دلم...هم آن که بشکستم!


ویدا فرهودی


• نپرسیدی ز من حتا، در آن روزی که بگسستم
چرا بی گفتنِ حرفی،تورا در خویش بشکستم

نپرسیدی و شاید هم، خیالت بود می خوانی
ز راه دور ذهنم را،کنارت گر چه ننشستم ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۱۰ شهريور ۱٣٨۹ -  ۱ سپتامبر ۲۰۱۰


 
نپرسیدی ز من حتا، در آن روزی که بگسستم
چرا بی گفتنِ حرفی،تورا در خویش بشکستم

نپرسیدی و شاید هم، خیالت بود می خوانی
ز راه دور ذهنم را،کنارت گر چه ننشستم

به گوش ات خوانــد چون دشمن، که غربت باشـَدَم مأمن
شدت باور که از ذلّـت ،ز بام شهرمان جـَستم!

ندانستی،نمی دانی، که در خویشی تو زندانی
و من رفتم که دریابـی: بدون بودنـت، هستم!

رهیدم، چون که آزادم ، هیاهوتر زفریادم
حریف دیو بیدادم ،و از قانون او رَستم

از آن آیین یاساگون، که چنگیزانه رود خون
گشود و گفت اهریمن: "ز هر پیمانه اش مستم! "

من آن باران جوشانم که چون لطفش بیفشانم
نـَـمی از من اگرنوشی بگویی برتو پیوستم

به رغم باید و شاید،غزل وقتی که می آید
هر آن که مطلعش خوانَـَد، گذارد دست در دستم

بر آنم هتک انسان را،دروغ پیر بهتان را
کنم بی وقفه ای افشا!جز این گر شد... بدان پستم!

غباراز حرف می شویم، برهنه تا تورا گویم:
چه آمد بر دل تنگم، چو بار رفتنم بستم

وگر ترک وطن گفتم، برایش شعر تر سفتم
به هرواژه دلم پیدا! دلم...هم آن که بشکستم!

ویدا فرهودی
پاریس- تابستان ۱۳۸٩