رابطه جنبش زنان و جنبش سراسری مردم ایران


لاله حسین پور


• آیا جنبش زنان و جنبش سراسری مردم ایران(حال سبز یا رنگارنگ!) دو جنبش موازی و در کنار هم هستند؟ آیا می توان جنبش سراسری را در کنار جنبش زنان، دانشجویی، ملی، طبقاتی و غیره نشاند و آن را یکی از جنبش های اجتماعی ایران به حساب آورد یا این جنبش متشکل از جنبش های اجتماعی مختلف در جامعه است؟ ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲٣ خرداد ۱٣٨۹ -  ۱٣ ژوئن ۲۰۱۰


این رابطه را هر کسی از زاویه ای بررسی کرده است و هر تحلیلی بر گوشه ای از حقیقت روشنایی افکنده و می تواند به شناخت آن یاری رساند. پاسخ به یک سئوال دیگر شاید بتواند گوشه دیگری از این حقیقت را به ما نشان دهد.
آیا جنبش زنان و جنبش سراسری مردم ایران(حال سبز یا رنگارنگ!) دو جنبش موازی و در کنار هم هستند؟
آیا می توان جنبش سراسری را در کنار جنبش زنان، دانشجویی، ملی، طبقاتی و غیره نشاند و آن را یکی از جنبش های اجتماعی ایران به حساب آورد یا این جنبش متشکل از جنبش های اجتماعی مختلف در جامعه است؟
درواقع اگر "جنبش سبز" را جنبش سراسری مردم ایران بنامیم، پاسخ روشن می شود. این جنبش که اکثریت مردم را چه فعال وچه غیرفعال در صفوف خود جای داده، به یک قشر معین محدود نمی شود و نه تنها سایر جنبش های اجتماعی در آن شرکت می کنند و حضور فیزیکی و معنوی داشته و از آن حمایت به عمل می آورند، بلکه می توان از حضور نسبی تمام اقشار و طبقات موجود در جامعه نیز در این جنبش سخن گفت.
درست است که حرکت فعال این جنبش با بهانه تقلب در "انتخابات" آغاز شد. مثل هر جنبش و حرکت اجتماعی دیگر که با بهانه ای آغاز می شوند. اما اگر ریشه های عمیق خشم ٣۰ ساله و تلنبار شده مردم را در شکل گرفتن آن نبینیم، قطعا نمی توانیم تحلیل دقیقی از این جنبش داشته باشیم. آیا درست است که یک گوش و یک چشم خود را ببندیم و تنها مردمی را ببینیم که پرچم سبز دارند و شعار میرحسین می دهند و رأی دزدیده شده خود را می خواهند و آن طرف دیگر، مردمی را نبینیم که جمهوری انسانی می خواهند، شعار مرگ بر دیکتاتور سر می دهند و برخلاف تمایل و انتظار موسوی – کروبی، سیل خروشانی هستند که جاری می شوند، دستگیر می شوند، کشته می شوند و باز برمی خیزند و می خواهند همه چیز را تغییر دهند؟

تبعیدی های خارجه نشین!
بعد از سرکوبی که با خیزش جنبش سراسری مردم، متوجه فعالین این جنبش شد، مجددا شاهد موجی از تبعیدهای اجباری و یا مهاجرت های اختیاری هستیم و به دنبال آن، نقش فعالین جنبش در خارج از کشور، این جا و آن جا مورد ابهام و انتقاد قرار گرفته است و عده ای آن ها را خارج نشینانی می نامند که خارج از گود بوده و نقشی در معادلات داخل ایران ندارند و نباید داشته باشند.
اگر از زمانی صحبت می کنیم که هنوز اینترنت و تلفن های دستی مرتبط وجود نداشت و جهان به یک سیم ارتباطی فعال در هر لحظه تبدیل نشده بود، باز هم نمی توانستیم جنبش واقعا موجود در داخل ایران را با جنبشی که در خارج شکل گرفته بود، از یک دیگر متأثر ندانیم. دورانی که فعالان ایرانی با قلب لرزان و ضربان تپنده، روزنامه های آبونه شده را صفحه به صفحه می خواندند و با گزارش های دست نویس و تماس های مخفیانه، نشریات جاسازی شده و اعلامیه های ریزنوشته شده و.......در تلاش بودند، مدت زمانی ست سپری شده است. اما در همان دوران نیز نمی توان تأثیرات دو جانبه ایرانیان داخل و خارج کشور را نسبت به هم نادیده گرفت و یک دهان بند به دهان تبعیدشدگان خارج نشین زد و به آنان نقش نظاره گر را اهداء نمود.
البته خودمحوربین هایی بودند و هستند که به محض رفتن به خارج از کشور، احساس رهبری به آنان دست داده و مدتی با همین خیال، رهنمودهای ذهن پرداخته و آرزوساخته تجویز کرده و نسخه می دادند و به این احساس دامن می زدند که گویا برخی فعالین برای رهبری از راه دور، در خارج مکان یافته و حال از دور ِ گود می خواهند که فعالین داخل لِنگش کنند. اما چنین "رهبرانی" خیلی دیر نمی پایند و نمی بایست محور قضاوت درباره فعالین صدیقی قرار گیرد که پا به پای جنبش سراسری مردم ایران حرکت کرده و هر آن چه از آنان بر می آید، انجام می دهند.
حال که دیگر همه چیز تغییر کرده و دهکده جهانی معنای توده ای پیدا کرده، لعن و نفرین به آن هایی که اساسا به اجبار و یا حتی برخا به اختیار، کشور دیگری را برای زیست خود انتخاب کرده اند، دیگر جایی ندارد. آیا وقتی در ایران زندگی می کنیم، با همه اقشار مردم تماس مستقیم داریم؟ آیا باز هم در چهارچوب تنگ روابطی که برای خود تعیین کرده ایم، زنجیر نشده ایم؟ و آیا برای این که اخبار سراسری را بدانیم، به اینترنت و رادیو و روزنامه مراجعه نمی کنیم؟ همان طور که ایرانی های خارج از کشور خود را بخشی از جنبش سراسری مردم ایران می دانند، ما هم باید آن ها را تأیید کنیم، وگرنه هر گروهی کاست خود را تشکیل می دهد و خود را محور عالم می داند.

رابطه جنبش زنان با جنبش سراسری
و اما رابطه ای که جنبش زنان با جنبش سراسری مردم ایران دارد، همان رابطه ای ست که جنبش دانشجویی با آن دارد و همان رابطه ای که جنبش کارگری و سایر جنبش ها با آن دارند. همان طور که حرکت این جنبش از ۲۲ خرداد سال پیش نشان داد، بدون حضور فعال زنان، چه بخش سازمان یافته و بالفعل و چه آن اکثریت عظیم زنانی که به طور بالقوه و اساسا سازمان نیافته در آن شرکت کردند، نمی توانست با آن شکوه و عظمت شکل بگیرد. همین طور بدون حضور دانشجویان و کارگران و پدران و مادرانی که به دنبال فرزندان خود روان بودند، امروز نمی توانستیم از این جنبش سراسری سخن بگوییم. در واقع می توان گفت، جنبش سراسری مردم ایران متشکل است از جنبش های اجتماعی واقعا موجود که اساسا در خیابان ها حضور خود را نشان می دهد و وقتی در خیابان ها نیست، همانند اختاپوسی ست که آرام بر جای خود نشسته، اما با بازوان ِ بسیار ِ خود در تلاش و سازمان گری و سازمان یابی است. جنبش زنان یکی از این بازوان پرتوان جنبش سراسری است که اگر در لحظه های آرام گرفتن جنبش سراسری، خود را قوی تر و آماده تر نکند، نمی تواند این جنبش را تغذیه کرده و در حرکت بعدی آن را گام ها به جلو بکشاند.
به وضوح می بینیم که یکی از این بازوهای پرتوان در دور گذشته، جنبش دانشجویی است که می خروشد و ساکت نمی نشیند. حرکت های دانشجویان چه سازمان یافته و چه خود به خودی پشتوانه بزرگی ست برای حرکت بعدی جنبش سراسری.
یکی از موانع بزرگ جنبش زنان، تکیه بخشی از فعالین این جنبش به "بالا" است. منظور از بالا، الزاما قدرت حاکم نیست. "قدرت" غیرحاکم و یا هنوز غیرحاکم نیز بالا محسوب می شود. ضعف بخشی از این فعالین در واقع نه تکیه به توده های میلیونی که اگر در جنبش شرکت کنند، دیگر قدرتی را یارای مقابله با آن نمی ماند، بلکه اساسا تکیه به افراد، شخصیت ها و "رهبر"ها می باشد. نگاه به "بالا" نمی تواند گریبان برخی از این زنان را رها کند. اکنون نیز این نگاه باعث شده تا زهرا رهنورد به عنوان یک فمینیست کهنه کار و یک مبارز جنبش زنان، در صحنه خودنمایی کرده و با بیانیه های کم جان، نقش رهبری جنبش زنان به او اعطاء شود!!
انتظار بی جایی نباید از خانم زهرا رهنورد داشت. همین که در شرایط کنونی ندایی می دهد، بسیار عالی ست. هر کس در جایی که قرار دارد، بنا به انگیزه هایی که در سر دارد و با آرمان هایی که برای شان می جنگد، توان پیش روی دارد. توقع بیشتر از این توان نیز نباید از کسی داشت.
اما وقتی از جنبشی سخن می گوییم که نام جنبش زنان بر خود نهاده و حداقل طی دو دهه گذشته ماراتون خود را به سمت تغییر قطع نکرده و در هر گام خود انبوهی از زنان را همراه خود کرده، انتظار بسیار بالایی وجود دارد.
وقتی جنبش زنان برای رفع تبعیض جنسیتی می جنگد، نمی تواند تنها طبقه متوسط شهری را نمایندگی کند، حتی اگر آحاد آن از این طبقه برخاسته باشند، وظیفه ای که برای خود درنظر گرفته اند، دیواره این طبقه را می شکند و فراتر می رود. نمی توان فمینیست بود و از رفع تبعیض جنسیتی سخن گفت، اما در حد تغییر قوانین توقف کرد و برای آن کف زد.

درس بزرگ
یک سال گذشته است. یک سال ِ آزگار صفحه ای از تاریخ را از آن خود کرده است. سالی که در آن بسیاری جاودانه شدند و نام خود را بر آن حک کردند. نه تنها ایرانی ها، بلکه حتی جهانیان این سال را لحظه به لحظه نظاره کرده و وقایع را دنبال کردند. هرکس از زاویه ای به آن می نگرد و آن را تحلیل می کند. اما یک درس بزرگ از آن گرفتیم. فهمیدیم که هیچ نیرویی توان تغییر ندارد، جز حرکت سازمان یافته اکثریت مردم. یا بهتر است گفته شود، حرکت سراسری ِ مردم ِ متشکل. یا دقیق تر، حرکت سراسری و هماهنگ جنبش های اجتماعی ِ سازمان یافته متشکل از اکثریت زحمت کشان و مزدبگیران و بیکاران.
بنابراین تنها اکثریت عظیم مردم نه به صورت پراکنده و منفرد، بلکه متشکل در تشکل های اجتماعی صنف، کار، دانشگاه، مدرسه، محله و محیط زندگی خود هستند که می توانند در حرکت های بزرگ، سراسری و هماهنگ، تغییر را سازمان دهند. از حرکت های خیابانی گرفته تا اعتصاب و تحصن و سایر اشکال ابتکاری که تنها در مسیر مبارزه ابداع و به کار گرفته می شوند.