در این شب های دیجورِ جدایی ها


محمدعلی شکیبایی


• الا یا ایهاالساقی!
برایم باده ی مردافکنی آور
که دیگر باده ی امروز
شفابخشِ دلِ شوریده حالِ بی قرارم نیست ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۱۵ فروردين ۱٣٨۹ -  ۴ آوريل ۲۰۱۰


 
در این شب های دیجورِ جدایی ها
که بارانِ غم از چشمانِ ژرفِ آسمان همواره می بارد
در این سمجِ غم انگیز وُ روانکاهانه ی غربت
که همچون کرکسی جانِ مرا پیوسته می کاهد
در این خاموشی ی دلگیرِ جانفرسای بی روزن
مرا یادِ بهاری نیست
سرودِ چشمه ساری نیست.

الا یا ایهاالساقی!
برایم باده ی مردافکنی آور
که دیگر باده ی امروز
شفابخشِ دلِ شوریده حالِ بی قرارم نیست
برایم باده ی مردافکنی آور
و با من از رفیقان ام سخن هایی بگو، ساقی!
رفیقانی که صدها چامه ی نسروده بسرودند
و با گلبوته های شعرهایم آشنا بودند.
ز یارانِ شقایق پرورم آری
که د ر ژرفای تاریکِ جنون
بر بادپای ناشکیباشان
بسوی مرزهای شب زده راندند
و انبوه شقایق های وحشی را
به دشتِ سرخِ حاصلخیزِ دل هاشان فراخواندند.

الا یا ایهااساقی!
خوشا آن پرنیان پلکِ زمستانی
که فرقِ زشت وُ زیبا را
درونِ ساتکین خوابِ گران سنگانِ بیداری می بیند
خوشا آن یخ چکان شرمِ زمستانی
که آتش را
به پاسِ حرمتِ شب زنده دارانِ بلند آوازه می گرید
دریغا اشکِ شوقِ اشتیاق ای دوست
ز جامِ گونه هایم
تیره گی های جنون را شُست نتواند.

الا یا ایهاالساقی!
برایم باده ی مردافکنی آور
که چترافشان نمی بینم
دگر آن دخترانِ رقص ها وُ خنده هاشان شعر
که پاکوبان نمی بینم
به تاکستانِ مستان
آن شکوفا قامتِ گلگونِ آزادی!

الا یا ایهاالساقی!
طلسمِ یخ چکان ام من
بروی گونه ی سرما.
اگر سبزم نمی خوانی
اگر گویی که در پندارِ ژرفِ آبی ی دریا نمی گنجم
اگر خنیاگرِ مغمومِ چشمانِ ترِ این خاکِ سردم من
اگر در گسترِ گنجینه ی گیتی
غبار وُ گردِ تنهایی
به یغما برده آن چاهی کبوتر
پاره های پرپرِ شعرم
اگر در غربتِ اندیشه ی تاریخ سرگردان
نمی یابی کسی از من پریشان تر
بدان آری
کفِ دست ام نبوئیدم.

الا یا ایهاالساقی!
من از نسلِ پریشانان
تو از نسلِ غزالانی
من از نسلِ فراموشی
تو از نسلِ چکان گلبوسه های ساغر وُ مینا.