پاسخ به پرسشهای حائز اهمیت
پیرامون نظام جهانی سرمایه و مضامین مربوط به آن (قسمت سوم)


یونس پارسابناب


• در بخش سوم بعد از بررسی موقعیت ملت – دولت ها در نظام جهانی کنونی، رشد تضادهای درون نظام بین فقر و ثروت (و بین پیرامونی ها و مرکزها)، شرح تفاوت اساسی بین واژه ی امپریالیسم و واژه ی امپراطوری و ... کم و کیف بحران کنونی سرمایه داری، انگاشت "تجارت آزاد" و رابطه ی آن با جهانی کردن "دکترین مونرو" و نقش فوروم های جهانی، منطقه ایی در مبارزه علیه نظام و ... را مورد تشریح قرار گرفته است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۱۲ مرداد ۱٣۹۰ -  ٣ اوت ۲۰۱۱


درآمد
در بخش های پیشین این نوشتار بعد از بررسی مقولاتی چون سه جزء اصلی نظام جهانی سرمایه، پروسه های گلوبالیزاسیون و پولاریزاسیون، گفتمان های جاری مثل "تلاقی تمدن ها"، فنا ناپذیری نظام سرمایه داری و سیاست های میلیتاریستی راس نظام (آمریکا) به تجزیه و تحلیل پست - مدرنیست ها درباره علل بروز بنیادگرائی های دینی – مذهبی از یک سو و عروج پدیده ی اسلاموفوبیا، تلاقی های کاذب و همبستگی های قلابی از سوی دیگر پرداختیم.
در بخش سوم بعد از بررسی موقعیت ملت – دولت ها در نظام جهانی کنونی، رشد تضادهای درون نظام بین فقر و ثروت (و بین پیرامونی ها و مرکزها)، شرح تفاوت اساسی بین واژه ی امپریالیسم و واژه ی امپراطوری و ... کم و کیف بحران کنونی سرمایه داری، انگاشت "تجارت آزاد" و رابطه ی آن با جهانی کردن "دکترین مونرو" و نقش فوروم های جهانی، منطقه ایی در مبارزه علیه نظام و ... را مورد تشریح و تفصیل قرار می دهیم.
پرسش بیست و یکم: بعضی از چپ ها که به حلقه هائی از پست - مدرنیست ها تعلق دارند، معتقدند که در جهان ملت - دولت ها به خاطر تشدید پروسه جهانی شدن سرمایه اهمیت و قدرت خود را روز به روز از دست داده و در آینده نه چندان دور یکی بعد از دیگری رو به زوال رفته و بکلی محو خواهند گشت. در این شرایط، آیا لزوم و مناسبتی دارد که نیروهای چپ بویژه مارکسیست ها، مثل گذشته از اهمیت مقولات و انگاشت هائی چون ملی گرائی، هویت و حاکمیت ملی صحبت کنند؟
- بدون تردید، با تشدید پروسه جهانی شدن سرمایه در بیست سال گذشته موقعیت و قدرت ملت – دولت ها در جهان دستخوش تحول قرار گرفته و شرایط زیست سیاسی شان بکلی تغییر یافته است. با اینکه جهانی تر شدن سرمایه بویژه در دوره بعد از پایان جنگ سرد، قدرت ملت – دولت ها را کاهش داده است، ولی این حکم تاریخی که هیچ اقتصادی بدون سیاست و ساختارهای آن (و نظام سرمایه هم بدون شکل سازمانی قدرت دولتی) نمی تواند موجودیت داشته باشد، به قوت خود باقی است. اتفاقاً قدرت دولت – ملت ها در فاز تشدید جهانی تر شدن سرمایه نسبت به گذشته کاهش نیافته و تفاوت دولت ها و مرزها کم رنگ نگشته اند. آنچه که تغییر یافته شکل های سازمانی قدرت و سمت و سوی دگردیسی ها در ساختارهای دولت – ملت ها است. برای اکثر نیروهای درون چپ بویژه مارکسیست ها، که دارای دیدگاه انترناسیونالیستی هستند، مقوله و انگاشت ملی گرائی چیزی به غیر از دفاع از اندیشه های پان ایستی و شووینیستی در دفاع از بورژوازی و امپریالیسم نیست. این نکته یک نکته اساسی در مارکسیسم است. ولی آگاهی از بعد و هویت ملی که مولفه هائی کاملاً متفاوت از ناسیونالیسم است، شایان ذکر است. واقعیت این است که هنوز هم صحنه و حیطه ملی برای پیشبرد آگاهی های سیاسی و مبارزات طبقاتی خیلی اهمیت دارند. خیلی از چپ ها در آمریکا و اروپا به خاطر حمل یک گرایش ساده انگارانه بعد ملی مبارزات طبقاتی را یا بکلی نفی می کنند و یا به آن کم اهمیت می دهند. در صورتی که در شرایط فعلی، نظام جهانی حاکم در بعضی از نقاط جهان با تضعیف هویت و حاکمیت ملی، ملت – دولت های منسجم مثل یوگسلاوی را، بعد از اعمال ابزارهای شکاف اندازانه بکلی منهدم و سپس آنها را به محور خود متصل می سازد.
این روند در کشورهائی که کم و بیش چند فرهنگی و کثیرالمله (هیتروژنیک) هستند نیز اتفاق می افتد – بطور مثال در کشورهای ایران و مصر، نظام جهانی حاکم، بعد از تضعیف و سرکوب حامیان و طرفداران بعد و هویت ملی (ملی گرائی) شرایطی را آماده ساخت که در آن کشورها ما شاهد ظهور و عروج پدیده بدتر از حتی "ناسیونالیسم" یعنی اسلامیسم و امت گرائی، گشتیم. توده های مردم عموماً در اوضاع کنونی حاکمیت نظام جهانی سرمایه، احتیاج دارند که خود را به یک هویت فرهنگی ملی و طبقاتی نسبت دهند. هم مردم مصر و هم مردم ایران در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دارای چنین دیدگاه و بعد ملی بودند و برای احراز و بقای حق حاکمیت ملی و حق تعیین سرنوشت ملی به مقاومت و مبارزه روی آوردند. علیرغم محدودیت ها و تضادهائی که این بعد هویت ملی در خود حمل می کرد در یک پرسپکتیو تاریخی چندین بار بهتر از اسلام گرائی و امت گرائی فلاکت بار که در دهه های بعد دامنگیر این جوامع گشت، عمل می کرد. گردانندگان نظام جهانی سرمایه و در راس آنها حاکمین کاخ سفید، دقیقاً به این امر پی برده بودند و بر این اساس بود که آنها نه تنها از مجاهدین اسلامی و سپس طالبان در افغانستان و پاکستان حمایت کردند بلکه نقش فعالی در ظهور و گسترش انواع و اقسام بنیادگرائی (از سلفیسم و وهابی گری در کشورهای خاورمیانه گرفته تا جنبش های هندوتوا و لامائیسم در چین، هندوستان و ...) ایفاء کردند. بر این اساس، نگارنده معتقد است که برای نیروهای چپ خیلی پرهزینه و حتی خطرناک خواهد بود که در تلاقی با دشمن خود در صحنه کارزار مطلقاً به بعد طبقاتی که بعد اصلی در صحنه کارزار را تشکیل می دهد، اهمیت داده و هویت و امر حق حاکمیت ملی در درون ملت – دولت ها را نفی و یا به اهمیت آنها کم بها دهند. بر اساس این تحلیل، نیروهای چپ در صحنه کارزار علیه سرمایه جهانی باید و ضروری است که نیروهای طرفدار حق تعیین سرنوشت ملی و حاکمیت ملی را تشویق به همکاری وهمسوئی در مسیر ساختمان "چپ جهانی" در مقابله با نظام جهانی سرمایه سازند.
پرسش بیست و دوم: عموماً در مکالمات و محاورات روزانه و همچنین در گفتمان های رایج، به وجود تضادهای دائماً در حال رشد درون نظام سرمایه اشاره می شود، ما چگونه می توانیم آینده سرمایه داری را نیز پیش بینی کنیم؟
- نمایان ترین نمونه های تضادهای رو به رشد درون نظام عبارتند از: رشد و افزایش بی سابقه شکاف بین فقر و ثروت در جهان و فاصله عظیمی که امروز بین کشورهای مرکز و کشورهای پیرامونی به وجود آمده است. در یک دوره نسبتا طولانی، سرمایه داری یک نیروی "پیشرو" در تاریخ بشر محسوب می شد. بدین معنی که پدیده بازار با گسترش خود در جامعه و بین جوامع باعث "انتگراسیون" گشته و از دخول افراد مختلف و متنوع به بازار جلوگیری نکرده و حوزه فعالیت را به یک عده ی مشخص منحصر نمی ساخت. ولی تغییر و تحولات در تاریخ سرمایه داری شرایط را در بازار به نفع انحصارگران آماده ساخت و امروز نقش بازار عمدتاً به ضد انتگراسیون و به نفع پروسه جلوگیری از دخول و محروم سازی تبدیل شده است. این جابجائی نه فقط از کاهش موقتی درصد رشد بلکه ناشی از علل ساختاری نیز است. سرمایه داری در مسیر رشد خود و بر اساس منطق حرکت سرمایه، بتدریج جهان را به دو بخش کشورهای مرکز و کشورهای پیرامونی تقسیم کرد. امروز تشدید پروسه شکاف اندازانه گلوبالیزاسیون سرمایه اکثریت عظیمی از مردم جهان را هم در کشورهای پیرامونی و هم در کشورهای مرکز از شرکت در فعالیت های تولیدی محروم ساخته و آنها را به انسان های بیکار و "بی ثمر" و "بی مصرف" تبدیل ساخته است. روی این اصل است که بعضی از مارکسیست ها بر آن هستند که سرمایه داری به دوران پیری و فرتوتی خود (به قول سمیر امین) و یا در سراشیب "سقوط" خود (به قول امانوئل والرستین) قرار گرفته: یعنی بعد "پیشرو" آن دائماً در حال انقباض و بعد تخریبی آن به سرعت در حال گسترش و انبساط است.
طبیعی است که در تحت این شرایط، تعبیه و ایجاد یک نظام و الگوی جدید که در آن انسان ها بتوانند از نعمات و وسایل زندگی (که دائماً در حال افزایش هستند) بهره مند گردند، به یک ضرورت در زندگی بشریت تبدیل شده است. ولی اگر حتی این نظرگاه ها درست باشند که سرمایه داری بعنوان یک نظام جهانی به مرحله پیری و فرتوتی خود رسیده و یا احتمالاً در سراشیب سقوط و فروپاشی قرار گرفته است، بدین معنی نیست که این نظام "فرتوت" و "بی ربط" خود به خود در یک مدت زمان معینی رخت سفر از این جهان برخواهد بست. اگر در این مدت زمان چپ های جهان و در راس آن مارکسیست ها، نتوانند آلترناتیو تحول خواه و آزادیبخش خود را تعبیه و تنظیم ساخته و آن را به جای نظام فرتوت و بی ربط و نابرابر سرمایه داری مستقر سازند، در آن صورت بطور ناگزیر آنچه که به جای این نظام بر کره خاکی تسلط پیدا خواهد کرد به احتمال قوی بدتر و هولناک تر از نظام نابرابر و مخوفی خواهد بود که جهانیان در پانصد سال گذشته در درون آن زندگی کرده اند.
پرسش بیست و سوم: تعدادی از افراد شاخص درون چپ جهانی که عموماً در کنفرانس ها و دیگر تجمعات و فوروم های اجتماعی و منطقه ای شرکت فعال دارند، به عوض واژه امپریالیسم از واژه معروف امپراطوری استفاده کرده و معتقدند که این واژه بطور کامل تری موقعیت و مقام سلطه جویانه آمریکا را در شرایط فعلی جهان بازگو و بیان می کند. آیا بین این دو واژه تفاوتی وجود دارد؟
- تعدادی از افراد شاخص چپ مثل مایکل هارت و آنتونیو نگری از واژه امپراطوری استفاده می کنند که سلطه گری و هژمونی طلبی دولت آمریکا را در بیست سال گذشته، مورد بررسی و تحلیل قرار دهند. از بعضی جهات بویژه روی این اصل که آمریکا در راس نظام جهانی می خواهد "بازار آزاد" به بزرگی این جهان تحت هژمونی "بلامنازع" نظامی خود بوجود آورد، به روشنی می شود با نظرگاه این افراد نکات مشترک پیدا کرد. ولی خیلی از مارکسیست ها در درون نیروهای چپ جهانی، این تحلیل را ناکافی می دانند. خصلت ها و دغدغه های سلطه جویانه امپراطوری سازی از همان اوان بروز و عروج سرمایه داری در مرکز و جوهر رژیم و در منطق حرکت سرمایه بوده است که بتدریج با رشد و نمو عناصر و محمل های انحصارگری در درون بازار بویژه در حیطه مالی، منجر به امپریالیسم در مسیر رشد و تحول نظام سرمایه داری گشته است. بدون تردید، امروز بشریت درمرحله ای از تاریخ تکامل سرمایه داری قرار گرفته که در آن تضادها و تلاقی های بویژه آشتی ناپذیر، در بین کشورهای مرکز خیلی کاهش یافته و طبعاً کشورهای هژمونی طلب و سلطه جو نیز به سه واحد سیاسی (که بعضی از مارکسیست ها آنها را "پیکان سه سره" امپریالیستی و بعضی دیگر امپریالیسم "دسته جمعی" – آمریکا، اتحادیه اروپا و ژاپن می نامند) تقلیل یافته است. صورت بندی پیکان سه سره و یا دسته جمعی در موقعیت امپریالیسم به این معنی نیست که هیرارشی از بین رفته و مثلاً آمریکا برای سلطه بر جهان پروژه امپریالیستی مشخص ندارد. دقیقاً باید توجه کرد که پروژه سلطه گرانه نظامی آمریکا از بعد از پایان "جنگ سرد" به این سو در صدر صورت جلسه پیکان سه سره و دسته جمعی امپریالیسم قرار گرفته و ادامه جنگ های "ساخت آمریکا" و گسترش آنها از افغانستان و عراق به پاکستان و لیبی دال بر این ادعا است.
در مورد جنگ های ساخت آمریکا باید به یک نکته مشخص و متفاوت بین آمریکا و اروپا اشاره کنیم. این نکته اصلی متفاوت و مشخص به هیچ وجه این نیست که شرکت های فراملی دارای منافع متفاوت از آن آمریکا هستند. ولی اروپا و آمریکا دارای تاریخ های متفاوت در رشد و تحول خود بوده اند. دقیقاً به خاطر این تاریخ های متفاوت، در جامعه آمریکا همیشه انگاشت "آزادی" بطور فاحشی بر انگاشت "برابری" تفوق نمایان داشته است تا در اروپا. به عبارت دیگر، در آمریکا بیشتر از اروپا تاکید بر روی آزادی گذاشته شده و در اکثر مواقع اصل برابری نادیده گرفته شده است. بر اساس این تحلیل است که بخش بزرگی از مارکسیست ها (هم در آمریکا و هم در اروپا) بر این باورند که به خاطر وجود این تفاوت تاریخی است که سوسیالیسم نه در آمریکا بلکه در اروپا متولد و رشد یافت. بر این اساس، بعید نیست که یک چپ جدی و اصیل از طریق همکاری با نیروهای چپ جنوب، اول در اروپا ایجاد گردد. در پرتو این تحلیل، بعضی از مارکسیست های درون فوروم اجتماعی جهانی بر این باورند که بیش از آمریکا و حتی بیشتر از ژاپن (به خاطر تاریخ های تکاملی مختلف)، اروپا شاید "حلقه ضعیف" در درون نظام امپریالیستی جهان باشد. هم اکنون فعالین بخش قابل توجهی از چپ اروپا در حال تبادل نظر با بخشی از چپ های جنوب (از جمله فعالین "فوروم جهان سوم" در آفریقا) هستند. در تحلیل نهائی، مسئله امپریالیسم یک اصل بنیادی است و بدون توجه کافی به آن امکان استقرار یک چپ جدی جهانی مشکل خواهد گشت.
پرسش بیست و چهارم: آیا بحران مالی کنونی صرفاً ناشی از تشدید جهانی شدن سرمایه در سال های پس از پایان دوره "جنگ سرد" است و یا نه علت ریشه ای دارد که در درون نظام سرمایه نهفته است؟
- واقعیت بحران فعلی نظام از جمله بحران مالی را باید در تمرکز شدید سرمایه در دست تعداد محدود اولیگوپولی (انحصارات چند سره) دید که قدرت را در سطوح کشوری، منطقه ای و جهانی تحت کنترل خود قرار داده اند. تصمیمات این انحصارات در اوضاع جهان و سرنوشت بشر نقش مهمی ایفاء می کنند. سطح تمرکز (سنترالیزاسیون) سرمایه در کنترل این انحصارات که تعدادشان نزدیک به ۵۰۰۰ عدد در جهان می رسند، بطور قابل ملاحظه ای قویتر و افزون تر از حتی پنجاه سال پیش است. این تمرکز شدید منجر به یک چرخش اساسی در منطق مدیریت نظام گشته است: به عوض       سرمایه گذاری در گستره اقتصاد تولیدی برای اخذ ارزش اضافی از طریق استثمار کار و زحمت، قلمرو و محل اصلی رقابت در حیطه تقسیم مجدد سودهای بر آمده از ارزش اضافی بین انحصارات قرار داده شده است. تخصیص (و تقسیم) مجدد سودها بین "آنها" (انحصارات متعلق به کشورهای جی ٨، جی۷ و یا جی ٣) عمدتاً از طریق سرمایه گذاری های مالی به مورد اجرا گذاشته می شود. هر یک از آنها تلاش می کند که حوزه سرمایه گذاری مالی خود را گسترش و تعمیق دهد تا سودهای زیادی را به نفع خود کسب کند.
آنچه که برای "ماها" (نیروهای چپ: چالشگران ضد نظام سرمایه و متعلق به قربانیان نظام) مهم است این است که دریابیم بحران فعلی نظام اصلاً ناشی از اشتباهات در مقررات عمومی و دولتی نیست بلکه منبعث از منطقی است که جوهر اصلی رقابت بین انحصارات برای تقسیم مجدد سودها بین انحصارات را شکل می دهد. در نتیجه راهکار حل این مسئله یک دگردیسی رادیکالی را از "ماها" طلب می کند: این راهکار، مبارزه در راه ملی کردن این انحصارات با هدف سوسیالیزه کردن اقتصاد است. تا زمانی که چپ جهانی در مسیر این راهکار با سازماندهی قربانیان نظام حرکت نکند، بشریت دائماً با بحران های ممتد و جدی سرمایه داری (و امپریالیسم) روبرو خواهد گشت. بحران فعلی نظام نه اولین بحران و نه آخرین بحران این نظام است. سرمایه داری به خاطر پراگماتیسم و انعطاف پذیری اش می تواند دوباره با اتخاذ "عقب نشینی های مصلحتی"، "بررسی های مجدد تألم انگیز" و "اقدامات کاسمتیک"، برای چندین بار از دوره "نقاهت" خود عبور کرده و دوباره با استفاده از شیوه ها و محمل های جدید به سیطره جوئی های خود ادامه دهد. در تحت این شرایط، جهانیان پیوسته شاهد وقوع بحران های متعدد یکی پس از دیگری خواهند گشت مگر اینکه چالشگران ضد نظام با کمک و تشکل قربانیان نظام بتوانند با ایجاد یک "چپ جهانی متحد" نظام جهانی را به یک چالش جدی بطلبند.
پرسش بیست و پنجم: چرا نیروهای چپ که امروز تمایل دارند و تلاش می کنند که در جهت به چالش طلبیدن نظام جهانی به ایجاد یک "چپ متحد جهانی" اقدام کنند، با "تجارت آزاد" بین ملل مخالفت می کنند؟
- به نظر نگارنده، باید بین "تجارت" و "تجارت آزاد" تفاوت نمایان قائل شد. مخالفت با "تجارت آزاد" صرفاً مخالفت با هر نوع تجارت و داد و ستد بین ملل نیست. انگاشت گسست از محور نظام حاکم و پارادایم "تجارت آزاد" سرمایه داری به هیچ وجه به معنی عزلت طلبی و یا ایجاد اقتصاد "اوتارکی" (خودکفائی) نیست. اکثر اعضای کنگره کنونی آمریکا مخالف قوانین "تجارت آزاد" در مورد خود آمریکا هستند، ولی آنها می خواهند که آمریکا با استفاده از قوانین بازار و تجارت آزاد به تمام بازارهای کشورهای بویژه جنوب دسترسی داشته باشد. این برخورد یکی از آداب و ویژه گی های قدرت های هژمونی طلب است: "شما باید قوانین بین المللی را رعایت کنید ولی من آن قوانین را رعایت نخواهم کرد". بحران های کنونی بویژه بحران مالی، فرصت بسیار خوبی است که کشورهای دربند خود را از قوانین فلاکت بار "بازار و تجارت آزاد" رها ساخته و خود را برای برقراری تجارت مقرر بر پایه مذاکره بین طرفین آماده سازند.
در "عهد باندونگ" (۱۹۷۵- ۱۹۵۵)، تعداد کثیری از دولتمردان کشورهای سه قاره (اندونزی، غنا، گینه، مصر، کامبوج، هندوستان، جمهوری دومینیک، شیلی و ...) در جهت برقراری تجارت بین کشورهای خود و کشورهای جهان اول سرمایه داری قدم های موثری برداشتند. شایان ذکر است که سال ها پیش از برگزاری کنفرانس باندونگ در اندونزی (۱۹۵۵)، در کشور ایران دولت ملی مصدق با استفاده از فعل و انفعالات بحبوحه "جنگ سرد" از یک سو و اشتعال رقابت و تضاد بین آمریکا و انگلیس بر سر کنترل نفت ایران از سوی دیگر، با ملی کردن صنعت نفت، قدم های موثری در گسست از محور نظام جهانی برداشته و با تبلیغ و ترویج "اقتصاد بدون نفت" و "سیاست موازنه منفی" ایران را در راه تجارت با ملل دیگر (نه بر اساس اعطای امتیازات بلکه بر پایه داد و ستد متقارن و منبعث از مذاکرات دو طرفه و بر اساس احترام متقابل) قرار داد.
با اینکه دولت مصدق و در پی آن دولت های پوپولیستی و رهائی بخش عهد باندونگ یکی بعد از دیگری توسط نظام جهانی سرمایه (به سرکردگی آمریکا) سرنگون و یا "اخته" گشتند، ولی امروز ما دوباره با امواج فراگیر جنبش هائی در کشورهای جنوب روبرو هستیم که در راه گسست از مرکزهای "بازار آزاد" و نئولیبرالی قدم برداشته و خواهان داد و ستد و تجارت بین المللی متقابل و مکمل هم در جهت الغای اقتصادهای "تک محصولی و صدور مدار" (و برقراری اقتصادهای "درون محور و چند محصولی") در آن کشورها هستند. به نظر نگارنده، برنامه های سیاسی کشورهای عضو "آلبا" در آمریکای لاتین یکی از پیشرفته ترین و بهترین نوع گسست از محور نظام جهانی در حال حاضر است که در چهارده کشور آمریکای لاتین بتدریج (در نزدیک به ده سال گذشته) به مورد اجرا گذاشته شده اند. پژوهش و تبادل نظر درباره چند و چون آن می توانند کمک های حائز اهمیتی در پیشبرد امر سازماندهی و مبارزه علیه نظام جهانی در کشورهای دیگر جنوب بنمایند.
پرسش بیست و ششم: در کشورهای شمال، رسانه های گروهی فرمانبر و ایدئولوگ های نظام جهانی سرمایه بویژه در آمریکا، پیوسته مروج این نظرگاه هستند که دموکراسی و حقوق بشر تنها از طریق گسترش "بازار آزاد" می تواند در جوامع بشری حضور یافته و بسط یابد. این نظرگاه چقدر واقعیات تاریخی را در گفتمان و در روایت خود منعکس می کند؟
- این نظرگاه مسلط در نهادهای جهانی که مطلقاً دموکراسی و "بازار آزاد" را مکمل و لازم و ملزوم هم محسوب می دارد، یک گفتمان به تمام معنی تبلیغاتی است که با واقعیات تاریخی و با تجزیه و تحلیل های علمی هم خوانی ندارد. مضافاً، این گفتمان رایج تلاش می کند که پدیده دموکراسی را به میزان بعد سیاسی آن یعنی "دموکراسی نخبگان" تقلیل داده و بدین وسیله آن را به عنوان یک پروژه (و نه یک پروسه تاریخی) از ابعاد اجتماعی اش تهی کند. در صورتی که برای نیروهای چپ و چالشگران نظام جهانی، دموکراسی یک روند پروسه ایست که لاینقطع در حال دگردیسی و تحول است. به عبارت دیگر با تشدید دموکراتیزه شدن دموکراسی، بشریت زحمتکش موفق می شود که خود را با مسلح ساختن به چشم اندازها و آزمون های سوسیالیستی از یوغ استثمار طبقاتی (رهائی از فقر) و دیگر نابرابری ها نیز نجات دهد. گفتمان سوسیالیستی (برخلاف گفتمان و روایت مسلط جاری) بر آن است که دموکراسی و توسعه اجتماعی لازم و ملزوم هم هستند. به کلامی دیگر، دموکراسی اصیل و جدی نمی تواند بدون توسعه اجتماعی دوام آورده و به بقای خود ادامه دهد. گفتمان مسلط و جاری بویژه در آمریکا، دموکراسی و بازار آزاد را مکمل یکدیگر و به سان دو روی یک سکه می داند. ولی چالشگران ضد نظام و بخشی از رسانه های گروهی در اروپا (که عمدتاً به کمپ "رسانه های بدیل" ضد نظام تعلق دارند) بر آن هستند که دموکراسی و حرکت در جهت کسب برابری ها مکمل و لازم و ملزوم در تکامل جوامع بشری در تاریخ معاصر جهان هستند.
پرسش بیست و هفتم: روند جهانی شدن همیشه در تاریخ تکامل سرمایه داری وجود داشته است. ولی در دوره بعد از جنگ جهانی دوم بویژه در بیست سال گذشته (از سال ۱۹۹۱ به این سو)، جهان وارد فاز جدیدی از جهانی شدن سرمایه گشت. در این دوره استراتژی آمریکا بر اساس گسترش "دکترین مونرو" (تبدیل مناطق مختلف جهان به "حیاط های خلوت" آمریکا) در سراسر کره خاکی تعبیه و بنا گشت. ویژگی های این فاز جدید از جهانی شدن کدامین هستند؟
- در این دوره از تشدید جهانی شدن سرمایه، ما شاهد ویژگی ها و خصلت های جدیدی در ساختار پدیده امپریالیسم هستیم که در اینجا به طوراختصار به بررسی آنها می پردازم: امپریالیسم تا پایان جنگ جهانی دوم نیروهای متعدد کشورهای قدرتمندی را در برمی گرفت که عمدتاً در تلاقی و رقابت با همدیگر به زیست "زالو وار" خود ادامه می دادند. در سال های بعد از جنگ جهانی یک تغییر ساختاری در شکل و شمایل امپریالیسم به وقوع پیوست که بعدها بویژه در سال های بعد از پایان "جنگ سرد"، منجر به عروج امپریالیسم "دسته جمعی" سه سره (آمریکا، اروپای "متحد" و ژاپن) گشت. در این نظام که بخش مسلط سرمایه را در بر می گیرد، اعضای سه سره آن که دارای منافع مشترک هستند، آمریکا را به عنوان راس نظام پذیرفتند. در این فاز از زندگی امپریالیسم، جنگ به یک "ضرورت" دائمی و "تنها راه" تسلط و سیطره بر کشورهای جهان تبدیل گشت. برای سال ها و دهه ها، آمریکا به عنوان یک امپریالیسم نوخواسته می خواست و می توانست کشورهای متعددی در سه قاره آفریقا، آسیا، و آمریکای لاتین را از طریق ترفندهای "غیرجنگی" مثل کودتاهای نظامی و درباری و پروسه های گوناگون "اخته سازی" و "کمپرادورسازی" به حوزه نفوذ خود و محور نظام جهانی متصل سازد. ولی در فاز فعلی گلوبالیزاسیون و امپریالیسم، "تنها راه" و "راهکار" برای تسلط و اعمال هژمونی جنگ است و بس. به کلامی دیگر، اگر زمانی نیروهای نظامی به عنوان نهاد و محملی در خدمت بخش های سیاسی و بویژه اقتصادی نظام محسوب می گشتند، امروز میلیتاریسم و مولفه های مهم آن – مثل تاسیس و گسترش پایگاههای نظامی و جنگ های "بی پایان" - به جای مولفه های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی و علمی نظام عمل کرده و عمدتاً "فرتوتی" و انحطاط نظام را در آن حیطه ها از انظار و افکار عمومی مخفی می سازد.
در گذشته ای نه چندان دور، آمریکا از تفوق اقتصادی و هژمونی فرهنگی قابل توجهی در بخش بزرگی از جهان برخوردار بود. گفتمان مسلط و روایت جاری حاکم که توسط رسانه های فرمانبر نظام بطور دائم درسراسر جهان به مردم القاء می شود، ادعا می کند که هنوز هم ابرقدرتی و تفوق بی نظیر و بلامنازع آمریکا در قلمرو عرصه نظامی فقط گوشه کوچکی از عظمت "بازدهی اقتصادی" و "شکوفائی متوفق" فرهنگ آمریکا است. شوربختانه، بخش قابل توجهی از افکار عمومی جهانی حتی در اروپا هنوز هم جزء قربانیان این تبلیغات بوده و تحت تاثیر آن قرار دارند. ولی واقعیت این است که آمریکا از نظر اقتصادی در موقعیت وخیم و ضعیفی قرار دارد. این وضع در کسر بودجه تجارت و توازن پرداخت های آمریکا به روشنی هویدا است. ولی راهکارهیئت حاکمه آمریکا برای برون رفت از این آسیب پذیریها و ضعف ها تجاوزات نظامی و گسترش جنگ های ساخت آمریکا از کشورهای عراق، افغانستان، لیبی، فلسطین و ... . به پاکستان، کشورهای آسیای مرکزی و ماورای آن است.
طبق نظر الزبرگ، اسنادی در پنتاگون موجود است که حکایت از امکان توسل به جنگ های "تاکتیکی" هسته ای توسط دولتمردان آمریکائی دارد. در این جنگ ها که الزبرگ آنها را "صد هولوکاست" می نامد، احتمال دارد که نزدیک به ۶۰۰ میلیون نفر قربانی گردند. هدف نهائی استراتژی سلطه جویانه آمریکا جلوگیری از عروج هر قدرتی در جهان است که ممکن است قادر به مقاومت در مقابل حرکت آمریکا در جهت جهانی کردن "دکترین مونرو" باشد. گسترش شعله های جنگ از افغانستان به لیبی، ایجاد بی ثباتی و تلاطمات سیاسی در ایالات تبت و شین جان (اویغورستان) در شمال غربی چین و افزایش مداخلات سیاسی در کشور برمه نمونه هائی از انعکاس عملکرد استراتژی آمریکا در سالهای اخیر در آن بخش از جهان است. امروز برخلاف گذشته آمریکا دیگر قادر نیست که در مقابل چین از نظر اقتصادی، فرهنگی، دیپلماسی و سیاسی قد علم کرده و به عنوان یک ابر قدرت "بلامنازع" مطرح باشد. در نتیجه تنها قلمروی که در آن آمریکا با قرار دادن حوزه عمل خود می تواند چین را به چالش طلبیده و "تحدید" نماید همان میدان نظامی و نظامیگری است.
پرسش بیست و هشتم: در سال های آغازین قرن بیست و یکم ما شاهد شکلگیری و عروج فوروم های بزرگ قاره ایی و جهانی (مثل "فوروم اجتماعی جهانی"، فوروم اجتماعی آسیا، فوروم جهان سوم و ...) در اکناف جهان گشته ایم که بنحوی از انحاء ابرقدرتی آمریکا و جهانی شدن سرمایه را به چالش طلبیده اند. آیا این فوروم ها که در برگیرنده انواع و اقسام جنبش های سیاسی و اجتماعی هستند، می توانند نقش موثری در کارزار علیه نظام جهانی و تشدید گلوبالیزاسیون امپریالیستی سرمایه ایفاء کنند؟
- به نظر من این فوروم ها با اینکه دارای محدودیت ها و کمبودهای مشخص خود هستند ولی در این فاز از جهانی شدن امپریالیستی سرمایه می توانند نقش موثری در کارزار بشریت زحمتکش علیه نظام جهانی و هژمونی طلبی های آمریکا ایفاء کنند. در حال حاضر جنبش های بزرگی در اکناف جهان بوجود آمده اند که با هم تفاوت های اساسی دارند. بعضی از این جنبش ها صرفاً اجتماعی و در دفاع از حقوق زنان، کارگران، دانشجویان، معلمین، دهقانان و کشاورزان شکل گرفته و تاسیس یافته اند. بخشی دیگر از این جنبش ها در قلمرو و حوزه های سیاسی مثل جنبش فمینیستی و جنبش محیط زیست و ... هستند که عمدتاً محلی، ایالتی و کشوری بوده و عموماً نیز پراکنده هستند. اکثر این جنبش ها "تک بعدی" و "تک محوری" بوده و به تنهائی قادر نیستند که اهداف و استراتژی های سیاسی خود را منعکس سازند. این جنبش ها به دلیل اینکه قلمرو و محل سیاسی عمل (فونکسیون) خود را در گستره ی حل یک مسئله مشخص مثل مسئله اکولوژی، قرار می دهند عموماً قادر نیستند که به تنهائی خود را به یک آلترناتیو در مقابل نظام حاکم تبدیل سازند. به نظر من، احتمال ایجاد یک آلترناتیو جدی در مقابل نظام زمانی می تواند میسر گردد که این جنبش های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در درون فوروم های قاره ائی و جهانی ادغام شوند اگر حتی یکی از این جنبش ها بتواند در کشوری پیروز گردد آن پیروزی مدت زمان زیادی عمر نخواهد داشت. به کلامی دیگر چون این جنبش ها فراگیر و سراسری نیستند در نتیجه در مقابل حاکمیت که متمرکز و جهانی است با شکست روبرو خواهند گشت.
یکی از علل ریشه ای و اساسی شکست ها و فروپاشی های چالشگران دوره "جنگ سرد" در کشورهای جهان سوم این بود که بازیگران اصلی "کنفرانس باندونگ" و کشورهای "غیرمتعهد" بنا به دلایلی که بحث آنها در اینجا مقدور نیست، نتوانستند از طریق ادغام و اتحاد جنبش های رهائی بخش سه قاره به عنوان یک "جبهه واحد" جهانی در مقابل نظام حاکم قد علم کنند. باید از این واقعیت که در طول سال های دوره "جنگ سرد" جنبش های رهائی بخش ملی در کشورهای سه قاره، جنبش کارگری در اروپا، چین توده ای و ویتنام دموکراتیک با شکست روبرو گشتند، تجربه اندوخت. ما باید این را به خاطر بسپاریم که فوروم های جهانی و قاره ائی که هدفشان تعبیه و تنظیم یک "جبهه واحد" چپ جهانی است، برای تعیین تکلیف یک کشور و یا چند کشور و یا در خدمت یک قشر و یا طبقه ائی مشخصی از آحاد ملل و مردم بوجود نمی آیند. این فوروم ها (مثل فوروم اجتماعی آسیا، فوروم جهان سوم و یا فوروم اجتماعی جهانی) در برگیرنده نمایندگان، هیئت های اعزامی و فعالین جنبش ها، جبهه ها و احزاب و سازمان ها و کانون های فرهنگی، اجتماعی، صنفی، ملی و طبقاتی هستند که علیرغم استراتژی های مبارزاتی متفاوت و پلاتفرم های گوناگون سیاسی، متحداً روی سه اصل با هم متحد شده اند:
• مخالفت و مبارزه علیه "بازارآزاد" نئولیبرالیسم.
• مخالفت و مبارزه علیه گلوبالیزاسیون سرمایه و پروسه فراملی سازی.
• مخالفت و مبارزه علیه نظامیگری و مولفه های آن (جنگ، بودجه های نظامی و پایگاههای نظامی).

واقعیت این است که در داخل این فوروم ها تعدادی از سازمان ها و انجمن های متعلق به "ان جی او" ها هستند که چندان از اعتبار قابل توجهی بین مردم برخوردار نیستند ولی این سازمان ها به هیچ وجه نیروهای بزرگ و مهمی را در داخل این فوروم ها نمایندگی نمی کنند. نیروهای بزرگ و مهم درون این فوروم ها را عموماً و عمدتاً سازمان ها و کانون های چپ متعلق به سندیکاهای کارگری ضد امپریالیست، گروه ها و انجمن های دهقانی، سازمان های حرفه ای دموکراتیک و سکولار، سازمان های فمینیستی رادیکال و مارکسیست، نهادهای بهزیستی اکولوژی و ... . تشکیل می دهند. این نهادها و سازمان ها با اینکه دارای نظرگاههای متفاوت و متنوع هستند ولی کلأً ضرورت و لزوم اصل "ادغام تنوع ها" در جهت استقرار "جبهه واحد" چپ جهانی در مقابله جدی با نظام جهانی سرمایه را بطور موثری تائید می کنند.
پرسش بیست و نهم: بدون تردید، پروسه شکلگیری، رشد و گسترش و موفقیت جبهه واحد "چپ جهانی" در مبارزه علیه نظام حاکم توسط فوروم های قاره ایی و جهانی بدون همکاری و حمایت یک جنبش متحد در بین خلق های کشورهای جنوب، میسر نخواهد گشت. نقش چالشگران چپ ضد نظام در ایجاد این همکاری و همبستگی با مردم جنوب چیست؟
- برای پاسخ به این سئوال مهم بگذارید به چندین نکته اساسی اشاره کنم. امروز ما در یک جهان واحد زندگی می کنیم. ولی این جهان بطرز خطرناکی به دو بخش نابرابر تقسیم شده است. سرمایه داری تاریخ معاصر بشر را بر اساس ایجاد نابرابری های روز افزون بین ملل و در درون آنها ایجاد ساخته و رشد داده است. در تاریخ پانصد ساله سرمایه داری کشورهای جهان به تدریج به کشورهای توسعه یافته مرکز و کشورهای توسعه نیافته پیرامونی تبدیل یافته اند. در نتیجه یکی از اجزاء اصلی این نظام جهانی بعد امپریالیستی آن است. امپریالیسم پیوسته به تشدید پولاریزاسیون بین ملل دامن زده و بر اساس منطق سودآوری (انباشت سرمایه) به زندگی خود ادامه داده است. روشن است که آگاهی در بین طبقات فرودست کشورهای جنوب یکی از پیش شرط های اساسی در تغییر دگردیسی این جهان در آینده است. در دوره بعد از جنگ جهانی دوم جنبش عظیمی در کشورهای آسیا و آفریقا توسط خلق های دربند برای رهائی ملی آغاز گشت. هدف اصلی آنها کسب استقلال بود. این خواست یک هدف بسیار خوبی بود زیرا استقلال قدم اول در راه رسیدن به دموکراسی و عدالت اجتماعی در جوامع بشری محسوب می شود. ولی آن نیروهائی که دور این خواست و هدف متحد گشتند طبقات مختلفی را نمایندگی می کردند.
در کشورهائی مثل چین (۱۹۴۹)، کوبا (۱۹۵۹) و ویتنام (۱۹۶٨) رهبری این جنبش ها در دست چپ رادیکال بود. ولی در کشورهائی مثل هندوستان (۱۹۴٨)، اندونزی (۱۹۵۰)، ایران (۱۹۵۱) و مصر(۱۹۵٣) و ... رهبری جنبش ها در دست طبقات متوسط آن کشورها بود. رهبران این کشورها به این درک مشترک رسیده بودند که آنها نه تنها باید از یکدیگر حمایت کنند بلکه آنها باید یک جبهه مشترک بین خود بر اساس خواست مشترک آنها در مقابل نظام جهانی سرمایه بنا نهند. این امر به برگزاری کنفرانس باندونگ در اندونزی در سال ۱۹۵۵ و سال ها بعد به ایجاد "سازمان کشورهای غیرمتعهد" در نیمه اول دهه ۱۹۶۰ منجر گشت. ترویج و گسترش همبستگی ها و ایجاد جبهه های مشترک همکاری بین ملل جنوب در آن دوران دستآوردهای قابل توجه و مهمی برای این کشورها داشت. خیلی از این کشورها قدم های چشمگیری در گستره های صنعتی سازی، توسعه آموزش و پرورش و غیره برداشتند. مضافاً در این کشورها، مردم بطور عمومی بر اندیشه های محلی گرائی، خاک پرستی و دیگر عادات شووینیستی و پان ایستی فایق آمده و به هویت های ملت – دولتی خود دست یافتند. در این دوران اتحادها بین ملل در کشورهان جهان سوم نه بر اساس دین، مذهب، زبان، رنگ پوست و ... بلکه بر اساس معیارها و مواضع سیاسی ضد امپریالیستی این دولت – ملت های تازه استقلال یافته بوجود آمدند. به این علت بود که در آن دوران، مصر (عهد ناصر) و اندونزی (عهد سوکارنو) و ... که عمدتاً کشورهای مسلمان نشین بودند به متحدین کنگو (پاتریس لومومبا)، هندوستان (نهرو) و ... که عمدتاً کشورهای غیر مسلمان بودند، تبدیل گشتند. ولی در سی سال گذشته و بویژه بعد از فروپاشی شوروی و تبدیل چین توده ای به یک کشور سرمایه داری، اکثر کشورهای جهان سوم که به کمپ باندونگ و سازمان "غیرمتعهدها" تعلق داشتند، یکی بعد از دیگری در زیر اعمال فشار از سوی نظام جهانی سرمایه (که بعد از عبور از دوره "نقاهت" و عقب نشینی های تاکتیکی دوباره برای گسترش حوزه و مدار هژمونی طلبانه خود، این دفعه با پرچم بازار آزاد نئولیبرالیسم و شعار "تینا" به عنوان ابرقدرت "بلامنازع" در صحنه جهانی حضور فعال یافته بود)، با تضعیف، بی ثباتی، فساد مالی روبرو گشته و با قبول منطق حرکت سرمایه به پایان عمر انقلابی و رهائی بخش خود رسیدند.
بعد از فرود و ریزش جنبش های رهائی بخش ملی در کشورهای جهان سوم از ایران، مصر و نیجریه گرفته تا اندونزی، مالزی و فیلیپین، حامیان نظام جهانی با قلع و قمع نیروهای چپ (مارکسیست ها، سوسیالیست ها، ملی گرایان دموکرات و دیگر نیروهای سکولار و برابری طلب و ...) یک خلاء سیاسی در این کشورها به وجود آوردند. در وجود خلاء سیاسی و نبود نیروهای چپ، صحراهای سوزان و لم یزرعی در این کشورها بوجود آمدند که در آنها انواع و اقسام بنیادگرائی های دینی و مذهبی و اندیشه های شووینیستی اولتراناسیونالیستی(که جملگی به طور مستقیم و غیرمستقیم و یا آگاهانه و ناآگاهانه به خدمت نظام جهانی سرمایه درآمدند) رشد و نمو کردند. یکی از پی آمدهای ظهور و عروج این نوع اندیشه های بنیاد گرائی و شووینیستی شیوع و ترویج تضادهای کاذب بین توده های وسیع مردم بویژه در کشورهای جنوب و قراردادن و "حبس" آنان در درون "خانواده های توهمات" است.
ترویج تضادهای کاذبی مثل "مسلمانان در مقابل مسیحی ها" (عمدتاً در کشورهای خاورمیانه و آفریقا) و یا شیعیان و سنی ها (در کشورهای خاورمیانه) و یا بین هندوها و مسلمانان (در هندوستان) و ... حواس و مسیر آگاهی توده های مردم را از دستیابی به تضاد اصلی و حقیقی (تضاد بین واقعیات سرمایه داری "واقعاً موجود" و چشم اندازهای سوسیالیستی) منحرف ساخته و مبارزات آنان را در خدمت سیاست های هژمونی طلبانه آمریکا در آسیا و آفریقا قرار داد. لاجرم یکی از وظایف خطیر و ضروری جبهه جهانی "چپ متحد" در کشورهای شمال این است که با حمایت همه جانبه از چالشگران ضد نظام در کشورهای جنوب کارزار سیاسی و ایدئولوژیکی فراگیری را علیه بنیادگرائی های مذهبی و دینی از یک سو و علیه اندیشه های فلاکت بار پانیستی و شووینیستی از سوی دیگر تدارک ببنند. بدون حمایت خلق های سه قاره از مبارزات چالشگران ضد نظام، پیروزی علیه نظام جهانی نمی تواند مقدور و میسر گردد. در نتیجه رهائی کارگران و دیگر زحمتکشان از زندان "خانواده های توهمات" هم در کشورهای مرکز و هم در کشورهای پیرامونی و بسیج و ادغام آنها حول محور تضادهای اصلی (تضادهای واقعی بین واقعیات سرمایه داری واقعاً موجود و چشم اندازهای سوسیالیستی) به یک ضرورت تاریخی در برنامه چالشگران ضد نظام تبدیل شده است.
پرسش سی ام: مشخصاً در دوره کنونی، چرا نیروهای چپ باید دارای بعد جهانی بوده و مبارزات خود را در سطح کشوری و منطقه ای به مبارزات وسیعی در سطح بین المللی ارتقاء دهند؟ آیا شما با تم های اصلی پروژه بدیل نظام جهانی نوین که توسط تعدادی از فعالین درون فوروم اجتماعی جهانی ارائه گشته است، موافق هستید؟
- چپ جهانی بر این اساس استوار است: که "منطق حاکم بر نظام جهانی سرمایه جهان ما را در یک پروسه تاریخی به دو بخش "مرکز" و "پیرامونی" تقسیم کرده است." این شکاف تا زمانی که سرمایه بویژه با شکل "تک قطبی" خود بر کره خاکی مسلط است، به موجودیت خود ادامه داده و بعد و عمق آن وسیعتر و عمیقتر خواهد گشت لاجرم بعضی از دولت – ملت ها(برخلاف آنهائی که روند جهانی شدن را "دم بریده" نمی بینند) نه تنها به تدریج "محو" نخواهند گشت بلکه به ملت – دولت های پراکنده و منقسم و کشورهای "فرتوت" و "درمانده" نیمه پیرامونی ("جهان چهارمی") کاملاً وابسته به کشورهای مرکز بویژه آمریکا، تبدیل خواهند گشت.
در نتیجه، مهمترین وظیفه نیروهای چپ چه در کشورهای مرکز و چه در کشورهای پیرامونی این است که بعد از "خانه تکانی" و "ادغام تنوع ها" در کشورهای خودی، به ایجاد یک نظام جهانی بدیل که در خدمت بازار جهانی نبوده و مستقلاً پارامترهای خود را تعیین و تعریف می کنند، همت کنند. برای شکل گیری و رشد یک چنین بدیلی نیروهای چپ (طبق پیشنهاد تعداد قابل توجهی از فعالین درون فوروم اجتماعی جهانی)، باید به دو جنبه این بدیل نوین توجه کنند:
یک: این بدیل جهانی باید "اصالتاً دموکراتیک تر" باشد. بدین معنی که این نظام بدیل باید عمل و میدان دموکراسی و آزادیخواهی را به ماورای آزادی های مدنی و حقوقی، ملی و فرهنگی (رهائی از ظلم) و در جهت استقرار آزادی های سوسیالیستی منجمله رهائی از فقر، گسترش دهد.
دو: این بدیل جهانی دقیقاً برخلاف نظام حاکم فعلی، باید "پولی سنتریک" (چند مرکزی) بر اساس مناطق قاره ای و نیمه قاره ای جهان باشد.
با این مشخصات، نظام جهانی جدید دموکراتیک، سوسیالیستی و چند مرکزی است. در این نظام ملت- دولت ها در درون محورها و سازمان های بین المللی خود بر اساس پارامترهای خود عمل کرده و زیر تسلط "انحصارات پنج گانه" کشورهای مرکز قرار ندارند. بر این اساس، سازمان دهندگان و سازندگان این سیستم نوین برای کسب اهداف معین و "محدود" خود باید به کارزاری "نامحدود" در چهار زمینه گسترده دست بزنند:
الف - در زمینه ی نظامی گری و امور تسلیحاتی: مبارزه بی امان در جهت خلع سلاح جهانی و جلوگیری از جنگ.
ب – در زمینه سیاسی: مبارزه برای تبدیل سازمان ملل به یک "پارلمان جهانی" اصیل (پارلمانی متشکل از نهادهای سیاسی که منافع اجتماعی- طبقاتی مردم جهان را در سطح جهانی نمایندگی کنند).
ج - در زمینه اقتصاد سیاسی:
• انحلال نهادهای مالی جهانی مثل بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و ... و جایگزینی آنها با نهادهای جدید برای مدیریت اقتصاد جهانی.
• ایجاد نظام مالی جهانی.
• روابط اقتصادی نرمش پذیر بین مناطق بزرگ جهان که عمدتاً بطور نابرابری توسعه یافته اند (بین کشورهای متعلق به قطب های متعدد در جهان).
د - در زمینه محیط زیست و اکولوژی: دسترسی به منابع طبیعی کره خاکی توسط مردم جهان. اما ما (نیروهای چپ در سطح جهانی) چگونه می توانیم به این اهداف برسیم؟ نگارنده وقتی که این سئوال را با یکی از فعالین فوروم اجتماعی جهانی در کنفرانس مراسم شصتمین سالگرد پایان جنگ جهانی اول (در شهر وانکوور- نوامبر ۲۰۰٨) مطرح ساخت، مخاطب جواب داد: از طریق "مبارزه". ایشان با استناد به سمیرامین خاطرنشان ساخت که "دگردیسی نظام جهانی همیشه با مبارزه علیه اساس آنها آغاز می گردد". اما هم مخاطب من و هم سمیر امین در نوشته هایشان روشن نمی کنند که آیا این مبارزه دارای بعد قهرآمیز هم هست یا نه؟ اگر این "مبارزه" علیه نظام جهانی واقعاً موجود فاقد مبارزات قهرآمیز است در آن صورت پروژه این بخش از فعالین درون فوروم اجتماعی جهانی برای تغییر اوضاع چندان تفاوتی با "کینزینیست های چپ" که دارای گرایشات بهزیستی اکولوژیکی هستند، ندارند. شایان توجه است که ارائه دهندگان این پروژه برای ایجاد بدیل جهانی نوین پیشنهادی در طرح خود برای انحلال بازار نمی دهند و در عوض تاکید می ورزند که نهادهای سیاسی جدید "پارامترهای خود را برای بازار تعریف و تعیین می کنند". در یک کلام، تم اصلی این پروژه با برنامه های "کینزینست های چپ" که در جریان مبارزه بخشی از طرفداران جان کینز در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ علیه عروج و گسترش مکتب "کینزین های نظامی گرا" شکل گرفته و رشد یافتند، تفاوتی ندارد. کینزینست های چپ با اینکه شدیداً مخالف نظامیگری ها و گسترش پایگاه های نظامی آمریکا در جهان هستند و در برنامه های خود شدیداً طرفدار "اقتصاد تقاضاگرا" و تقویت نقش دولت در امور اقتصادی و بازار هستند، ولی در سیاست خارجی مثل دیگر جناح های سیاسی درون حاکمیت نظام جهانی به عدالت بین المللی (حق تعیین سرنوشت و استقرار حاکمیت ملی در کشورهای بویژه پیرامونی) ارزشی قائل نیستند و عملاً بر رشد بازار سرمایه (منتهی با شرکت و مداخله دولت) تاکید می ورزند.