خودکامگی – خامنه ای و داستان کرئون – ۳ (پایانی)


سامان


• عقاید سوفوکلس در نمایشنامه سه گانه اودیپ مخلوطی از مخالفت وی با مکتب متد اول سوفسطایی و علاقه او به مذاهب غیر المپی بوده است. او مبتنی براین دو احساس اعلام می دارد که حیثیت و مقام انسان و نیز حرمت مقدس روابط انسانی را هرگز نباید به ادعاهای غیر انسانی سازمان حاکمیت ملی و یا افکار نفع طلبانه آنی تسلیم کرد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۱٨ بهمن ۱٣٨۹ -  ۷ فوريه ۲۰۱۱


 تقدیم به خیزش نوین آزادیخواهی مردم ایران
تقدیم به مادران مبارز و تمامی زنان پیشتاز امر رهائی
تقدیم به خاطره ندا سمبل آزادی و جانفشانی زن ایرانی

تاریخ زندگی بشر که پس از یک دوره طولانی زندگی طبیعی و ساده با دستیابی وتسلط بر پیرامون و تغییر آن به نفع نیازهای خود تنوع و فراوانی غذا و رفاه را بهمراه داشت ، بدلیل همین پیشرفت و توسعه در بهره وری از زمین و کشفیات و اختراعات درعرصه تکنیک و فن آوری با تقسیم بندی اولیه جامعه تا آنچه که تمدن کنونی می دانیم همواره با جنگ بر سر قدرت و استیلای بر ثروت اجتماعی حاصله روبرو و در گیر بوده است. بعبارتی تا به امروز می توان گفت که هدف از هر مبارزه سیاسی کسب قدرت سیاسی      و یا تعدیل آن بوده است. اما آیا قدرت همیشه از زور الهام میگیرد و در اعمال خشونت تعریف و خلاصه می شود؟ یا اگردر بدو امر بنا به هرتوجیه و ضرورتی چون آنارشی، طغیان، شورش یا قیام مجبور به توسل به آن شود کماکان پس از چیرگی باید در تداوم اعمال زور بکوشد ؟ آیا اصولا" قدرت دائما باید به اعمال زور وخشونت پناه ببرد با پس از استیلا می بایست تغییر روش داده و بر مبنای خواست اجتماعی و اهداف آن مشروعیت یابد ؟ آیا قدرت دائم منبعث از کمیت و حجم بیکران زور است و یا اساسا" قدرتمند ترین مدیریت سیاسی- اجتماعی از کیفیت هائی چون عقلانیت، مدارا، دموکراسی و آزادیخواهی سر چشمه می گیرد؟ بدیهی است که ملجاء قدرت پایدار از همسازی، همراهی، منطق و مشروعیت بنیاد میگیرد نه از برق شمشیر و سرنیزه و زور بی پروا. تاریخ همه انقلابات و تحولات بزرگ اجتماعی جهان نشان داده که همه این دگرگونیها قبل از دست اندازی به قدرت بر پایه ضرورت تاریخی و خواست بزرگ اجتماعی بر بستر شرایط عینی و ابژکتیف دوره معین تاریخی خود، به ایده ها و آرمانهای نوینی دست یافته که به عنوان رهنمودی برای عمل، تمامی فرآیند تحولات اجتماعی را در برداشته و آن را تئوریزه کرده است. اما آیا تئوری انقلاب اسلامی جز بازگشت و سیر قهقرائی چه حاصلی داشت؟ آیا اصولا" انقلاب ایران تئوری داشت ؟ آیا دین ومذهب که برساده ترین موهومات و اعتقادات جاری موروثی مردمان یک جامعه تکیه دارد را می توان تئوری نامید ؟ یا اینکه اساسا" تئوری متناسب و مبتنی بر واقعیات دائما" دگرگون شونده در عرصه زندگی و حیات اجتماعی قابل دستیابی است ؟ از این دیدگاه کدامیک از ادیان تاریخی در زندگی بشر تئوری ساز بوده و بر بستر هستی اجتماعی او حرکت کرده که اسلام باشد؟ انسان در جامعه تحت سلطه هنگامی که ناچارشود برای تقابل و رهائی از ستم قهرمانا نش را در ذهن خود می آفریند و افسانه وار بدان هیبتی می بخشد تا کسی را یارای رقابت با باورها و معبود او نباشد. بت واره ساختن اسلام و انتظار از آن بعنوان مکتبی مترقی، عدالت خواه و رها ئیبخش از زمره همین اسطوره سازی ها بود نه چیزی دیگر.
برای روشن ساختن موضوع خودکامگی و پیشگیری از هرگونه اشتباه ، اختلاط و مخدوش کردن مرزهای آن با مقوله قدرت ناگزیراز نشان دادن مختصر تعریف و تفاوتهای ایندو مفهوم از یکدیگر هستیم. همچنانکه در بالا اشاره شد قدرت اصولا" منبعث ازیک تحول اجتماعی و انتقال آن از دست یک طبقه معین اجتماعی بدست طبقه اجتماعی دیگر با برنامه، آرمان و روشهای دیگر است که در پروسه یک انقلاب یا اصلاحات اساسی و اجتماعی مشروعیت می یابد وقوانین خود را در جامعه جاری می سازد. بنابراین انتقال قدرت پایان منطقی یک دوره با تمام مختصا ت اقتصادی- سیاسی و فرهنگی- اجتماعی آن است که بطور مشروع و بنا به ضرورت تاریخی سلطه، سیادت و چیرگی یک طبقه جدید اجتماعی از طریق انقلاب یا اصلاحات رادیکال را برای دگرگونی های بزرگ و بنیادین اجتماعی بدنبال دارد. بعبارتی دستیازی به قدرت برای بشر یک ضرورت تاریخی برای تامین ایده آل ها، اهداف و منافع اجتماعی است که کاربست شیوه های جدید را با مدیریت اجتماعی از گونه ای دیگر به تناسب شرایط متحول پیشه خود می سازد. ازاین نظر قدرت الزاما" مترادف با زورو سرکوب نیست بلکه در یک فرآیند انتخاب اجتماعی مشروعیت یافته و مدیریت جامعه را بعهده می گیرد. و اما خودکامگی نه تنها از این فرآیند تاریخی تبعیت نمی کند بلکه با آن تفاوت و مباینت دارد، چرا که خود کامگی با به انحصار در آوردن و تمرکز قدرت در دست یک شخص و یا نیروی واحد ایدئولوژیک در کیش شخصیت یا قدرت قاهره انعکاس می یابد. در اینجا ضروری است که به ذکر نمونه ای از شیوه قدرت گیری و چگونگی تبدیل آن به قدرت خودکامه بپردازیم:
" سرهنگ آئورلیانو بوئندیا دومین گردهمائی فرماندهان اصلی شورشیان را بر پا کرد. همه نوع آدم در آن پیدا می شد: آرمانگرا، جاه طلب، ماجراجو، بیزار از جامعه، جنایتکار و ولگرد. یک نفرهم در میان جمع حضور داشت که در گذشته عضو حزب محافظه کار بود، ولی به منظور فرار از محاکمه به دلیل اختلاس، به شورشیان پیوست. آز آن میان عده ای حتی نمی دانستند که چرا مبارزه می کنند. اختلاف سلیقه در آن جمع، شریط را انفجار آمیز کرده بود. مقام با نفوذی هم در میان فرماندهان دیده می شد که ژنرال تئوفیلو وارگاس نام دااشت. یک سرخپوست واقعی، وحشی و بیسواد که سکوتش رذیلانه و کلامش مجاب کننده بود و همین امر موجب می شد افراد زیر دست او، بی اختیار دست به فداکاری بزنند.
سرهنگ آئور لیانو بوئندیا آن گرد همائی را ترتیب داد تا فرماندهان شورشی را در برابر سیاستمداران، با هم متحد کند. در مدتی کوتاه، ژنرال تئوفیلو وارگاس موفق شد میانه فرماندهان بر جسته را بر هم بزند و خود فرماندهی کل نیروها را بر عهده بگیرد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به دیگران گفت: باید مواظب این جانور وحشی باشیم. او حتی از وزیر جنگ خطر ناکتر است. در آن هنگام سروانی جوان و خجالتی، انگشت اشاره خود را بالا برد و پیشنهاد کرد: حل این مشکل خیلی ساده است سرهنگ، می توان او را کشت!
آنچه سرهنگ آئور لیانو بوئندیا را ناراحت کرد، خونسردی سروان در ارائه آن پیشنهاد نبود، بلکه ناراحت شد که ثانیه ای پیش، همین راه حل به ذهن خودش هم رسید، ولی مطرح نکرد. گفت: توقع نداشته باشید من چنین فرمانی را صادر کنم.
در واقع در آن موقع چنان فرمانی صادرنکرد، ولی پس از گذ شت دو هفته، ژنرال تئوفیلو وارگاس با سا طوری در کمین گاه خود تکه تکه شد و سرهنگ آئورلیانو بوئندیا فرماندهی کل نیروها را بر عهده گرفت. همان شب ناگهان از خواب پرید و دستور داد برایش پتو بیاورند. سرمایی که تا مغز استخوانش نفوذ کرد و حتی در برابر نور و گرمای خورشید هم از بین رفت، تا چندین ماه بعد، خواب از چشمانش ربودو سرانجام به صورت امری عا دی در آمد.
سرمستی قدرت به تدریج در برابر امواج عذاب، رنگ می باخت. روزی فرمان داد افسر جوانی را که پیشنهاد کشتن ژنرال تئوفیلو را داده بود، تیرباران کنند. می خواست سرمای درونش را چنین مداوا کند. هر فرمانی که صادر می کرد، بلافاصله به اجرادر می آمد. حتی اجازه تجدید نظر هم نمی داد و فرامینش همواره بسیار فجیع تر از آنچه دلش می خواست، اجرا شد. در تنهائی قدرت بی حساب خود، گم و از راه راست، منحرف می شد. از شادمانی موجود در دهکده های تسخیر شده احساس دلتنگی می کرد، زیرا معتقد بود ساکنان آن مناطق، همان کسانی که پیش از ورود او، برای دشمنان هم شادی و پایکوبی کرده اند.
به هر جا می رفت، پسران جوانی را می دید که به چشم خودش به او می نگرند. با صدای خودش با او حرف می زنند و با همان سوء ظنی که با آنها رفتار می کند. با اورفتار می کنند. آنها می گفتند که پسران آئورلیلنو بوئندیا هستند. احساس می کرد همه وجودش پخش وتکثیز می شود. تنهایی را بیشتر از همیشه احساس می کرد. اعتقادداشت که همه افسران، فریبکارند. حتی با دوک مارلبورو هم کنار نمی آمدو گاهی به او می گفت: بهترین دوست کسی است که مرده باشد.
از تردیدهای خود و حلقه تنگ نبردهای ی پایان که هر لحظه او را سالحورده تر وخسته تر می کرد و بیشتر در خود می فشرد، خسته شده بود. احساس میکرد شخص دیگری که پسرش به سیاه سرفه مبتلا شده است، شخصی که دلش می خواهد به جایی برود و تا ابد بخوابد، زیرا دیگر نمی تواند آن جنگ تهوع آور را تحمل کند، شخصی که در برابر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، خبردار می ایستد و با آرامش به او گزارش می دهد: جناب سرهنگ اوضاع عادی است.
عادی بودن، درست وحشتناکترین بخش آن نبرد بی پایان به حساب می آمد. یعنی دیگر قرار نبود خبری برسد ویا اتفاقی بیفتد. از پیش بینی هایش هم دیگر خبری نبود. از بین رفته بود. با تحمل سرمایی که تا پایان عمر گریبانش را گرفت، به گرمای خاطرات گذ شته در ماکاندو پناه می برد. به اندازه ای بی تفاوت شده بود که وقتی خبر دادند نمایندگان حزب برای پایان دادن به جنگ آمده اند، با او مذاکره کنند، در ننوی خود فلتی زد و بدون آینکه چشمانش را باز کند گفت: آنها را نزد زنان میخانه ببرید!
......سرهنگ آئورلیانو بوئندیا فرمان داد: آنها (نمایتدگان دولت) را به حال خود بگذارید، چون از خواسته هایشان به خوبی خبر دارم. در اوایل ماه دسامبر، مذاکراتی که پیش بینی می شد بسیار طولانی باشد، در کمتر از یک ساعت به پایان رسید.
......روی یک صندلی در بین مشاوران خود نشست و در سکوت کامل، به پیشنهادات نمایندگان گوش داد. پیشنهاد اول آنها این بود که بوئندیا از بازرسی اسناد زمینها، امتناع کند. تا پشتیبانی مالکان آزادیخواه را از دست ندهد. پیشنهاد دوم این بود که از مبارزه با مقامات مذهبی، دست بردارد تا پشتیبانی کاتولیکها را از دست ندهد. و پیشنهاد سوم این بود که از تلش برای برقراری حقوق مساوی میان کودکان مشروع و نامشروع، دست بردارد تا کانون حانوادگی مردم بر هم نخورد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا پس از شنیدن پیشنهادات نمایندگان، لبخندی زدو گفت:
پس معلوم میشود که همه ما برای رسیدن به یک هدف مشترک مبارزه می کنیم، قدرت!
یکی از نمایندگان پاسخ داد: این پیشنهادات به منظور اصلاح تدابیر جنگی ارائه شد. هدف اصلی در حال حاضراین است که هرچه بیشتر به جنگ حالتی ملی داده شود. پس از آن باید ببینیم چه می توان کرد.
یکی از مشاوران سیاسی سرهنگ آئورلیانوبوئندیا بلافاصله دخالت کرد و گفت: این پیشنهادات بی معنی است. اگر اصلاحات مفید است، پس باید گفت که خزب محافظه کار، حزب خوبی است. اگر بتوانیم حا لت ملی بخشیدن به جنگ را به کمک آنها افزایش دهیم، پس طبق گفته شما در این رژیم، حالت ملی به وجود خواهد آمد. به عبارت دیگر، شما معتقدید که ما در حدود بیست سال، وقت تلف کرده و علیه احساسات ملی جنگیده ایم!
می خواست باز هم حرف بزند، ولی سرهنگ آئور لیانو بوئند یا با اشاره دست، اورا ساکت کرد و گفت که دکتر بیهوده وقت تلف نکنید. موضوع این است که ما از این پس تنها، برای بدست آوردن قدرت مبارزه خواهیم کرد.
مدارکی را که نمایندگان به او دادند، لبخند زنان گرفت تا امضاء کند. آنگاه گفت:اگر این طور است، ما مخالف نیستیم.
افراد با حیرت نگریستند. سرهنگ خرینلدو مارکز با صدایی آهسته گفت: جناب سزهنگ، ببخشید، ولی این خیانت است!
سرهنگ آئورلیانو بوئندیا قلم جوهر زده را در هوا نگه داشت، همه قدرتش را جمع کرد و فرمان داد: سلاحت را تحویل بده!
خرینلدو مارکز برخاست و سلاحش را روی میز گذاشت. آئورلیانو بوئندیا به او فرمان داد:
خودت را به پادگان معرفی کن تا در اختیار دادگاه انقلاب قرار بگیری!
سپس مدارک را امضاء کرد، به نمایندگان داد و گفت: آقایان بفرمائید. این هم کاغذهایتان. امیدوارم بتوانید از آنها حداکثر استفاده را بکنید.
دوروز بعد سرهنگ خرینلدومارکز به اتهام خیانت به کشور، به اعدام محکوم شد.
سرهنگ آئورلیانو بوئندیا که در ننو دراز کشیده بود، به درخواستهای مربوط به کاهش مجازات توجهی نشان نمی داد. شب پیش از اجرای حکم اعدامف اورسولا فرمان پسرش را که کسی نباید مزاحم او شود، زیر پا گذاشت و به اتاق خواب آئور لیانو رفت. لیاس سیاه رنگی بر تن داشت و در مدت سه دقیقه گفتگو با پسرش، با متانت کامل سرپا ایستادف آهسته گفت:
میدانم خرینلدو را تیرباران خواهی کرد. می دانم که نمی توانم جلواین کار را بگیرم، ولی به تو هشدار می دهم. به استخوانهای پدرو مادرم سوگند، فه روح خوزه آکاردیو بوئندیا سوگندف اگر چشمم به جسید او بیفتد، هرجابروی به دنبالت می آیم و خودم تورا می کشم!
آئورلیانوبوئندیا رای غلبه بر تنهائی خود، ساعتهای متوالی بدنش را خاراند. ......تا آن موقع، مجبور شده بود سی و دو بار بجنگد. مجبور شده بود پیمانها و قول و قرارها رابا مرگ و اعدام برهم بزند و همانند یک خوک کثیف در خرابه های افتخارات گذشته خود بغلتد تا بتواند با حدود چهل سال تآ خیر، امتیازاتی را برای ساده زیستن، بدست آورد" - ۱
حال که سخن از قدرت و مشروعیت رفت لازم است پیرامون رابطه قانون و آزادی نیز تامل بشود. اصولا" هر قانونی علیه آزادیهای فردی و طبیعی انسان است زیرا برای او ایچاد انقیاد می کند. ولی بشریت بسان رابطه فرزند- مادری نیاز به وابستگی نیز پیدا می کند، آنجا که کودک بدلیل نیاز به مادر از آزادی می گریزد و اجبارا" سر به اطاعت ضروری و منطقی فرود می آورد انسان متمدن ( قانونمند) هم ناچار از اقتداء به قانون می شود. لذا انسان در تناقض بین پیروی از قانون ( ضرورت گریز از آزادی) و پافشاری فطری خود بر آزادی که حق طبیعی اوست ( ضرورت گریز از انقیاد) قرار می گیرد. از میان این دو عنصر متناقض زندگی اجتماعی بشریت همواره قانون را به نفع خود تغییر وتکامل می دهد، اما بر امر مقدس رهایی و آزادی استوار می ایستد و آنرا مطلق می کند تا گزندی بر آن وارد نشود، دائم آنرا حفاظت می کند یا برای به چنگ آوردنش ستیز می نماید. بنایراین آزادیخواهی طبیعت انسان بوده و به هیچوجه قابل اغماض، تجزیه پذیر و حذف پذیر از هستی فردی و اجتماعی او نمی باشد.
در واقع این تناقض و تبا ین علت وجودی یا پدیداری حرکت، دگرگونی،پیشرفت و نهایتا" پیدایش تمدن است. در نتیجه تصادم این دو قطب متضاد در پروسه زندگی اجتماعی بشر و رشد آن بعنوان دینامیسم درونی ( کنش و واکنش خود پو) این پدیده تواما" حامل دو وجه بالندگی و میرایی در خود است. یک وجه که بر بستر آمادگی بطن پدیده در مرحله زایش و شکستن پوسته نارسا، نامتناسب و محدود کهن برای گذار و انتقال به مناسباتی نوین است، و وجه دیگر که در برابر گسیختگی این پوسته نا کارآ و نامتجانس برای باز ماندن در مناسبات تنگ کهن ایستادگی می کند تا پدیده را از طریق تالی فاسد در بطن خود خفه کند، و جدایی و رهایی آنرا برای گذار از وادی کهن به جهان نو باز دارد. یکی در راستای پیشرفت و دیگری واپسگرا و ارتجاعی. اما همواره در تاریخ جهت غالب با تحول گرایی رو به جلو بوده است و مناسبات کهن و ارتجاعی اگر چه گاه موجب کندی و تاخیر یا انحرافاتی در دگرگونی شده اند لیکن نهایتا" مغلوب واقعیت سترگ و حقیقت تاریخی شده اند. در واقع معنای دیگری از قدرت وجود دارد که نهایتا" هدف غایی هرحرکت تحول خواه در دستیابی به نوعی از مناسبات اجتماعی است که در آن احترام و حفظ شرافت انسانی و تعالی فرهنگی او را مد نظر داشته و دنبال می کند. در این مورد نیز خوبست به نمونه ای اشاره کنیم:
" تمام زندگیش مبارزه برای قدرت بود- نه قدرت سیاسی، که او آنرا تحقیر می کرد، بلکه برای قدرت فرهنگ. برای او فرهنگ و تمدن همه چیز بود. او گفته بود که بزرگترین ازادی انسان " استقلال اندیشه" است ، که هنرمند را توانا نمود از "هجوم اشکال بی نهایت هستی" لذت ببرد. او هنوز در مقابل این همه کشتار (خونریزی) و تخریب خود را بی یاور و ناتوان می یافت. وابستگی و قرابت او با انگلیس و اروپا بطور کلی از آن شعور تمدن،از یک سنت فرهنگ و انسان گرایی سرچشمه می گرفت. اما حالا او تباهی اروپا را نیز دیده بود، فرسودگی اش با گذ شته اش، طبیعت غارتگر، عیبجو و بدگمان اش نسبت به درستی و نیکوکاری بشریت. شگفتی نبود که او از تمام قدرت هایش استفاده کرد، نه تنها از قدرت کلمات که به باورهای درست او کمک می کردند، او به استعداد شفا بخش آنها غیرحساس نبود، و به دوستش " لوسی کلیفورد" نوشت:
" ما باید برای زندگی عزیز ضد واقعیت خود را بسازیم" ۲
در بخشهای قبلی این نوشتار پیرامون چگونگی پیدایش اسطوره ها و علت غلو آمیز بودن شخصیت و کاراکتر های این افسانه ها که ریشه در آرزوها، ناتوانیها و تصورات مردم هر دوره از شیوه زندگی خود و نگرش آنها به هستی و ایستادگی شان در برابر خشم طبیعت دارد پرداختیم. و اینک بقیه ماجرا را با هم دنبال می کنیم:
ابوالهول

برخورد اودیپ با ابوالهول نیز رابطه وی را با اصول مادرشاهی نشان می دهد، چه همانطور که دیدیم ابوالهول اعلام کرده بود هرکس معمای اورا حل کند شهر " تب" را نجات خواهد داد و در حالی که دیگران با شکست مواجه شده بودند، اودیپ توانست معمای ابوالهول را حل کرده ناجی "تب" شناخته شود. ولی اگرمعمای مذکوررابا جایزه ای که برای حل آن در نظر گرفته شده مقایسه کنیم ملاحظه خواهیم کرد که معمایی است بسیارپیش پا افتاده و هرکودک دوازده ساله باهوشی می تواند به آن جواب دهد. چیزی که ابتدا روی چهارپا و بعد دوپا و بعد سه پا راه می رود جز انسان نیست. ولی چرا باید جواب معمایی بدین سادگی اودیپ را شخص غیرعا دی ما فوق بشر و ناجی شهر " تب" کند ؟ اگر معمای ابوالهول را با اصول پیشنهادی فروید و باخ ئوفن از نظر معنا و مفهوم حقیقی آن تفسیر کنیم، جواب این سئوال بدست می آید! فروید و باخ ئوفن نشان داده اند که معمولا" مهمترین عنصر محتوی هر رویا یا اسطوره به صورت بی اهمیت وغیرقابل توجهی در متن آشکار آن ظاهرمی شود در صورتیکه مطالبی کاملا" مبتذل وبی ارزش در متن آشکار رویا یا اسطوره برجسته شده ومورد تاکید قرار می گیرند.                                                                                                         
    اگر همین اصل را به معمای ابوالهول اطلاق کنیم خواهیم دید که عامل اصلی و مهم معما در متن آشکارآن مورد تاکید قرار نگرفته است و آن جواب معما یعنی انسان است که دارای اهمیت اساسی است. اگر معمای ابوالهول را اززبان سمبولیک به زبان معمولی خود ترجمه کنیم پی می بریم که می گوید: هرکس بداند که جواب انسان به مشکل ترین سئوالی که ازاو می شود در وجود خود او نهفته است بشریت را نجات خواهد داد. متن آشکار معما که جواب دادن به آن صرفا" به اندکی هوش و درایت نیازدارد نقابی است که برای پوشاندن مفهوم مکتوم و مخفی آن یعنی اهمیت انسان به کار رفته است. اینگونه تاکید در اهمیت وجود انسان از اصول مذهب مادرشاهی است و باخ ئوفن آنرا به خوبی تشریح کرده است. سوفوکلس نیزدرداستان "آنتیگونه" همین اصل را موضوع اصلی مبارزه آنتیگونه با کرئون قرارداده است. برای کرئون که مظهر نظام پدرشاهی است فقط کشور، قوانین انسانی و فرمانبرداری از قانون طبیعی را مهمتر می شمرد. اودیپ از طریق جواب خود به معمای ابوالهول نشان داده است که او هم با افکار آنتیگونه و نظام مادرشاهی موافق است و به این دلیل اورا ناجی شهر " تب " تلقی کرده اند.
       در اسطوره اصلی اودیپ و نیز در نمایشنامه " اودیپ پادشاه" یک مسئله هست که با نظریه ما در اینجا ظاهرا" تناقض دارد و آن وجود یوکاسته است. چه اگر یوکاسته را مظهری از اصول مادر شاهی بدانیم پس چرا مادر به جای پیروز شدن نابود شده است ؟ به این سئوال می توان به راحتی جواب داد زیرا جنایتی که یوکاسته مرتکب شده ، یعنی اینکه وظیفه مادری خود را نادیده گرفته و به خاطر نجات شوهر قصد کشتن فرزند را کرده است، این در مذهب مادر شاهی گناهی است غیرقابل بخشش و باید مورد مجازات قرارگیرد. یوکاسته با دست زدن به این جنایت سلسله وقایعی را شروع کرده است که مآ لا" به نابودی خود و شوهر و فرزندش می انجامد. البته باید متذکر شد که اسطوره اودیپ به شکلی که در دسترس سوفوکلس قرار داشته است بر طبق اصول پدرشاهی تغییر شکل داده و از صورت اصلی خود منحرف شده است، چون متن آشکار آن از قوانین و اصول پدرشاهی پیروی می کند و معنای حقیقی آن درزیر یک نقاب گول زننده مخفی شده است. در دوران زندگی سوفوکلس نظام پدرشاهی بر نظام مادرشاهی پیروز شده بود. واسطوره اودیپ دلایل این پیروزی را متذ کر می شود: مادر با تخلف از وظیفه اصلی خود ، مقدمات نابودی خویش را شخصا" فراهم کرده است. به هر حال برای قضاوت صحیح و نهایی در مورد اهمیت یوکاسته و " اودیپ پادشاه" باید تا هنگام تعبیر و تحلیل دو قسمت دیگر نمایشنامه سوفکلس تآ مل کنیم.
       در قسمت دوم نمایشنامه یعنی " اودیپ در کولونوس" قهرمان نابینا را به همراهی دو دخترش در بیشه الاهگان زمینی نزدیک آتن می بینیم، چون پیش بینی شده است که اگر وی در این بیشه مدفون شود آتن از حمله دشمنان در امان خواهد ماند. اودیپ قبلا" این پیشگویی را با تسئوس در میان گذاشته و او نیز با خوشحالی قبول کرده است که اقلا" از مردن اودیپ نفعی به آتن برسد. اودیپ در این بیشه به نحو اسرار آمیزی که هیچکس بجز تسئوس از جریان آن واقف نیست می میرد. ولی این الا هگان زمینی کیستند ؟ و منظوراز پیشگویی مورد اشاره که اودیپ را با اقامت در این بیشه مجددا" به یک بانی خیر و ناجی مبدل می کند چیست ؟ در این قسمت از نمایشنامه، اودیپ به درگاه الاهگان زمینی لابه و التماس کرده چنین می گوید:

ای خدایان چهره وحشت ( فوی یوس)، تخت شما اولین تختی است که من در مقابل آن زانو می زنم، پس نسبت به من و فوی بوس قدرناشناس نباشید، چون او هنگامی که سرنوشت محنت بار مرا اعلام می کرد گفت که بعدازسالیان دراز در این مکان آرام خواهم یافت و وقتی به همه هدفهای خود در زمین رسیدم، در جوار خدایان ترس و در پناه مهمان نوازی ایشان جای خواهم گرفت و اقامت من دراین محل برای میزبانانم موجد نیرو و خوشی و برای کسانی که مرا از خود راندند و به اینجا فرستادند باعث ویرانی و هلاکت خواهد شد.
اودیپ خدایان آرامگاه ابدی خود و الاهگانی را که باید صلح و آرامش وی را تآمین کنند " خدایان چهره وحشت" و"الاهگان ترس" خوانده است، واین سئوال مطرح خواهد شد که چرا خدایان مذ کور برای او وحشتناک هستند؟ چرا در متن نمایشنامه سوفوکلس همسرایان سرود زیر را می خوانند:

وآن مرد پیر، شخصی سرگردان بود
نه ساکن حقیقی این سرزمین،
و الا هیچگاه قدم به بیشه دست نخورده
الاهگان باکره زمینی نمی گذاشت.
آنها که اسمشان ما را به لرزه می اندازد و
از کنارشان نتوانیم گذشت.
مگر رویمان به سوی دیگر و لبانمان خاموش
و بی صدا به دعا مشغول باشد.

با توجه به اصول نظریات فروید و باخ ئوفن شاید بتوان به این سئوال پاسخ داد. زیرا هرگاه عنصری که در متن آشکار اسطوره یا رویا ظاهر می شود به مراحل قدیمی و کهن رشد و نمو انسان مربوط بوده و در هنگام تنظیم نهایی اسطوره در سظح آگاهی انسان قرار نداشته باشد معمولا" کیفیت وحشت و ترس را با خود حمل خواهد کرد.دست یافتن و توجه به هر مطلب مکتوم یا ممنوع در ضمیر نا آگاه ایجاد هراس و اضطراب خواهد کرد- واین در حقیقت همان ترس ازاسرار و ترس از نادانسته هاست.
اودیپ که از دیارخود رانده شده و سرگردان راه می پیموده است، ناگزیر به بیشه این الاهگان " ترسناک" می رسد و خانه حقیقی خود را درآنجا می یابد. البته اودیپ در ظاهر مرد است ولی باطنا" راز قدرت او در رابطه با الاهگان مادرشاهی است.
بازگشت او به بیشه این خدایان مهمترین علامتی است که وابستگی قهرمان را به دنیا و مذهب مادرشاهی نشان می دهد. علاوه بر این سوفوکلس در جای دیگری نیز به وضوح رابطه اودیپ را با الاهگان مادر شاهی مورد اشاره قرار می دهد و از او هنگامی که راجع به دو دخترش صحبت می کند می نویسد:

ای مظاهر واقعی مذهب مصر که در روح و زندگی ایشان ظاهر شده اید! آنجا که مردان در خانه ها می نشینند و می ریسند و زنان برای بدست آوردن قوت روزانه از خانه بیرون می روند! وشما دختران من ! آنان که این کار سخت وظیفه ایشان بود چون زنان در خانه نشسته و شما به جای ایشان به کمک پدر تیره بخت خود شتافتید.

وبعد دخترانش آنتیگونه و ایسمنه را با پسران خود مقایسه کرده و می گوید:

واکنون همین دختران از من نگاهداری می کنند. اینها پرستاران من، که در هنگام خدمت مردند و نه زن! ولی شما پسران من نیستید و با من غریبه اید.

اودیپ پسرانش را متهم می کند که قوانین ابدی طبیعت را در هم شکسته ان و ادعا می کند که اگر هنوز عدالت و داد گستری قدیمی زئوس باقی مانده باشد نفرین او از دعای فرزندانش به درگاه " پوسه ئیدون" نیرومندتر خواهد بود ( منظوراودیپ از عدالت قدیمی زئوس الهه عدالت یا " سد" که قوانین جاودانی خود ساخته انسان که به پسر اول حقوقی استثنایی داده است توجهی ندارد).

چه متفاوت است پایان " اودیپ در کلونوس" با " اودیپ پادشاه ". در اسطوره " اودیپ پادشاه " سرنوشت، وی را بعنوان یک جانی منفور، از خانواده و همنوعانش جدا کرده است گو اینکه همه بر او ترحم می کنند. در حالی که در نمایشنامه دوم دختران اودیپ با عشق و دلبستگی وی را همراهی می کنن و در میان دوستان جدیدش که اکنون بانی خیری برای ایشان شده است می میرد. از احساس گناه و مسئولیت دیگر اثری نیست، بلکه اودیپ اطمینان دارد که در هر حال حق با وی بوده است. دیگر منفور و مطرود شمرده نمی شود بلکه به ناچار خانه خودرا در نزد الا هگان زمینی باز یافته و به زمین باز گشته است. احساس گناه غم انگیزی که سراسر داستان " اودیپ پادشاه " را فرا گرفته بود در اینجا کاملا" مرتفع شده و صرفا" یک کشمکش تلخ و اساسی همچنان به جای مانده است- کشمکش پدر با پسر !

کرئون

موضوع سومین قسمت اسطوره اودیپ یعنی آنتیگونه نیز کشمکشی است که بین اصول مذ اهب مادر شاهی و پدر شاهی وجود دارد. در اینجا قیافه کرئون که تاکنون مبهم و غیر مشخص بود به خود رنگ می گیرد و از ابهام بیرون می آید. هر دو پسر اودیپ، یکی بدنبال حمله ای که برای کسب قدرت به شهر کرده است و دیگری به خاطر دفاع از تاج و تخت کشته شده اند و کرئون پس از کشته شدن ایشان مستبدانه بر " تب " حکومت می کند. وی دستور داده است که جسد شاه قانونی شهر را مدفون کنند و جسد برادر متعارض را همچنان دفن نشده به حال خود بگذارند و البته این بزرگترین توهین و خفتی است که بر حسب رسوم یونان می توان به کسی وارد ساخت. کرئون مظهری است از اصل تفوق و برتری اطاعت از استبداد و صاحبان قدرت بر وفاداری نسبت به قوانین طبیعی و انسانیت.

آنتیگونه به خاطر فرمانبرداری از حکمروایان و سلسله مراتب ایشان حاضر نمی شود از قوانین همخونی و یگانگی انسانها سر پیچی کند و اینها اصولی است که باخ ئوفن به عنوان اصول مذهب مادر شاهی معرفی کرده است. تمدن مادر شاهی به قرابت نسبی و زوال ناپذیر بودن همخونی، به برابری همه انسانها و به ارزش زندگی انسان و عشق باوردارد، حال آنکه پدرشاهی به روابط زن و شوهر، فرمانده و فرمانبردار، نظم و سلسله اهمیت زیاد داده و روابط همخونی را مهم تلقی نمی کند. آنتیگونه مظهری از اصول مادر شاهی است و با کرئون یا اصول تمدن پدر شاهی دشمنی آشتی ناپذیر دارد. بر عکس ایسمنه ( دختر اودیپ) به شکست خود اقرار کرده و در برابر نظام پیروز پدر شاهی تسلیم می شود و نمودگاری از زن در تسلط قوانین پدر شاهی به شمار می آید. سوفوکلس موقعیت ایسمنه را به خوبی نشان داده و وی را وادار کرده است تا تصمیم خویش را در تسلیم به فرامین کرئون چنین اظهار کند:

" و اکنون به خود ما- دونفر که تنها مانده ایم- فکرکن که چگونه خواهیم مرد، بدبخت تر و تیره تر از همه دیگران، اگر به خود جرآت دهیم که در برابر فرمان و قدرت پادشاه تسلیم نشده و گرد نکشی کنیم. نه ! باید به یاد داشته باشیم که نخست، ما زن زاده شده و حق رقابت با مردان نداریم و سپس، ما محکوم و در سلطه جنس نیرومندتر هستیم و باید در این موارد و حتی در مواردی از اینها تلخ تر و رنج آورتر از ایشان فرمان بریم. بنابراین من از ارواح دوزخی می خواهم که بخاطر زوری که به من وارد شده مرا ببخشند و به فرمانروایان حود گوش فر حواهم داد چون دست زدن به تلاش زیاده از حد را دیوانگی می دانم."

ایسمنه اطاعت از جنس مذکر را به عنوان صفت نهایی جویش پذیرفته و به شکست زن که نباید " با مرد رقابت کند" اقرار کرده است. او وفاداری خودرا نسبت به الاهگان نیز از طریق تمنای بخشش، برای این " تسلیم" در برابر زور اعلام کرده است.
همسرایان در متن نمایشنامه ارزش و بزرگی مقام و قدرت انسان را به نحوی زیبا و موثر ستایش کرده اصول انسانی دوره مادرشاهی را چنین تآکید می کنند:
" شگفتها فراوانند، ولی هیچ چیز شگفت آورتراز انسان نیست ، قدرتی که از دریای سفید و طوفانهای جنوبی می گذرد و در میان امواج خروشانی که وی را به مرگ و نیستی تهدید می کنند برای خود راه می گشاید، قدرتی که از زمین خستگی ناپذیر، قدیمی ترین خدایان جاودانه، با برگردان خاک زیر سم اسبان و رفت و آمد سال به سال گاو آهن، سود می جوید."

کشمکش اصول مادرشاهی و پدرشاهی با پیشرفت داستان لحظه به لحظه واضح تر و نمایان تر میشود. آنتیگونه در پیروی نکردن از قوانین خدایان المپ اصرار می ورزد و می گوید: " قانون او مربوط به امروز و دیروز نیست بلکه ازلی و ابدی است و هیچکس نمی داند که از کی آغاز شده است." احتمالا" می توان تصور کرد که رسم دفن کردن انسان در زمین و یا بازگرداندن جسد او به مادرزمین از همین اصول سرچشمه گرفته است. آنتیگونه مظهری است از همکبستگی انسانها و عشق و مهر مادری که همه رادر بر می گیرد: " حصلت من نیست که متنفرباشم، من فقط دوست می دارم."

   این در حالی است که کرئون اطاعت از فرمانروایان را دارای ارزش اساسی تلقی کرده و چنانچه همبستگی انسانها و عشق با این اصل تضاد پیدا کند از آن می گذرد. کرئون باید بر آنتیگونه پیروز شود تا بتواند حاکمیت نظام پدر شاهی و نیز مردانگی خودرا حفظ کند. او چنین فکر می کند : " واکنون اگراو بر من پیروز شود و به کیفر نرس، نه من، بلکه او مرد خواهدبود ".

کرئون اصول حاکمیت پدرشاهی را به زبانی بسیار روشن چنین بیان کرده و می گوید:

آری پسرم این باید قانون جاودانی و ثابت قلب تو باشد – که درهمه چیز از اراده پدرت پیروی کنی. به حاطر همین است که مردها دعا می کنند فرزندانشان خلف و وظیفه شناس بار آیند، زیرا بدین ترتیب سزای دشمنان پدر را با بدی و پاداش دوستان پدر را با افتخار خواهند داد. همانطور که پدر نیز وظیفه خویش را انجام داده است. ولی کسی که فرزندان ناخلف دارد تخمی بجز تخم زحمت و مرارت برای خودش وپیروزی و فتح دشمنانش کاشته است؟ پس تو ای پسر به خاطر لذت و به خاطر زنان عقل خود را از دست مده و بدان که این لذت به زودی در بازوان فشرده به سردی می گراید – زنی پست و بد کار که در تخت و خانه تو شریک شود! چه زخمی عمیق تر از دوستی دروغین است؟ نه، از روی بیزاری و چنانچه او دشمن تو باشد با وی رفتار کن و بگذار این دختر در خانه خدایان عشق و خون برای خودش شوهری بیابد. زیرا من که اورا جدا از تمام مردم شهر در نافرمانی آشکار دستگیر کرده ام، خودرادر مقابل مردمم دروغگو نشان نداده وی را خواهم کشت.
    پس بگذار اوهمان گونه که خواسته است دست به دامان همخونی و قرابت نسبی شود. اگر من بخواهم بستگان همخون خودرا از اینچنین شریر و بد ذاتی بار آورم، آنگاه با بیگانگان چه خواهم کرد؟ کسی که وظیفه خویش را در خانه خود انجام می دهد، در کشور نیز درستکار خواهد بود. ولی کسی که از قوانین سر باز می زندو یا به فکر تحمیل افکارش به فرمانروایان خود می افتد من چنین کسی را ستایش نمی کنم. باید از کسی که شهر انتخاب کرده است، چه در امور جزیی و چه در امور کلی، چه در قضاوتهای عادلانه و چه ناعادلانه، اطاعت کرد و من اطمینان دارم کسی که خود این چنین فرمانبردار باشد نه تنها تابعی خوب، بلکه فرماندهی نیکو نیز خواهد بود ودر طوفانی از نیزه ها پابرجای، وفادار و بی پروا در کنار دوستان و یارانش خواهد ماند.
ولی نافرمانی بدترین گناهان است. شهرها را به باد میدهد و خانه ها را ویران و پریشان می کند. ستونهای متحد افراد را در هم می شکند و دچار هزیمت و تارو مار می سازد. بخش بیشتر سلامت آنان که زندگیشان به خوشی و سعادت می گذرد مرهون نظم و اطاعت است. بنابر این نظم و ترتیب را باید تقویت کنیم و هیچگاه به زنی امکان ندهیم ما را بدتر سازد. اگر هم لازم است قدرت خویش را از دست بدهیم، بهتر است این سلب قدرت به دست مردان باشد، تا مارا ناتوان تر از زن نخوانند.

حاکمیت مرد بر خانواده و گشور دو اصل مهمی هستند که کرئون مشترکا" مظهر آن بشمار می رود. پسران جزو مایملک پدر بوده وظیفه ای جز خدمت به پدر ندارند و همین حاکمیت پدر بر خانواده در جامعه یا کشور نیز اساس قدرت فرمانروا را تشکیل می دهد، یعنی شهروندان هر کشور جزو مایملک حاکم بشمار می روند، و نا فرمانی از او بزرگترین گناه انسان محسوب می شود.
            هایمون پسر کرئون با آنتیگونه هم عقیده است و به خاطر اصول مورد قبول وی به مبارزه پرداخته است. ابتدا سعی می کند پدرش را متقاعد کرده رآی او را عوض کند، ولی چون پدرتسلیم نمی شود هایمون نیز نافرمانی خود را آشکارا اعلام کرده و به منطق " بزرگترین و با ارزش ترین آنچه در تصرف ما ست " و نیز به " اراده مردم " روی می آورد. وقتی کرئون، آنتیگونه را به " کسالت نافرمانی " متهم می کند، هایمون با یاغیگری جواب می دهد که:
       " مردم تب یکصدا اتهام ترا تکذ یب می کنند."      
       و وقتی کرئون می پرسد:
       " آیا من باید سرزمین خودم را با قضاوت کسی دیگر اداره کنم؟ "
       هایمون جواب می دهد:
       " شهری که به یک نفر تعلق داشته باشد شهر نیست. تو اگر بر صحراها حکمروایی کنی سلطانی بهتر خواهی بود."
کرئون مجادله را به نقطه حساس آن کشانیده می گوید:
       " به نظرم این پسر قهرمان زنان باشد "
       و هایمون به خدایان مادرشاهی اشاره کرده جواب می دهد:
      " به خاطر تو ومن و خدایان زمینی "

در انتهای اسطوره غم انگیز اودیپ، تصمیم نهایی در مورد اصول مادرشاهی و پدرشاهی گرفته می شود. بدین ترتیب که کرئون، آنتیگونه را در غاری زنده به گور می کند – مجددا" نمودکاری از رابطه آنتیگونه با خدایان زمینی. ته ئی رسیاس، غیبگویی که قبلا" از او یاد کردیم و در نمایشنامه " اودیپ پادشاه " اورا به جنایت خود متوجه کرده بود دوباره ظاهر شده و این بار کرئون را از جنایتی که مرتکب شده است و عواقب آن آگاه می سازد. کرئون دچار وحشت شده و سعی می کند آنتیگونه را نجات دهد. با شتاب به سوی غاری که آنتیگونه در آن زنده به گور شده بود می رود ولی آنتیگونه را مرده می یابد. هایمون به دنبال مرگ آنتیگونه ابتدا سعی می کند پدرش را به قتل برسان و چون در این کار توفیق نمی یابد به زندگی خویش خا تمه می دهد. همسر کرئون ائورودیکه ( اوریدیس) به محض اطلاع از سرنوشت فرزند، خود را می کشد و قبل از مرگ، کرئون رابه عنوان قاتل فرزند نفرین می کند. کرئون که دنیای او کاملا" سقوط کرده و اصولا" زندگیش با شکست کامل متوجه شده است به ورشکستگی معنوی خود اقرار می کند و نمایشنامه بااعترافات او پایان می پذیرد.

         وای بر من که برای تبرئه خویش این گناه بزرگ را به هیچکس دیگر نمی توانم نسبت داد ! من، حود من، قاتل تو بودم و من بدبحت وزبون حقیقت را می دانم ! مرا ببرید ای خدمتگذاران من. مرا هرچه زودتر ببرید، که زندگیم با مرگ فرقی ندارد ! ...
مرا ببرید، به شما قسم می دهم، مردی دیواده و بی پروا را، که ترا، اوه ای پسرم، از بیشعوری به قتل رسانیدم و ترا نیز ای همسرم – وای گه چقدر تیره بختم ! نمی دانم به کدام سوی رو آورم و از کجا طلب یاری کنم، چه در دستانم جز نادرستی چیزی ندارم و باز سرنوشتی شوم و خردکننده بر سرم جهیده است.

در پایان نمایشنامه سه گانه سوفوکاس دیگر نمیتوان گفت که اسطوره اودیپ بر محور میل نامشروع جنسی نسبت به مادر دور میزند و یا پدرکشی مظهری از تنفر ناشی از رقابت و حسادت با وی است. در انتهای آنتیگونه دیگر جای هیچگونه شک و تردیدی باقی نمی ماند. چون دراینجا نه اودیپ بلکه کرئون و توآما" اصل استبداد و غلبه انسان بر سایر همنوعانش یا غلبه پدربرپسر و غلبه حاکم مستبد بر مردم محکوم می شود. اگر نظریه مذهب و اجتماع مادرشاهی را قبول کنیم شکی نمی ماند که اودیپ، هایمون و آنتیگونه هر سه مظهری از اصول بدوی این نظام (مادرشاهی) یعنی برابری و دموکراسی بوده و با اصول پدرشاهی کرئون یعنی اطاعت از قدرت تضاد کامل دارند. علیرفم این تضاد، باید اسطوره اودیپ را با توجه به شرایط ویژه سیاسی و فرهنگی زمان سوفوکلس و نیز واکنش او در برابر این وضعیت هم بررسی کرد.

    در دوران زندگی سوفوکلس، جنگ " پلوپونسوس" و تهدیدی که برای استقلال آتن وجود داشت و همچنین بلای طاعون که در آغاز جنگ بر شهرنازل شده بود به زنده کردن مجددآداب و رسوم مذهبی و فلسفی قدیم کمک کرده بودند. حمله به مذهب در این زمان موضوع تازه ای بشمار نمی رفت ولی سوفسطاییان که مخالف سوفوکلس بودند در تبلیغ علیه مذهب حد اکثر فعالیت خود را نشان می دادند. سوفوکلس بالاخص به مبارزه با آن دسته از سوفسطاییان پرداخته بود که علاوه بر تبلیغ استبداد با کمک نخبه های دانشمند شهر، خود خواهی و خود پرستی نا محدود را نیز به عنوان یک اصل اخلا قی مهم قبول کرده بودند. قوانین اخلاقی این گروه از سوفسطاییان که برخودخواهی انسان و سودجویی مغایراخلاق بنا شده بود در نقطه مقابل فلسفه سوفوکلس قرارداشت و او باخلق قیافه کرئون در نمایشنامه خود مظهری ازهمین گروه سوفسطاییان را تصویر میکرد. خطابه های کرئون حتی در شیوه بیان و طرح عمومی نیز شباهت کاملی با نطقها و خطابه های سوفسطاییان دارد.
       بهرحال سوفوکلس سعی کرده مجددا" رسوم قدیمی و مذهبی مردم را با توجه به عشق، برابری و عدالت زنده کند.
" طرز تفکر مذهبی سوفوکلس... در ظاهر بری مذهب رسمی کشور اهمیتی قائل نیست، بلکه نیروهای فرعی و کمکی دیگری را که همیشه به مذهب توده ها نزدیکتر بوده و از مذاهب اشرافی المپ فاصله داشته به کمک می طلبد.، نیروهایی که مردم در هنگام خطر و در جنگ پلوپونسوس به آن روی آورده بودند." این نیروهای " فرعی و ثانوی" را که با خدایان " اشرافی المپ" این قدر تفاوت دارن ب راحتی می توان به عنوان خدایان دنیای مادرشاهی مشخص نمود.

    بنابراین مشاهده می شود که عقاید سوفوکلس در نمایشنامه سه گانه اودیپ مخلوطی از مخالفت وی با مکتب متد اول سوفسطایی و علاقه او به مذاهب غیر المپی بوده است. او مبتنی براین دو احساس اعلام می دارد که حیثیت و مقام انسان و نیز حرمت مقدس روابط انسانی را هرگز نباید به ادعاهای غیر انسانی سازمان حاکمیت ملی و یا افکار نفع طلبانه آنی تسلیم کرد.   



هر که نام موخت از گذشت روزگار          هیچ ناموزد زهیچ آموزگار

( رودکی )




سا مان- هلند- زمستان ۲۰۱۱

مآ خذ

صدسال تنهائی - گابریل گارسیا مارکز- متن فارسی- ص ۲٣۹ ، ۲۴۰، ۲۴۱-۱
لولیتا خوانی در تهران – آذر نفیسی- متن انگلیسی – ص- ۲۱۶ فصل ۲٣-۲
زبان از یاد رفته- اریش فروم – متن فارسی -٣
- - اسطوره یونانی- مارلینا کار بته آ- متن هلندی۴