مگه شوخی یه!
نگاهی به داستان کوتاه امیرآچاچی


جلال رستمی


• داستانی که ازامیرآچاچی درزیر می خوانید به نظر من تمرینی است موفق برای بازگویی یک فاجعه ی بزرگ (کهریزک) با زبان طنز به شیوه ی مینی مالیستی. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱۵ مهر ۱٣٨۹ -  ۷ اکتبر ۲۰۱۰


 حکایتی از یک فاجعه ی بزرگ با زبان طنز، به شیوه ی مینی مالیستی

-"هوشنگ هیچ می دونی اگه موشای تهرونو تقسیم کنن،به هر نفر سه تا می رسه؟"
- "کار خوبی می کنی با هر شوفری همکلام نمی شی؛ سر شوخیو که شُل کنی زبونشون از یقه می ره از آستین درمیاد! همین قاسم، اگه بشینی پای منبرش، طوری جادوت می کنه که او لوطی بشه، تو انترش! خوشم میاد یه گوشه نشستی، خرتو به هر توبره ای نمی بندی، اسبتو به هر سواری شوور نمی دی! اصلا می دونی چیه، آدمیزاد یه دهن داره، دو تا گوش؛ یعنی دو تا بشنو یکی بگو! هوشنگ….هوشنگ با توام…غصه اگه سالی یه بار سراغت بیاد، خوشبختی! اگه ماهی یه بار در خونه تو بزنه، بدبختی!"

زمانی که، زبان جدی هنربه تنهایی قادرنیست ابعاد نامتعارف یک حادثه ویایک فاجعه را، به تصویرکشیده وبیان کند. زبان طنز به کمک هنر می آید.
درطنز،بیشترمواقع،مخاطب از بطن داستان پنهان شده در لا بلای "متن طنز" آگاه است وبه سرعت می تواند با آن رابطه برقرارکند. در مواردی نیز که اطلاع عمومی از بروزابعاد یک حادثه ویا یک فاجعه کم می باشد زبان طنز سعی می کند با دادن نشانی های مشخصی مخاطب خود را متوجه متن واقعه ی اصلی وحواشی آن بسازد.
یکی از مشخصات بارز طنز، دید انتقادی آن است ویکی دیگر، سعی درهمراه سازی مخاطب با این دید انتقادی است. که در نهایت مخاطب رابه فکرکردن وانتقاد ، وا می دارد.
زبان طنزدر مجموع زبانی، مستقیم نیست. ولی از آنجایی که حادثه ویا فاجعه ایی را غیرمستقم به چالش می کشد که مخاطبان تاحدودی از آن اطلاع دارند. دراین شرایط رابطه ی "متن طنز" با مخاطب اش رابطه ای مستقیم می شود . درست در اینجا ست که هنر طنز از هنر آبستره واکسپرسیونیستی فاصله می گیرد وبه هنرمینی مالیستی نزدیک می شود. یعنی سعی می کند اگرچه گاها با زبانی فرعی ولی اکثرا با رابطه ایی مستقیم وبی واسطه ، بی نهایت ساده وعینی به واقعیت نزدیک شود.
داستانی که ازامیرآچاچی درزیر می خوانید به نظر من تمرینی است موفق برای بازگویی یک فاجعه ی بزرگ (کهریزک) با زبان طنز به شیوه ی مینی مالیستی.
جلال رستمی



مگه شوخی یه!


هر گوشه این چرخ وفلک که باشی ، یه جور بدبیاری یقه تو می گیره! تو خیابونای استانبول یا کوچه پس کوچه های
” منیریه “،آخرش یه روز تو تله می افتی؛ تله تنهایی، ترس، بی قراری! می گی نه،یه نیگا به دوروبرت بنداز، ببین وسط این همه آدم که مث موروملخ به پروپای هم می پیچن، چن تا قیافه حیرون می بینی! یکی شم همین هوشنگ. از بانگ خروس تا بوق سگ زیر سایه یه درخت زبون گنجشک تکون نمی خوره! تو ایستگاه ” گلوبندک ” ساعت رفت و برگشت اتوبوسارو ثبت می کنه. جون به جونش کنی با هیچ شوفری دمخور نمی شه! درددل می کنی، کم محلی می کنه؛ لاف می زنی، چرت می زنه؛ نمک می ریزی روترش می کنه!
گیریم دماغ سوخته یه عشقی یا عزادار ننه باباتی، خیلی که تو خودت بریزی، آخرش با یه روضه ای، آوازی، مویه ای
به زبون میای ولی این هوشنگه دهن باز نمی کنه که بفهمی چه مرگشه!
مسافرا میان و میرن، شوفرا هروهر می خندن، زبون گنجشکه سایه شو هی پهن می کنه هی جمع می کنه ولی این
پسره مث مجسمه وسط میدون فردوسی،صداش در نمیاد!
-”هوشنگ هیچ می دونی اگه موشای تهرونو تقسیم کنن،به هر نفر سه تا می رسه؟ ”
منتظر لبخندی تو صورتش می شم! پلک هم نمی زنه! قارقار کلاغی می پیچه…
-” یه جایی خوندم، عمر کلاغ ازعمرآدمیزاد بیشتره؛ خیلی ام بیشتره! رو همین درختا کلاغایی لونه کردن که شجره نومچه شون از شازده های قجر،پُروپیمون تره!”
دخترای قلمی با صورتای عروسکی، پشت سرهم خودنمایی می کنن! شش دانگ حواسمو پرت هوشنگ کردم که کی سرشو بلند می کنه به یکی از اون دخترا زل می زنه!
- ” کار خوبی می کنی با هر شوفری همکلام نمی شی؛ سر شوخیو که شُل کنی زبونشون از یقه می ره از آستین درمیاد!همین
قاسم، اگه بشینی پای منبرش، طوری جادوت می کنه که او لوطی بشه، تو انترش! خوشم میاد یه گوشه نشستی، خرتو به هر توبره ای نمی بندی، اسبتو به هر سواری شوور نمی دی! اصلا می دونی چیه، آدمیزاد یه دهن داره، دو تا گوش؛ یعنی دو تا بشنو یکی بگو! هوشنگ….هوشنگ با توام…غصه اگه سالی یه بار سراغت بیاد، خوشبختی! اگه ماهی یه بار در خونه تو بزنه، بدبختی!
وای به حال آدمی که روزی یه غصه روسرش خراب شه! می خوای زمین گیر غصه هات نشی باید درد دل کنی، لاس بزنی، داد بزنی!هر دردی یه دوایی داره؛ دوای خلاص شدن از غم و غصه، وراجی یه! کم حرف که بشی یواش یواش مُخت تعطیل می شه.
راه خونه یادت می ره؛ اسم بچه هاتو عوضی صدا می زنی؛ شله قلمکارو با قُرمه سبزی یکی می گیری، اینو من نمی گم،دکترا می گن! پارسال همین وقتا که دخترم از خونه فرار کرد تا یه ماه با هیشکی حرف نزدم، خودمو یه گوشه زندونی کردم! آخرش که چی؟ اگه قفل به زبون بزنی، غصه تو دل لونه می کنه! باید دهنو باز کنی که غصه پر بکشه! چرا قاسمو نمی گی؟یه نگاهی به اداهاش بنداز، یه طوری قهقهه می زنه مث ایکه بلیطش بُرده! اگه نخنده دیوونه می شه!همین دیروز پریروز، پسر کوچیکه ش
از ایدز مُرد! صداشو تو در وهمسایه در نیاوردن! مگه شوخی یه!؟ هوشنگ،هوشنگ با توام! کجارو نیگا می کنی؟ داشتم می گفتم کلاغا هم عمرشون ازآدما ییشتره، هم ازآدما خوش شانس ترن! کدوم کلاغوسراغ داری تا خرخره زیرقرض بانک باشه؟کدوم کلاغ خرج اتینای زنش از حقوق رییس دارایی بالا می زنه؟ کدوم کلاغ واسه قارقارکردن زیادی، سین جیم می شه؟هوشنگ کجایی؟
به اون ابره نیگا کن، پُر دلش بارونه! آدما با حرف زدن سبک می شن،آسمون با باریدن! اگه با نقش و نگار ابرا قاطی شی، خیلی چیزارو می خونی! خوب خوب که به اون تیکه ابر زُل بزنی، یه آدم می بینی که زانوشو بغل کرده، یکی دستاشو دراز کرده، اون یکی داره از چیزی فرار می کنه! هوشنگ اگه بارون بگیره،همین درخته که زیرش نشستی مث سقفی می شه که هزار جاش سوراخه؛ هر برگش یه جور رو هیکلت می باره! چرا نشستی؟مگه نمی بینی بارون گرفت؟ الانه که زبون گنجشکه از هزار جاش رو سرت بچکه!
- ” بذار بچکه؛ منم باهاش می چکم! ”
- ” چی گفتی؟یه دفه دیگه بگو! ”
شوفرارو یکی یکی صدا می زنم :
-” قاسم، بهمن، اکبر، پیمان…یالا بیاین، هوشنگ حرف زد؛ با گوش خودم شنیدم…”
هیشکی حرفمو باور نمی کنه! صدای هروهرخنده با رعدوبرق آسمون قاطی می شه! درخت زبون گنجشک با هربرگش رو سر هوشنگ می باره! قطره هایی که از صورت هوشنگ رو زمین می چکه شاید بارونه شایدم گریه س! آخه هوشنگ تازه از
” کهریزک ” خلاص شده! مگه شوخی یه…

امیر آچاچی مهر ۱۳۸۹– تهران