طلوع مروارید


سعیده پاک نژاد


• دست هایم را ار دو طرف باز می کنم. انگار دو آیینه در خط افق لولا شوند. دریا و آسمان رو به روی هم. خط های عمود نور درهم می شکنند و منعکس می شوند. ستون هایی از ذرات اشعه روی زاویه هایی می رقصند و از هم می گذرند. حباب های سفید روی پیشانی موج ها می لغزند. سینه به سینه موج و باد پیش می رویم. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ٣ خرداد ۱٣٨۵ -  ۲۴ می ۲۰۰۶


ـ مادر! فکر می کنی حتماً باید به صید مروارید سرخ برویم؟
ـ بله عزیزم، ما باید پیدایش کنیم. کم کسی توانسته مروارید سرخ را صید کند. می دانی که... خیلی ارزش دارد.
ـ پس... تو مادر... می دانی چه بهایی دارد؟
ـ بهایش خطر کردن است. برای هر چیز با ارزشی باید خطر کرد.
ـ پس در این صورت باید بگویم کشف مروارید، و نه صیدِ ...
ـ شاید... بله راست گفتی... کشف!
بادبان ها را می کشم. طناب را دور بازوانم می پیچم. سرعت را زیاد می کنم. قایق تکان سختی می خورد و از جا کنده می شود. فشار روی شانه و بازوهایم سنگینی می کند. مه رقیقی در دوردست های دریا ماسیده شده.باد دریا گیس هایم را پشت سرم افشان کرده. روی دماغه قایق می ایستم. دست هایم را ار دو طرف باز می کنم. انگار دو آیینه در خط افق لولا شوند. دریا و آسمان رو به روی هم. خط های عمود نور درهم می شکنند و منعکس می شوند. ستون هایی از ذرات اشعه روی زاویه هایی می رقصند و ازهم می گذرند. حباب های سفید روی پیشانی موج ها می لغزند. سینه به سینه موج و باد پیش می رویم. سطح شیشه ای آب در برخورد با دماغه هزاران پرّه می شود. خود را به دماغه می کوبد و شتک می زند به اطراف. قایق با غیژ-غیژ ممتدی دل موج ها را می شکافد و پیش می رود.
به دماغه قایق چشم می دوزم. آب در تقاطع دو بازوی هفت بریده می شود و در دو طرف قایق رو به عقب باز می شود. ریسه های آبی آب، دسته دسته از کنار قایق به سرعت می گذرند و پشت سر ما خط سفیدی از کف به جا می گذارند. دخترم پاهایش را توی آب دریا آونگ کرده و نخ قلاب ماهیگیری را دور مچ دستش پیچیده. نخ قلاب، خط قرمزی دور دستش انداخته. هر از گاهی ماهی های سرطلایی سرشان را از آب بیرون می آورند. نفس عمیقی می کشند و دوباره توی آب از چشم گم می شوند. پشت سرمان ستون سفیدی از حباب و کف لوله می شود. پشگ های آب، بالای قایق می خورند به سر و صورتم. لباس هایم خیس شده و به تنم جسبیده.
ـ مادر! مواظب باش از دماغه پرت نشوی.
ـ نترس دخترم، من آب را دوست دارم. برای همین هم پا از خاک بریدم و زدم به دریا.
ـ توی دریا راه سومی نیست. یا مرگ است، یا زندگی.
می خندم:
ـ نگران نباش، حواسم است. جخ، ابتدای راهیم. تا مقصد خیلی مانده. نترس، تنها رهایت نمی کنم.
قلاب را از آب می کشد بیرون. ماهی سفیدی از انتهای قلاب آویزان است.
ـ این هم ناهار امروز.
پاهایش را از آب بیرون می آورد و خودش را می کشد طرف دماغه. بازویش را دور بازویم حلقه می کند. چشم هایش را می بندد و زلف های سیاهش را می سپارد دست باد. بادبان بلند و پُر باد شکم داده است. قوس در قوس و سفید، مثل همین موج های لوله شده و خیزآب های کمانی.
ـ مادر، فکر می کنی با این سرعت به محل صید می رسیم؟ نمی خواهی سرعت قایق را زیاد کنی؟
مه کاملاً ناپدید شده. باد مه را تارانده است.
ـ می رسیم، عجله نکن... اگر قایقمان بزرگ بود و بادبان بلندتری داشت، سرعتش را زیاد می کردم. امّا چه کنم که با این قایق، سریعتر از این نمی شود رفت.
چشم از من برمی گیرد و می دوزد به آسمان. آسمانی که دسته ی پرندگان مهاجر رو به افق بی انتها، بر سینه ی بازش به شکل دو بازوی مورّب هفت در پروازند. رأسِ «هفت» را دیگر نمی بینم. دو پرنده ی خسته در انتهای دو خط از ما دور می شوند.
ـ مادر! هیچ می دانی پرنده ای که نوک «هفت» قرار گرفته بعداز مدتی پرواز، می میرد و جایش را به پرنده ای دیگر می سپارد؟
راستش، بواقع نمی دانستم.
ـ نه..
ـ می دانی غلبه بر اصطکاک هوا و شکافتن آن، چه نیرویی از پرنده می گیرد؟
پرندگان روی دو بازوی «هفت» در خط لرزانی موج می خورند و پیش می روند، دسته به دسته. فصل کوچ آغاز شده.
زیر پایمان را می نگرد،کف های آب بالا می آیند و می پاشند روی قایق. می گویم:
ـ نمی بینی همه ی لباس هایم خیس شده و طناب ها دستم را بریده اند؟
فریاد می کشد:
ـ از دماغه بیا پایین. می ترسم طوفانی که شروع شده، پرتت کند توی دریا.
یک دسته از پرندگان رفته اند و دسته ای دیگر بالای سرمان هستند. جلوتر از ما پرنده ی سیاهی گلوله می شود و معلق زنان می افتد توی آب.
ـ یکی افتاد مادر... می بینیش؟
بالای سرمان را نگاه می کنم. نظم دسته بهم ریخته. «هفت» یک وری شده. بازویی کوتاه تر از دیگری است. پرنده ای از بازوی بلند سرعت می گیرد. سرش را می آورد بالا و بال هایش را کج می کند. می پیچد جلو و در نوک «هفت» جلودار می شود.
ماهی ئی سرطلایی سر از آب بیرون می کند و دوباره زیر آب می رود. دخترم از دماغه می پرد پایین و می رود می نشیند روی لبه قایق. من هم پایین می آیم و می روم چمباتمه می زنم کنارش.
ـ خسته شدی مادر؟
ـ برو بالا طناب ها را بگیر تا کمی خستگی درکنم.
ـ فکر می کنی چند روز دیگر تو راه باشیم؟... به نظرت سالم می رسیم؟
ـ در هر صورت باید خودمان را به مقصد برسانیم. «ماژلان» هم سفر دور دنیایش را با پنج کشتی و دویست و چهل ملوان آغاز کرد. سفری که هر روزش با مرگ و بیماری و گرسنگی توأم بود. کارشان به جایی کشید که از شدت گرسنگی چرم کفش ها و موش های لانه کرده یِ داخل کشتی را می خوردند. وقتی پرنده ای بالای سرشان می دیدند، نیرو و امید می گرفتند. بعداز نزدیک به سه سال آوارگی توی آبهای بی انتها، تنها یک کشتی و سی و پنج ملوان مانده بود. آنهم همه زخم و زیلی و بیمار و تشنه و گرسنه. از این ماجراهای دریایی یکی دوتا نیست. «کریستف کلمب» با سه کشتی و نود ملوان برای کشف آمریکا رفت. اما با یک کشتی و پنجاه ملوانِ جان بدر برده از مرگ باز گشت، یا ...
آفتاب پایین آمده و مثل گوی گداخته ی قرمزی روی صفحه ی نارنجی دریا نشسته. روی آب چین های سرخ کم دامنه ای پشت در پشت روی هم می سرند و پیش می روند.
ـ مادر، دلم می خواهد خودم را روی این زرورق نرم و لیز دریا رها کنم و موهایم را روی آب بپاشم.
سرعت قایق را می گیرم.
ـ شب باید با سرعت کمتری حرکت کنیم.
ـ امّا من از سیاهی شب دریا می ترسم.
ـ ترسناکیش فقط سرِ شب است. چند ساعت که گذشت عادت می کنیم.
ماهی های طلایی زرورق نارنجی و زرد را می لرزانند. معلق می زنند و دمشان از آب می زند بیرون. در هر جایی از دریا که فرو می روند، آب آن نقطه دایره در دایره موج بر می دارد. شاید می روند ته دریا تا شب را صبح کنند. باد از نفس افتاده و آرام شده. دخترم دست هایش را در آب تکان می دهد.
ـ مادر، فکر می کنم دریا و زمین خیلی شبیه هم اند. هر دو بی انتها هستند و کروی. و آنوقت ما نقطه ای ناپیدا روی این بی نهایت.
ـ امّا هم ما تاریخ تولد داریم، هم زمین. با این توفیر که ما برای خودمان جشن تولد می گیریم، ولی کسی برای زمین چنین کاری نمی کند.
ـ لابد این هم از خود خواهی ماست...
ـ نه، بحث خود خواهی نیست. ما، در دل این بی نهایتی که زمانش می خوانند، تنها فرصت بسیار کوتاهی برای زندگی داریم. فرصتی در حد یک چشم بهم زدن...
انگار مجاب شده است. سرش را تکان می دهد:
ـ شاید برای همین است که می خواهم زودتر برسیم.
ـ امّا عمر تاریخ کوتاه نیست... آن ها که سال ها بعدِ ما می آیند، در باره ی ما بهتر از خودِ ما قضاوت خواهند کرد.
ـ فکر می کنی کسی به خاطر خواهد آورد که ما در یک همچین روزی برای کشف مروارید سرخ همچین خطری را پذیرفتیم؟
ـ اگر بتوانیم صید، یا بقول تو کشفش کنیم.
ـ درست همانطور که «کلمب» قاره ی آمریکا را کشف کرد؟
ـ بله، از سال ۱۴۹۲ تا سال ۱۵۲۲ طی یک نسل جهان بطور کامل و به شکل بنیادین تغییر کرد. طی این مدت چند صد مرد کنجکاو،پُرجرأت و مصصم نقشه ی جهان را از نو ترسیم کردند و تمام نقاط آن را به یکدیگر پیوستند.
                                       *‌‌‌     *      *
خط نازک سفیدی در افق بالا می آید. پرتو آبی رنگی از زیر می تابد و منعکس می شود و دوباره به دریا سر کج می کند. خیزآب های آبی، رقص کنان تا دوردست دریا پیش می روند. روی دریا از حباب های سفید پوشیده شده. ماهی ها سر از آب بیرون آورده اند و از دهانشان گوی های هوا جوش می زند. نور تندی از زیر دریا بیرون می آید.شعاع های نور انعکاس خوش رنگی را در آسمان تشکیل می دهند. حالا دیگر افق روشن شده است و طلایه ی خورشید کم کَمَک نمایان می شود. اندکی بعد خورشید طلوع می کند. بالا و بالاتر می آید. در فاصله ی نزدیکی از افق، آفتاب دیگری آهسته آهسته، سینه ی آب ها را می شکافد و بیرون می زند.طلوع دو آفتاب همزمان.گویی مروارید سرخی میان آبها تاب می خورد. آب چکان تن می شوید و خندان و شفاف در تلالو ذرات آب غوطه می خورد. آفتاب در افق کامل می شود و بالا می آید. دخترم فریاد می زند:
ـ مادر! این همان مروارید سرخ است؟
روی دماغه می روم. در نوک «هفت» دماغه، سینه به سینه ی باد موهای پشت سرم افشان می شوند. دست هایم را می گشایم. آفتاب در آغوشم است. رقص نور بادبان ها را زرد و نارنجی کرده است.