در باره منش روشنفکران:
احمد شاملو: غولی که گاه ادای کوتوله ها را در می آورد


احمد سیف


• در این نوشتار می خواهم به اختصار از منش روشنفکران سخن بگویم و همین جا بگویم که بر خلاف مرحوم آل احمد که در هر چیز و همه چیز، حتی در منش روشنفکران، نشانی از توطئه می دید و «غرب زدگی»، من بر آن سرم که وارسیدن نقش روشنفکران بدون وارسیدن فرهنگ استبدادی حاکم موثر و مفید نیست. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۴ تير ۱٣۹۰ -  ۱۵ ژوئيه ۲۰۱۱


 در باره منش روشنفکران1:

احمد شاملو: غولی که گاه ادای کوتوله ها را در می آورد

احمدسیف

در مبحثی دیگر به گفتار و کردار شماری از اندیشمندان مان پرداختم وبه اختصارگفتم که این بزرگان به مسئولیت خویش عمل نکردند. و گفتیم که در اوضاعی که مای ایرانی در آن هستیم، چنین مسئولیت گریزی هائی به واقع بسیار مخرب است و مسئله آفرین. اجازه بدهید نمونه تازه تری بدهم از مسئولیت گریزی توام با مقدس تراشی که به گمان من برای اندیشیدن و کوشش برای درست اندیشیدن و برای رسیدن به کمال اندیشیدن به راستی خطرناک است. در این نوشتار می خواهم به اختصار از منش روشنفکران سخن بگویم و همین جا بگویم که بر خلاف مرحوم آل احمد که در هر چیز و همه چیز، حتی در منش روشنفکران، نشانی از توطئه می دید و « غرب زدگی»، من بر آن سرم که وارسیدن نقش روشنفکران بدون وارسیدن فرهنگ استبدادی حاکم موثر و مفید نیست. به زبان دیگر، من بر این باورم که به قول معروف خودمان، ز آب خُرد، ماهی خُرد خیزد، و اگر ربطش بدهم به موضوع این رساله کوتاه، تعجبی ندارد که از فرهنگی استبداد سالار و خودکامه، روشنفکرانی سر بر می آورندکه در کلیت خویش حامل همین نگرش هستند. و من شکوه و انتقادم این است که از این جماعت که در جامعه ای که در آن « اندیشیدن» دشوار شده است ، اگر ممنوع نشده باشد، یعنی، از کسانی که می اندیشند، بیش از این ها انتظار می رود.
ابتدا مباحثی داریم در پیوند با یکی از بزرگان ادبی و فرهنگی ماکه امیدوارم این جسارت را بر من ببخشند و بعد، می پردازیم به ذکر چند نکته کلی در باره‌ منش روشنفکران.   
نمی دانم از کجا آغاز کنم ؟ مدتها با خودم کلنجار رفته ام که این مختصر را در این جا بنویسم یا نه ؟ از سوئی می بینم نمی توانم ننویسم و از سوی دیگر می ترسم که شاید زمانه « بخصوصی » باشد که نباید بنویسم . ولی باداباد . حرف را باید زد.
می دانم که قبل از من کسانی دیگرنیز در این خصوص قلم زده اند . پس حرف حساب من دیگر چیست ؟ پیشاپیش باید بگویم که من برای بسیاری از دست به قلمان و زحمت کشان فکری مان احترامی توام با ستایش دارم . برای کسانی بیشتر و برای دیگرانی کمی ، اندکی کمتر از کم ، کمتر. در این میان ، البته بودند و هستند کسانی که برایشان کمی بیشتر از بیش احترام و ستایش دارم . اگر از درگذشتگان به عنوان نمونه می توانم از استاد دهخدا ، واز نیما، اخوان و فروغ نام ببرم از کسانی که عمرشان بسی درازتر باد کمتر کسی است که در دل و جان من به قدر شاعر بزرگ معاصر، احمد شاملو عزیز و محترم باشد2 . لازم نیست بگویم که غیراز شاملو کم نیستند کسانی که برای من بسی عزیزتر از عزیزند ولی اگر از کس دیگری نام نمی برم برای آن است که ازسوئی نمی خواهم کسی را از قلم بیاندازم و از طرف دیگر نمی خواهم و نمی توانم از همگان نام ببرم . پس می روم سر سطر.
گمان نمی کنم به کسی توضیحی بدهکار باشم که چرا شاملو را این همه دوست می دارم . سند زندگی ادبی و هنری اش را در دسترس داریم و هر آنکسی که بخواهد ببیند می بیند که به راستی با غولی که از غولهای دیگرمان اندکی بزرگتر است طرفیم . ولی یک غول قبل از هر چیز باید بداند که غول است و پس، مسئولیت غول بودن را نیز باید بپذیرد . و این داستان « مسئولیت غول بودن » به خصوص در فرهنگی چون فرهنگ ایرانی ما بسیار با اهمیت است . می دانم که شماری از میان خودمان بر نمی تابیم ولی ما ، متاسفانه از بدترین و مضرترین نوع مرید و مرادی بسی رنجها برده ایم و می بریم. یعنی نه فقط بزرگان فرهنگی و ادبی ما کمی زیادی الگو می شوند وبرای شان در ذهنیت ها حساب جداگانه باز می شود ، بلکه کم نیستند کسانی دیگر که کل کارفرهنگی ومشغله فکری شان این است که به دوستی وهم پیالگی بزرگان فخربفروشند . متاسفانه پند سعدی هم به یادشان نیست که «پسرجان» ، « از فضل پدر تو را چه حاصل ؟ » . و اما به همین دلیل هم هست که حتی اشتباهات و سهل انگاری های کوچک این بزرگان به قدر اشتباهات بسیار بزرگ دیگران لطمه می زند چون به راحتی و به آسانی از سوی « پیروان » تکرار می شود. پس، و به همین خاطر یکی از کارهائی که یک غول نباید بکند، اینکه نباید ادای کوتوله هارا در بیاورد .
فکر می کنم تا اینجا از بدیهیات سخن گفته ام. البته درک می کنم که چرا یک کوتوله گاه تمایل دارد که بر شانه یک غول سوار شود و ادای یک غول را در بیاورد. برای کوتوله هائی که نمی دانند چراکوتوله اند چنین کاری کاملا طبیعی است . ولی فهمیدن اینکه یک غول هم می تواند خود را تا سطح کوتوله ها پائین بیاورد برای من بسیاردشوار است .
به اختصار بگویم و بگذرم که در جوامع نمونه وار غربی که ازعصر روشنگری و مدرنتیته گذشته و دارند لنگان لنگان از مابعد مدرنیته هم می گذرند، نقش روشنفکران ، به واقع، نقش تعیین کننده و مهمی نیست. فرهنگ غالب بر این جوامع را ابزارهای ارتباط جمعی می سازند که معمولا امکانات کمی در اختیار روشنفکران قرار می دهد. در یک اقتصاد سرمایه سالاری، در نهایت مقوله عرضه و تقاضا است و حاکمیت بلامنازع بازار. فعلا به این کار نداریم که خود این مقوله ها پیچیدگی هائی هم دارند که می بایست شکافته شوند ولی چنا ن کاری از محدوده این نوشته فراتر می رود. برای اینکه حرف بی سند نزده باشم به اشاره می گویم که « تقاضا» به معنی « خواستن » و « نیازمند بودن» نیست. نیازمند بودن وقتی که « پول» در کنارش نباشد، در این اقتصاد « تقاضا» به حساب نمی آید. باری، آن برنامه تلویزیونی جذاب تر است که پربینده تر باشد و از طرف دیگر صاحبان شرکت ها و فروشندگان و نه همیشه تولید کنندگان، به همین دلیل با صرف مبالغی هنگفت در لابلای برنامه های پربینده، آگهی های تجارتی خود را جا می دهند. در رادیو هم با بیش و کم تفاوتی همین قاعده حاکم است. شبیه به همین وضعیت در خصوص روزنامه و نشریه هم جاریست. همین جا بگویم و بگذرم که در این میان توطئه ای از سوی کسی در میان نیست. ، منطق و قانون مندی نظام سرمایه سالاری این گونه حکم می کند و از این حکم، مادام که این نظام حاکم است ، گریزی هم نیست. حالا بماند که سخن گفتن از قانون مندی سرمایه سالاری این روزها در میان « بنیاد گرایان مدرن و مابعد مدرن ما » نوعی « کفر گوئی » تعبیر می شود. البته که همگان آزادند که روزنامه ، نشریه ، وحتی ایستگاه رادیوئی و تلویزیونی خود را داشته باشند ( دو تای آخر کمی دردسر دارد ولی غیر ممکن نیست)، ولی به یک شرط. اگر پول داری، بفرما، بسم الله . اگر هم نداری که پس، به همین خیال خوش باش و به قول خیام گرانمایه، خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت ؟ تا اینجای قضیه ، مشکلی پیش نمی آید. ولی وقتی نشریه به زیور چاپ آراسته شد، باید « نقد» شود، یعنی پولش باید برگردد تا قدرت خرید کافی برای ادامه کار فراهم آید و بدیهی است که اگر چنین نشود، ادامه کار بسی مشکل و احتمالا غیر ممکن می شود. اگر تیراژ نشریه ای کم باشد، صاحبان بنگاهها و شرکت ها به آن نشریه آگهی نمی دهند و درنتیجه از این کانال درآمدی نیست و آگهی ندادن اگرچه گاه از پیش داوری های سیاسی وعقیدتی متاثر می شود ولی اغلب این چنین نیست. یک حساب ساده ی دو دو تا چهار تای سرمایه دارانه است. یعنی ، شرکتی که عمدتا به سود بیشتر و باز هم بیشتر می اندیشد، ترجیح می دهد که در بخش هر چه بزرگتری از بازار مصرفی رخنه کند و چنین هدفی با درج آگهی در نشریه ای کم تیراژ جور در نمی آید. در چنین جوامعی، بخش اعظم روشنفکران اگرچه در دراز مدت طلایه داران وجدان های بیدار بشر برای تعالی و پیشرفت اند، ولی در کوتاه و میان مدت با دیگران تفاوتی ندارند.
و اما داستان در جوامعی چون جامعه ایرانی ما که هنوز به مرحله « تفرّد» و « خردورزی» و « مدرنیته» نرسیده است ، حالا بماند که شماری از دست بقلمان الکی خوش ما « مابعد مدرنیته» را هم کهنه کرده اند، به گونه ای دیگر است. زیر بنای چنین وضعیتی هر چه هست، واقعیت این است که شماری چون شاملو مرادِ مریدان بی شماری می شوند. یعنی به صورت « مُدل» و « الگو» در می آیند. و از همین رو هم هست که در جوامعی چون جامعه ما مسئولیت بس سنگینی به گردن این بزرگان است. نسنجیده و روی باد هوا سخن گفتن مرادان نه فقط به یک مفهوم کلی ناپسند است بلکه در این موقعیت خاص ما، بسیار زیان بار نیز می شود چون در مقیاس گسترده باز تولید می گردد. کالائی می شود برای مصرف عموم که به رایگان در اختیار و در دستری همگان قرار می گیرد. و باز بهمین خاطر است که نسنجیده و از روی باد شکم سخن گفتن این بزرگان در این جوامع، اخلاق و رفتار عمومی را نیز به تباهی می کشاند.
با این مقدمات ، اجازه بدهید بدون پرده پوشی بگویم که نمی دانم چرا آقای شاملو که برای من همچنان غولیست زیبا و دوست داشتنی که از غولهای دیگرمان کمی نیز بزرگتر است، گاه، ادای کوتوله ها را در می آورد؟
اما چرا چنین می گویم ؟   
در سال 1991 میلادی آقای شاملو یک هفته در وین میهمان آقای مهدی اخوان لنگرودی بوده است و پی آمد این میهمانی هم کتابی بود که میزبان تحت عنوان : « یک هفته با شاملو در اتریش » در ایران توسط انتشارات مروارید ( 1372) به چاپ زده است . تا اینجا بیان واقعیتهاست . من این کتاب را بیش از یک بار خوانده ام آنهم نه برای اینکه از پیش تصمیم گرفته بودم در باره غولی که ادای کوتوله ها را در آورده بود چیزی بنویسم . نع ...... باراولی که خواندم به چشمهای خودم شک کردم . آیا درست می خوانم ؟
می دانم برای کسانی بعید نیست همین گفته من سند و مدرکی بشود که ای بابا : این یارو هم « شاملو زده » است و خودش هم خبر ندارد . ولی از شاملو انتظار نداشتم . من هم می دانم که شاملو هم مثل اخوان ، مثل نیما و مثل هر کس دیگر آدمیزادیست که هزار عیب و کمبود دارد . ولی همانند همین بزرگان وبزرگواران در کنارش تجربه چند دهه کار فرهنگی هم هست . تفاوت شاملو با تاره بدوران رسیده ها و بساز وبفروش های ادبی و فرهنگی که یک شبه « استاد » و « متخصص » می شوند ، پس ، در چیست ؟ تا به همین جا روشن شد که من با سهل انگاری و مسئولیت گریزی در پوشش حرمت گذاری به این بزرگان موافق نیستم . نه فقط این، من حتی معتقدم به دلیلی که در بالا گفتم در پیوند با این جماعت باید مو را از ماست کشید. پس همین جا این نکته را بگویم که این نوشته اگر چه از شواهد آمده در این کتاب بهره می جوید ولی نقدی بر این کتاب نیست. من در این نوشته با منش و رفتار روشنفکری مان کار دارم ودر این راستا، این شواهد را برای مقصود مفید دیده ام. ممکن است کل حرفهای من غلط باشد، آن بحث دیگری است ولی دو نوع انتقاد را پیشاپیش بگویم نمی پذیرم. اول این که 5 سال از چاپ کتاب گذشته و در نتیجه موضوع آن « بیات » شده است و دوم این که در شرایط کنونی « بر ضد یا علیه شاملو نوشتن درست نیست » . این نوشته بر   « ضد » یا « علیه » شاملو یا هیچ نویسنده دیگری نیست و از آن گذشته « نقد» را نشانه دشمنی دانستن و بر ضد کسی دیدن در خویش رگه های پررنگی از فرهنگ استبدادی را نهفته دارد و گمان نمی کنم چنین ادعائی زیبنده کسی چون شاملو ، یا دوستداران او [ از جمله خود من ] با شد.
پیش از آن اما به یک درد اجتماعی دیگر نیز اشاره کنم. درد اجتماعی ما فقط این نیست که   « نقد » نداریم، بلکه، درد به واقع جدی تر این است که در برابر خویش احساس مسئولیت نمی کنیم. البته گاه اتفاق می افتد که « مسئولیت پذیری ما در برابر جامعه » و یا حداقل ادعای چنین مسئولیتی پرده ساتری بر روی مسئولیت گریزی مان در برابر خویش می کشد. در حالیکه باید در برابر اولین انسانی که به آن بر می خوریم، یعنی خود، مسئولیت شناس بود تا مسئولیت شناسی ما در برابر دیگران معنی پیدا کند. اگرچه در باره نقد و نقادی کتابها و رساله ها نوشته اند و لی به اختصار می توان گفت که « نقد » هر چه باشد شکل قلمی شده دشمنی و ضدیت داشتن نیست. یعنی، هم منتقد ما باید بداند و بپذیرد و هم موضوع نقد این منتقد، که نقادی با دشمنی ورزیدن تفاوت ماهوی دارد. پس، از سوئی نباید ناسزا گوئی غیر انتقادی را به جای نقد قالب کردو از سوی دیگر، باید کوشید تا سزا گوئی انتقادی دشمنی به حساب نیاید. با همه ادعا ها،‌ ما گاه فراموش می کنیم که همه چیز را تنها، و تنها همگان می دانند. و باز بخاطر این مقدمات است که من در این نوشته می خواهم به نقد کسی بینشینم که پیشتر گفتم از عزیزترین عزیزان من است. بدون هیچ پرده پوشی می گویم که شاملو همچنان و همانندگذشته برای من محترم است و بسی بیشتر از گذشته، ولی با بسیاری از آنچه که از زبان او و یا در پیوند با او در این کتاب آمده است ، موافق نیستم. همین .
پس ،‌ ابتدا به ساکن به چند نکته اشاره کنم.
- نویسنده قبل از چاپ متن کتاب را برای شاملو فرستاده است یعنی آقای شاملو نمی تواند ادعا کند که متن را قبل از چاپ ندیده است. از سوی دیگر این را هم نمی پذیرم که نمی خواسته درکتاب « دست » ببرد. به استناد نامه ای که در ابتدای این کتاب چاپ شده است در بخش هائی تغییراتی هم داده است . به این ترتیب ، پس،‌ آنچه در این کتاب آمده مهر تائید شاملو را دارد. این تکه را از نامه ای که در اول کتاب چاپ شده است نقل می کنم تاروشن شود چه می گویم :
« با اجازه ات اظهار لطف های تو راتا جائی که به یکپارچگی مطلب لطمه وارد نکند حذف کرده ام . خود کتاب به خودی خود گویای محبت بی دریغ تو هست . پس دیگر به آن مطالب که منعکس کننده احساسات خصوصی تر تو است احتیاجی نیست » ( ص 7)
من در این نقد اما،‌ به دو مطلب می پردازم .
اولا به گوشه هایی از آنچه از زبان شاملو آمده است، ثانیا و در کنار آن به مطالبی که میزبان آقای شاملو در این جا و آنجا در باره شاملو نوشته است هدفم همان گونه که پیشتر گفتم بررسی این گفته هاست در یک چارچوب کلی ترکه پیشتربه دست داده ام.
اینکه در باره دیگران چه نوشته اند و یا در باره شعر و شاعری چه گفته اند در صلاحیت من نیست و از آن مهمتر شاید، به من ربطی ندارد. . اگرچه در یک تعبیر کلی حق دارم نظرم را بگویم ولی چون در این خصوص فاقد صلاحیتم، پس از این « حق» استفاده نمی کنم مضافا که حوزه گفتگو ها تخصصی است و باید از سوی سخن شناسان و آنان که در این خصوص تتمه ادعائی دارند وارسی شود . اگر برای شاملو « حساب جداگانه » باز می کنم از جمله به خاطر این است آنچه را که می توانم به دیگران ببخشم بر شاملو نمی بخشم. چرا که بزرگ است و و ای بسا کارها که زیبنده بزرگان نیست .
پیشاپیش بگویم که بعضی ها را عقیده بر این است که تقصیر نه از شاملو بلکه عمدتا متوجه میزبان آقای شاملوست . من با چنین نگرشی ، به ویژه اگر بخواهد و بکوشد از بار مسئولیت شاملو بکاهد ، موافق نیستم . پس بگذارید قبل از وارسیدن اصل مطلب کمی بیشتر مقدمه چینی بکنم تا عرایضم در چارچوب منطقی خویش قرار بگیرد.
از شاملو گفت و شنودی هم در ایران چاپ شده است که آقای حریری با ایشان به عمل آورده است و در پاسخ به یک پرسش که باز بهمین داستان «پیروان » مربوط می شود، شاملو می گوید:
« آقای عزیز من !! اگرنتوانند تحلیلش کنند یعنی چه ؟ من همیشه فریادم این بوده که چرا ما باید درک وشعور خودمان را معطل بگذاریم و بابائی را به مثابه وجدان مان مسئول خوب و بد وخطا و صواب عقایدمان کنیم تا جائی که هرچه را از دهان او درآمد وحی منُزَل بشماریم. این را من بدترین نوع تحقیر « شعور انسان » تلقی می کنم. و آن وقت، درست است که من خودم را دچار چنین مخمصه خطرناک و در عین حال مضحکی بیابم ؟ کسی با این ظرفیت ناچیز، خودش چی هست که وجدان جماعتی قرار بگیرد تا صدمی یا هزارمی اش من باشم که برای خودم هزارمشکل دارم! باید کسانی به قصد دست انداختن کسان دیگری مرا و آنها را ریشخند کرده باشند، وگرنه چرامن باید اجبارا نظرم را صورت سلیقه شخصی بدهم؟ من نمی دانم با این نیاز زشت روانی جامعه که حتما باید سر خود به یکی بیش از حدمنطقی ارج بگذارد چه طور می شود مبارزه کرد. آقا ، من یک شاعرم. بی ذره ئی ادعا. ....»3.
ودر جای دیگر، وقتی پرسشگر از شاملو می خواهد که در باره‌ کسانی که در شعر از او تقلید می کنند نظر بدهد، می گوید که : « من به خودم حق قضاوت نمی دهم چون همه شعرها رانخوانده ام »4. و بهمن نحو مصاحبه گر از شاملو می خواهد در باره وجهی از رمان اظهار نظر کند، شاملو در جواب می گوید:
« آقای حریری ، این را باید از کسی پرسید که نقد رمان بداند. من نه در این زمینه علم و اطلاعی دارم و نه برای پاسخ به پرسش شما صلاحیتی»5
از این نمونه ها در این گفتگو کم نیست و فروتنی شاملو نه فقط از قدر و منزلتش کم نمی کند بلکه بر آن می افزاید.
ولی نمی دانم چه می شود که وقتی می رسیم به اقامت در وین، آن گاه همین شاملو که حتی حاضر نمی شود در باره پیروان شعری خویش قضاوت کند چون « همه شعرها» را نخوانده است به صورت متخصصی همه فن حریف ظاهر می شود که در باره هر چیز و همه چیز قضاوت می کند آنهم چه قضاوت هائی که به قول معروف « مسلمان نشنود، کافر نبیند! ». در یک جا ادعا می کند که در جامعه وحدت اروپا، سطح تولید آن قدر بالاست که :
« مثلا مجبور می شود کره حیوانی را تبدیل به گریس بکند بزند به ماشین» ( ص 77)
و برای اینکه آشی که در حال پختن آن هستند حسابی شوربشود، کمی بعد در باره بیماری ایدز اظهار نظر می کند که : « مرضی که از ابتداء هم برای افریقا اختراع شده بود» ( ص 79).
و یا بر این قضاوت مهر تأئید می زند که « سیمون دوبوووار» در باره مسائل زنان « از بیخ عرب» بود و یا « برداشت های مادر بزرگ ما ها هم به این شوری [ نظر دوبوووار] نبود» ( ص 158). عجالتا از شووینسم زشتی که « نادان بودن » را برابر با « عرب بودن » می داند در می گذرم . ولی نه فقط شاملو این نظریات مشعشع را تأئید می کند بلکه میزبان محترم ایشان نیز همین را در کتاب به چاپ می زند. و من که این قضاوت های مشعشانه را می خوانم حیران و بهت زده ام . ما را چه می شود که « انتخاب » مای ایرانی محدود است به آل احمد از یک سو و ملکم خان و تقی زاده از سوی دیگر. یکی مارا به فراموش کردن « هویت » مان فرا می خواند و دیگری نیز همه چیز را با نگرشی دائی جان ناپلئونی پی می گیرد و اگرچه علنی و بدون پرده پوشی حرف نمی زند ولی، می خواهد ما همان گونه که همیشه بوده ایم، هم چنان همان گونه باشیم. آیا به راستی بین این دو نگرش که هرکدام به سهم خویش برای زندگی فرهنگی ما مسئله آفرین بوده اند، هیچ راه گریزی نیست؟ یعنی آیا نمی توان هم از دست آوردهای بشریت پیشرو در این سالهای پایانی هزاره دوم بهره جست وهم هویت خویش را از دست نداد؟
بی گمان، شاملو ، میزبان او و آیدا حق مطلقی دارند در باره هر چیز و همه چیز اظهار نظر بکنند، ولی مسئله مسئولیت در برابر خویش چه می شود؟ آیا همه نوشته های دوبوووار در باره زنان را می توان در یک جمله خلاصه کرد که:
« اصلا ساخت فیزیکیش [ فیزیکی زن] طوری است که باید مورد تجاوز مرد قرار بگیرد» ( ص 158).
تا به کی و تا به کجا می خواهیم این آفت ساده اندیشی و ساده انگاری در عرصه اندیشه و اندیشگی را به این شکل و شمایل بر تابیم و خم به ابرو نیاوریم؟بی سند حرف نمی زنم. این هم نظر شاملو در یک مصاحبه دیگر، در باره مطبوعات در غرب: در این جوامع نشریه « آزاد» و « مستقل» :
« به طور قطع یا زائیده یک اقتضای سیاسی است، یعنی فریبکاری و نعل وارونه ، یا اصلا وجود خارجی ندارد»6
و بعد داستان آگهی را پیش می کشد و مدعی می شود که به دلیل همین آگهی ها، این نشریات نمی توانند مطلبی بنویسند که به تریج قبای یکی از آن ها « شرکت ها » بر بخورد؟ یک اشاره کافی است که هفته بعد آگهی تان قطع بشود تا آناً با سر بزمین بخورید. متاسفانه شاملو در این جا با بی اطلاعی است که دست به قضاوت می زند و از چنین آدمی، چنین کاری بعید است. کمی بعد به روزنامه نگار امریکائی می گوید : « اگر جرات دارید همین قدر بردارید بنویسید چون منسوجات مصنوعی ایجاد حساسیت پوستی می کند از درج این گونه اگهی ها معذوریم تا در عمل ببینید چه بلائی بسرتان خواهد آمد» ( همانجا). آیا نویسنده بزرگ ما به واقع نمی داند که سخن بر سر جرئت نیست ؟ مسلما بعضی ها به منسوجات مصنوعی حساسیت دارند به همان گونه که خیلی ها به خیلی چیز های دیگر. البته این در نهایت درست است که مسئولیت گریزی در بر خورد به طبیعت موجب پیدایش بیماری های تازه ای شده و از جمله استفاده گسترده از مواد شیمیائی موجب گسترش این دست حساسیت ها گشته است. در همین راستا، بحث و مجادله های فراوانی در جریان است در خصوص چگونگی تولید مواد غذائی، یعنی استفاده از شیوه های سنتی تولید و یا بکار گیری مواد شیمیائی و شیوه های مانوفاکتوری که هر کدام به نوبه خویش دارای نقاط قوت و ضعف هستند. تولید به شیوه سنتی برای مثال، به دشواری می تواند پاسخگوی نیازهای جمعیت جهان باشد ( البته این را هم می دانم که مشکل مهم دیگری که باید به آن پرداخت توزیع سرمایه دارانه مواد غذائی است ) ولی از طرف دیگر، تولید به اصطلاح مدرن نیز به جای خویش مصائب و مشکلات خاص خودش را دارد. مباحث « سبزها» و « دوستداران بهداشت محیط زیست » بسی پیچیده تر از آن است که بتوان به این صورت بازگوئیشان کرد.
و بعد می رسیم به یک پرسش اساسی، که اگر چه اساسی است ولی معمولا به صورتی غیر اساسی از سوی زحمت کشان فکری ما مطرح می شود. به قول میزبان:
« ناگهان پرسیدم:) آقای شاملو، چرا بچه های ما همان جور بومی باقی مانده اند؟ چرا جهانی نمی شوند؟ چرا مرزها به روی شان بسته است؟ چرا مثل.....مثل شاعران و نویسندگان امریکای لاتین در جهان معرفی نمی شوند؟ » ( ص 132)
پاسخ شاملو، کمی گیج کننده و نامربوط است . ابتدا اشاره می کند به جریانی که مدتی پیش با دو تن اطریشی، پیش آمده بود. شاملو می گوید « عین حرفهایت یادم نیست» ولی به آنها گفتی که:
« اروپا خودش را چنان در فرهنگ خودش محاصره کرده که تازه تازه دارد مثلا نام هائی از امریکای لاتین را کشف می کند که ما سی چهل سال پیش می شناخته ایم» ( ص132).
به جزئیات کار ندارم ولی ارتباط این جواب با پرسش میزبان برایم روشن نیست. میزبان می خواهد بداند چرا هنرمندان ایرانی جهانی نمی شوند و شاملو می گوید که ما سی چهل سال است که شاعران امریکای لاتین را می شناسیم. میزبان کمی جسارت به خرج می دهد و می گوید با همه این حرفها و « گمرک شدیدی» که در اروپا بر قرار است، « کسانی مثل آستوریاس و مارکز توانسته اند کالای شان را به بازارهای قاره برسانند». پاسخ شاملو، منِ بیچاره را گیج تر می کند.
« رشته صحبت را نگه دارکه از دست نرود چون من می خواهم بگویم که لااقل آقای آستوریاس یکی از کسانی است که اگر قاچاقچیان از داخل اروپا کومکش نمی کردند شخصا برای عبور ازاین گمرک استطاعتی نداشت. به طور نمونه این یکی از آن آقا های درجه اولی است که باید ته و تویش را در آورد و فهمید ویزایش را از چه راهی به دست آورده»
میزبان با تعجب می پرسد: « قاچاقچی های داخلی ؟».
و استادم شاملو با سادگی پاسخ می دهد: « آره، منظورم داوران جایزه نوبل اند» . بعله درست خوانده اید. تمام تقصیر داوران جایزه نوبل است. وگرنه « آستوریاس ویزای ورودش را با چه استحقاقی گیر آورده؟ ». ولی شاملو ادامه می دهد: « آخر" آقای رئیس جمهور " هم شد کتاب؟» ( ص 133).   از آن گذشته، نوبل دادن به پاز هم خودش نتیجه توطئه ای بوده که ما تا کنون خبر نداشتیم.
« فقط به این دلیل جایزه پارسال را به او [ پاز ] دادند که یک جوری اعتبار به کلی مخدوش و مشکوک این بنیاد را ترمیم کنند»
و یه همین دلیل هم،
« من وقتی دیدم پاز آن را پذیرفته بیش از آن حیرت کردم که مثلا خبر می شدم مرا در تاهیتی به ریاست اداره پلیس سیاسی انتخاب کرده اند! »
و بالاخره، شاملو حیرت می کند که پاز که آدم سخت هوشمندی نیز هست: « چرا باید از این جمع بد سابقه رو دست خورده باشد» ( ص 133).
حالا برای اینکه حال و هوای صحبت کمی عوض شود، و در ضمن شاید بتوانیم کمی از این « داستان پلیسی» سر در بیاوریم، اجازه بدهید به یکی دیگر از مصاحبه های شاملو ناخنک بزنم. محمد محمد علی از شاملو می پرسد:
« پیش از آن که آقای گلدینگ انگلیسی در سال 1983 به خاطر مجموعه آثارش جایزه ادبی نوبل را دریافت کند نام شما برای دریافت این جایزه سر زبان ها بود. آیا از چند و چون اهداء این جایزه اطلاعی دارید؟ ».
جواب شاملو را با هم خواهیم خواند:
« صحبت پیش و پس درمیان نبود، بلکه آقای گلدینگ و من و ظاهرا یک فیلسوف فرانسوی در آن سال به اتفاق نامزد دریافت این جایزه شده بودیم».
سخنی از « قاچاقچیان داخلی و خارجی» نمی شود. اگرچه شاملو می گوید « اطلاع زیادی از چگونگی آن ندارم» ولی:
« ظاهرا نخست هر سال دانشگاههای معتبر کشورهای مختلف نام کاندیداهای رشته های مربوط به خود را برای شورای نوبل در دانشگاه اوپسالای سوئد ارسال می دارند که ، از این عده کسانی در سو کمیسیون ها رد می شوند و در آخر کار، هیأت داوران به شور می پردازند و بر سر یکی از افراد باقیمانده در لیست توافق می کنند»7.
مشاهده می کنیدکه در این جا نه سخنی از « جمع بد سابقه » در میان است و نه از « اعتبار مخدوش ومشکوک»،.
به گمان من پاسخ آن پرسش مهم که چرا هنرمندان ایرانی جهانی نمی شوند نیز، در همین نگرشی که آدم را به یاد داستان « دیگ .... دیگی که برای من نمی جوشد » می اندازد به وضوح روشن می شود.
در تصویری که از استادم شاملو ارائه می شود ما با یک قهرمان شکست ناپذیر شعر طرف نیستیم. شاملوی این نوشته به « سوپرمن » ، « هرکول » ویا یک « موجود افسانه ای » بیشتر می ماند تا به خودش. این شاملوی سوپرمن بر خلاف همه انسان های دیگری که   می شناسیم، شاعر ونویسنده و ورزشکار وقهرمان و به قول زنده یاد اخوان « چه و چها»:
« شب هائی که به کلی نخوابد روز بعدش به طور حیرت آوری قبراق تر و سرحال تر است»(
ص 71)
شما را نمی دانم. من با این که نه شاعرم و نه قصه نویس و نه « قهرمان»، ولی اگر شبی به کلی نخوابم، روز بعدش برج به راستی زهر مارم و تنها کاری که دلم می خواهد بکنم اینکه، گوشه ای گیر بیاورم و بخوابم.   از این دست تصویر پردازی های زشت و نازیبا در این کتاب کم نیست . ولی این نوع تصویرپردازی برای چیست ؟ من بر آن سرم که شاملوی فرزانه در این کتاب نه به صورت شاعری بزرگ، که هست، ولی به صورت موجودی عجیب و غریب ، که نیست ، تصویر می شود. و این تصویر هم تنها برای این کار مفید است که دیگران را بترساند
و اماایراد اساسی من به چیست؟ وقتی این کتاب را برای چندمین بار خواندم پیش خود تردید ندارم که میزبان شاملو در باره آنچه شاملو می گوید نمی اندیشد. و این نکته نه برای خودش مهم است و از آن بدتر، نه برای شاملو. اندیشیدن در هر شرایطی امکان پذیر نیست. در برابر « چنین ابَر قدرتی» مگر می توان به قابلیت های خویش باور داشت ؟ و وقتی که چنین باوری نباشد، و یا ، چنین باوری را در تو کشته باشند، با چه جرئتی می توان اندیشید؟ و نمی دانم بر کسی که از اندیشیدن باز می ماند چه نامی می توان نهاد؟ حرف مرا قبول ندارید؟بفرمائید این هم نکته ای از همین کتاب . میزبان در ذهن خویش پذیرفته است که « او [ شاملو] برای من نه پاپ بلکه بوداست» ( ص 16). و طبیعی است وقتی شاملو بودا باشد، باید کسانی باشند که « بودائی » شده باشند. پس به قول میزبان:
« من خودم را به اتاق بالای آشپزخانه رساندم تا یادداشت بردارم و تصویرهای ذهنم را از کسی که دیوانه وار دوست دارم به کاغذ منتقل کنم. هزار سئوال در ذهنم می پیچد اما وقتی با او هستم همه حرف و سئوال هایم پرواز می کند. فقط سراپاگوش می شوم که چه می گوید وسراپا توجه که چه می خواهد. اصولا من آواز خوان کوچه های عشقم و مانند یک بودائی درهوای رسیدن به نیروانا، که حس می کردم به آن لحظات رسیده ام » ( ص 35)
و اما انتقاد من به شاملو این است که او هم « بودا شدن و یا بودا بودن» خود را باور کرده است. در پی آمدنگرشی این چنین، مفاهیم کلمات دگرسان می شوند. « مقدس تراشی» که ترجمان انکارناپذیر مناسباتی نابرابر و درنتیجه تهی از عشق است با عشق عوضی گرفته می شود. و اما این مناسبات نابرابر نه فقط، شکل کوچک شده فرهنگ استبدادی حاکم بر جامعه ماست بلکه به رونق و پروار و پروارتر شدن همان فرهنگ کمک می کند. درنتیجه این فرهنگ است که « ازما بهتران» به دلیل موقعیت « تقدس یافته شان » بر فراز سرِ دیگران می ایستند. شگفت انگیز اینکه، میزبان با 30 سال نفس کشیدن در دنیای شعر هنوز این را نمی داند که وقتی مقدس تراشی می شود، عشق می میرد. ستودنی برده وار را عشق نامیدن نه شابسته عشق است و نه سزاوار عاشقان. بدون مناسباتی شبیه به روابط بین برده و برده دار کسی مقدس نمی شود و نباید بشود. درد آور اینکه، برای میزبان شاملو، این نکته مطرح نمی شود که برای عاشق بودن ، هم سری و هم طرازی لازم است. هر لاطائلی را نمی توان به جای عشق قالب کرد. و به این ترتیب، دقیقا بر خلاف ادعائی که می کند « سراپاگوش » نمی شود، یعنی، نمی تواند بشود. البته « سراپا توجه» می شودکه « چه می خواهد»، چون با مناسبات بین برده و برده دار تناقضی ندارد. چرا می گویم سراپا گوش نمی شود، چون اگر می شد، می فهمیدکه اگرچه علم بسیار پیشرفت کرده و خیلی کارهای ناممکن، ممکن گشته است، ولی راست و دروغش گردن دوستی که نیم چه تخصصی دارد، کره را نمی توان به گریس تبدیل کرد و هم چنین،‌ ایدز را هم کسی اختراع نکرده است. از چپ و راست، از شمال و جنوب، همه مثل خرِ مرحوم ملا در برابر این بیماری هراس آور در گِل مانده اند.
و اما چرا شاملو چنین می گوید؟ برای اینکه می داند و همین است که به اعتقاد من بار تقصیرش را زیاد می کند که در این مناسبات برده دارانه ، او به صورت برده دار در آمده است و می تواند همه چیز و هر چیز بگوید و کسی هم نباشد که بگوید، استاد : کم لطفی می کنید.
دردآور این که « مقدس تراشی» و پذیرش نابرابری در مناسبات فیمابین هم ذهنیت شاملوی فرزانه را به تباهی کشانده است که طرف غالب این مناسبات است و هم ذهنیت میزبان را که خود را « صاحب حق» و « لایق » نمی داند. به همین دلیل هم هست که هم شاملو این همه مربوط و نامربوط بهم می بافد و هم میزبان جرئت نمی کند تا به شاملو بگوید، به قول خود شما، اگرچه « در طول سالها و سالها زندگی یاوه شنیدن عادت مان شده» ولی « بابا دست کم چیزی حواله بدهید که بگنجد»8.
خلاصه کنم. جارزدن مناسبات ناهنجار بی گمان بخشی از خدمت این بزرگواران است به فرهنگ حاکم بر زندگی فرهنگی ما و آن وقت آیا درد آور و دریغ انگیز نیست که هنرمند بزرگی چون شاملوی خستگی ناپذیر کاری بکند که چنین پی آمد دلگیر کننده ای داشته باشد؟
به قول خود شاملو، واقعا که روزگار غریبی ست نازنین !



1 بخشی از فصلی از یک کتاب که در1379 درتهران منتشرشد.   

   2 این نوشته چند سال پیش از درگذشت احمد شاملو نوشته شد و اگرچه هیچ یک از نشریه داران داخل و خارج حاضر به چاپ آن نشدند ولی در1379 برای اولین بار درکتاب: «پیش درآمدی براستبدادسالاری» که نشرچشمه آن را چاپ کرد منتشرشد. این را هم برای ثبت درتاریخ می نویسم که دقیقا یادم نیست همان سال بود یا سال بعد درتابستان درتهران بودم ودر نشرچشمه با یکی از دوستان و آقای محمود دولت آبادی وارد شد که البته مرا نمی شناخت. نه گذاشت و نه برداشت و رو کرد به مسئول نشر چشمه که « فلانی شنیدم جوانکی مزخرفاتی درباره شاملو نوشته آن کتاب را نداری» و بعد نسخه ای ازکتاب مرا گرفت و رفت. این که بعد از خواندن هم آیا هنوز براین باور است که « مزخرفات» نوشته ام نمی دانم. درفرنگ ولی دوست نادیده ام مانی ب در وبلاگش مطلب قدری نوشت در معرفی این نوشته و درنقد آن که بسی چیزها از آن آموختم و درکل با انتقاد های مانی عزیز موافقم. همان موقع به خودش نوشتم و حالا تکرار می کنم که با نقد این مطلب برمن منتی بزرگ گذاشت. این نوشته را می توانید دراین آدرس بخوانید: members.aon.at   

3 در باره هنر و ادبیات ، به کوشش ناصر حریری ، تهران تابستان 1372 چاپ سوم ، ص 33-34
4 همان کتاب ، ص 66
5 همان، ص 81
6 در باره هنر و ادبیات ، به کوشش ناصر حریری ، تهران تابستان 1372 چاپ سوم ، ص110.
7 محمدعلی، محمد: گفت و گو با احمد شاملو، محمود دولت آبادی، مهدی اخوان ثالت، تهران،1372، ص 23
8 شاملو، احمد: مصاحبه،‌ دنیای سخن، شماره 38، بهمن 1369، ص 19