سکس و دمکراسی


اکبر کرمی


• چه بپسندیم و چه نپسندیم، واقعیت آن است که مساله ی سکس و ناهنجاری های آن در جامعه ی ایرانی، به شدت با آزادی و حقوق بشر گره خورده است. آن چه این دو را به هم پیوند داده است، تنها واقعیت های غیرقابل انکار خارجی یا تحلیل های دقیق کارشناسانه نیست، بلکه ایدیولوژهای غیرانسانی هم می تواند باشد که هزینه ی خود را از سکس و ناهنجاری های آن می گیرد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱ بهمن ۱٣۹۰ -  ۲۱ ژانويه ۲۰۱۲


خلاصه(1)
اصلی ترین پیش نیاز دولت مدرن، تمایزیافتگی و خودبسندگی نهادهای آن است که در جامعه شناسی سیاسی به سکولاریسم شهرت یافته است. موتور توسعه در یک جامعه وقتی روشن می شود که پهنه های مختلف، استقلال یکدیگر را به رسمیت بشناسند و از دخالت در کار یک دیگر و به عهده گرفتن "نقش برادر بزرگ تر" دست بشویند؛ از این منظر، دولت مدرن با پذیرش مفهوم شهروندی که آدمیان را برابر و آزاد می داند و می خواهد به نهانی ترین و نهایی ترین شکل خود برمی گردد.
سکس و دمکراسی در جامعه ایران دو میوه ی ممنوعه اند که با وجود جاذبه های خیره کننده، به واسطه ی حضور زورمند انسان شناسی ها و روانشناسی های اسطوره ای، به پر هزینه ترین تعارض های روانی و اجتماعی ما تبدیل شده است. اگر گفت و گوی جدی از سکس بسیار پرهزینه است و مخالفان بالقوه ی فراوانی را می تراشد، شاید از آن روست که دانش های انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ی ایرانی پا نگرفته اند و کسی نمی تواند به مخالفان آزادی جنسی هشدار دهد: پمپاژ سکس و محدویت های سکسی، دو روی یک سکه اند و لفاظی های گستره ی ضد سکس، شاید واکنش وارونه به ناکامی های گسترده ی جنسی باشد.
از این رو، در انداختن گفتمانی پویا، انسانی و رهایی بخش از سکس، از ضرورت های گذار جامعه ی ایران از دهلیز تنگ سنت و نکبت شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است. بدون چنین گفتمان سرشاری، رحم ایرانی تحمل حمل رویان دمکراسی را نخواهد داشت.
مطالعه ی تاریخ معاصر ما نشان می دهد که هر گونه تلاش برای استقرار دمکراسی و نیز نهادینه شدن حقوق بشر در ایران، در گرو آسیب شناسی پهنه ی سکس و بازسازی حق حاکمیت آدمی بر بدن خویش است؛ به عبارت روشن تر، آزادی های اجتماعی و اخلاقی، به ویژه آزادی جنسی، مقدمه ی ناگزیر آزادی سیاسی است. گذشتن از این وضعیت رقت بار، بیش و پیش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هایی است که بر این پهنه مستولی اند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمایه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل می کشانند.
ایدیولوژی حاکم، برآن است که برشی مخدوش از تاریخ را به جای واقعیت (یعنی کل تاریخ) بنشاند و با صرف هزینه های فراون و کنترل صداهای مخالف و مختلف، تلاش دارد مردم بپذیرند مناسبات تبعیض آمیز و غیرانسانی حاکم طبیعی است.
گزاره های دینی با همه ی دک و پزی که دارند، در نهانی ترین و نهایی ترین استدلال های خود، گزاره هایی برآمده از تاریخ اند و معنای خویش را از تاریخ می ستانند؛ اما تاریخ، با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد، دانشی ظنی و زمانمند است. تاریخ اگر چه نیای مشترک و بزرگ ادیان و ایدیولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعیت بافته اند، نمی تواند پدر ایدآل و رضایت بخشی باشد. بنابراین فرزندان پدرکشی می کنند و پدر را آن چنان که خوش می دارند تصویر می کنند؛ و تاریخ را بازمی سازند.
اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در این معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دین و سنگرسازی از سازمایه های دینی است که بیش از همه، به زیان دین می انجامد؛ از این منظر، مومنان باید در صف نخست مبارزه با چنین اقداماتی باشند و از دراز دستی در پهنه های دیگر و ایفای نقش برادر بزرگ تر بپرهیزند و از دین، هم چون گفت و گویی بی پایان دفاع کنند.

سکس و دمکراسی

مقدمه
بی شک عنوان سکس و دمکراسی، عنوانی اغوا کننده و عجیب است. ملاحظه ی آماری بازدید کنندگان این عنوان ها در فضاهای مجازی، می تواند جان مایه ی کلاف سر در گمی باشد که نویسنده سر پیدا کردن آن را دارد. سکس و دمکراسی از آن رو، که در جامعه ی ایرانی هم پر طرفدارند و هم ممنوع، بسیار مشابه اند. این میوه های ممنوعه، اما پر جاذبه، به واسطه ی حضور خرد کننده ی انسان شناسی ها و "روانشناسی های کمال "کج و مووج، از پرهزینه ترین تعارض های روانی و اجتماعی ما هستند؛ با این تفاوت آشکار و ظاهری، که اولی در پهنه ی نظر مظلوم است و دومی در پهنه ی عمل.
می گویم ظاهری، زیرا بر این باورم که پهنه ی نظر و عمل ادامه ی یکدیگرند. این بدان معنا است که فقر رفتارهای دمکراتیک در پهنه ی آرمان ها، استراتژی ها و تاکتیک ها همیشه بازتاب فقر اندیشه ی دمکراتیک و درک ما از مناسبات آن است؛ ناهنجاری های سکسی را نیز می توان به روشنی به ناکامی های سکسی در پهنه ی اندیشه و فقر گفتمان جنسیت در ایران مربوط دانست.
مقایسه ی بسامد این دو کلیدواژه و واژه های اقماری - در نوشته ها و گفته های جریان های مختلف یک صد سال اخیر – با کلیدواژه های دیگر، نشان می دهد که استفاده از از این واژه ها به طور چشم گیری بالاست؛ اما در همان حال، یافتن متن هایی قابل دفاع و نیز گزارش هایی قابل اعتنا، سخت مشکل.
ما عادت کرده ایم کمتر از سکس، به صورت جدی صحبت کنیم و گفتمان سکس را به حاشیه (طنز و هزل) رانده ایم؛ این می تواند جلوه ای دیگر از محدویت ها و ممنوعیت هایی باشد که به پهنه ی تحقیق، مطالعه و آمار از سکس و سکسوالیته تحمیل می شود.
اگر گفت و گو از سکس در جامعه ی ایرانی بسیار پرهزینه است و مخالفان بالقوه ی فراوانی را می تراشد، شاید از آن روست که دانش های به شدت انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ی ما پا نگرفته است و نمی تواند به مخالفان گفت و گو از سکس هشدار دهد: لفاظی های ضد سکس و سکس هراسی شاید واکنش وراونه به ناکامی های جنسی باشد.
به عبارت دیگر، پمپاژ سکس و محدویت های سکسی، دو روی یک سکه اند و هر دو از اسطوره سازی در پهنه ی سکس آب می خورند. من هم چنان که در نوشته های دیگر مطرح نموده ام(2)، بر این باورم که باز کردن باب گفت و گو، تحقیق و مطالعه، پیرامون سکس، و در انداختن گفتمانی پویا، سرشار، انسانی و رهایی بخش از سکس، از ضرورت های گذار جامعه ی ایران از دهلیز تنگ سنت به فراخنای تجدد است؛ که بدون آن، رحم ایرانی تاب و تحمل حمل رویان دمکراسی را نخواهد داشت.

سکس و توسعه در ایران
با نیم نگاهی به تاریخ معاصر و برش های اصلی آن، به نظر می رسد، یکی از هسته های سخت نزاع های سیاسی - فرهنگی یک صد سال اخیر ایران را باید در مساله ی "زن و زنانگی" و مسایل مستقیم یا غیر مستقیم مربوط به آن جست. از این رو، شاید بتوان تاریخ سیاسی ایران را تاریخ آزادی زنان خواند.
نمی خواهم ساده دلانه ادعا کنم سکس همه چیز است، اما با این وجود نمی توان از حضور این همه شاهد، که با صدایی بلند، حضور رانه های سکسی را در بسیاری از مناقشات سیاسی و فرهنگی فریاد می کنند، بی تفاوت گذشت. نمی توان از رابطه ی سکس و قدرت در تاریخ معاصر ایران، که جان های پاک بسیاری را خوراک ماشین ترور جنسی کرده است به راحتی گذشت!

برای نمونه، می توان به یکی از برجسته ترین نسخه های ایرانی توسعه - که عبور از نکبت توسعه نایافتگی را به پیوند ایران با جهان جدید و "اخذ تمدن خارجی" حواله می داد - اشاره کرد که در زیر چرخ های خونی تانک ترور جنسی از پا در آمد. "اخذ تمدن خارجی بدون تصرف ایرانی" در گفتمانی از هزل و نفرت که از سندرم اضطراب جنسی سیراب می شد از چشم ها افتاد و حتا از توجه کافی روشنفکری ایران نیز دور ماند(3). این که اضطراب های جنسی ما هموندی قابل توجهی با گرایشات ناسیونالیستی ما دارد خود بخشی از مساله است که امیدوارم بتوانم در جایی دیگر به آن بپردازم؛ اما به طور خلاصه به نظر می رسد سطح توسعه، نسبت وارونه ای دارد با سطح اضطراب های جنسی مان. به عبارت دیگر، ما ناکامی های ترقی خواهانه و ملی گرایانه ی خود را با ادعاهای مردسالارانه و نمادهایش تسکین می دهیم و در اسطوره ای به نام "غیرت" گم می کنیم.
"کلمه ی خبیثه ی آزادی"
"فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی"
"فروپاشی خانواده در غرب"
"اگر آن ها توسعه یا فته اند در عوض ما ناموس خود را حفظ کرده ایم!"
"در واقع، آن ها پیش نرفته اند، بلکه سقوط کرده اند."
"برابری جنسیتی و آزادی جنسی به منزله ی عبور از مردانگی و غیرت است."
این ها مشتی از خرواری هستند که بر جان و جهان ما جاری است و هرزگاهی از زبان برخی از نمایندگان این فرهنگ سترون به بیرون درز می کند و چند صباحی بیرق می شود.
"حفظ ناموس" سنگر اصلی مشروعه خواهی بود و اگر از "ناموس دین" هم گفت و گو می شد، از آن رو بود که در باور اسلام گرایان حفظ ناموس زنان بدون حفظ بیضه ی اسلام ممکن نبود. ایستادگی در برابر دگرگونی های مناسبات مردسالارانه و "خراجات" آن بود که مشروعه خواهان را به ایستادگی در برابر مدرنیته و بارکشی "غول بیابان" توسعه نایافتگی کشاند.
            
یک صد سال پس از مشروطه، صف بندی مشروطه خواهی / مشروعه خواهی، آرام آرام به نهایی ترین و نهانی ترین صورتبندی خود نزدیک می شود: طرفدارن دولت/ملت مدرن در برابر طرفداران دولت/ملت پیشا مدرن.
دولت/ملت مدرن، پیش نیازها و پیش شرط های فراوانی دارد. یکی از اساسی ترین آن ها، تمایزیافتگی و خودبسندگی زیر سیستم ها ست(4). تفکیک، تمایز و خود بسندگی در انگاره ی سیستم ها، برابر خوانشی از سکولاریسم در پهنه ی جامعه شناسی سیاسی است؛ و بدان معنا است که در مسیر توسعه، فرآیند اندام زایی و تمایز، آرام آرام جامعه (سیستم) را به پهنه های مختلف (زیرسیستم ها) تقسیم می کند. از ویژگی های این تمایز، تفکیک کارکرد اندام ها در پهنه های مختلف است؛ و معنایش آن است که این پهنه ها کارکردهای ویژه ای دارند و خود بسنده اند.
این انگاره، به خوبی توضیح می دهد که دخالت یک پهنه (به عنوان نمونه پهنه ی قدرت) در هر پهنه های دیگری (به عنوان نمونه پهنه ی هنر) نه تنها مفید نیست، بلکه به علت تنازع کارکردی، به مختل شدن عملکرد موثر کل سیستم می انجامد.
دولت کوچک، بازار آزاد، حریم خصوصی، جدایی نهاد دین از نهاد قدرت، توزیع آزادی، قدرت و شان، نظارت دولتی به جای دخالت دولتی و ... اشکال متنوع این ایده اند(5).
تا آن جا که به بحث پیش رو مربوط می گردد، دخالت پهنه ی دین در پهنه ی قدرت و نیز دخالت این دو در پهنه ی اخلاق، حریم خصوصی و سکس، در طول یک صد سال اخیر، که جامعه ایرانی به سمت توسعه و ترقی خیز برداشته است، یکی از نمودها و نمادهای ناکامی ملت ایران در پیش برد خواست های اصلاح طلبانه است. موتور توسعه وقتی در جامعه روشن می شود، که پهنه های مختلف آن جامعه، استقلال یکدیگر را به رسمیت بشناسند و از دخالت در کار یکدیگر بپرهیزند؛ و - به قول ارول - از ایفای "نقش برادر بزرگ تر" دست بشویند.
در دنیای کوچک و پخ شده ی هزاره ی سوم و در عصر اطلاعات و ارتباطات، که نیم عمر اطلاعات به کسری از ثانیه تبدیل شده است، دیگر به هیچ روی قابل قبول نیست که صاحبان قدرت برای هنرمندان، هنرمندان برای اندیشمندان، فقها برای حقوق دان ها، حقوق دان ها برای فقها، نهاد دین برای نهاد قدرت و نهاد قدرت برای نهاد دین و این دو برای نهاد اخلاق تعیین تکلیف کنند(6).
ادعای من در "سکس و دمکراسی" آن است که دمکراسی نه تنها، تنها راه حل پایدار برای عبور مسالمت آمیز از تنازع قدرت در جامعه است، که همچنین تنها را حل عبور از بحران های متعددی است که بر پهنه ی سکس در ایران سایه انداخته است؛ اما عبور از این گردنه ی دشوار از مسیر حل و فصل مسایل سکس در ایران می گذرد.
تنها باید نیم نگاهی به زیر جلد شهر بیندازیم تا از انبوه تولید سیاهی، حقارت و نفرت دچار وحشت شویم. در چرایی این حجم عظیم سکس وحشی(7) که به تار پود اجتماع ما تنیده شده است، دلایل و عوامل متعددی قابل طرح است؛ اما این همه ما را بی نیاز از آن نمی کند که انگشت اتهام خود را به طرف متهم ردیف اول اشاره نرویم.
دخالت نهاد دین در نهاد قدرت و پی آمد آن، دخالت هر دو در پهنه ی اخلاق و رفتارهای جنسی، ریشه ای ترین آسیب شناسی سکس وحشی، در ایران امروز را می عریاند که هم از عومل توسعه نایافتگی است و هم نمود آن. آن چه در تاریخ معاصر ایران - به علت درهم تنیدگی نهادهای دین، دولت و اخلاق – از سرمایه های اجتماعی هزینه ی راهبردهای وارونه ی سکسی می شود، کم از میلیاردها دلار پول نفت نیست که از جیب ملت ایران به جیب گشاد استبداد و استعمار سرازیر شده است. این که سرنوشت دلارهای نفتی و نیز داستانی که زیر پوست شهر می گذرد، به تاریکی می رسد و خودآگاه جمعی ما درک مناسبی از آن ندارد، بی حکمت نیست؛ چه، ریشه های درهم و ستبر استبداد، استعباد و استعمار از تاریکی برمی آید و جز تاریکی نمی زاید. اگر ما به واقع طالب توسعه، استقرار دمکراسی و نهادینه شدن حقوق بشریم، کافی است پنجره هایمان را باز کنیم و کنار هر پنجره چراغی بیفروزیم.

سکس و اخلاق در فرهنگ معاصر ما
پانگرفتن دانش روانکاوی در فرهنگ ما، به واسطه ی جان مایه ی انتقادی آن، یکی از دلایل آشکار هرج و مرجی است، که جامعه را در خود تنیده است. به طور نمونه، در پهنه ی سکس - که به صورت بیمار گونه ای به اخلاق گره خورده است - نمی توان روشن کرد که چه اندازه از گرایشات ضد سکس موجود در جامعه – فارغ از درست یا غلط بودن شان – از گره های ناخودآگاه مردم در ارضای جنسی خود آب می خورد و چه مقدار از نگرانی های اخلاقی و انسانی آنان. بر خلاف اسطوره های رایج، به قول بری ریچاردز "فرهنگ، یک دستاورد متعالی انسانی نیست که درست مقابل سرشت حیوانی انسان تلقی شود، بلکه فرهنگ، عبارت است از فرآیند مبارزه ی دایم و تاثیر متقابل نیازهای بدوی و ممانعت های اجتماعی".
ارزش های فرهنگی و اجتماعی به عنوان دستاوردهای انسانی، در جامعه ای محترمند که آدمی و خواست هایش در آن محترم باشد. به این ترتیب باید از خود پرسید: چرا در جامعه ای مثل ایران که آدمی و حقوقش به هیچ گرفته می شود، این همه بر برخی از هنجارهای سکسی (در مرتبه ی هنجارهای اخلاقی) تاکید و اصرار می شود؟
تاکید غیرعادی و ریاکارانه ای که بر هنجارهای سکسی و اخلاق سکسی- در جامعه ای مثل ایران، که به شدت از نظر اخلاقی سقوط کرده است - می رود، ناشی از چیست؟ چیست آن سندرمی که آشکارا در برابر هرگونه تغییری مقاومت می ورزد؟ و بسیاری از گروهای انسانی، حتا آن هایی که از مرزهای دینی و عقیدتی عبور کرده اند را به صف مقاومت در برابر تغییر می کشاند؟ حتا کسانی که خود قربانیان ایدیولوژی حاکم بر پهنه سکس اند؟
چرا در فرهنگی که آدمی و حقوق اش جایگاه مناسبی ندارد، رعایت هنجارهای سکسی - حداقل در پهنه ی نظر - به عنوان صف مقدم مقاومت در برابر هجوم به انسانیت و اخلاق ترجمه شده است؟
سکس در جامعه ایرانی هم به شدت از پهنه ی اخلاق آسیب می بیند و هم به آن آسیب می رساند. آسیب می بیند، زیرا اخلاق در فرهنگ فاربی (فارسی – عربی) که آکنده از مفاهیم دینی-عرفانی خود ستیز است، به شدت سنتی، ریاکارانه و معطوف به بقا می باشد. چنین چیدمانی، علاوه بر آن که نمی تواند خودبسندگی و تمایز خود را از پهنه ی دین و قدرت اعلام و محافظت نماید، امکان توسعه و اصلاح بازخوردی خود را نیز از دست می دهد. در چنین فضایی، اخلاق - به عنوان یکی از منابع اصلی وجدان فردی و اجتماعی – آرام آرام اتوریته و نفوذ خود را از دست می دهد.
فروپاشی روایت های کلان اخلاقی را – فارغ از پشتوانه هایش، که می تواند، دین، عقل یا علم باشد – اگرچه می بایست به واسطه ی ظهور اتیک های متکثر پست مدرن به جشن نشست، اما داستان افول اخلاق در جامعه ایرانی، داستان دیگری است و از خاکستر آن، امید برخاستن ققنوسی نمی رود. افول اخلاق در جامعه ایرانی، افول انسانیت است. افول اخلاق در جامعه ایرانی افول جذابیت ها و برانگیزانندگی های روانشناسی ها و انسان شناسی های کمالی است که سترونند و در سنگینی سکوت و سرکوب و سانسور به حیات ننگین خود ادامه می دهند. افول اخلاق در فرهنگ فاربی، افول آدمیت است در منجلابی که در پهنه سکس به نام نامی آدم و در حمایت از وی برپا شده است.
شاید لازم باشد بی هیچ شرمندگی ای اعتراف کنیم که ما انسانیم و مثل همه ی انسان ها به سکس نیازمندیم و فرهنگ سترون ما - که به شدت در چمبره ی سنت اسیر است - کالاهای لازم و مناسب برای عرضه به این نیازهای انسانی را ندارد!
ما در گستره ای از رانه های جنسی طبیعی که غیر طبیعی خوانده شده است، شناوریم و به همین لحاظ، باید در برابر کشش هایی که طبیعی اند، اما به غلط غیر طبیعی خوانده شداند، مقاومت کنیم و با انسانیت خود مبارزه کنیم.
هر روز و هر شب میلیون ها جوان ایرانی در زایاترین و سرشارترین فصل زندگی خود در هراس از دژخیمانی به سر می برند که «تبسم را بر دهان جراحی می کنند و ترانه را بر لب». فاجعه البته در همین جا تمام نمی شود؛ فرهنگ منحط فاربی تمهیداتی چیده است تا آن جا که دست محتسبان و مفتیان کوتاه می آید، آدمی در کام شلاق ملامت خویش افتد و خود را به جرم دوست داشتن و انسان بودن به بند کشد و مجازات کند.
این راهبردهای غلط جنسی هم ما را در گستره ی درون به بند کشیده و در برابر تمایلات انسانی خود آسیب پذیر ساخته است و هم در گستره بیرون، که ماشین ترور جنسی را به طور دایم روشن نگاه داشته و آزادی را از ما می ستاند. این نگاه تحقیرآمیز و غیرانسانی به سکس و نیازهای سکسی آدمیان، آن چنان در تارو پود فرهنگ ما تنیده شده است که با خروارها حرافی و مقدس نمایی پاک نمی شود. ریشه ی بسیاری از تعارض های فرهنگی - اجتماعی خودمان را باید در پهنه ی سکس دنبال کنیم .
ارزش های اخلاقی و راهبردهای سکسی در این جامعه ی درحال سقوط، هم از آن رو که برآمده از "ارزش های معطوف به بقا" هستند و هم از آن رو که به ارزش های معطوف به بقا ختم می شوند، می توانند چون سد محکمی در برابر هر خیزشی به سمت دمکراسی و حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش مقاومت کند؛ چه، دمکراسی و حقوق بشر از ضرورت های "ارزش های معطوف به بیان خود" اند.
باید توجه داشت که ارزش های معطوف به بقا در این جامعه، در سطح نظری، تغییر چهره داده اند و به واسطه ی فرآیند پیش رونده ی "قدسی شدن"، برآنند که خود را هم چون ارزش های الهی و ابدی به نمایش بگذارند.
راهبردهای سنتی حاکم بر پهنه ی سکس در ایران - به واسطه ی چیرگی بی چون چرای نقد قیاسی (سنت) و غیبت طولانی نقد ترکیبی (قیاسی – استقرایی) - نه تنها به گریز روزافزون از هنجارهای سکسی می انجامد، که با شکسته شدن قبح هنجار شکنی، تمام بایدها و نبایدهای اخلاقی را در می نوردد. چنین عبوری از پهنه ی اخلاق، نباید با عبور انسان تراز جهان جدید از اخلاق مقایسه شود. انسان جدید، انسان خودفرمانفرمایی است که از بایدها و نبایدهای "دگر بنیاد" گذشته است، اما خود بنیان گذار اتیک است(8). چنین انسانی نباید با انسان سرگردان، بی معنا (آنومیک) و ترس خورده از اسطوره که خروجی نظام های دانایی اسطوره ای و ماقبل مدرن است اشتباه شود.
لازم به یادآوری است که منظور از سکس و سکسوالیته تنها ارتباط جنسی میان آدمیان نیست. گفتمان جنسیت به پهنه ی بسیار گسترده ای باز می گردد؛ دوران کودکی (بدن کودک، تربیت جنسی کودک، رابطه ای که کودک با اطرافیان خود - از والدین گرفته تا مربی، پزشک، رسانه های ارتباط جمعی و به ویژه آن چه امروز به عنوان E-sex در پهنه ی جهان مجازی قابل طرح است – دارد) سکس زنان، روش های محدود سازی زاد و ولد و ... همگی به پهنه ی سکس اشاره دارند(9).
            
سکس و تاریخ معاصر ما
بازخوانی تاریخ معاصر ایران با رویکرد به تحولات فکری و عملی در پهنه ی سکس، هم اهمیت دارد و هم بسیار پرمخاطره است. اهمیت دارد، زیرا به نظر می رسد استقرار دمکراسی در ایران، بدون نهادینه شدن حقوق زنان یا ممکن نیست، یا بسیار پرهزینه خواهد بود؛ و صد البته، نهادینه شدن حقوق زنان نیز بدون حل و فصل مسایل مربوط به سکس در ایران شدنی به نظر نمی رسد.
وارد شدن به این پهنه، پرمخاطره نیز هست، زیرا توسن گفت و گو و همه ی چالش ها ریز و درشت سیاسی و فرهنگی را به پهنه ای می کشاند که در آن - به طور سنتی - مزیت نسبی با سنت گرایان و جریان های زن ستیز بوده است. در آمدن به گستره ی سکس در ایران، هم چون راه رفتن در یک میدان مین گذاری شده است که با امکان و انتظار انفجار گره خورده است. از این رو، غلتیدن به ورطه ی محافظه کاری، کمترین خطری است که محققان این پهنه را تهدید و تحدید می کند.
عجیب نیست اگر فتیله ی همه ی چراغ هایی که برای زنان، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر روشن شده است، به هنگام گام گذاشتن به وادی ناایمن گفت و گو از "زن"، "آزادی زن"، "سکس" و "آزادی جنسی" پایین بیاید. به همین دلیل ساده، زن ستیزان ترجیح می هند هر گفت و گویی از توسعه، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر به زن و بحث شیرین سکس ختم شود.
ارزیابی دقیق سپاه سیاه استبداد هم می بایست در این آوردگاه انجام بگیرد؛ چه، بسیارند کسانی که خود را – به واسطه ی گفتمان غالب روزگار- در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر ستایی می دانند، اما وقتی به پهنه سکس وارد می شوند، خیلی راحت به خیل سپاه استبداد می پیوندند(10).
تاریخ یک صد ساله ی اخیر ایران – به جز چند استثنا - به گونه ای آشکار نشان می دهد که وقتی چالش های اجتماعی و سیاسی به پهنه ی زن و سکس کشیده می شود، همه چیز برای زن ستیزان ختم به خیر می شود؛ و این راز اشتیاق وافر جریان های واپس گرا و زن ستیز به گفت و گوی شیرین سکس و مباحث اقماری آن است(11).
انتخاب عنوان زن ستیز(12) برای گروه های سنتی، محافظه کار و ارتجاعی، در پهنه ی مسایل زنان و آزادی، به صورت واکنشی و از آن روست که این گروه ها به شدت علاقه دارند خود را از حامیان اصلی زنان و حقوق آنان جا بزنند. ترجیع بند ادبیات آن ها حفظ کیان خانواده و شرافت زن است.
فقر اندیشه و دغل کاری آنان وقتی در برابر آفتاب قرار می گیرد، که با همه جاروجنجال ها و هزینه های مادی، اجتماعی، اخلاقی، دینی و تاریخی ای که صرف پروژه های خود می کنند، حاضر نیستند، پاسخ گوی اقدامات و مدیریت خودکامه ی خود در پهنه ی سکس باشند؛ و از هرگونه شفاف سازی، مطالعه، آمار و گفت و گویی که امکان نقد عملکرد آنان را فراهم آورد می گریزند.
این گروها حدود سه دهه است که همه ی امکانات کشور را در راستای آرمان های خیالی خود در پهنه ی سکس هزینه می کنند(13)، اما با این وجود، هیچ گونه امکانی برای منتقدان خود نگذاشته اند که عمل کرد و نتایج رفتار آنان را به داوری بنشینند. سرکوب، سانسور، فقدان شفافیت، فقدان پاسخگویی و فقدان مدیریت بازخوردی، همیشه امکان کمدی تکرار را برای آنان فراهم آورده است و به همین دلیل است که پس از سه دهه، هنوز بدون ارزیابی آنچه انجام شده است، زن ستیزان می توانند بر طبل های پوشالی خود بکوبند و از انعکاس صدای خود سرمست شوند.

چرا "سکس و دمکراسی"؟
زن ستیزان که خود ام المسایل ناهنجاری های سکسی و رواج سکس سیاه در ایران اند، با اشاره به برخی از نتایج رفتار خود، به جامعه هشدار می دهند که چه نشسته اید(14)، فاجعه در راه است و باید کاری کرد! زن ستیزان در سرکوب، سکوت و سانسور به اقدامات خود ادامه می دهند و در حلقه ای معیوب، فاجعه را تکمیل می کنند(15).
با این برآورد، ممکن است کسی بپرسد: خب، حکمت این عنوان، یعنی "سکس و دمکراسی" در چیست؟
پاسخ در چند استثنایی است که در سال های اخیر روی داده است.

الف) در جریان حماسه ی دوم خرداد، جریان های زن ستیز در تیراژی میلیونی از مجله ی "یالثارات الحسین" گفت و گوهای انتخاباتی را به پهنه زن و سکس کشیدند؛ و تلاش بسیار کردند نشان دهند که حضور خاتمی در کله ی شاکله ی سیاسی کشور می تواند به رواج فحشا و بی بندوباری و تاراج ناموس مردم بینجامد. اما این معرکه گیری بر خلاف همیشه، انتخابات را برای زن ستیزان ختم به خیر نکرد!

ب) در دوره ی نهم انتخابات ریاست جمهوری، نه تنها مهره های چشم گیر زن ستیز سپاه استبداد، ادبیات متفاوتی از سلف خود در دوم خرداد را به نمایش گذاشتند، که حتی در نشان دادن نرخ بالای رواداری و تساهل خود در نمایش مظاهر بی غیرتی - به قول خودشان- به مسابقه برخواستند.
این دو واقعه و وقایعی از این دست، نشان می دهد که جهانی شدن و زیستن در دهکده ی جهانی، آرام آرام پی آمدهای میمون خود را آشکار می کند. به باور من، پهنه ای که تا کنون پهنه ی دل خواه زن ستیزان برای هماوردی با رقبای خود بود، اکنون به آسیب پذیرترین آوردگاه آنان تبدیل شده است.
به بیانی دیگر، از آن جا که مساله زن و سکس، ام المسایل ایران امروز است و اگر به درستی و با ظرافت درک، تحلیل و مدیریت گردد می تواند ابزارهایی نوین و شگفت انگیز در خدمت جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر ستایی قرار دهد، زمان گذشتن از این گردنه ی جانکاه فرارسیده است.
گریز از وارد شدن به پهنه سکس به این معنا نخواهد بود که روند امور در این پهنه ها دست نخورده باقی خواهد ماند. آن چه در عمل شاهد آنیم تغییرات شگرف و سریع در این پهنه است. رفتارهای تازه، هنجارهای تازه، خرده فرهنگ های تازه، فضاهای تازه، صداهای تازه و باورهای تازه، همه و همه در راه اند؛ تا آن جا که یک ژورنالیست غربی به ظرافت از این پدیده ی با عنوان "انقلاب ریملی" در ایران یاد می کند.
اندیشمندان - به ویژه آنان که دل مشغول داستان استقرار دمکراسی و نهادینه شدن حقوق بشر در ایران اند- باید بیش و پیش از هر گروه یا دسته ای به تغییرات و تحولات در پهنه ی سکس حساس باشند و پیش از آن که "خورشید گونه ای" قافله ی جوان و جوانان جویای نام ما را به غفلت بکشاند، با صدایی بلند بگویند: "خورشیدشان کجاست".

داستان سکس و دمکراسی در ایران امروز
برای من داستان "سکس و دمکراسی" را اسطوره های اسلام گرایی در جمهوری اسلامی کلید زدند. این داستان از زمانی شروع شد که به عنوان یک ایرانی مسلمان و از خانواده ای مذهبی و انقلابی به دبیرستان های جمهوری اسلامی پا گذاشتم و در حالی که فجایع دهه ی۶۰ یکی پس از دیگری در حال وقوع بود و جوان کشی دهشتناک سال ۶۷ در راه، در کلاس "تاریخ معاصر ایران" که به قلم زن ستیزان جمهوری اسلامی روایت می شد، آموختم: دلیل اصلی شکست انقلاب مشروطه ی ایران، روشنفکران غرب زده ای بودند که به روحانیت پشت کرده و با شعار آزادی، برابری و جمهوری بر آن بودند که ناموس ما را به باد دهند!
تاکید بر نوعی سکسیسم ویژه، هسته ی سخت همه ی باورها و داوری های آن ها بود. نوشیدن این گزاره، برای یک نوجوان قمی که در کوران تعصب ها و تعارض های جنسی می زیست، بدیهی بود:
خدا گفته است حجاب واجب است.
حجاب برتر چادر است.
پس همه ی کسانی که در برابر حجاب و فرامین الهی چون و چرا می کنند، بی غیرت، بی دین و بی ناموس اند.
این اسطوره ها به من یادآوری کردند که گره اصلی داستان در پهنه ی سکس بسته شده است؛ و هرگونه تلاشی برای توسعه، بدون باز کردن این گره، نافرجام خواهد بود .
اما داستان به همین جا ختم نشد. ما شاهد آن بودیم و هستیم که سه دهه تلاش برای پالایش جنسی جامعه ، تاثیری به وضوح منفی بر اخلاق جنسی جامعه نهاد. بسیاری از کسانی که خود، معلم اخلاق بودند، چون به خلوت رسیدند آن کار دیگر کردند. رواج سکس وحشی و نیز رواج روابط خارج از هنجارهای قانونی و دینی، روز به روز بیشتر و بدتر از دیروز شد. پدیده های سکسی جدید و هراس انگیزی در جامعه پیدا شد که در جوامع غربی کم نظیرند (مثل مزاحمت های خیابانی، خفاش های شب، خانه ی هدایت کرج و بیجه ها). دختران ایرانی در کشورهای حاشیه خلیج فارس به حراج گذاشته شدند. سن شروع به تن فروشی به رقم تکان دهنده ی۱۰ – ۱۲ سال نزول کرد. شش میلیون معتاد متولد شدند که به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم به ناهنجاری های سکسی مربوط اند.
ما به تجربه دریافتیم راهبردهای جنسی سنتی (آن چه مبلغان هنجارهای سکسی سنتی، در قالب ادبیات ریاکارانه و فانتزی ای چون "غرب زدگی" و "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی" مطرح می کردند) علاوه بر آن که نمی توانست پاسخ گوی مسایل متعدد و ناگزیر جدید باشد، آدمی را به دشمن خویش تبدیل می کند و در طوفانی از مازوخویسم، احساس حقارت آدمیان را شعله ور می کند و بر خودفرمان فرمایی که می بایست آرمان هر پروژ ه ی انسانی باشد، خط بطلان می کشد. آموزه های جنسی سنتی که از پدرسالاری، مردسالاری و فقر فاحش اندیشه ریشه می گیرد، در پوششی از باورها و داوری های مذهبی کم مایه و گاهی بی پایه، هرگونه تلاش برای بهبود وضعیت زنان را اقیم و ابتر گذاشته است؛ تا جایی که طرح بعضی از مواد قانون مدنی کنونی ایران را در سطح جهان شرم آور و رقت انگیز ساخته است. هزاران کودک ایرانی در سنین کودکی و در چهارچوب های قانونی به ازدواج های دهشتناک مجبور می شوند و میلیون ها جوان در بهترین سالیان عمرخویش و در زایا ترین برهه های زندگی خویش در مالیخولیایی از نیاز، درد و توهم در دشمنی و دژخیمی با خویش به سرمی برند(16)!
ساده نیست دیگری را به مرگ محکوم کردن؛ ساده نیست لحظه لحظه مرگ را در دیگری مزمزه کردن؛ فرمان کشتن دادن؛ و با جنایت رفاقت کردن؛ اما برای آنان که سال ها در دشمنی خویش زیسته اند، با خویش مهربانی نکرده اند، با نیازهای خود صادقانه و شجاعانه خلوت نکرده اند، مرگ را ستوده اند و از زندگی به بهانه ی ریاکارانه ی پاک دامنی گذشته اند و مرگ خویش را قطره قطره به نظاره نشسته اند، فرمان مرگ دیگری را دادن و به انتظار مرگ دیگری رفتن و در مرگ دیگری پایکوبی و دست افشانی کردن، چندان عجیب نیست! اینان انسان های حقیری هستند که در مرگ دیگری، پایان زندگی نکبت بار خویش را به انتظار نشسته اند.
زن ستیزی در فرهنگ سنتی تلنبار شده از عناصر اصلی مرگ پرستی، چهره دیگری از دشمنی با خود و کودکان درون خویش است؛ چهره ی دیگری از همان سکسیسم ویژه که درزنده به گور کردن گروهی نمادینه شده است.

زن ستیزی و توسعه نایافتگی
زن سیتزان ایرانی را به دو گروه عمده می توان تقسیم کرد:
۱- زن ستیزان آگاه به زن ستیزی خود: اینان کم شمارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود که زن ستیزی آنان، ترجمان موقعیت آنان در جنگ قدرت است. به عبارت دیگر، همه کسانی که نسبتشان به جریان های زن ستیز باز می گردد و به نوعی از این نسبت و فرصت در دستیابی به قدرت، ثروت یا برخوردارهای دیگر بهره می برند، به این دسته تعلق دارند. بسیاری از رهبران سیاسی و مذهبی و نیز برخی از نویسندگان و هنرمندان به این گرو تعلق دارند.
۲- زن ستیزان ناآگاه به زن ستیزی خود: اینان بسیارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود، که به ظاهر، حتا دغدغه ی خدمت به زنان و جامعه را در سر می پرورانند. کسانی که به علت آسیب های شناختی، تبلیغات مذهبی سطحی و رسمی، فشارهای اجتماعی و نیز مشکلات روانی – جنسی ای که در ارتباط با جنس مقابل یا چگونگی پاسخ به نیازهای جنسی خود تجربه کرده اند، به درجاتی از خودآزاری (مازوخیسم) و دگرآزاری (سادیسم) مبتلا هستند.
به نظر می رسد، زن ستیزی گروه نخست دلیل دارد و زن ستیزی گروه دوم علت. گروه نخست، به وقت نیاز، با انگشت گذاشتن بر حساسیت های جنسی گروه دوم، از آنان در منازعه ی قدرت - به عنوان سربازان بی مزد و مواجب - استفاده برده و با دمیدن بر نگرانی های ناموسی و اضطراب های جنسی شان، گفتمان آزادی، دمکراسی و حقوق بشر را در بزنگاه های سیاسی به هراس از آزادی، هراس از دمکراسی و نیز هراس از حقوق بشر تبدیل کرده و از رسیدن این میوه های میمون جلوگیری می کند. استفاده ی وافری که اینان از این ابزار چندکاره می برند، آن چنان برایشان شیرین و مقرون به صرفه است، که با تمهیدات مختلف از هرگونه تلاش کارشناسانه و علمی برای باز شدن این کلاف سر در گم ممانعت به عمل می آورند.
برخی از زن ستیزان گروه دوم - که به علت فشار گریزناپذیر گفتمان غالب زمانه، یعنی دمکراسی و حقوق بشر- به ناچار در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشرستایی قرار گرفته اند، ممکن است استدلال کنند، که طرح چنین گفت و گوهایی نقض غرض است و به سپاه سیاه استبداد فرصت می دهد فضا را تیره و از آب گل آلود ماهی بگیرد.
در پاسخ باید گفت :
اول: چگونه می توان تصور کرد، جامعه ای که برای شهربندان خود حتی در شخصی ترین انتخاب های خود آزادی نمی دهد، بخواهد و بتواند آنان را برای حضور و مشارکت در عرصه های سرنوشت ساز سیاسی و فرهنگی آزاد بگذارد؟ چگونه می توان تصور کرد، جامعه ای که به شهربندان خود حتا حق تسلط بر بدن خویش را نمی دهد، آنان را حاکمان جامعه بخواهد؟ چگونه ممکن است جامعه ای به شهربندان خود حق جستجو و انتخاب زندگی سعادتمندانه را - آن چنان که خود می فهمد، می خواهد و می تواند – ندهد، اما آنان را حاکم بر سرنوشت خویش و شهروند تلقی کند؟
وقتی دفاع از حق حضور زنان در ورزشگاه ها برای دیدن مسابقات ورزشی تا این اندازه پرهزینه و دست نایافتنی است، نباید حضور زنان را در پای صندوق های رای، جدی گرفت و اصلن، نباید صندوق های رای را جدی گرفت.
نمایش انتخابات و رقابت در کشورهایی مثل ایران در واقع ادامه ی مستقیم اعمال اراده ی زندان بان اعظم است و چنانچه وی این نمایش مسخره را نپسندد می تواند آن را نیز تعطیل کند.
دوم: عدم شفاف سازی و فقدان مدیریت مسوولانه و پاسخ گو در پهنه ی سکس، علاوه بر آن که برخی از دهشتناک ترین رفتارهای مغایر با استانداردهای حقوق بشری را ماندگار می کند؛ همیشه این امکان را به سپاه سیاه استبداد می دهد که با پمپاژ مشکلات این پهنه به پهنه های دیگر، مردم را متقاعد کند که عطای دمکراسی را به لقای آن ببخشند.
به عبارت دیگر، ادعای مصلحت در نزدیک نشدن به پهنه ی سکس، در شرایط کنونی هم از هراس از آزادی آب می خورد و هم به هراس از آزادی می انجامد.
سوم: مهمتر از آنچه در بالا آمد، نباید فراموش کرد خیل خواستار تغییر در ایران، بیش از هر چیز خواستار تغییر در مناسبات اجتماعی است. مناسباتی آلوده و غیر انسانی که به صاحبان قدرت امکان و فرصت می دهد در خصوصی ترین مسایل شهربندان دخالت کنند. تظاهرات گوناگون این نارضایتی ها در بسیاری از رفتارهای اعتراضی پنهان و آشکار هویدا است و بسیاری از خواست های سیاسی به واقع ترجمان همان خواست های اجتماعی و آزادی های اولیه است که در بن بست های سیاسی موجود به خواست های سیاسی دگردیسی یافته است.   

حق حاکمیت بر کالبد خویش
به باور من، هر گونه تلاش برای استقرار دمکراسی و نهادینه شدن حقوق بشر در ایران، منوط به حل و فصل مسایل زنان است. اما، تبعیض زدایی از قوانین اساسی، مدنی و جزایی ما در گرو عبور از مسایل انبوه سکس و سکسوالیته است. "حق حاکمیت آدمی بر تن خویش"، هسته ی سخت همه ی نزاع هایی است که در پهنه ی حاکمیت بر سرنوشت خویش جریان دارد. به عبارت روشن تر، آزادی های اجتماعی به ویژه آزادی جنسی، مقدمه ی ناگزیر آزادی سیاسی است؛ البته و صد البته، آزادی جنسی نیز همانند آزادی اقتصادی هم ضروری است و هم نیازمند نوعی نظارت دمکراتیک.
همه چیز به واکاوی کلیدی ترین پرسش مربوط به دمکراسی بر می گردد: دمکراسی از کجا شروع می شود؟ و چرا؟
چه نسبتی است بین "حق حاکمیت بر کالبد خویش" و دمکراسی؟
اگر هر کسی، موجه ترین فردی است که می تواند برای سعادت و سرنوشت خویش تصیم بگیرد، پس هم اوست که می تواند حاکم بر کالبد و سرنوشت خویش باشد. "حاکمیت بر تن خود" مقدمه ی ضروری "حاکمیت بر سرنوشت خویش" است.
دمکراسی فرد را اصلی ترین منبع داوری در مورد اصلی ترین مساله ی زندگی - یعنی "چگونگی توزیع قدرت" یا "چگونگی تحدید آزادی"- می داند. اگر "دمکراسی یعنی من هستم"، اگر دمکراسی یعنی من باید بر سرنوشت خویش حاکم باشم و اگر دمکراسی یعنی حقوق بشر، حق من است؛ صد البته دمکراسی یعنی من مناسب ترین فرد برای تصمیم گیری در مورد خصوصی ترین مسایل خویش هستم!
چگونه ممکن است به کسی که شایستگی تصمیم گیری در مورد پوشش خویش را نداده اند، حق تصمیم گیری در سرنوشت سازترین مسایل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را داد؟ چگونه ممکن است، کسی که شایستگی داوری در مورد روابط شخصی خویش را ندارد، بخواهد و بتواند در مساله ی مهم توزیع قدرت و آزادی، مشارکت داشته باشد؟ چگونه ممکن است از کسی که حاکم بر بدن خویش نیست، بخواهیم حاکم بر سرنوشت خویش و جامعه ی خود باشد؟
در علامیه ی جهانی حقوق بشر هر چند به "حق حاکمیت بر کالبد خویش" تصریح نشده است، اما تصریح بر حقوقی هم چون آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی انتخاب نظام سیاسی و ... ترجمان آشکار چنین حقی است.
راز مخالفت سنتی برخی از اسلام گراهای سنتی و بنیادگرا با حقوق بشر از همین نکته برمی خیزد. زن و تصویری که از او عرضه می شود، هسته ی سخت تقابل اسلام گرایی با جهان جدید است. برای آمیزش مسلمانان با جهان جدید و لوازم و دستاوردهای آن کافی است بتوانیم آن ها را به نقد اسطوره ها و داوری هایی که از زن و سکس ساخته اند رهنمون شویم. بدون عبور از این سکسیسم مزمن، مسری و بدخیم مسلمانان هرگز نمی توانند از جهان ماقبل مدرن خارج شوند.   

اسلام گرایی و "خود ستیزی"
اسلام گرایی با هرچه بتوانند آشتی کنند، با "حق حاکمیت آدمی بر تن خویش" نمی توانند آشتی کنند. اگر در ادبیات اسلامی با گزاره ها و آموزه هایی روبرو هستیم که مخالف این برداشت است، نباید در این نتیجه گیری تردید کرد؛ چه، به دلایلی که خواهم آورد، این نکته خود از عمق "خود ستیزی" و "خرد ستیزی" اسلام گراها آب می خورد!
اسلام گراها به هر فرقه و گروهی که متعلق باشند، در نهانی ترین تمایلات خود "خود ستیزند" و به ناچار به دریافت های خود بی اعتماد. این بی اعتمادی و خودناباوری است که به صورت نفی خود یا خرد ستیزی در تاریخ اسلام به چشم می خورد.
عجیب نیست اگر فکر شیعی که می بایست اعتزالی و اصولی باشد در عمل، در چمبره ی شیوخ اشعری مسلک و اخباری کیش گرفتار آمده باشد. این وارونگی جلوه ی غالب تاریخ اسلام شیعی است که از خودستیزی و خودآزاری متورم شده است و همه ی آموزه های موافق با حق حاکمیت بر تن و سرنوشت خویش را درز می گیرد. سازمایه هایی از گفتمان اسلامی که ممکن است به چنین حقوقی اشاره داشته باشند در دستان اسلام گراهای خود ستیز و خرد ستیزی که برای ورز واژه ها، عبارت ها و آموزه ها و تبدیل آن ها به ضد خود ورزیده شده اند، به راحتی و به آسودگی فراموش می شود.
اسلام گراها تا بیرون از قدرت اند از آزادی، برابری و عدالت ستایش می کنند، اما وقتی بر توسن مراد قدرت سوار می شوند، اسلام های آزادی کش و برابری ستیزی را که با روحیه ی خود ستیز آنان همراهی بیشتری دارد، غالب می کنند. محرومیت از تاریخ و بی تاریخی(17)، فقدان تاریخ اندیشه، توسعه نایافتگی زبان(18)، چیره گی تمایلات خودستیزانه، مرگ پرستانه، نیست انگارانه، فقر فلسفه و اندیشه از دلایل اصلی توفیق آنان است.
حق حاکمیت بر بدن و سرنوشت خویش، چهارچوب اصلی و پیش نیاز جدی قراردادگرایی است و قرارداد گرایی، اصلی ترین بستر بسط و گسترش دمکراسی. آزادی و برابری، بیش و پیش از هر اصل و برهانی جان مایه ی حق حاکمیت آدمی بر کالبد و سرنوشت خویش است. آن چه جوامع مختلف انسانی و نیز دوره های تاریخی مختلف را از یکدیگر جدا می کند، در واقع چگونگی کم وکیف درک آدمیان از این حق و نیز سازو کارهای اعمال آن است(19).
مخالفت با حاکمیت آدمی بر تن خود، گرچه به مخالفت با "آزادی جنسی" و بسیاری از آزادی های فردی و اجتماعی دیگر می انجامد؛ اما در تاریخ اسلام گرایی، این مخالفت با "آزادی جنسی" است که به اصل تراز هر باور و داوری دیگری تبدیل شده است. این دگردیسی آن چنان ریشه دار و عمیق است که اسلام گرایی را در پیوند با اسطوره ی بکارت (پرده ی هایمن) به "هایمنیسم" تبدیل کرده است. به عبارت دیگر اسلام گراها با انتقال اسطوره ی بکارت به کانون باورها و داوری های اخلاقی و دینی خود، به جای هیومنیسم (انسان گرایی) منادی نوعی هایمنیسم (پارسایی جنسی) اند.
در این انسان شناسی و روانشناسی کمال، انسان تراز، انسانی است که داوری ها و رفتارهای اخلاقی و سکسی اش مطابق با برونده فقه باشد. به این دلیل ساده که داوری های فقهی داوری الهی اند و داوری الهی - به هر حال – مقدم بر داوری های انسانی است.
انسان تراز اسلامی در کلیدی ترین باورها و داوری های خود، نمی تواند و نباید بر فراز پاهای خویش بایستد. "اخلاق" برای چنین انسانی هر چه که باشد، نمی تواند دستاوردی انسانی و تاریخی باشد؛ چه، انسان در این گفتمان وقتی شروع می شود که در پای دیگری (خدا) قربانی و هیچ شود.
تاریخ این "ناانسان" تاریخی “قدسی" است که هم از ملکوت الهی شروع می شود و هم به ملکوت او می انجامد. "گناه نخستین" در چنین تاریخی، ترجمان تمایل شیطانی آدمی برای ایستادن بر فراز پاهای خود و دور شدن از آغوش گرم مادر و سایه سار بلند پدری است. گناه نخستین، گناه آدمی است که می خواهد بند نافش را از آسمان پاره کند و "خودش" باشد. عجیب نیست اگر گناه نخستین در گفتمان ادیان سامی این چنین سفت و سخت با سکس و زن پیوند خورده است.      

آسیب شناسی "حق حاکمیت بر بدن"
هسته ی سخت فرآیند عبور از "حق حاکمیت بر قلمرو تن" در عدم تفکیک دغدغه های حق و حقوق (حق داشتن) از دغدغه های درست و غلط (حق بودن) است که در بستری از خطاهای دین شناختی به قربانی شدن آدمی و رویاهایش در پای "دیگری" می انجامد. این "دیگری"، اگرچه در بسیاری از باورهای دینی، دانای مطلق و قادر متعال تعریف می شود، اما در تحلیل های دقیق آشکار می گردد که دیگریِ مومنان همیشه پیشینیان و درگذشتگان اند. از این منظر، در عبور از حق حاکمیت بر بدن، چند خطای جدی روی هم تلنبار می شود:
اول: عدم تفکیک باید ها(حقوق، حق داشتن) از است ها(دانایی، حق بودن).
در چنین چشم اندازی، "باید" ها همیشه ی ادامه ی "است" ها هستند؛ و چون دستاوردهای انسانی در پهنه ی "است" ها، همیشه نسبی و آلوده به خطا است (محدویت های تاریخی) و نیز باب برخی از پهنه ها در اساس، به روی آدمی بسته است (محدویت های مطلق)، آدمی تنها با تکیه بر لطف او (دیگری) است که می تواند راه خود را از بی راهه تشخیص دهد.
در این گفتمان "باید" های اصیل همیشه باید های الهی اند.
دوم: مطلق انگاری در مطالعه ی متون دینی و تاریخ دین (پزیتویسم وراونه)(20).
سوم: نادیده گرفتن فاصله ی مفسر و شارع (عدم تفکیک شارع از متن و نیز عدم تفکیک متن از خوانش های آن).
چهارم: جابجایی مفسر با متن و سپس با شارع و در نتیجه جا به جایی دریافت های مفسر با اراده ی الهی. به عبارت دیگر، در گزاره ی های مذهبی ما همواره با گزاره های انسانی روبرو هستیم که به خطا گزاره های الهی تلقی می شود. تقابل نقل (خدا) و عقل (انسان) همیشه و به واقع، تقابل یک عقل (انسان) در برابر یک عقل دیگر (انسان) است.(21)
پنجم: با این تمهیدات آلوده و خطاانگیز است که در باورهای بنیانی دینی از "حق خطا کردن" و "حق داوری نخستین" عبور می شود و آدمی برای قربانی شدن در برابر الهه ی سنت آماده می گردد.
در این گفتمان، آدمی بر قلمرو تن خود مسلط نیست؛ زیرا، آدمی در درک مصالح خود در مقایسه با دانای مطلق و قادر متعال - که به همه ی "است"ها و "باید" های اصیل احاطه دارد – محلی از اعراب ندارد. چنین دریافت پرمساله و ناتمامی، حتا در اندیشه های فقیه عالیقدری چون آیت الله منتظری – که تلاش ستایش انگیزی به خرج داد تا مسیر پیوند فقیه شیعی و حقوق بشر را هموار کند - نیز دیده می شود.(22)   
باید توجه داشت که هر گفت و گویی در پهنه ی "است" ها و "باید" ها همیشه گفت و گویی بی پایان است. مساله اصلی در هر گفت و گویی، پایان آن گفت و گو و چگونگی گذشتن از آن دریای طوفانی و آنتروپیک است. از این منظر، اهمیت و تفاوت گفتمان های مختلف را باید در تمهیداتی به جستجو نشست که به پایان گفت و گو و متدولوژی در آمدن به آن اشاره دارند. باید توجه داشت که حتا "موضوع" یک گفت و گو و "قوانین" حاکم بر پهنه ی یک گفت و گو نیز خودپایان هایی هستند که خود از یک گفت و گوی بی پایان دیگر برآمده اند.
داوری در مورد پایان یک گفت و گو همیشه به "داوری نخستین" و "خواست صلح" باز می گردد.

داوری نخستین
ایستادن در هر برشی از تاریخ، ما را به ناگزیر به برش هایی دیگری از تاریخ پیوند می دهد و هر داوری ای، ما را به داوری هایی دیگر می کشاند؛ پس، در داوری بر این مجموعه های بی پایانِ "داوری های بی پایان" چه باید کرد؟
باید به "داوری نخستین" بازگشت و از خود پرسید: داوری نخستین چیست؟
داوری نخستین، داوری بر "حق داوری" است.
به عبارت دیگر، در داوری های نخستین، سوال هایی از این جنس پرسیده می شود: آیا همگان از حق داوری برابری برخوردارند؟ یا داوری منوط به کسب صلاحیت ها و لوازم ویژه ای است؟
اگر داوری منوط به کسب صلاحیت های ویژه ای باشد، چه کسی یا کسانی حق دارند بر این صلاحیت ها رسیدگی و داوری کنند؟ و چرا؟
این دست پاسخ ها ما را به تسلسل می کشاند و تدارک مناسبی در برابر پرسش اساسی بالا فراهم نمی آورد؛ مهمتر آن که، پاسخ هایی از این جنس نه تنها به تنازع و تخاصم دامن می زند که راهی به رهایی از جنگ و خشونت هم نمی گشاید.
به این ترتیب، یا باید "حق داوری کردن" را برای تمامی آدمیان به رسمیت شناخت و صلح و آشتی را به عنوان راهبرد اصلی هر گفت و گوی محترم داشت، یا باید آدمیان را دست کم به دو دسته ی توانا برای داوری و ناتوان از داوری تقسیم کرد! و ناپایداری همیشگی را به جمع و جامعه تحمیل کرد.
چنین تقسیمی، در گام نخست، با تقسیم آدمیان و باورهای آنان به "بد(غیرخودی) و خوب(خودی)" کلید می خورد.
با این تقسیم بندی است که در گفتمان های دینی، حق "داوری نخستین" از انسان سلب و در گام نخست به "خوب" و "خیر مطلق" (خدا) و در گام های پسین به خوبان (دینداران) تعلق می گیرد. "گناه نخستین" در انکار چنین باور و پایانی نطفه می بندد.   
"گناه نخستین" خواست حق "داوری نخستین" است.
گناه نخستین انکار نابرابری است.

انواع پایان ها در یک گفتمان
در داوری بر یک گفتمان دست کم دو خطر عمده وجود دارد. برخی پابرهنه به تالار تاریخ می دوند و در یک گفتمان ریشه دار سرک می کشند؛ و برخی بی توجه به تاریخمند بودن هر گفتمانی، رویاهای فراتاریخی می پزند. گروه نخست گرفتار داوری های عجولانه و کمدیک اند و گروه دیگر، با نادیده گرفتن تاریخ و دلایل تاریخی، دچار تراژدی دگماتیزم اند.
هر گفت و گویی در پهنه ی "است" ها و "باید" ها، همیشه گفت و گویی بی پایان است. بر خلاف بسیاری از داوری های ماقبل علمی، حتا در پهنه ی دانش های آنالیتیک و تحلیلی (ریاضیات و منطق) نیز همیشه "است ها" مبتنی بر "باید ها" هستند؛ یعنی داوری های ما همیشه به توافق های پیشین ما باز می گردد. به عبارت دیگر جهان را ما آن گونه می بینیم که عینک هایمان اجازه می دهند.
مساله اصلی در هر گفت و گویی، پایان آن گفت و گو و چگونگی گذشتن از این دریای طوفانی است. از این منظر، اهمیت و تفاوت گفتمان های مختلف را باید در تمهیداتی به جستجو نشست که به پایان گفت و گوها اشاره دارند.

الف) پایان های دمکراتیک: در پایان های دمکراتیک "حق داوری نخستین" برای آدمی تضمین می شود. انسان ها، نیازها و داوری هایشان مرکز و هسته ی سخت هر گفت و گویی است و به هیچ بها و بهانه ای – حتا احتمال بالای خطا – نمی توان و نباید از خیر داوری های آن ها گذشت.
انسان – به ما هو انسان – محترم است و در نتیجه باورها و داوری های او نیز.
هر پایان دمکراتیکی از توافق بر سر آزادی و برابری (برابری در آزادی) آغاز می شود.
حق حاکمیت بر بدن و سرنوشت خویش، پیش نیاز ضروری هر گفتمانی است که به پایان های دمکراتیک متعهد و ملتزم است.

ب) پایان های غیردمکراتیک: در این دست گفتمان ها به دلایل مختلف - از جمله این که آدمی به واسطه ی محدویت های نسبی و مطلقی که دارد نمی تواند صالح به تشخیص مصالح خود باشد – حق "داوری نخستین" از آدمی گرفته می شود و به عهده ی دیگری (خدا) و لطفش گذاشته می شود.
انگاره ی برادر بزرگ تر ادامه ی منطقی چنین باوری است و انگاره هایی چون دیکتاتوری صلحا، ولایت فقیه، نخبه سالاری، مردسالاری و پدرسالاری صورت های مختلف این اندیشه اند.

مثالی در نقض حاکمیت بر کالبد خویش
در زمانه ی افول مذاهب و ادیان بزرگ، ظریف ترین و در همان حال پیچیده ترین اشکال توجیه نقض حاکمیت فرد بر تن خویش را برخی از کیش های معنوی و منادی ایمان - که در واقع چهره های لاغر شده ی مذاهب اند – به عهده گرفته اند.
نمونه ی برجسته ی این پاداندیشه، در گفتمان ایران معاصر، "خشونت عشق" است که جناب ملکیان آن را بازیابی و احیا کرده است(23). وی در استدلال بر این تجویز، با استناد بر مبانی روانشناسی (بدون مرجع)، خشونت را به دو نوع تقسیم می کند: خشونت عشق و خشونت نفرت.
گام هایی که طی آن ملکیان از "حاکمیت آدمی بر قلمرو تن" و "داوری نخستین" می گذرد، عبارتند از:
اول: غایت زندگی آدمی، آرامش و شادی است و جامعه ای مطلوب تر است که تولید و توزیع شادی در آن، آسان تر و در دسترس تر باشد.
دوم: برای رسیدن به یک جامعه ی مطلوب، باید آهسته آهسته، نوعی عشق ناخودگرایانه و فعالانه را نسبت به هم نوعانمان در درون خود بپرورانیم.
سوم: عشق ناخودگرایانه و فعالانه نسبت به هم نوعان، محتاج فداکاری و صرف نظر کردن از امیالی هم چون خواهش ثروت، قدرت، مقام، شهرت، محبوبیت و حتی علم است.
چهارم: بدین ترتیب وقتی عاشق انسان های دیگریم، زندگی برای ما خشن می شود (هم به خاطر فداکاری هایی که می کنیم و هم به خاطر آن که در برخی از پهنه ها کاری از ما ساخته نیست). این نوع از خشونت، خشونت معطوف به عاشق است.
پنجم: اگر انسانی، انسان آرمانی باشد (همه ی اطلاعات لازم برای تصمیم گیری را داشته باشد)، آنگاه، خوش آیندهای او مصلحت نامیده می شود. چنین انسانی می تواند، در شرایطی (عاشق یقین آفاقی و نه انفسی داشته باشد، یعنی اطلاعات او برآمده از تحقیقات متولوژیک باشد و در شرایطی خشونت بورزد که رغبت یا عدم رغبت فرد در انجام کار تاثیری در نتیجه آن نداشته باشد) دیگران را به انجام کارهایی که خویش صلاح می داند وادارد. این نوع از خشونت، خشونت معطوف به معشوق است.
چه راه طولانی، پرسنگلاخ و عجیبی پیموده می شود تا حاکمیت فرد بر قلمرو تن خویش نقض شود! و حق داوری نخستین قربانی شود. این همه صغرا کبرا، برای آن است که جناب ملکیان - که از دستگاه متافیزیک دین، تعبدی بودن، قدسی بودن و غیرعقلانی بودن آن ها شکایت ها دارد و تلاش می کند در پروژه ی "عقلانیت و معنویت" از آن ها و تاریخشان بگذرد، تقدس زدایی کند و به عقلانیت برسد و سکولاریزم، اومانیسم و برابری طلبی را پرورش دهد(24) – همان کاری را بکند که ادیان آشکارا می کنند!
خشونت عشق ملکیان، تکرار همان تمثیل آشنای مولانا است که در آن فردی به "یقین آفاقی" می بیند ماری به دهان خفته ای فرو می خزد؛ ناظر ناچار با تشخیص مصلحت او، شروع به کوبیدن و نکوهیدن مرد می کند و از وی می خواهد که از علف ها بخورد. حکمت خشونت این عاشق، البته برای معشوق، تنها در پایان داستان با بیرون جهیدن مار از دهان قربانی هویدا می گردد.
بافته ی حضرت مولانا – این پایان غیر دمکراتیک و خوش! - با تغیر مثالش پنبه می شود، اما جوهر خشونتی که ملکیان با بازی های زبانی در کام کسانی که از دیو و دد اسلام سیاسی ملول اند و در جستجوی دینی رحمانی اند، می ریزد به این زودی ها زدوده نمی شود.
پیوندی که جناب ملکیان بین خشونت و عشق می زند، آن چنان سحرانگیز و تردستانه است که می تواند لایه هایی از رمانندگان از آلاینده ی بدخیم خشونت را به اول راه آورد و همه چیز را از نو تکرار کند.
ادیان و مذاهب خشونت دینی را لازم و مقدس می دانند، زیرا فرمان آن از سوی دانای کل و قادر متعال صادر شده است؛ در حالی که "خشونت عشق" ملکیان باید تحمل شود، زیرا، فرمان آن به وسیله ی انسانی آرمانی صادر شده است!
چه دعوت آشکاری به کیش گرایی و جادو گری مدرن در این واژه ها لانه کرده است! با همه ی احترامی که برای جناب ملکیان قایلم نمی توانم، تعجب عمیق خود را از ادای این گزاره های عجیب و غریب نشان ندهم.
اول: آموزه های مورد استناد به شدت پارادکسیکال و باطل نمای اند.
اگر غایت زندگی رسیدن به شادی، آرامش و امید بیشتر باشد، عشق - ناخودگرایانه و فعالانه - آن گونه که ملکیان توصیف می کند، نمی تواند آدمیان را به شادی، آرامش و امید رهنمون گردد؛ و می گذریم از این که در واقع، عشق هیچ گاه ناخودگرا نمی تواند باشد(25).
تفکیک خشونت معطوف به عاشق با مازوخیسم در فرهنگ ایرانی به قیمت غیبت طولانی دانش انتقادی روانکاوی ممکن شده است.
دوم: توجیه خشونت معطوف به معشوق و تفکیک آن از سادیسم ناباورانه تر و عجیب تر است؛ زیرا، مبنای آن، دو پیش فرض دست نایافتنی و دو شرط ناشدنی است. گام نخست در توجیه خشونت معطوف به معشوق، تحقق انسان آرمانی و دانش یقینی است، که هیچ یک در پرتو شناخت شناسی جدید قابل دفاع نیست؛ نه انسان آرمانی وجود دارد، و نه دانش می تواند یقینی باشد!
رویای دست یافتن به "یقین آفاقی" در برخی از انتخاب های زندگی، اگرچه در هیبت دستاوردهای جدید علمی و انفجار اطلاعات، وسوسه انگیز می نماید، اما در واقع، تحلیل های دقیق شناخت شناسانه، روش شناسانه و متکی بر تاریخ اندیشه، به روشنی نشان می دهد که از این دریای خروشان، آنتروپیک و پر جزر و مد، هرچه بتوان صید کرد، مروارید یقین نمی تواند باشد.
علم با همه ی دبدبه و کب کبه ای که دارد، محصول حدس ها و ابطال های ماست. هر آموزه، گزاره و دستاوردی در بهترین حالت، انگاره ای بیش نیست. تاریخ دانش تاریخ تنازع انگاره ها است.
همه ی جهد بشر، در این دریای خروشان، نه به چنگ آوردن یقین و صید صدف ایمان که رها کردن کف یقین ها و ایمان هاست. دانش حتی در پهنه ی آفاقی، آن چنان سیال و گریزپاست، که هر امیدی را برای یافتن یک مبدا محور مختصات ابدی و ازلی به یاس می کشد. این که بنای دانش خود را کجا قرار دهیم؟ یک انتخاب است، که در پهنه های مختلف، گفتمان های متفاوت و پارادایم های گوناگون، متفاوت خواهد بود. در این معنا، باید به دانستن، هم چون گفت و گویی بی پایان اندیشید.
هر پایانی در این گفتمان، به ناگزیز باید پایانی دمکراتیک باشد و به داوری نخستین بازگردد.
در زمانه ی انفجار اطلاعات، در جهان عارضی، در جامعه ی مجازی و در سیطره ی عدم قطعیت، انسان آرمانی ملکیان چه محلی از اعراب می تواند داشته باشد؟
اما خشونت معطوف به معشوق دو شرط ناشدنی نیز دارد؛ زیرا، مرجع داوری همیشه خود عاشق است. یعنی عاشق است که باید - در مورد یقین آفاقی و نیز شرایط تاثیر خشونت - داوری کند!
با این شرایط، نباید از خود بپرسیم، خب، چه چیز تغییر کرده است؟
بخش عظیمی از خشونتی که در طول تاریخ بر آدمیان رفته است، به وسیله ی کسانی انجام شده است، که هم خود را انسان آرمانی می دانسته اند و هم خشونت خویش را برآمده از عشق می دانستند. شاید دلایل اصلی همه گیری خشونت (هم در اعمال و هم در پذیرش آن) را بتوان در سویه های پنهان همین پاداندیشه جستجو کرد.
انگاره ی بدخیم برادر بزرگ تر از همین نقطه آغاز می شود.
تجویز خشونت برآمده از عشق، تجویز نقض حق حاکمیت آدمیان بر تن و سرنوشت خویش، حتی اگر نه به دو شرط، که به هزار شرط مقید گردد، نمی تواند به تولید و توزیع بیشتر آرامش، شادی و امید بینجامد.
اگر طالب دولت مدرنیم، اگر طالب توسعه ایم، اگر دمکراسی و حقوق بشر می خواهیم، باید بی هیچ اما و اگری از اساسی ترین و اصلی ترین حق خود، یعی، حق حاکمیت بر کالبد خویش صیانت کنیم و نگذاریم هیچ کس و به هیچ قیمتی این حق را از ما بستاند.
همه ی آنچه در آسیب شناسی عبور از "حق حاکمیت بر قلمرو تن" دیده می شود در این مینی مالیسم دینی نیز به چشم می خورد و از این منظر، معنویت ملکیان، بدون تاکید بر حق خطا کردن، "راهی به رهایی" نمی گشاید و جز دامن زدن به نادانی های ما کاری از پیش نمی برد.

آسیب شناسی سکس سیاه
آسیب شناسی و سروسامان بخشیدن به مساله ی سکس، چنانچه بخواهد از چمبره ی عوام زدگی و باتلاق عادت و سنت دور شود و بر مدار خرد و فرزانگی درآید، تا حد بسیاری مربوط و مرهون شناسایی و به رسمیت شناختن پهنه های مختلف مطالعه ی پدیده ی سکس خواهد بود. پهنه های مختلفی که نه تنها از پهنه های دیگر دانش و جامعه متمایزند، که هر یک به تنهایی مهم، مستقل و موثرند.
برخی از این پهنه ها به اختصار عبارتند از:
سکس و زیست شناسی
سکس و روانشناسی
سکس و روانکاوی
سکس و جامعه شناسی
سکس (سکسولوژی)
سکس و اخلاق
سکس و دین
سکس و تاریخ
سکس و پرونو
نشانه شناسی سکس
سکس و تجارت
سکس و آموزش
اقتصاد سکس
سکس و خانواده
سکس و حقوق
آسیب شناسی سکس (سکس سیاه)
سکس و سیاست
و ...
گستردگی پهنه های مختلف پدیده ی سکس و نیز مباحث پیرامونی آن ها، هر گونه تلاش علمی فلسفی صادقانه برای نظریه پردازی و تنویر این پدیده را تا حد بسیاری با مشکل روبرو می کند. نباید فراموش کرد که این مشکلات، تنها مشکلات شناخت شناسانه یا روش شناسانه نیستند؛ بلکه و به طور عمده این مشکلات به پهنه ی مطالعات فرهنگی، دین شناسی، جامعه شناسی و سیاست مربوط اند؛ که هر گونه گفت و گو و مطالعه در مورد سکس را با دشواری روبرو می کند.
چه بپسندیم و چه نپسندیم، واقعیت آن است که مساله ی سکس و ناهنجاری های آن در جامعه ی ایرانی، به شدت با آزادی و حقوق بشر گره خورده است. آن چه این دو را به هم پیوند داده است، تنها واقعیت های غیرقابل انکار خارجی یا تحلیل های دقیق کارشناسانه نیست، بلکه ایدیولوژهای غیرانسانی هم می تواند باشد که هزینه ی خود را از سکس و ناهنجاری های آن می گیرد. ایدیولوژی ها و اسطوره هایی که هم بستر سکس سیاه را فراهم می آورد، وهم با اشاره ی رندانه به آن ها، برای ادامه ی راه، توشه گیری می کند.
بدون تاسیس و تدوین یک گفتمان انسانی، سالم و شکوفا از سکس، عبور از ورطه ی سکس سیاه و در افتادن با اسطوره های بانی آن ممکن نخواهد بود.

موضع گیری اسلام گراها
در پهنه ی اندیشه، اصلی ترین گزینه مربوط به سکس به این پرسش بر می گردد که: آیا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد و سرنوشت خویش را دارد؟ به عبارت دیگر، آیا آدمی صلاحیت حاکمیت بر سرنوشت خویش را دارد؟
تا آن جا که به ما و جامعه ی ما مربوط می گردد، به باور من، پاسخ غالب اسلام گراها در مواجهه با این پرسش، اگرچه ممکن است در ابتدا "آری" باشد، اما در انتهایی ترین ایستگاه، به ناچار "نه" خواهد بود!
به عبارت دیگر، در هسته ی سخت باورهای مذهبی، آدمی نمی تواند حاکم بر تن و سرنوشت خویش باشد!
این در حالی است که در مقدمه ی قانون اساسی جمهوری اسلامی به صراحت می خوانیم: "حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت خویش حاکم ساخته است ...".
اسلام گراها به سرعت به ما خواهند گفت: آدمی بر سرنوشت خویش حاکم است، اما در چهارچوب اسلام؛ از همین روست که در جای جای قانون اساسی جمهوری اسلامی این قید به انحای مختلف تکرار می شود.
مطابق با چنین روی کردی در هر نظامی، انسان ها می توانند بر سرنوشت خویش حاکم باشند؛ زیرا کافی است بتوانیم تصور کنیم که قلمرو این حاکمیت، چهارچوب فکری، فرهنگی یا سیاسی حاکم است و نه بیشتر. در این صورت، باید صورت بندی پرسش نخستین را بدین گونه بازسازی کرد: قلمرو تسلط آدمی بر بدن خویش، یا قلمرو حاکمیت آدمی بر سرنوشت خویش در اسلام تا کجاست؟
پاسخ اسلام گراها در دو سطح نظر و عمل این گونه خلاصه می شود:
الف) در سطح نظر با طیفی روبرو هستیم که در سویی، اسلام گراهای سنتی را در خود جای داده است و در سویی اسلام گراهای مدرن را. سنتی ها به گونه ای تکان دهنده اندازه ی این قلمرو را صفر می دانند. آنان استدلال می کنند که خداوند، از آن رو که دانا و رحیم است، تکلیف آدمی را در همه ی زمینه ها روشن کرده است؛ بنابر این، جایی برای ترک تازی آدمی باقی نمی ماند.
هر مساله ای حکمی دارد و آدمیان می توانند با مراجعه به مراجع تقلید، که کارشان کشف این احکام از منابع فقهی است، حکم آن مساله را دریابند.
در این خوانش، هیچ گونه مساله ی سکسی بی پاسخی در جامعه وجود ندارد. ناهنجاری سکسی، رفتاری است در پهنه ی سکس، که با قواید فقهی ناخوانا باشد و همه ی این گونه ناهنجاری ها از عدم کاربست قواید فقهی ریشه می گیرد.
اسلام گراهای مدرن برآنند که نشان دهند هر چه عقلانیت جدید و دانش بشری حکم کند، دین بدان گردن می گذارد و باید بگذارد.
این ادعای سهمگین و تکان دهنده، هرچند در تاریخ اسلام غریب و ناخواناست و بسیاری از اسلام گراها آن را جدی نمی گیرند؛ اما باید اذعان کرد که چنین خوانشی، در گفتمان تکثرگرایی معرفت شناختی و دین تاریخی، از وزن سنگینی برخوردار است و می تواند به برون رفت اسلام گرایی از بسیاری از دام چاله های تاریخی کمک برساند.
این اسلام گراها - حداقل در پهنه ی نظر- باید حاکمیت آدمی بر تن و سرنوشت خویش را بیرون از استانداردهای تاریخی - اسلامی تصور و تایید کنند. برای مثال، به باور این جریان ها، در پهنه ی سکس، مسایل و هنجارهای سکسی مشترک و جهان شمول اند و حل و فصل آن ها منوط به تلاش جامعه ی جهانی و درک سویه های پنهان موضوع می باشد. بومی گرایی صادقانه ای که در آثار برخی از این اندیشمندان به چشم می خورد، نباید با بومی گرایی ابزارانگارنه ی برخی از جریان های خرد ستیز، زن ستیز و ضد تجدد به یک چوب رانده شود.
ب) در عمل، اسلام گراها اشتراک های بیشتری دارند و اسلام گراهای مدرن نیز به واسطه ی گرایشات پاک دامنانه ی شدیدی که دارند، جرات نزدیک شدن به پهنه ی سکس را به خود نمی دهند و عرصه را برای سنت گراها به کلی خالی گذاشته اند.
پرسش اساسی در این پهنه همچنان، پرسش از حق حاکمیت بر بدن و سرنوشت خویش است.
آیا آدمی حاکم قلمرو تن خویش است؟
آیا آدمی صلاحیت حاکمیت بر سرنوشت خویش را دارد؟
آیا اسلام گراها می پذیرند در جهت آمیزش اجتماعی به سامان و پایدار پهنه ی سیاست را از پهنه ی اخلاق تفکیک و خودبسند بدانند؟
پاسخ آری به این پرسش، به معنای آن خواهد بود، که جامعه می بایست در مداری دمکراتیک حق تصمیم گیری در روابط انسانی، اخلاقی و سکسی (از جمله آزادی جنسی و آزادی سقط جنین) را برای شهروندان خود به رسمیت بشناسد.
وقتی سوال شفاف پرسیده شود، غالب اسلام گراها، یک صدا خواهد گفت: نه!

اسطوره زدایی از سکس
در بررسی مساله ی سکس، نباید فراموش کرد که سکس یک مساله ی جهانی است، با ابعادی کاملن جهانی. با این تفاوت، که در مناطق توسعه یافته، پهنه ی سکس در گستره ای مستقل، گشوده بر هرگونه مطالعه، تحقیق، گفت و گو و آمار، زیر کنترل، مدیریت و سامان دهی است؛ درحالی که در مناطق کمتر توسعه ی یافته جهان، این مشکل زیر نفوذ و تاثیر سایر پهنه ها از هر گونه مطالعه، تحقیق، آمار و مدیریت مستقل بی بهره است و همه چیز در تب و تاب تابوها قرار دارد و کسی را یارای نزدیک شدن به آن نیست.
محرومیت از تاریخ، فقر مطالعه و فقراندیشه در پهنه ی سکس و دخالت سایر پهنه ها (از جمله پهنه ی قدرت، مذهب، اقتصاد و ...) قانون عرضه و تقاضا را در پهنه ی سکس به شدت مخدوش می کند و به گسترش سکس سیاه می انجامد. برای روشن شدن این مطلب، کافی است بتوانیم منحنی های توزیع نرمال رانه های سکسی را در جوامع مختلف با هم مقایسه کنیم. این مقایسه ها به روشنی نشان می دهد که در جوامع توسعه نایافته، ناهنجاری های سکسی (در اشکال متفاوت) فراوانترند.
از این منظر، رقت بار ترین اشکال سکس سیاه را در جوامعی همچون کوبا، چین، برخی از کشورهای آسیای شرقی، کشورهای حاشیه ی خلیج فارس، ایران، افغانستان و ... باید دید. با این تفاوت که در کشورهای توسعه یافته، ناهنجاری ها آشکار اند، در حالی که در کشورهای توسعه نایافته همه چیز در زیر پوست شهر جریان دارد. این مساله به ویژه، در کشورهای ایدیولوژیک که سرنوشت خود را به نحوی، به سرنوشت انگاره هایی از سکس گره زده باشند، بسیار نگران کننده است.
گذشتن از این وضعیت رقت بار در ایران، بیش و پیش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هایی است که بر این پهنه مستولی اند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمایه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ایدیولوژی حاکم بر مناسبات سکس در ایران برآن است که برشی از تاریخ را به جای واقعیت و طبیعت بنشاند و با صرف هزینه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم را قانع کند که مناسبات تبعیض آمیز، غیرانسانی و تحمیلی حاکم بر این پهنه کاملن بدیهی و طبیعی است.
اسطوره های مستولی بر پهنه ی سکس بر دو گونه اند: اسطوره های عمومی و اسطوره های ویژه. اسطوره های عمومی در و بر پهنه ی سکس هم موثرند، درحالی که اسطوره های ویژه، ویژه ی پهنه ی سکس اند.

اسطوره های عمومی سکسی
مهمترین اسطوره ی عام در ایران امروز که بر پهنه ی سکس هم تاثیر غیرقابل اغماضی دارد، اسطوره ای است برآمده از این ایدیولوژی ای که تلاش دارد باورها، رفتارها و هنجارهای موجود را نه به عنوان پدیده هایی تاریخی، قابل نقد و تغییرپذیر، که به عنوان واقعیت هایی طبیعی، تغییرناپذیر و بدیهی جابزند.
برای پرده برداری از این اطلاعات مخدوش، باید به بازی ظریقی که ادیان و ایدیولوژی ها با تاریخ می کنند پی ببریم.
گزاره های دینی و ایدیولوژیک با همه ی دک و پزی که ممکن است داشته باشند، در نهانی ترین و نهایی ترین استدلال های خود گزاره هایی برآمده از تاریخ اند و معنای خویش را از تاریخ می ستانند؛ اما تاریخ، با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد (هم چون دیگر پهنه های دانش بشری و حتی بیشتر) دانشی ظنی و زمانمند است. از این رو تاریخ، اگر چه نیای مشترک و بزرگ ادیان و ایدیولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعیت بافته اند، نمی تواند پدر ایدآل و رضایت بخشی به حساب آید. در نتیجه فرزندان ناخلف دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و صورت پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصویر و تصور می کنند و تاریخ را بازمی سازند.
تاریخ دانشی به شدت ظنی است. جستجوی قطعیت در پهنه ی دیروزها، چونان جستجوی آب در سراب است. دستاوردهای تاریخی (از جمله نشانه ها، زبان ها، خرافه ها، جادوها، اسطوره ها، ادیان، ارزش ها و دانش ها) هرچه که باشند و از هر کجا آمده باشند، برآمده از زبان اند و در زنجیره ای از نشانه های زبان شناسانه که به غایت نرم و انعطاف پذیر اند، بازنمایی می شوند. از این چشم انداز، گزاره های تاریخی، از جمله گزاره های دینی و ایدیولوژیک به شدت فقیر و تهی اند. اما پرسش این جاست که چه چیزی این دک و پز را به آن ها داده است؟ بازسازی تاریخ یا بازیافت تاریخ.
ادیان و ایدیولوژی ها در نهایت هنرمندی و غفلت، شرایط موجود یا مطلوب خود را به مرتبه ی واقعیت بدیهی و انکارناپذیر و طبیعی برمی کشانند و تاریخ را از روی آن بازسازی می کنند. این بازی با تاریخ و بازسازی تاریخ – که در خوانش های بنیاد گرا از دین به اوج خود می رسد - آن چنان آرام و نامحسوس پیش می رود، که مخاطبین، کمتر جرات می کنند در بداهت و واقعیت آن شک برند(26)

حجاب نمونه ای از اسطوره های عمومی
به عنوان نمونه، بسیاری از اسلام گراها وقتی از حجاب و ضرورت آن صحبت می کنند، گویی از واقعیتی صحبت می کنند که در برابر آن ها حی و حاضر است و البته دست یافتن به پیامدهای آن نیز احتیاج به هیچ پژوهش و مطالعه ای ندارد. گاهی آن چنان از حجاب صحبت می شود که گویی گویندگان زنان را در محضر حضرت محمد(ص) به صورت حی و حاضر می بینند و پوشش آن ها را ملاحظه می کنند. آن چنان از ضرورت دینی حجاب و اشکال آن صحبت می کنند که گویی حضرت محمد در گوش آن ها نجوا کرده است، حجاب یعنی این.
گاهی فراموش می کنیم که پدیده ی حجاب، پدیده ای تاریخی است و اگر بخواهد خود را به تاریخ صدر اسلام پیوند بزند، با چه مشکلات عظیم شناخت شناسانه و روش شناسانه ای باید دست و پنجه نرم کند. تصویری که اسلام گراها از پدیده ی حجاب ارایه می دهند، آن چنان شفاف و دقیق است که گاهی ما فراموش می کنیم این تصویر از دل تاریخی برآمده است که نزدیک ترین روایت کتبی از آن، حدود چند قرن با آن فاصله دارد. گاهی ما فراموش می کنیم که چنین تصویری حتا اگر خود را به قرآن نسبت دهد، از متنی برآمده است، که حداقل در مقام دلالت ظنی است(27).
دستاورد مطالعات تاریخی و حتی فقهی مربوط به پدیده ی حجاب، چنانچه با معیارهای شناخته شده ی مطالعه ی یک متن همراه گردد، آن چنان اندک، رقیق و متکثر است که به هیچ روی نمی تواند با الگوهایی که اسلام گراهای بنیادگرا ارایه می دهند، هماهنگی و همسویی داشته باشد. بنیاد گراها بدون توجه به این دستاوردهای اندک، با جابه جایی که در شرایط موجود و واقعیت انجام می دهند، می توانند تصویری از حجاب ارایه دهند، که انعطاف ناپذیر و حیثیتی است و جای هیچگونه اما و اگری را برای هیچکس نمی گذارد.
اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در این معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دین است که به باور من در نهایت بیش از همه به زیان دین می انجامد؛ از این منظر، مومنان باید در صف نخست مبارزه با چنین اقداماتی باشند و از دین، هم چون گفت و گویی بی پایان دفاع کنند.
اسلام گراهای بنیاد گرا (اصول گرا)، خود را طالب بازگشت به گذشته ی تاریخی اسلام، یا به تعبیر دقیق تر، طالبان بازگشت به سنت سلف پیامبر قلمداد می کنند. این اتوبیوگرافی البته آلوده به اسطوره ای است که شرح آن آمد. بنیاد گرایان در پهنه ی شناخت شناسی به طور ساده لوحانه ای مطلق انگارند. محرومیت از تاریخ، فقرتاریخی و فقر اندیشه این امکان را به آن ها می دهد، که بتوانند از تاریخ اندیشه بگذرند و محدویت های دریافت های آدمی و داوری اش را بر آن ها (فارغ از منابع معرفتی که در گرداوری دانش بر می گزینند) نادیده بگیرند. اینان در برکه ی کوچک اطلاعات مخدوشی که فراهم آورده اند، با ملات ایدیولوژی، تاریخی را گرته برداری و بازیافت می کنند، که بعد، از کشف آن ذوق زده می شوند و برهرچه دیگری است می شورند.
بنیادگرا اگرچه ادعا می کند می خواهد امروز را به سبک دیروز درآورد، اما در واقع، وی دیروز را به شکل امروز می آراید. در این چشم انداز، بنیادگرایی بازگشت به آغاز تاریخ، یا تاریخ آغاز ادیان نیست، بلکه بنیادگرایی بازگشت به جهان اسطوره یا بازگشت اسطوره است. همین تاریخ اسطوره ای است که ملات و مناط بنیادگرایی دینی را فراهم می آورد. تنها اسطوره است که می تواند با این لجاجت و دژخیمی در زیر بیرق شکل های کهنه به جنگ جهان مدرن، زندگی نو و شکل های جدید حیات برخیزد.

دلالت اسطوره ای "حجاب" در گفتمان اسلام سیاسی
حجاب یکی از اصلی ترین انگاره های سنتی – دینی اسلام گراهاست که هم از انگاره های سکسی آب می خورد و هم به طور مداوم انگاره های سکسی بدخیم آنان را سیراب می کند. بدون رمز گشایی از پدیده ی حجاب، در پهنه های مختلف دانش، هم چون تاریخ، دین شناسی، روانکاوی، نشانه شناسی و ... در افتادن با انگاره های سکسی اسلام گراها سخت و کم نتیجه خواهد بود.
حجاب – فارغ از ریشه ها و اندیشه های مربوط به آن – به زبان نشانه شناسانه نوعی نشانه است. حجاب "شکل" ویژ ای از پوشش است و به معنایی خاص (صاحب این پوشش مذهبی است) اشاره دارد. در این سطح، انتخاب نشانه ی حجاب دل بخواهی، عرفی، آزادانه و مومنانه است. اما حجاب، در کشورها و انگاره هایی که در آن ها نهاد دین و دولت در هم تنیده اند، ساختار سیاسی به نوعی از دکان دو دهنه ی دین تغذیه می شود و در شرایطی که یک جریان برای تراشیدن مشروعیت کاذب به نهادهای دینی و ژشت های مذهبی وابسته است، دلالت های اسطوره ای تازه ای نیز یافته است.
این نشانه ها در دستگاه اسطوره شناسی رولان بارت(28) در مرتبه ی دوم زنجیره ی نشانه شناسی قرار گرفته است و از نوعی دلالت اسطوره ای خبر می دهد. این دلالت های اسطوره ای را این گونه می توان باز کرد: کشورهایی که در آن ها هنجارهای حجاب قانونی و اجباری است، اسلامی اند. رعایت هنجارهای حجاب، به طرفداری از حکومت مذهبی و جریان های بنیاد گرا نیز می تواند دلالت داشته باشد و ...
برای مثال، دلالت اسطوره ای حجاب به جمهوری اسلامی ایران، این امکان را می دهد که هم از حجاب به عنوان امری ضروری، بدیهی و طبیعی دفاع کند (برشی از تاریخ را به مدد ایدیولوژی به جای طبیعت و واقعیت جا بزند) و هم حجاب را به پرچم طرفداری از اسلام و جمهوری اسلامی تبدیل کند.
دلالت اسطوره ای حجاب، هم به مخالفان امکان می دهد که در عبور از حجاب و هنجارهای مربوطه، به عنوان ابزاری در مخالفت مسالمت آمیز با رژیم مسقر سود ببرند؛ و هم به جریان های تمامت خواه امکان می دهد که با بالا بردن هزینه ی بی حجابی - به صورت قانونی (اجباری کردن هنجارهای حجاب) و غیر قانونی (از طریق گروهای فشار) - ظاهر جامعه را به گونه ای بیارایند که بر اسلامی بودن و نیز مشروع بودن حاکم اسلامی دلالت داشته باشد.
دلالت اسطوره ای حجاب، طرفداران آن را وا می دارد تا از حجاب به عنوان یک انتخاب، به حجاب به عنوان یک ضرورت برسند. این چنین است که رعایت حجاب و اسطوره سازی از آن (یا هنجارهای دیگر سکسی) در این کشورها و جریان ها به گونه ای آشکار انعطاف ناپذیر، غیرقابل نقد و غیرقابل تغییر است و با تهدید و ترور پیوند خورده است(29).
سکس به لحاظ دیگری نیز در جامعه ی ما با ایدیولوژی پیوند خورده است و دانش نشانه شناسی می تواند با تحلیل های خود آن را آشکار کند. ایدیولوژی حاکم بر پهنه ی سکس تلاش می کند باورها، رفتارها و هنجارهای سکسی را نه به عنوان پدیده هایی تاریخی، قابل نقد و تغییرپذیر، که به عنوان واقعیت هایی طبیعی و تغییرناپذیر جابزند. آن چه مهم است این که، بدون بررسی موشکافانه ی این مباحث و ایجاد یک گفتمان علمی و فلسفی غنی، قابل اعتنا و موثر امکان عبور از گردنه ی پر پیچ و خم و صعب العبور سکس ممکن نخواهد بود. نباید فراموش کرد، کسانی که به هر دلیل از درآمدن به این آوردگاه پرهیز می کنند، یا از نشستن در کنار این دریچه برای گفت و شنود، احتراز می ورزند، بیش از دیگران به خانه تکانی ذهنی و فکری محتاج اند.
فارغ از عملکرد دولت ها و جریان های اسلامی، بسیاری از گرایش های ضد سکس و لفاظی های سکس هراسانه، از سنت نخبه گرایی و برج عاج نشینی نیز آب می خورد؛ زیرا، نخبه سالاران و مخاطبین کالاهای فرهنگی آن، آشکارا در مواضع ضد مردم سالارانه ی خود، به تولید و توزیع انبوه آزادی، حق انتخاب، لذت و کالاهای مصرفی انتقاد می کنند.
مقایسه کنید گرایشات این سنت فکری را در برابر تولید و توزیع انبوه موسیقی پاپ، تلویزیون، ویدیو، ماهواره، اتومبیل، کتاب و حتی روزنامه. اینان از این که تکنولوژی و سبک زندگی مدرن توده های مردم را نیز در لذت بردن از پدیده هایی که به باور شان، ویژه ی گروه های برجسته و خاص است، سهیم کرده است، به شدت هراسناک اند. مخالفت اینان در بسیاری از موارد با پدیده های مدرن، ترجمان مخالفت آنان با حق حاکمیت بر کالبد خویش، برابری و دمکراسی است. چه، دمکراسی تنها پاسخ شناخته شده و مناسب برای این پرسش است که: چگونه می توان آزادی و حق انتخاب را به نفع عموم مردم به حداکثر رساند، بدون آن که به آزادی و حق انتخاب دیگران خدشه ای وارد شود؟(30)

اسطوره های ویژه ی سکسی
اسطوره ها اما به گونه ی ویژه نیز بر پهنه ی سکس تاثیرگذارند. برای مثال می توان به اسطوره های بکارت، غیرت، ناموس، خانواده، طلاق و ... اشاره داشت.
گاهی ادبیات مذهبی تلاش می کند هر آنچه را که مذهب، حلال یا حرام اعلام کرده است با نتایج مادی و پی آمدهایی پیوند بزند، که در هیچ تحقیق خردپسند یا مستقلی تایید نشده اند. مومنان از این طریق تلاش می کنند مخاطبین خود را تخدیر کنند و هرگونه امکان شکی را از آنان بستانند.
برای مثال می توان به این اسطوره های سکسی توجه کنید:
آدم های مذهبی کمتر دچار اختلالات سکسی و روانی اند.
آدم های مذهبی زندگی خانوادگی موفق تری دارند.
آزادی جنسی به آزارهای جنسی و تباهی نسل بشر می رسد.
حجاب محدودیت نیست. حجاب برای زنان امنیت می آورد.
طلاق در خانواده های مذهبی کمتر است.
انحراف های جنسی و سکس سیاه کمتر در آدم های مذهبی دیده می شود و ...
اگر کسی جرات کند و در یک مطالعه ی آماری دقیق عکس قضیه را نشان دهد، طرفی نمی بندد. زیرا اسطوره ها، ایدیولوژی ها و اطلاعات مخدوش به داد بنیادگراها می رسند و آن ها خیلی ساده و راحت به شما می گویند: آنان مذهبی و مومن نبوده اند!
جمله ی معروف منصوب به سید جمال الدین اسدآبادی که در توصیف اروپا در مقایسه با کشورهای اسلامی آورده است، اوج استفاده ی خلاقانه از این تکنیک را نشان می دهد. وی می گوید: اینجا (اروپا) اسلام هست، اما مسلمان نیست، اما آنجا (کشورهای اسلامی) مسلمان هست، اما اسلام نیست.
اندیشه ی اسطوره زده البته رخصت نمی یابد از خود بپرسد: مگر فراتر از تک تک مسلمانان و تاریخ شان و قیل و قال هایشان، چیزی به نام اسلام هم وجود دارد؟(31)
بنیادگراهای اسلامی وقتی در دام نقدهای درون دینی یا برون دینی جدی گرفتار می آیند، خیلی راحت به شما خواهند گفت: اصلن اسلام این نیست! زیرا اسلام گرایی با آن که به تاریخ گره خورده است، هیچ اعتنایی به تاریخ ندارد و هیچ احترامی به تاریخ نمی گذارد. ورد اینان اسلام ذاتی است که در برابر اسلام تاریخی قرار می دهند(32).
بنیادگرایان از دل تاریخ اسطوره ای که بازیافته اند، به جنگ سبک های تازه زندگی و شکل های مدرن حیات دست می زنند و به این دلیل ساده، بنیادگرایان هیچ گاه نمی توانند در دراز مدت، به انگاره های وحدت بخش و انسجام آفرین برسند و همیشه در حال جدال و شقه شقه شدند. بنیادگرایی و اعتیاد به تخدیر اسطوره با تحمیل شکل های ثابت و راکد به قامت تاریخ و زندگی به فاصله ها دامن می زند.
بنیادگرایی از این منظر، صدای فاصله هاست.
بنیاد گراها تا آن جا که از صندوق های رای هم آوایی و هم صدایی با خود را بشنود، می توانند با دمکراسی و انتخابات کنار بیایند، اما اگر دمکراسی و انتخابات بخواهد خود را با حقوق بشر و حق حاکمیت بر کالبد و سرنوشت خویش همراه و بیمه کند، بنیادگرایان برنمی تابند و از خیر دمکراسی و انتخابات می گذرند.
اسلام گراها در اجتماعات اسلامی که اسطوره های لازم برای تخدیر توده ها و وارونه کردن نظام دانایی فراهم است به جای تاکید بر حق (به معنای حق داشتن) و پذیرش حقوق آدمیان از جمله "حق حاکمیت بر کالبد خویش" ترجیح می دهند بر حق (به معنای حق بودن) تاکید شود؛ در نتیجه، در بستری از توهم و اسطوره تلاش می کنند از درست بودن پوش های دینی دفاع کنند؛ در حالی که در جوامع سکولار که جولانگاهی برای این ترک تازی ها یافت نمی شود، ترجیع بند آن ها در دفاع از پوشش های دینی، پوششی از حقوق فردی و حق، به معنای حق داشتن، است.
در این چشم انداز، توسعه، استقرار دمکراسی و نهادینه شدن حقوق بشر در ایران، بیش و پیش از هرچیز در گرو اسطوره زدایی از فرهنگ فاربی (فارسی – عربی) و تاریخ ایرامی (ایرانی – اسلامی) است؛ فرهنگی که به شدت از اسطوره های سکسی متورم شده است و به امتناع گفت و گو رسیده است. اسطوره زدایی از پهنه ی سکس در ایران امروز ضرورت هر تغییر معنادار به سوی استقرار دمکراسی و نهادینه شدن حقوق بشر است.

پانوشت ها
1. این نوشته ویراستی است تازه از یک مقاله ی قدیمی که با زبانی جسورانه تر به خوانندگان تقدیم می گردد؛ امیدوارم به هر چه پربار تر شدن گفتمان دمکراسی و جنسیت در ایران بینجامد.
news.gooya.com
news.gooya.com
2. ر. ک. به: "دفاع از حقوق زنان دفاع از دمکراسی است."، "سندرم استبداد ایرانی و سرطان اضطراب جنسی"، "درنکوهش سکس وحشی" و "دمکراسی، خانواده و انگاره ی دوستی" از همین قلم.
www.akhbar-rooz.com
news.gooya.com
mag.gooya.com
3. ر. ک. به: "درستایش روشنفکری" از همین قلم.
www.akhbar-rooz.com
4. ر. ک. به: "جهانی شدن، تفاوت ها و حقوق بشر" از همین قلم.
www.zendagi.com
5. در این معنا تحدید قلمرو امر مقدس و زوال دین در دو سطح انجام می گیرد. الف) در سطح نهادی، که فرآیند عرفی شدن نمود آن است و در نتیجه جامعه، دین را به عنوان محور اجتماع پس می زند. ب) در سطح فرهنگی، که فرآیند دنیایی شدن نمود آن است و در نتیجه جامعه، به انکار معانی دینی دست می یازد.
6. پهنه های مختلف دانش، علاوه بر آن که برای خود حظی از حقانیت قایل اند، خود را مستقل می دانند. البته این بدان معنا نیست که این پهنه ها از پیشرفت ها و دستاوردهای دیگر پهنه ها بی نیازند یا نسبت به آن ها التفاتی ندارند، بلکه این بدان معنا ست که هیچ پهنه ای از دانش نمی تواند خود را متولی و قیم پهنه ی دیگر تلقی کند و از آن رو اندیشمندان و محققان آن پهنه را به پیروی از خود بخواند. ارتباط بین پهنه های مختلف دانش چند سویه و آزادانه است و در شرایط موجود به علت اهمیت روز افزون برخی از این ارتباطات، آرام آرام شاهد تولد پهنه های از دانش هستیم که خود را "مطالعات بین رشته ای" تعریف می کنند. ادعاهایی هم چون اسلامی کردن برخی از دانش ها، چنانچه به معنای قرار گرفتن دانش های دینی در نقش برادر بزرگ تر، تلقی شود، با جان مایه ی شناخت شناسی جدید مغایرت دارد. هرچند دانش دینی نیز می تواند مانند سایر منابع معرفتی به کار اندیسمندان بیاید، اما دانش دینی هیچ گاه نمی تواند و نباید خود را در جایگاه داور پهنه های مختلف دانش بنشاند.
7. ر. ک. به : "در نکوهش سکس وحسی" از همین قلم .
mag.gooya.com
8. ر. ک. به: "اخلاق در جهان پس از اخلاق" از همین قلم.
zamaaneh.com
9. برای مثال در جامعه ی دینی ما سکس، "همچون سکس برای لذت" بردنِ کلبی مسلکانه از بدن خویش و دیگری همواره در سیطره ی فرآیند تولید مثل بوده است تا آن جا که حرمت از بین بردن عمدی مایع منی از مسلمات فقه شیعی تلقی شده است. شکست جریان های فقهی در مقابله با انگاره ی کنترل موالید - که از ضرورت های جهان مدرن است - را نباید فقط شکست یک خوانش سنتی از دین در برابر یک خوانش مدرن تلقی کرد؛ بلکه مساله اصلی غلبه ی انگاره ی سکس "همچون سکس برای لذت بردن" است که با تمام هیبت خود طلوع کرده است و از این چشم انداز، بسیاری از آن چه در جامعه ی امروز ایران ناهنجاری های سکسی قلمداد می شود، چهره دیگری از این انگاره است که باید آرام آرام به استقبال و مدیریت آن شتافت! صداهایی که از برخی از کانون های مدرن تر فقهی در توجیه مواردی از سقط جنین به نیت کنترل جمعیت به گوش می رسد، نمونه هایی از این دست اند.
10. تبدیل کردن صف بندی های اولیه اجتماعی به نهایی ترین و نهانی ترین شکل خود، این مزیت شگرف و شگفت را دارد که می تواند ارزیابی واقع بینانه ای از صف بند ی های اجتماعی را ممکن کند. برای مثال در صف بندی مشروطه خواهی و مشروعه خواهی، با به دار آویختن شیخ فضل الله باید کفگیر مشروعه خواهان به ته دیگ می خورد، اما ادامه ی داستان نشان داد، که کار مشروعه خواهان نه تنها به آخر نرسید، که یک سال بعد با تصویب متمم قانون اساسی مشروطه، مشروعه خواهی به قوی ترین شکل ممکن، خود را آشکار کرد. داستان انقلاب اسلامی تعبیر رویای مشروعه خواهی است که با تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی به سقف خواست های خود می چسبد. این فاصله ی یکصد ساله را به هیچ روی نمی توانستیم در دوگانه ی مشروطه خواهی - مشروعه خواهی ببینیم، اما در دو گانه ی طرفداری از دولت مدرن - طرفداری از دولت پیشا مدرن این فاصله به راحتی قابل ارزیابی و رصد است. ارزیابی سپاه سیاه استبداد در دوگانه ی دوم، واقع بینانه تر انجام می گیرد تا در دو گانه نخست. زیرا بسیاری که در ابتدای کار و به اشتباه در صف مشروطه خواهی قرار داشتند، با نزدیک شدن به محل اصلی نزاع، ترجیح می دهند جای خود را عوض کنند. داستان چرایی این جا به جایی و فرجام مشروطه خواهی را می توانید در مقاله ی"ملی کردن قدرت و ملی کردن قانون" از همین قلم بخوانید.
peiknet.net
11. در پی گیری این ادعا، کافی است از خود بپرسیم: در حالی که ایران در پرونده ی هسته ای در شرایط بسیار نگران کننده ی "بودن یا نبودن" قرار گرفته و برای انتخاب بین "بد و بدتر" به شدت تحت فشار است، چرا هم دولت ایران، هم نمایندگان پارلمان و هم تریبون های همسو با آن ها، بخش عمده ای از توان خود را برای سامان بخشیدن به مساله ی حجاب و جارو جنجال هایی از این دست به میدان می آورند و بر نگرانی جامعه می افزایند؟
12. در این مورد به چند نکته باید توجه شود:
اول) تعلق خاطر زن ستیزان به پهنه ی گفت و گو از سکس، حاشیه ای و ابزارانگارانه است. گفت و گو حاشیه ای است، زیرا زن ستیزان تلاش دارند که همه چیز در این پهنه دست نخورده و در حد تابو بماند؛ چه، آنان به فراست در یافته اند که هرگونه گفت و گوی جدی از سکس، می تواند به نتایج نامطلوب و وارونه بینجامد و به از دست رفتن حوزه ی نفوذشان منجر شود. جان مایه ی گفت و گوهای آن ها از سکس، بیش از ستایش از خانواده و نقش سکسی و ابزاری زن در آن، از چند جمله ی قالبی سلبی فراتر نمی رود. در پهنه ی تجویز نیز نمی توانند از چهارچوب های فقهی که با دار و درفش درونی می شود و بازتاب کج و کوژ عرف زمان های گذشته است، فراتر روند. از این منظر، این گفتمان به شدت ایستا، گذشته گرا، غیر انسانی و تبعیض آمیز است.
گفت و گو از سکس اما ابزاری نیز هست؛ زیرا زن ستیزان از فقر اندیشه در پهنه ی سکس، اصلی ترین ماشین ترور خود را ساخته اند و به جرات می توان ادعا کرد که ماشین ترور جنسی، دوشادوش ماشین ترور عقیدتی، پرکارترین سازوکارسپاه سیاه استبداد در طول یک صد سال اخیر ایران بوده است. عجیب نیست اگر حجاب و مسایل مربوط به آن – حتا در سطح جهانی - در سه دهه ی گذشته پای ثابت مسایل اجتماعی و فرهنگی ما بوده است و زن ستیزان هرزگاهی با دمیدن بر این آتش پردود، شعله های لازم برای آتش بازی در دیگر پهنه ها را فراهم آورده اند.
دوم) به باور من، زن ستیزی جلوه ی دیگری از انسان ستیزی است که ریشه در نیست انگاری و فقر اندیشه دارد. با توجه به نتایج نهایی، نهانی و نیز سبب شناسی زن ستیزی، به نظر می رسد "زن ستیزی" عنوان دقیقی بر این گروه ها نباشد؛ چه، زن ستیزی یا هر رفتار غیر انسانی بر علیه دیگر گروه ها، امری پویا و خود پیش رونده است که به زودی و به راحتی می تواند به دیگر گروها و پهنه ها نیز کشیده شود؛ یا دست کم نتایج آن می تواند دیگر گروه ها و پهنه ها را به شدت در بنوردد.
13. انگاره ی "جامعه ی همگن" انگاره ای بود برآمده از فقه، که اختلاط زنان را با مردان حرام می دانست و بر این اساس، تلاش داشت، با طراحی ساز و کارهای مناسب اجتماعی، از اختلاط زنان و مردان در مواردی که ضروری نیست جلوگیری کند. از اقدامات بر آمده از این انگاره می توان به جدایی جایگاه زنان و مردان در اتوبوس ها و مینی بوس ها (البته این اقدام که سال ها در قم ادامه داشت در مورد مینی بوس ها به نتیجه نرسید) جدایی زنان از مردان در دانشگاه ها (که گاهی با کشیدن پرده در وسط کلاس ها انجام می گرفت)، جدایی مدارس دخترانه از پسرانه، تاسیس دانشگاه ها تک جنسی (که البته برخی از آن ها مانند دانشگاه   فاطمیه با شکست روبرو شدند)، تخصیص برخی از رشته های دانشگاهی و دبیرستانی به یک جنس خاص، تلاش پارلمانی برای تفکیک سیستم درمانی به دو سیستم زنانه و مردانه، بسته شدن بسیاری از ورزشگاه ها به روی زنان و ... اشاره کرد، که اگر با توفیق همراه می شد، چه بسا می توانست تاسیس شهرهای همگن را نیز در دستور کار مخالفان اختلاط زنان با مردان قرار دهد.
14. نمونه تازه ی این فرار به جلو، فیلم محمد رضا معتمدی است با عنوان " دیوانه ای از قفس پرید"، که دیدن آن هم جالب و تکان دهنده است و هم نگران کننده و غمبار. جالب و تکان دهنده است؛ زیرا کارگردان، به روشنی سویه پنهان بسیاری از تباهی های ساری در رگ های جامعه ی بیمار ایران را سکس می داند و با محور قرار دادن زنی به نام یلدا بر طولانی بودن این تاریکی اشاره ای آشکار دارد. اما این فیلم نگران کننده و غمبار نیز هست، زیرا به روشنی نشان می دهد که اصول گراهای صادق از عملکرد ریاکارانه ی نمایندگان و رهبران خود در پهنه ی قدرت به شدت ناامیدند و برای حفظ شرافت و باورهای خود راهی جز انتهار نمی بینند. یک هزار چهارصد سال پیش بنا به خوانشی از تاریخ اسلام، برخی از اعراب شبه جزیره، برای رهایی از کابوس بی آبرویی و حفظ ناموس خود به زنده به گور کردن دختران خود اقدام می کردند، یک هزار چهارصد سال بعد اخلاف آن ها، در ناامیدی کامل از دستیابی به مدینه ی فاضله ی خود، و در رهایی از هراس دانستن به زنده به گور کردن زنانگی خود اقدام می کنند.
15. فاجعه ای که مدیریت سنتی سکس بر جوانان آوار کرده است آن چنان دژخیمانه، عمیق، گسترده و غیرانسانی است که یک برآورد دم دستی از آن می تواند هر ایرانی منصفی را با وحشت و درد همراه کند. به عنوان نمونه می توان به پدیده ی "خودارضایی" اشاره داشت که از تظاهرات طبیعی ثانویه ی جنسی است و به طور گسترده ای به ویژه در جنس مذکر دیده می شود. این رفتار جنسی طبیعی که هیچ گونه عارضه ی جسمانی ای برای آن شناخته نشده است، به ویژه در نوجوانان و جوانان مجرد و محروم از روابط جنسی سالم به وفور دیده می شود. جوانان ایرانی به ویژه جوانان مذهبی یا متولد در خانواده های مذهبی، از قربانیان مستقیم و مظلوم یکی از سیاست های غلط جنسی در این پهنه اند. این قربانیان خاموش در چرخه ای معیوب، تجربه هایی دهشتناک از روان پریشی ها یا روان نژندی را از سر می گذرانند. این جوانان از طرفی به واسطه ی رانه های جنسی بیولوژیک و از طرف دیگر به واسطه ی تفکیک و جداسازی جنسی جامعه به شدت تحریک پذیرند. اما در عین حال زمینه و بستر سالمی برای تخلیه ی هیجان های سکسی به کلی منتفی است.
16. فاجعه ای که مسعود ده نمکی با عنوان فقر و فحشا از پدیده تن فروشی در ایران امروز به تصویر می کشد، نمونه ی بارزی است از تاکتیک فرار به جلو، که زن ستیزان همواره از آن استفاده می کنند. فقر و فحشا چیزی نیست که در پس آسیب شناسی ساده انگارانه و سناریوی بازی گوشانه ی وی فراموش شود و ما به عنوان انسان هایی که در این زمانه و در این پهنه از خاک زیسته ایم بتوانیم آسوده از کنارش بگذریم.
الف) آسیب شناسی ساده انگارانه است، زیرا:
اول: ده نمکی تصور نمی کند، مخاطبینش ممکن است از خود بپرسند: سهم مسعود و دوستانش - که در بسیاری از بگیر و ببندهای سکسی دخالت داشته اند - در این فاجعه چقدر است؟ یا چه میزان از این فاجعه سهم این خوانش از دین است که سکس، حجاب، نوع پوشش، چگونگی اختلاط آدمیان مناسب ترین میزان الحراره ی سنجش اسلامی بودن یک جامعه است؟ خوانشی که از فیلم ده نمکی تراوش می شود.
دوم: ده نمکی تصور نمی کند، ممکن است مخاطبینش از خود بپرسند: سهم قدرت و صاحبان آن در این فاجعه چقدر است؟ یا بهره ای که صاحبان قدرت از این فاجعه می برند چقدر است؟ و در کجاست؟ و چرا گسترش سکس سیاه مثل گسترش بازار سیاه به گسترس استبداد کمک می کند.
سوم: ده نمکی از خود نمی پرسد، اگر در واقع فقر (آن طور که ده نمکی می خواهد القا کند، و نسل ما آموخته است، هر چه را کسانی چون ده نمکی بخواهند القا کنند، مشکوک است، زیرا آن ها به جبهه ی استبداد متعلق اند و جبهه ی استبداد همیشه در این خاک مشکوک بوده است) عامل فحشا است (یعنی سرویس دهندگان سکس فقیر هستند و از سر فقر به این کار تن داده اند)، خب این گزاره و فیلم در مورد سرویس گیرندگان سکس چه قضاوتی دارد؟ و نیز مسعود فکر نمی کند، مخاطبینش از او بپرسند سهم او و همفکرانش در این فاجعه اقتصادی که بخش بزرگی از ایرانیان را به زیر خطا فقر برده است، چقدر است و ...
ب) سناریوی فقر و فحشا بازیگوشانه نیز هست، مثل بازیگوشی های مرگ باری که شکنجه گران هنگام اعتراف های جنسی به آن تن می دهند. اعتراف های جنسی اگرچه برای قربانیان بسیار دردآور و جانسوز است، اما برای شکنجه گر، اعتراف گیر و آمرانش بسیار لذت بخش و خشنود کننده است و از همین روست که با وسواسی بیمارگونه تلاش می شود هیچ نکته و حرکتی از قلم نیفتد.
17. ر. ک. به: "ایران در حاشیه، توسعه نایافتگی و پاسخ های ایرانی" از همین قلم.
www.akhbar-rooz.com
18. ر. ک. به: "در پرگویی ما ایرانی ها، فرهنگ فاربی و مشکل زبان" از همین قلم.
mag.gooya.com
19. برای مثال در "جوامع طبیعی" درک آدمیان از "حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خویش" بسیار محدود، غریزی و ابتدایی است و سازوکار اعمال آن در چهارچوب الزامات نهاد خانواده و قبیله و دیگر نهاد های ابتدایی است. در "جوامع سیاسی" حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خویش تا حد بسیاری در چهارچوب خواست "لویاتان" است و هیچ خواست و حقی فراتر از اراده ی لویاتان قابل تحمل نیست. در فرایند توزیع آزادی و قدرت، کم کم فضاهای خالی از قدرت شکل می گیرد و جامعه سیاسی آرام آرام به "جامعه ی مدنی" تبدیل می شود. جامعه ی مدنی در بستری از گفتمان های متکثر و متقاطع مانند اومانیسم، ایندویجوآلیزم، سکولاریسم، سکسوالیزم و ... زمینه های شکل گرفتن "حق حاکمیت بر کالبد و سرنوشت خود" را در قالب عنواینی چون قراردادگرایی، دمکراسی و حقوق بشر تثبیت می کند. اوج و پیک این فرآیند در "جامعه ی مجازی" در راه است، که با ساختارشکنی می رود که به "فراسوی نیک و بد" گام بگذارد و با پروتکل هایی چون "خودفرمانفرمایی" به عنوان الگوهای "روانشناسی کمال" مطلوب همه چیز را برای حاکمیت بلامنازع حق حاکمیت بر کالبد و سرنوشت خویش فراهم آورد.
20. ر. ک به: "علیه نقل" از همین قلم.
zamaaneh.com
21. ر. ک. به: "در همسایگی جهان جدید و غیبت داوری الهی" از همین قلم.
zamaaneh.com
22. ر. ک. به: "پروبالی در عرصه ی سیمرغ" از همین قلم.
www.akhbar-rooz.com
23. ملکیان، مصطفی، معنویت : گوهر ادیان (۱)، از کتاب سنت و سکولاریسم، ا. صراط. و نیز ملکیان، مصطفی، مجله ی مدرسه، ویژه نامه عشق، ش٣، خشونت عشق.
24. ملکیان در چمبره ی دستاوردهای دنیای مدرن، از الهیات، متافیزیک، خدای کهن و بشر کامل و غیر طبیعی می گریزد و تلاش دارد به معنا برسد. معنایی که در لفافه ای از اخلاقیات و ذهن گرایی عاطفی پیچیده شده است. معنویت برای وی دینی، اخلاقی و زیبایی شناسانه و لاجرم رقیق و تهی است. آن چه پرسیدنی است، کجایی و چرایی ایستگاهی است که وی در آن پیاده شده است.
25. ملکیان در سخنرانی "سکوت، تنهایی، عشق" به دقت بر این نکته تاکید می کند: "انسانها نه تنهاخودشان را دوست دارند، بلکه فقط خودشان را دوست دارند".
26. پاننبرگ در الهیات تاریخی خود، اگرچه تلاش می کند دین را به تاریخ - که موذی ترین و مخرب ترین دشمن ادیان است - پیوند بزند، اما حاصل کار او به روشنی نشان می دهد که این پیوند به قیمت وارد کردن شاخص های شناخت شناسیک و روش شناسیک در دل مطالعات تاریخی است. در واقع پانبرگ با بازگشت به صدر تاریخ مسیحیت، تاریخ اسطوره ای را وا می نهد و از همین روست که دستگاه الهیات او هم چون نیایش، بسیار رقیق و انعطاف پذیر است.
27. ر. ک. به: "در کمند عقلانیت"، از همین قلم.
news.gooya.com
28. ر. ک. به: بارت، رولان، اسطوره در زمان حاضر، ارغنون، ش ۱۹، ترجمه ی یوسف اباذری.
29. در این چشم انداز به نظر می رسد سرنوشت جمهوری اسلامی و جریان های بنیادگرای اسلامی با سرنوشت پدیده ی حجاب گره خورده است و این راز هزینه های هنگفتی است که جمهوری اسلامی در داخل و خارج صرف پیشبرد اسطوره ی حجاب می کند.
30. ر. ک. به: ریچاردز، بری، جامعه ی بزرگ اتومبیل، فصلنامه ی ارغنون، ش. ۲۰.
31. ر. ک. به: "اسطوره وحدت" از همین قلم.
zamaaneh.com
32. ر. ک. به: "در دفاع از دین تاریخی" از همین قلم، ماهنامه ی آفتاب، ش. آذرماه سال 1381، ص 96 و 97