جنبش در لابیرنت (۳):
در ضرورت احیای جنبش و در ضرورت گسست


امین حصوری


• بدون یاری گرفتن از پیوندهای مادی با جنبش کنونی و بدنه و تجربیات و دستاوردهای آن، جامعه باید برهوت تاریخی دیگری را انتظار بکشد که حاکمیت قدار بر روی ترس و سرخوردگیِ درونی شده مردم برپا خواهد ساخت. به گمان من تنها راه نجات از این کابوس نزدیک، وفاداری به جنبش و پایبندی به دیالکتیک مبارزه است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۲۰ تير ۱٣۹۰ -  ۱۱ ژوئيه ۲۰۱۱


دوست ارجمندم وحید ولی زاده در نقد و نظری بر مطلب «آیا جنبش زنده است؟»(1) به درستی بر این نکته کلیدی تاکید نهاد که «نه، جنبش خیابان زنده نیست»(2). در این نوشتار می کوشم با بررسی نسبت میان ما با پرسش از حیات جنبش، به برخی دلالت های پذیرش پاسخ هایی نظیر پاسخ وحید عزیز و پیامدهای احتمالی آنها بپردازم. در نهایت قصدم آن است که نشان دهم چرا (از دید من) امروز تلاش جمعی برای احیای جنبش بر مبنای ظرفیت ها و پتانسیل های باقیمانده از آن ضرورت دارد و اینکه گسست از جنبش در چه معنایی ضروری است (3).
اگر بپذیریم که زمینه طرح چنین پرسشی («آیا جنبش زنده است؟») نسبتی است که میان خود و روند وقایع جاری در کشور و نیز حساسیت شرایط پیش رو می بینیم، و نیز اهمیت اندیشیدن در این پرسش را بازاندیشی برای جهت یابی کنش های دخالتگرانه مان (به عنوان سوژه های مستقل و هم بسته) در زنجیره کنونی حوادث و سیر آینده آنها بدانیم، در این صورت شیوه پاسخ به این پرسش، به واسطه دلالت های ضمنی خود از درک موقعیت حاضر، می تواند پیامدهای متفاوتی در چگونگی جهت گیری جمعی ما در این مقطع از حیات جامعه داشته باشد. همه اینها بی تردید مسئولیت بالایی را در نحوه مواجهه با واقعیت و (مقدم بر آن) نحوه فهم موقعیت متوجه ما می سازد. بر این اساس پاسخ وحید ولی زاده اگر چه سویه ای از واقعیت (نابودی جنبش خیابانی) را به رغم و در تقابل با توهمات رایج به درستی بیان می کند و زمینه های رسیدن به این مرحله دردناک را نیز تا حدی پوشش پوشش می دهد، ولی تا جایی که بر پایان عمر جنبش حکم می دهد، به گمان من نارساست و حاوی دلالت هایی است که در تضاد با برخی سویه های انتقادی مقاله اش نسبت به روند نزولی جنبش قرار می گیرند.
حرکت تعمیم گرایانه از این واقعیت که «جنبش خیابان زنده نیست» به این گزاره که «عمر جنبش به سر رسیده است»، در بطن خود بر تقلیل هستی اجتماعی جنبش به سویه بیرونی آن، گیریم مهمترین سویه اش، یعنی خیابان استوار است. در چنین برداشتی خیابان عرصه ایست که غیبت از آن نه تنها اصلی ترین ابزار و نمود جنبش، بلکه موجودیت آن را نیز سلب می کند. بی گمان بر خلاف آنچه که در دو سال گذشته دستگاه تبلیغاتی اصلاح طلبان و دنباله های سیاسی آنها سعی در القاء و تحمیل آن بر فعالین جنبش داشتند، خیابان مهمترین عرصه بیان اعتراضات عمومی و مهمترین حوزه تکوین یا تکمیل سوژه جمعی است و بدین معنا خیابان (و به طور کلی فضاهای های عمومی) اصلی ترین حوزه پدیداری یک جنبش اعتراضی و همزمان مهمترین ابزار پیشروی آن است [فعالین جنبش هم در عمل با حضور خودانگیخته در خیابان ها، بارها و بارها ابطال این گزاره محوریِ گفتمان هژمونی طلبِ پنهان شده در پشت «نقاب سبز» را نشان دادند و تناقض درونی آن را آشکار کردند (اینکه به نام دفاع از جنبش، اعلام بی نیازی کردن از ابزاری که به شکل گیری و دوام جنبش منجر شد). وانگهی جنبش های اعتراضی تونس و مصر و سوریه و یمن و بحرین نیز به خوبی بر جایگاه محوری خیابان در پیشبرد اعتراضات عمومی مهر تایید نهادند].
با این وجود نادیده گرفتن شرایطی که به ضرورتِ کشف و فتح خیابان می انجامند و نیز شرایطی که به از دست دادن این سنگر می انجامند، می تواند به درکی فرمالیستی از جنبش منجر شود؛ یعنی تقلیل دادن هستی اجتماعی جنبش به اشکال بروز اجتماعی و مسیرهای قوام یافتن آن. مهمترین پیامد نظری حاصل از چنین درکی (که گمان نمی کنم مورد تایید وحید ولی زاده باشد) گسسته دیدن جنبش های اجتماعی در میان مدت و شناسایی و تفکیک آنها بر اساس ظهور خیابانی آنهاست، که خواه نا خواه به معنای نادیده گرفتن دینامیزم درونی تحولات اجتماعی است. در این معنا، پایان یافته تلقی کردن جنبش اعتراضی اخیر می تواند بر این تصور یا انتظار استوار باشد که بعد از این آنچه که احتمالا بار دیگر با اعتراضات خیابانیِ کمابیش مستمر مردم رقم خواهد خورد، جنبش دیگری خواهد بود که می توان نام دیگری بر آن نهاد و مختصاتی از جنس دیگر برایش متصور شد. اما این نوع امیدواری یا سرخوردگی که ما را متمایل به مجزا و گسسته دیدن رویدادهای کلان اجتماعی می کند، لزوما منجر به آن نخواهد شد که جنبش اعتراضی آتی از معایب و نواقص جنبش کنونی (که آن را به وانهادنِ آسانِ بسیاری از دستاوردهایش کشاند) مصون بماند. اگر گسست از جنبش کنونی را لازم فرض کنیم (که از نظر من هم لازم است)، قطعا این گسست باید حوزه نام ها و نمادها را هم شامل شود، تا حداقل اصلاح طلبلان از امکان یا رانت به کارگیری دوباره حربه نام و نماد جنبش و رساندن نسب نامه آن به خودشان محروم گردند [آنها نسبت خود را با جنبش همواره چنان دیده اند که گویا شروع پدیداری جنبش از انتخابات 88 ، خود به خود سند آن را برای همیشه به نامشان زده است]. اما متاسفانه ابعاد مقوله گسست فراتر از حوزه نامگذاری و پیچیده تر از انتظارات بلافصل ماست. گسستی که بتواند در عمل همسو با انتظارات ما و در خدمت آرمان های یک جنبش مردمی رادیکال و مترقی باشد، هیچ گاه در سطح اتفاق نمی افتد، بلکه (در چنین گسستی) دیالکتیک نفیِ مرحله کنونی و فراتر رفتن از آن، با جذب و هضم عناصر مثبت و مفیدِ موقعیت کنونی آغاز می شود. به این معنا بهترین نمونه گسست از جنبش کنونی (برای بنا نهادن جنبشی نو)، از طریق شناخت نزدیکتر موقعیت آن و پیوند ارگانیک با عناصر زاینده اش امکان پذیر می گردد، نه با روش ذهنی چشم بستن بر آن.
در این موضوعِ متناقض نما کمی دقیق تر شویم:
همان طور که یک جنبش توده ای از خلاء زاده نمی شود و همیشه متاثر از تاریخچه بلافصل مبارزات مختلف پیش از خود است، و بسیاری از مطالبات و خواسته های انباشته شده را در خود حمل می کند (گیریم به طور گنگ)، به همان ترتیب هم با شکست (یا به شکست کشانیده شدن) این جنبش، اثرات بیرونی و محمول های درونی آن به زودی محو نمی شوند؛ به عبارتی جنبش اعتراضی نخست از برآیند تضادها و تحولات و مبارزات پیش از خود، در پهنه یک فرصت یا گپ تاریخیِ نه چندان قابل پیش بینی زاده می شود و سپس در طی گسترش و انکشاف خود کل فضای جامعه را متاثر می سازد؛ تا نهایتا در انتهای حرکتش مختصات دیگری را بر جامعه تحمیل کند (یا به ارمغان بیاورد). به طور مشخص جنبش ذهن و روان جامعه را متاثر می سازد و مناسبات پیشین مردم و حاکمیت و درک عمومی از چنین مناسباتی را به درجات مختلف دگرگون می کند. بنابراین امتداد جنبش از خیابان به درون مردم (ذهنیت عمومی جامعه) جریان دارد و بسته به نحوه پایان بندی جنبش، سطح دیگری از رویارویی مردم با موقعیت کلی شان را به همراه دارد. به این معنی شرایط پسا جنبش بی هیچ تردیدی نشان پر رنگی از دوران جنبش را با خود حمل می کند و همین است که جنبش را از سطح یک اتفاق مقطعی به سطح یک فرآیند تاریخی ارتقاء می دهد(4). بر این اساس حتی پس از ترک خیابان نیز برخی از پتانسیل های بنیادی جنبش هنوز در سطح جامعه نفس می کشند (قطعا نه به طور نامحدود) که نادیده انگاشتن آنها به معنای وانهادن نا امیدانه جنبش و تن سپردن به تقدیر برای به راه افتادن «جنبشی دیگر» است.
از سوی دیگر نادیده گرفتن چنین مسائلی ممکن است تا حدی از این درک ناشی شود که «جنبشی که ناقص و توهم زده است، همان بهتر که در نتیجه دینامیزم معیوبِ خود به فنا برود تا فرصت برای جنبش حقیقی تر بعدی فراهم شود». اما بدبختانه یک جنبش عمومی شکست خورده درست به دلیل امتداد یافتگی اجتماعی اش، تاریخ بلافصل پس از خود را به شدت متاثر می کند و می تواند چنان سرخوردگی و یاسی را بر جامعه تحمیل کند که اساسا در فاصله مورد انتظار هیچ فرصتی برای پاگیری جنبش مطلوب بعدی فراهم نشود. بر این اساس بر عهده ماست که در فصایی که شکست جنبش در عرصه خیابان، با گسترش نسبی واقع بینی عمومی همراه بوده و چشم بسیاری از فعالین جنبش را بر نقش مخرب متولیان جنبش و گفتمان متناقض و تکصدایی آنان گشوده است، از دستاوردهای مثبت جنبش و مهمتر از همه از روح عمومی جنبش که بر کشیدن «امید اجتماعی به تغییر» و «خودباوری جمعی» برای به عهده گرفتن نقش سوژه گی تاریخی تغییر بود دفاع کنیم و در حفظ و ارتقای این گونه کیفیت ها بکوشیم. به بیان دیگر به جای خداحافظی پیش رس با جنبش کنونی (و لعن و نفرین مسببان شکست) باید در چگونگی پایان بندی مرحله کنونی جنبش فعالانه دخالت کنیم و ضمن بازخوانی نقادانه عوامل افول جنبش، با بازیابی روح جنبش پایه های مادی برآمدن جنبش بدیل را فراهم کنیم؛ جنبشی که اگر چه از خرابه های جنبش کنونی سر بر می آورد، ولی ناچار است از مصالح این جنبش و تجربه سوژه گی جمعی که جنبش اخیر برای لایه هایی از اجتماع به ارمغان آورد به بهترین نحو استفاده کند.
بدون شک گسست از جنبش سبز، گسست از فرادستی اصلاح طلبان و از گفتمان معیوب غالب بر جنبش (با همه مولفه ها و پیامدهای مخربش) خواهد بود. اما ساختن گفتمان عمومی بدیلی که روش ها و افق های نوینی را برای تداوم مبارزه و برپایی یک جنبش بدیل مهیا کند و به رها سازی پتانسیل های اجتماعی عظیم مغفول مانده منجر شود، پیش از هر چیز مستلزم حفظ امید اجتماعی است تا امکان این همسازی جمعی و سازمان یابی مبارزه برای فراروی از وضعیت موجود فراهم گردد. بنابراین بدون یاری گرفتن از پیوندهای مادی با جنبش کنونی و بدنه و تجربیات و دستاوردهای آن، جامعه باید برهوت تاریخی دیگری را انتظار بکشد که حاکمیت قدار بر روی ترس و سرخوردگیِ درونی شده مردم برپا خواهد ساخت. به گمان من تنها راه نجات از این کابوس نزدیک، وفاداری به جنبش و پایبندی به دیالکتیک مبارزه است.

17 تیرماه 1390
sarbalaee.blogspot.com


پانوشت:
1) «جنبش در لابیرنت (1): آیا جنبش زنده است؟» / امین حصوری
ham-andishi.blogspot.com
2) «نه، جنبش خیابان زنده نیست!» / وحید ولی زاده
ham-andishi.blogspot.com
3) نوشتار حاضر نقد مطلب وحید ولی زاده محسوب نمی شود، بلکه تنها نقد برداشتی است که از گزاره محوری مطلب او (و عنوان آن) در تایید پایان یافته دیدن جنبش استخراج می شود. نقد مطلب وحید (که از بسیاری جهات مطلب ارزشمندی ست) مستلزم نقد برخی برداشت های نادرستی است که او نسبت به نوشته «آیا جنبش زنده است؟» داشته است (نظیر اینکه گویا من در آن مطلب اصلاح طلبان را موتور محرکه جنبش تلقی کرده ام و یا اینکه قائل به گسست نبوده ام و نظایر آن).
4) بر حسب تمثیل ریاضی می توان گفت: منحنی حرکت یک جنبش در فضای اجتماعی، نه جعبه ای، بلکه گاوسی است!