته. البته هیچ اشکالی در داشتن نام این بیماری نمی بینم. چون من معتقدم آدمها همگی روان گسیخته هستند .
دختر با نگاه ماتش به من خیره شد و گفت :
می خواهم در ته ِ رویا هایم به خواب روم .
به او گفتم :
اگر تو روان گسیخته هستی و حرفهایم را می فهمی، به این خاطر نیست که تو روان گسیخته هستی، بلکه به این خاطر است که تو یک انسان " متمدن " هستی. و ما آدمهای عجیب و قوی ای هستیم که انتخاب کرده ایم خودمان را به نمایش بگذاریم. حال آنکه دیگران، روان گسیختگی هایشان را می فروشند !
بنابراین، هیچ درمانگری قادر نیست عمق تاریک درون تو را بخواند چون،   اعماق تاریک درون خود را هرگز نخوانده است .
او دیواری از منطق وکلمه می سازد تا در پس آن نهان شود .
ما دیوار کلمه را فرو می ریزیم تا که عریان شویم .
 
یکشنبه .......
 
امروز روزی را به خاطر آوردم .
روزی که مرا از بخشی به بخش دیگر بردند .
دیگر گریه نکردم. آرام شدم و درد و ترس و جنون، مرا رها کرد .
اما اتفاق فجیع دیگری افتاد .
دیگر قادر نبودم چشمان آدمها را بخوانم .
گویی آنها آینه ای شده بودند که من، خود را در آن می دیدم. آینه ای که تصاویری مرده و بیجان و سرد را به من می نمایاند .
خواستم که نباشم .
باز به دلیل اقدام به خودکشی مرا به بخشی دیگر بردند .
اما درونم دیگر با من نبود .
داروهای ضد روان پریشی، ضد افسردگی و چندین ضدیت دیگر، کلماتم را نیز خفه کرد .
 
چشم ها !
بله چشم ها .
من نمی توانم در چشم آدمها ی معمولی چیزی را بخوانم. ولی در چشم مجنون ها چرا .
در چشمان ما آینه ای هست. با یک نقطه سوزان و سفید. مثل وقتی که به مرکز و هسته آتش نگاه می کنیم .
درست همین نقطه .
جنون در اینجا متمرکز شده است .
فکر کنید اگر زمان نه متوقف می شد و نه می شکست چه می شد ؟
فکر کنید اگر می شد فقط برای لحظه ای، فقط یک لحظه، در لحظه جاری شد !
 
هنوز شب، جوان است .
در راهرو دختری بر روی نیمکتی نشسته و اندام نحیف خود را به عقب و جلو تکان می دهد .
گویی می خواهد خود را در گهواره اندامش بخواباند .
 
 
دوشنبه ......
 
راستی واقعیت چه مفهومی دارد ؟
آیا واقعیت، آن چیزی است که ما با چشم می بینیم و یا با دست لمسش می کنیم تا گواهی بر هستی مان باشد ؟
ظاهرا، در جهانی که ما زندگی می کنیم اگر چیزی بیرون از آن دایره ای باشد که همه چیز آن قابل اندازه گیری و قابل توزین است، پدیده ای اتفاقی و عجیب تلقی می شود. مثل خواب، مثل رویا .
 
دیشب خواب دیدم در خانه بزرگی شبیه قصر هستم. خانه وسط جنگلی قرار داشت که هیچ راهی در اطراف آن دیده نمی شد. خانه ای کاملا خالی و غیر مسکون، بدون وسایل و با پنجره های نیم دایره که تمام عرض دیوار را پر کرده بودند. من در این خانه بودم و می توانستم مثل یک پرنده پرواز کنم. دلم می خواست بروم بیرون اما هیچ دری وجود نداشت. هیچ راهی به بیرون نبود .
پس از مدتی شروع کردم به پرواز کردن؛ خودم را به پنچره ها می کوفتم به امید اینکه یکی از آنها باز شود و بتوانم به بیرون پرواز کنم. می دانستم که باید آنجا را ترک می کردم. سرانجام یکی از پنجره ها باز شد و رفتم بیرون. فضای بیرون پر از برف بود. هوا به شدت سرد بود و من فکر می کردم که کجا باید بروم .
ناگهان ماه آرام از آسمان به زمین افتاد. شبیه سیاره ای بود که پیامی برای زمین آورده باشد .
به طرف ماه رفتم. همانطور که حیرت زده به آن نگاه می کردم دریچه ای کوچک در یک طرف آن گشوده شد. به طرف دریچه رفتم و آهسته به آن نزدیک شدم. داخل شدم. داشتم با ترس و کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم تا شاید کسی را ببینم که دریچه بسته شد و ماه به آسمان صعود کرد. ناگهان متوجه شدم مردی پشت به من در یک صندلی نشسته است و دود سیگاری که در دستش بود در فضا پخش می شود. به طرف صندلی او رفتم و دیدم چشمان مرد بسته است. با او شروع به صحبت کردم. هیچ عکس العملی نشان نمی داد. دستم را به طرف شانه اش بردم. تکانش دادم و مرد با صورت روی زمین افتاد .
مرده بود .
وقتی که از صندلی افتاد ، یک خودنویس سیاه قدیمی از جیبش پرت شد جلوی پای من، خودنویس را برداشتم و به خودم گفتم آن را می برم برای ویرجینیا تا قصه " مرگ ِ مرد" را بنویسد. در همین لحظه با وحشت از خواب بیدار شدم .
شنیدم در راهرو سروصدا ی ضعیفی می آید. چند نفر از کارکنان در حال رفت و آمد بودند. به طرف در رفتم و آهسته آنرا گشودم .
ویرجینیا را روی تخت از سالن می بردند بیرون .
در نور شیری راهرو صورت ویرجینیا به رنگ مرگ در آمده بود و خزه ها ی سبز رنگ، تمام تنش را پوشانده بود .
سه شنبه ......  
                               
برای نشئه شدن هیچ احتیاجی به مواد مخدر نیست. فقط کافی است چند شب بیدار بمانم تا آن تصورات شورانگیز، خود به خود به سراغم بیایند .
یک بار در اتاقم رنگین کمانی از رنگ یافتم که به تدریج به یک آتش بدل می شد. آتشی پر از نارنجی و زرد و سرخ و بنفش و آبی و آبی و آبی .
سپس شعله های آتش به بدن هایی بدل شدند .
گویی تمام فرشته ها از کتاب های مقدس بیرون ریخته بودند و در اتاق حرکت می کردند .
نمی دانم این ماجرا چگونه شروع می شود .
فقط می دانم که ابتدا نمی توانم بخوابم و ناگهان متوجه می شوم در همین بیداری، رویا هایی زیبا به سراغم می آیند و خوب معلوم است دیگر. وقتی که اینها می آیند، دیگر میل ندارم که به خواب روم و می خواهم این رویاهای زیبا تداوم داشته باشند .
البته گاهی اوقات، این رویاها زشت هم می شوند و آنوقت می ترسم .
می ترسم .
می ترسم .
 
طبیعت هم همینطور است .
گاهی یک درخت فرمش عوض می شود .
شاخه هایش به شاخ بدل می شود .
تصاویر هم در قاب، حرکت می کنند ویا کسانی از آن بیرون می آیند و من با آنها حرف می زنم .
گاه با چوب، مجسمه می سازم .
یک پرنده ساخته ام که هفت سر دارد و در هر یک از این سرها یک حس جداگانه وجود دارد .
 
گاه نیز شب به روز و روز به شب بدل می شود .
گاه هر دو در هم تنیده می شوند .
مثل بودن و نبودن، که گاه هستی، اما نیستی .
در حضور خود، بی حضور می شوی ......
 
چهارشنبه .......
 
ویرجینیا وولف، مثل خودش است. روزی که در اتاقش از حال رفته بود یا شاید به خواب رفته بود، نمیدانم، با سرانگشتم خطوط چهره اش را دنبال کردم .
کشیدگی گردنش را گرفتم و همچنان پایین رفتم. بلندی ها و پستی هایی که اندام زنانه اش را آشکار می کرد مثل کدهای مرموزی بود که با نرمی و حرکت انگشتان من قصه ای را باز می گفت .
جهان در تنش جاری می شد .
صورتم را به چهره اش نزدیک کردم .
بازدمی مرطوب و گرم را به صورتم پاشید و سایه ای به گونه اش افتاد. سایه ای که هیچکس و هیچ چیز نمی توانست آن را پاک کند .  
در یک دم، من او شدم و به ریه هایش فرورفتم و از ریه هایش به سلولهای خاکستری ذهنش رسیدم .
آنجا جهان به پایان رسید .
من ویرجینیا بودم .
ویرجینیا من بود .
من هیچکس نبودم .
من، من نبودم و ما قصه شدیم .
تاریخ شدیم .
تاریخی که روزی منفجر می شد .
وقتی صورتم را به چهره ویرجینیا نزدیک کردم، چشمانم را بستم و در دانایی غرق شدم .
تن ویرجینیا و من با بندهای نامرعی استعاره به هم و در هم تنیده شد .
موهایش را کنار زدم .
آرام .
آرام .
می خواستم بیشتر به پشت پیشانی اش فرو روم .
دستم را روی پیشانی اش گذاشتم و فکرهایم را یکی یکی خواندم .
اگر قرار بود زمان بگذرد، باید زمان به عقب بر می گشت تا تن او پیر نمی شد .
 
ویرجینیا گاه در اتاقش می رقصید. گاه نیز از این که فکرهایش را فراموش می کرد، های های می گریست و همانطور که می گریست می گفت :
میدانی، خوشبختی همین است. همین که من گاه فکرهایم را فراموش می کنم .
بودن، یعنی همین. و ناگهان به شب فرو می رفت .
به سیاهی و یا سیاهی در او فرو می رفت .
 
ویرجینیا، عقربه زمان بود که موجی از واژه را قصه گونه به درون اتاق می ریخت. بر گونه ویرجینیا سایه ای حک شده بود و در شیشه چشمانش همیشه چند قطره باران، یخ بسته بود. لباس هایش به تنش آویزان بود و انگار به تنش سنگینی می کرد .
 
گاه با انگشتش دکمه ای نامرعی را فشار می داد و زمان را بر روی کاغذ متوقف می کرد و انفجاری از کلمه، از چهره دوردست و تن خاموش و بی کلمه اش به روی کاغذ می ریخت .
کلمات ویرجینیا سرد هستند. اما جملاتش آنقدر سنگین و سوزانند که تاریخ را به آتش می کشند .
 
ویرجینیا نمی دانست که هست و کجا زندگی می کند. فقط می دانست که گاه یک صدای تاریک از ژرفای حنجره اش آرام به بیرون می خزد و زنجیری از کلمه می سازد ..
وقتی که می نوشت، با مردانی ناشناس عشق ورزی می کرد و لب هایش را به من نشان میداد و می گفت :
ببین !
بر لب های من خطوط سرنوشت را حک کرده اند .
گاه نیز یک نقشه قدیمی را بر کف اتاقش پهن می کرد و با معشوق های خیالی اش بر روی آن چندان عشق بازی می کرد تا روی یکی از همان شهرهای روی نقشه بخواب برود .
گاه نیز به ته خواب معشوق هایش فرو میرفت. به درون مغز و قلب آنها می خزید و بعد در رویای خود، آنان را به قتل می رساند .
ویرجینیا کلکسیونر بود .
کلمه جمع میکرد .
فکر، جمع می کرد .
دل آدم ها را جمع می کرد .
مواد لزج استخوان هایش از جنس رویا بود .
 
هر روزش مرگ بود و هر نفسش استعاره. گاه نیز عریان ِعریان می شد. صورتکی بر چهره می نشاند و می رقصید .
گاه کلماتش را چون دانه های مروارید به نخ می کشید و اسمش را می گذاشت " قصه ".
بعد، مرا صدا می کرد و با   هم می نشستیم و قصه اش را می خواندیم و بعد می نوشتیم روی کاغذ .
گاهی نیز روی تخت کوچک اتاقش با هم مچاله می شدیم. این قصه ای بود که دیگر آنرا روی کاغذ نمی نوشتیم .
 
ویرجینیا همیشه دوست داشت ساعت بخرد .
چندین ساعت دیواری و مچی داشت که همه آنها را خرد می کرد تا زمان را بشکند .
وقتی زمان را می شکست چهره اش شبیه کسی می شد که گویی هرگز زنده نبوده است .
بعضی اوقات نیز من در کنارش می نشستم و به نفس هایش گوش می کردم. نفسش که پیر و پیرتر می شد، تا به همراه تنش بپوسد و سقوط کند .
 
گاه نیز از پنجره به بیرون زل می زد. انگار در انتظار تغییر نشسته بود. به فضایی خیره می شد که هیچ وزنی نداشت و نمی شد آنرا دید .
ویرجینیا می توانست مثل "منصور" ،   روی آب راه برود .
با پیراهنی تن نما و پوستی درون نما .
 
 
پنجشنبه .......
 
تا به امروز هفت هزارو سه قرص را بلعیده ام تا به قول درمانگرانم، جهان را با چشمانی عادی نگاه کنم. اما حتی با این قرص ها نیز همیشه بر حاشیه پرتگاه ایستاده ام .
نزدیک بودن به لبه سقوط، چه ترسناک است .
 
آدمها می کوشند خود و زندگی را کشف کنند و ناگهان متوجه می شوند که برای کشف خود و زندگی، باید ابتدا آنرا گم کنند و این لحظه، شبیه مرگ است. مرگ و زندگی، در هم تنیده شده اند .
این کشف ِ فرزانگی است .
 
 
جمعه ......
 
می دانی سایه؟! ما در اینجا کتاب هایی را می خوانیم که موضوع همگی آنها، خود ما هستند .
 
آدمهای بیرون می کوشند دلتنگی هایشان را جسمیت و مادیت ببخشند. برای دلتنگی هایشان میز و تخت و اشیای گوناگون و تلویزیون می خرند تا دلتنگی هایشان را در آن تماشا کنند .
به سینما می روند تا خودشان را در آنجا ببینند .
 
 
 
شنبه .......
 
پنجره ام مثل تلویزیون سالن نشیمن، هر شب، برنامه تکراری می فرستد .
هر شب، ماه، باران، باد و تکه های پراکنده ابر را به من نشان میدهد .
باران، گریه نیست .
اما من در باران، می گریم .
خوبی ها و بدی ها به من چنگ می اندازند .
و من در باران، باران را می خوانم .
وقتی که باران می بارد، کلاغ هایی که حنجره هاشان پر از خبر است سکوت می کنند .
 
یکشنبه .......
 
پرده ها چشم اندازها را کور می کنند .
نور باید پدیده عجیبی باشد .
باید تکه ای نور را پنهان کنم تا وقتی کرم ها در قبر و در تاریکی محض، جسدم را زیر و رو می کنند، بعدها آدم ها بتوانند فکرهای شفافم را بخوانند .
نور جلوی تجزیه شدن فکرهای شفافم را خواهد گرفت .
برای همین باید تکه ای نور را با خودم ببرم .
 
وقتی تن و جانم تجزیه شدند، نور بر فکرهای شفافم خواهد تابید و فکرهایم با تابش نور، سبز خواهد شد و از زمین جوانه خواهد زد .
باید تکه ای نور را با خودم ببرم ......
 
دوشنبه .......
 
امروز وقتی جلو پنجره نشسته بودم ناگهان پرنده ای خود را با سرعت به پنجره کوبید. انگار راهش را در پرواز گم کرده بود .
شیشه های پنجره کثیف بود و تصویری از سقوط پرنده با بالهای در پروازش، بر روی شیشه حک شد .
پنجره را باز کردم. به بیرون خم شدم و به زمین نگاه کردم. پرنده، بی جان، بر زمین پشت پنجره افتاده بود .
باز، تصویری از زندگی و مرگ. می بینید ؟
فرزانگان، از این جهان ِ روان کُش، از این عقلگرایی خشکیده، و از این منطق مرده می گریزند و به جهان خیال و رویا، و جنبه های سیاه و شبگونه انسان پناه می برند. می کوشند آنسوی سیاه را کشف کنند .
سه شنبه .......
 
سایه! سایه! سایه !
سایه، تو نیستی و من از تنهایی به دیدار آینه رفتم .
در آینه نگاه کردم .
گویی دیگر من، من نبودم و چهره ام از آن ِ من نبود .
کوشیدم از آینه بگریزم .
آنرا شکستم .
آینه را شکستم تا دیگر خود را نبینم .
آینه را شکستم تا در پشت آن، تو را بیابم .
می دانی؟
آینه در سایه می میرد .
سایه، در آینه پیدا نیست .
 
 
چهارشنبه .......
 
امروز از اتاق به باغ رفتم .
دلم می خواست از باغ به جنگل برسم .
چه دوردست بود این جنگل .
در خود فرو شدن اما چه آسان !
برگشتم و در خود فرو رفتم. خواب دیدم که مثل "پری کوچک غمگین فروغ"، در ته ِ دریا ها مسکن دارم و تمام سر و صورتم از لجن پوشیده شده بود. اما می توانستم زبان آب و ماهی ها و مرجان ها را مثل یک کتاب بخوانم .
آدم ها در یکدیگر غرق شده اند .
من اما در تُهی فرو رفته ام .
 
پنجشنبه .......    
 
امروز با اینکه هوا ابری بود، اما دیدم سایه ام روی تمام دیوار افتاده و کش می آمد. در جاهایی هم بخاطر پنجره ها، ناگهان سایه ام قطع می شد، اما در عوض روی شیشه، دهها تصویر دیگر منعکس می شد .
عقربه ساعت تا دیروقت رسیده است .
 
تمام وجودم تا مغز استخوانهایم و تمام بافت های تنم خسته است .
فکرهایم نیز خسته هستند .
فکرهای خسته، دنبالم نیستند. فقط خیلی فکر در سرم هست. شاید اگر بشود آنها را شمرد طی یک ساعت، تعدادشان از میلیون نیز تجاوز کند. سعی می کنم بعضی از آنها را با بازدم ِ دهانم به بیرون بفرستم تا از ازدحام آنها جلوگیری کنم. گاه نیز پنجره را باز می کنم و آنها را به بیرون تف می کنم .
گاه نیز یک نور نیمه آبی از ماه روی بعضی از آنها می تابد و وزن و حجم شان را چند برابر می کند .
احساس خستگی و بی ریشگی می کنم .
می دانم که :
یک درختِ بی ریشه، می پوسد .
انسان بدون پا، سقوط می کند .
.... و یک روح ناآرام و سرگردان می میرد. می دانم .
 
جمعه .......
 
امروز عصر، در ساعت چهار، شب، تمام زمین را فرا گرفت .
رفتم و روزنامه کهنه ای را پیدا کردم .
خورشید، را از قسمت هواشناسی آن بریدم .
هی آنرا جویدم و جویدم .
تا دلم آبستن ِ آفتاب شود....اما ...
 
شنبه .......
 
امروز دختری را دیدم که خودش را حراج کرده بود .
و منحنی های اندامش را به دستان مرگ سپرده بود .
از دیدنش وحشت کردم .
به طرف در رفتم که از آنجا فرار کنم .
اول از سوراخ کلید بیرون را نگاه کردم تا کسی نباشد که مرا بگیرد .
دیدم در پشت در هیچ نبود .
در را گشودم .
سقوط کردم .  
به آغوش نیستی پرتاب شدم .....
 
 
یکشنبه، پایان مهر .
 
دیگر نیستم که برایت بنویسم سایه !
 
 
سایه از پله ها بالا رفت. چند ضربه به در زد. سپس در را باز کرد و به درون رفت. از پرهیب خبری نبود. سگ کوچکش با شادی به سوی او آمد. سگ را بغل کرد و   مشغول نوازشش شد. همانطور که سگ را نوازش می کرد و حرف میزد صدای در حمام و صدای سوت زدن پرهیب را شنید که در فضای آپارتمان پیچید .
 
به سوی صدا رفت. در راهروی باریکی که به سالن پذیرایی وصل می شد یکدیگر را در آغوش گرفتند. پرهیب از دیدن چهره پریده رنگ سایه یکه خورد. انتظار نداشت سایه را این همه نحیف، خسته و در هم شکسته ببیند .
دست او را گرفت و با هم به اتاق رفتند. سایه خود را روی مبل انداخت. پرهیب در کنارش نشست. دست خود را روی شانه سایه گذاشت. سایه ناگهان با صدایی بلند شروع به گریستن کرد. به هق هق افتاده بود. گویی سالها بود که اشگ هایش را پنهان کرده بود. صورتش از اشگ خیس شده بود. پرهیب او را بغل کرد. همانطور که مو های سیاه او را نوازش می کرد شروع به صحبت کرد :
 
آن روزها یادت هست ؟
سالها پیش را می گویم .وقتی در همین بیمارستانی که کار می کنی بستری بودم و هر هفته می آمدم و با تو حرف می زدم؟
یادت هست که من می خواستم کس دیگری باشم و تو به من یاد دادی که خودم باشم !
تو گفتی که متفاوت بودن، گنجینه گرانبهایی است .
گفتی اینکه آدمها یکسان نیستند یک هدیه بزرگ هستی است .
یادت هست.؟
 
سایه آرام شده بود. پرهیب با دستانش شانه های او را گرفت. به صورتش نگاه کرد. ته مانده های رطوبت اشگ را در چشمانش بوسید و گفت :
کامپاری ؟
سایه سرش را تکان داد و گفت بله مرسی .
 
پرهیب به آشپزخانه رفت و با دو لیوان پر از یخ و کامپاری برگشت. یکی را بدست سایه داد و دوباره در کنارش نشست و صحبتش را ادامه داد :
 
وقتی در بیمارستان بستری بودم، برخورد های من با محیط،   پی در پی به من می گفت که بیمار هستم. ناهنجار هستم، منحرف هستم. و تو به من یاد دادی که تمامی این مفاهیم را در چیزی به نام "گوناگونی زندگی" بگنجانم و بگویم که اینطور هم می شود زندگی کرد .
ما نرمال بودن را انتخاب نکرده ایم و دلیلی هم ندارد از آن تغذیه کنیم. همانطور که از این چند جنسی بودن شرمی نداریم !
و تو گفتی :
هیچکس حق ندارد هنجارهای تردید آمیز اکثریت را به دیگران تحمیل کند .
گفتی :
هر چه باشیم و هر که باشیم، همگی بازیگران یک بازی بی معنی سوررئالیستی هستیم .
یادت هست ؟
 
من نمی خواستم آن باشم که در درون بودم. به من، خود بودن را آموختی و حالا نگاه کن من خودم هستم .
در این حال پرهیب بازوانش را گشود و لبخند زد. من، امروز، من هستم .
به من گفتی می توانم آینه ای باشم برای دیگران و امکان متفاوت بودن را و بر خلاف هنجار زیستن را به دیگران نشان دهم .
آن روزها، در تن من دو موجود کاملا جداگانه می زیستند که هر دو برای یکدیگر بیگانه بودند و تو به من یاد دادی تا با هر دوی آنها یک زندگی مسالمت آمیز داشته باشم .
اگرچه من همیشه روحیات کاملا مردانه ای داشته ام، اما لطافت و ظرافت زنانه نیز برایم فریبنده و زیبا بوده است. شاید هم من دون ژوانی هستم که به زن حمله نمی کنم. منتظر می شوم تا خودش به طرفم بیاید، مرا بخواهد و به خود بخواند .
پرهیب ضمن اینکه حرف می زد، نگاه های زیرکانه ای نیز به سایه می انداخت .
 
برای جایی که امروز ایستاده ام، سالهایم غارت شدند. اما امروز فکر می کنم خوشبختی شاید همین است که من هستم .
یعنی من، هم من هستم و هم تو هستم. روانی با کیفیتی مردانه و ظاهری زنانه .
باید در " پوست خود گنجید". و تو به من یاد دادی که من، من باشم وتو باشم و احساس شادی کنم. سپس به چشمان سایه خیره شد و گفت :
میدانی چرا این قصه را برایت تعریف کردم، نه ؟ !
سایه، بی آنکه چیزی بگوید دست پرهیب را در دست گرفت. آنرا به طرف صورتش برد و به گونه هایش که از گرمای مشروب گرم شده بود چسبانید. لحظه ای همانطور نشست. خیلی آرام شده بود .
هوا رو به تاریکی می رفت. بلند شد. سگ را صدا کرد. باید به خانه می رفت. پرهیب را بغل کرد و بوسید و با سگ از در بیرون رفتند .
در بین راه از رفتن به خانه منصرف شد. تصمیم گرفت به بیمارستان برود. سه هفته بود که از هیج چیز خبر نداشت. دلش برای این تنها محیط آشنایی که می شناخت تنگ شده بود .
قدم زنان به سوی ساختمان رفت. چراغ های محوطه روشن شده بودند. از پله های ورودی بالا رفت. سگ همچنان به دنبالش می آمد. کلید را از کیفش در آورد. آنرا باز کرد و به اتاق وارد شد. نگاهی به دور و بر انداخت. همه چیز مثل گذشته بود. درست مثل سه هفته پیش که آنجا را ترک کرده بود. به طرف پنجره رفت. پرده را کمی کنار زد و به بیرون نگاه کرد .
  مجسمه آنجا نایستاده بود !
 
به طرف میز کارش برگشت. تقویم را باز کرد . ساعت ده صبح فردا با یاس قرار داشت. دلش برای حرفهای عجیب و فیلسوفانه او تنگ شده بود .
کمی غذای خشک از پاکتی که زیر میزش بود در آورد و در ظرف غذای سگ ریخت و رفت که دوش بگیرد. دلش می خواست فقط بخوابد .
 
وقت بیرون رفتن سگ بود. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود. سگ با پوزه اش لحاف را کمی کنار زد. به روی تخت پرید و شروع به لیس زدن صورت سایه کرد .
چقدر خوشحال بود که در اینجا بود. در اتاق خودش و آن سفر لعنتی را پشت سر گذاشته بود. لحاف را کنار زد. از تخت پایین آمد. بارانی همیشگی اش را روی پیراهن خوابش پوشید و با سگ از در بیرون رفت .
چند دقیقه ای راه رفت و دوباره به اتاق برگشت و سگ فورا رفت وزیر لحاف خوابید .
سیگاری روشن کرد و به ایوان رفت .
چه خالی بی پایانی در درونش بود .
 
سایه به ساعتش نگاه کرد. ده و پانزده دقیقه بود. چشم براه یاس بود. با او ساعت ده قرار داشت .
یاس عادت داشت همیشه سر وقت بیاید. با خودش فکر کرد چون سه هفته سر کار نبوده شاید قرارشان را فراموش کرده بود .
او در این فکر بود که در زدند. خوشحال شد که یاس آمده است و بطرف در رفت. پرستاری را دید که با یک پاکت بزرگ و یک قفس پرنده در دست، جلوی در ایستاده بود. پرستار پاکت و قفس را به دست سایه داد و گفت :
در یک یادداشت که در اتاق یاس پیدا کردیم نوشته بود اینها را به شما تحویل دهیم .
سایه با شتاب آنها را از دست زن گرفت و در را بست. بی قرار شده بود. می ترسید. به قفس نگاه کرد. پرنده سیاهی در آن نشسته بود و به او چشم دوخته بود. پاکت را باز کرد. دفترچه ای را که با فشار در آن جا شده بود، بیرون آورد؛ دلش نمی خواست آنرا باز کند .
سیگاری روشن کرد. پک عمیقی به آن زد. دفترچه را گشود. در صفحه اول آن نوشته شده بود :
سایه ها .
سرش گیج می رفت. دلش آشوب می شد. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. چه اتفاقی می توانست افتاده باشد. آیا یاس دوباره........ نه دلش نمی خواست به آن فکر کند .
از خودش متنفر شد که سه هفته او را ترک کرده و به سفر رفته بود .
نباید می رفت. نه...نه....نه ....
اشگهای سایه بر گونه هایش روان شد. دفترچه را ورق زد. نوشته های یاس با رفتن سفر او آغاز گشته بود :
سفر و حرکت، بیان رسیدن به آگاهی نیست. بلکه بیان بی قراری انسان است. انسان بی قراری که احساس بی ریشگی می کند ..................
 
می خواست ببیند یاس قصه اش را چگونه پایان داده است. آخرین صفحه دفترچه را باز کرد و خواند :
 
من دیگر نیستم که برایت بنویسم، سایه !
 
با شتاب از در بیرون رفت. باید می رفت و کمی هوا می خورد. از پله های ساختمان پائین رفت. به محض اینکه کمی از محوطه دور شد در کنار دیواری ایستاد و دستش را به دیوار گرفت. سرش گیج می رفت. تب کرده بود. دلش آنقدر آشوب می شد که بلافاصله بالا آورد. استفراغ کرد. دیگر نمی توانست فکر کند. مغزش از کار افتاده بود .
 
به طرف پارکینگی که ماشینش را در آن گذاشته بود رفت. سوار شد و بسرعت رانندگی کرد. در مقابل اولین فروشگاه لوازم خانگی توقف کرد. به فروشگاه وارد شد. چند کارتن خرید و باز به سوی ماشین برگشت. در اتاقش باز بود. وارد شد. به طرف میز کارش رفت. کشو های میز را در کارتن خالی کرد. کتاب هایش را در کارتن دیگری ریخت. در آنها را بست و در کنار اتاق گذاشت. سپس سگ را صدا کرد و با هم از در بیرون رفتند .
تمام طول راه را تا خانه اش گریست .
 
در دسته کلیدش به دنبال کلید در ورودی گشت. در را گشود. همانطور که دستگیره را در دست داشت لحظه ای ایستاد و به اشیا پراکنده در خانه نگاه کرد .
 
سالها پیش، با پرستو های مهاجر، از شرق آمده بود. از سرزمین ویرانی ها آمده بود تا به آبادی و آزادی رسد. امروز از آزادی به ویرانی رسیده بود !
به این چرخش دورانی زمان اندیشید. به این تکرار. به این تکرار بی پایان ......
 
هوا روبه تاریکی می رفت. رگه هایی از ته مانده های روز بر روی آینه قدی که در انتهای راهرو قرار داشت و هرگز فرصت پیدا نکرده بود که آنرا آویزان کند، منعکس گشته بود .
به طرف آینه رفت. آنرا بلند کرد. چقدر سنگین بود. رهایش کرد. آینه بر کاشی های مرمر کف راهرو سر خورد و دهها تکه شد .
 
انگشت خونینش را به دهان برد. خون، بوی تن ماهی ها را میداد. خنده اش گرفت. حس کرد همیشه غم و شادی دلیل مشترکی دارند. لبخند و درد در هم آمیخته بودند .
با بازتاب قدم هایش که در خالی ِ خانه شنیده می شد، تنها بود. آرام به طرف سالن رفت. کلید برق را فشار داد. نور، چون آفتاب ، جهان ِنقشه کروی را روشن کرد. ذره بین کوچکش را که روی زمین در کنار کره افتاده بود برداشت و مشغول نگاه کردن شد .
به دنبال یک شهر می گشت .
شهر او روی نقشه جغرافیا پیدا نبود .
شهر او گم شده بود .
 
به پشت پنجره رفت. چشمانش را مانند هنگامی که خواب به او هجوم می آورد بست. بازوانش را چون بال پرنده ای گشود. آرام، از زمین کنده می شد. باد، او را می برد. اوج می گرفت .
 
در دوردست ها پوست افق، کش آمده بود .
مثل شیشه، بلورین شده بود .
خیابان، خالی بود. بی نور بود و گویی این مکان، هرگز زنده نبوده است .
سگ را بغل کرد و از در بیرون رفت .
در سنگین و آهنین حیاط، در باد، صدای کهنه و زنگ زده ای را در فضا پخش کرد .
تاریکی، بر پیراهن سیاهش ریخت .
با تاریکی یکی شد .
پوستش به رنگ تن ِ کولی ها در آمده بود
و پیام هستی کولی ها
                          بی ریشگی بود !
 
منظر حسینی/ کپنهاک/ زمستان ۲۰۰۶