بازهم همه علیه هم!؟


سعید آوا


• «همه باهم» وقتی شعار واقدامی ارتجاعی و مستبدٌانه شد که هدفی جز کشاندن همه با هم به زیر یک پرچم نداشت. وگرنه مگر می شود بدون همه با هم و بسیج همگانی، آن هم در جوامعی که خواسته ها ی دمکراتیکِ همگانی اش همچنان معوٌق و بی جواب مانده است به تحقق خواسته ها نایل آمد؟ و مگرنه که در سایه ی توان همه با هم، رژیم شاه عقب نشست؟ ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۱٨ بهمن ۱٣۹۰ -  ۷ فوريه ۲۰۱۲


پُرسش این است:
هدف از انقلاب ها و جنبش های اجتماعی آیا نشستن یا نشاندن یکی به جای دیگری است، یا گام برداشتن در راستای برقراری نظام و برپایی جامعه ای همبسته و دمکراتیک بر پایه های آزادی و دمکراسی و عدالت می باشد؟
آیا با روش گذارمسالمت آمیز می توان به چنین جامعه هایی دست یافت یا از طریق قهر و مبارزهً مسٌلحانه؟
اگر پاسخ به پُرسش اوٌل روشن و صریح و قاطع باشد، برای پُرسش دوٌم پاسخی به همان قاطعیٌت نمی توان پیدا کرد. «انتخاب» روش نه با پنداربافی و اراده گرایی یک شخص و گروه، که حتیٌ با تصمیم طبقه و طبقات اجتماعی هم به سرانجامی موٌفق نخواهد رسید. مجموعه شرایط وموقعیٌت ها و روابط درونی و بیرونی طبقات و نیروهای یک جامعه است که پیشبرد یکی از روش ها و یا اختلاطی از هر دو را عمده و برجسته می نماید. درهرصورت، و به هر روشی که مبارزه و روند تکوین یک نظام سیاسی-اقتصادی انسانی و عادلانه پیش برود ، بدون التزام به آزادگی و نهادینه شدگی آزادمنشی ذهن و رفتار جمعی و فردی هرگز نمی توان به دمکراسی و آزادی و عدالت دست یافت.
جامعه ی ایران در سی و سه سال گذشته بیش از هرزمان دیگری در تب و تاب واکنش ها و درگیری ها و جدل و جدال های سیاسی به سر برده و به تجربه و رشد نسبی دید سیاسی مجٌهز گردیده است. امٌا آیا به موازات این رشد و تجربه ، توانسته گفتمان دمکراسی و لزوم رعایت اخلاق دمکراتیک و بطریق اولی تمرین همگرایی و همبستگی و تکثرگرایی را دراصول فلسفه ی سیاسی خود بگنجاند؟. و خصوصأ ایرانیان برون مرز که از موهبت آزادی بحث و جدل و انتقاد و به چالش کشیدن نظرات و مواضع خود در فضای آزاد جامعه ی میزبان برخوردار بوده اند و به دوراز استبدادی که خود بستر تفرقه و رقابت های بیمارگونه است زیسته اند، توانسته اند برفرهنگ "استبدادشرقی" خود فائق آمده و راهپیمایی درکنار یکدیگر برای رسیدن به هدفی مشخصٌ را تجربه نمایند؟

ما در خارج از کشور غالبأ اهداف و حتیٌ شعارهای مشترک داشته ایم امٌا به ندرت عمل مشترک و راه های مشترک داشته ایم. اتحٌاد عمل و عبور جمعی از یک مجرای مشترک، آرزو و دغدغهً بسیاری از ایرانیان مسئول و دلسوز به حال و وضع ایران و مردمان اش بوده است. امٌا این همچنان در حدٌ روًیا و آرزو باقی مانده است. شاید مشکلات و معضلات ذیل را بتوان بخشی از دلایل عدم انجام این مهٌم به حساب آورد. یعنی که :
- شاخه های اپوزیسیون تشکیلاتی تحمٌل همدیگر را نداشته و به جای رقابت سالم و سازنده ، به دشمنی و کینه ورزی با یکدیگر مشغول بوده اند. غالب گروه های سیاسی نه تنها در روابط خارج تشکیلاتی الزامی به رعایت حقوق دیگران احساس نمی کرده اند بلکه در روابط داخلی نیز اصول دمکراتیک و منش انتقاد پذیری و همگرایی را فدای منافع شخصی و کیش شخصیٌتی ولایت گونه می کرده اند. علٌت وجودی این انبوه گروه ها و محافل سیاسی کوچک که عمدتأ از دل همدیگر بیرون زده اند و تکٌه تکٌه شده اند چیست؟. درهیچ نقطهً دیگری از دنیا چنین تعدٌدی از گروه های سیاسی یافت نمی شود. ریشهً عمدهً انشعابات و انشقاق ها نه "اختلافات ایدئولوژیکی- نظری" بلکه نبود فرهنگ بحث و جدل و دیالوگ بوده است. دوری و جدایی هم کافی نبوده ؛ دشمنی و پرونده سازی هم می بایست پُشت بند آن می آمده است.
- معدودی از گروه ها خود را حقٌ مطلق می پنداشته و در برخورد با دیگران استفاده از هر وسیله ای را توجیه می کرده اند . در این اپوزیسیون بی نهایت «گسترده» ، «منم منم فقط منم» و خود بزرگ بینی، حرف اوٌل و آخر را می زده است. این فرهنگ و رفتار و اخلاق مربوط به «سلطنتِ مطلقه» و«ولایتِ مطلقه» را درهر تکٌه از این اپوزیسیون هزار تکٌه می توان به خوبی مشاهده کرد. در ضلع سوپر «رادیکال» وسوپر« کارگری» آن ، اشخاص و محافلی قرار گرفته که خود را یکجا و یک تنه به جای مارکس و انگلس و لنین می گذارند و با «کمونیسم کارگری» التقاطی و غیر مارکسیستی شان، نقش خدایی و ولایی برای خود ساخته تا مثلأ بتوانند برای دیگر مدعیان مارکسیسم در اپوزیسون، نقش «امربه معروف و نهی از منکر» را به عهده بگیرند.
در ضلع سوپر«سکولاریسم» این اپوزیسیون هم، آن چنان سکولاریسم منزٌه و باکره ای اختراع شده که نزدیک شدن به دیگران ، آن را آلوده و ناپاک می سازد و باید همچنان در«حجاب» تنزٌه، و دور از «نامحرم» باقی بماند.
اگر از اوٌلی ها پرسیده شود نیرو و ابزار و زمان و مکان پیاده شدن «سوسیالیسم» شان چیست، با پاسخ دانشمندانه شان مواجه می شویم که سوسیالیسم را می شود به سادگی و در هر زمان در یک جزیرهً دورافتادهً بدون سکنه هم برقرار کرد.
برای دوٌمی ها هم هنوز ظرفِ مناسب و آدم های به اندازه منزٌه برای «سکولاریسم»شان اختراع نشده است.
و چندان عجیب نیست که هیچ یک از این گرایشاتِ «سرنگونی طلبِ رادیکال» نه نیروی چندانی داشته باشد و نه نتوانسته باشد گامی در جهتِ سرنگونی برداشته باشد. این نوع رادیکالیسم در انواع واگرایی ها و تفرقه و جدایی ها و ایجاد دلسردی و بدبینی ها بسیار رادیکال و «انقلابی» عمل می کند. پس کدام رژیم استبدادی است که از این نوع رادیکالیسم استقبال نکند؟.
- ما دراین همه مدٌت به جای همبستگی و همیاری جمعی برای انعکاس وضعیٌت بحرانی و هر دم رو به قهقرا روندهً مردم و میهن مان ، به خرده کاری و پراکنده کاری های انفرادی و تک گروهی روی آورده ایم.
- مبنای وحدت واتحاد عمل ها، حتی برای کوتاه مدت، به جای توافق بر سر پیشبرد خواسته ها و مطالباتِ جاری و عاجل توده ها ، مشروط به پذیرش شرط و شروط برنامه و اهداف استراژیکِ معمولأ دوردست سازمان و گروه «من» بوده است. لذا هیچ گاه اتحاد عمل مثبت و پایداری شکل نگرفته و آن چه هم که از قبل وجود داشته بوده به جدایی و ازهم پاشیدگی دچار گردیده است.
و یعنی به جای "همه باهم" برای رسیدن به هدف و تحقق مطالبه ای مشخصٌ ، رو در روی هم بوده ایم. بله همه علیه هم بوده ایم.
   
تجربه ی تلخ و دردناک شکست انقلاب ۵۷ و سوء استفاده از شعار«همه باهم» شاید توجیهی برای ترس و پرهیز از میل همه باهم بودن باشد. امٌا «ازترس مرگ نبایدخودکشی کرد». زیرسوًال رفتن و منفورشدن «همه باهم» نه از نفس «پلید» و«فریبکارانه»ی خود شعار، بلکه به واسطه ی به کارگیری شیٌادانه و البته هشیارانه ی آن بوده است. شکست انقلاب ۵۷ نتیجه ی منطقی فقدان تشکیلات سراسری مردمی و عدم تکیه برخواسته های مشخصٌ و ملموس و نیز پناه بردن به زیر عبای سیاه کلیٌ گویی ها و لفاظی های پُرطمطراق بود.«همه باهم» وقتی شعار واقدامی ارتجاعی و مستبدٌانه شد که هدفی جز کشاندن همه با هم به زیر یک پرچم نداشت. وگرنه مگر می شود بدون همه با هم و بسیج همگانی، آن هم در جوامعی که خواسته ها ی دمکراتیکِ همگانی اش همچنان معوٌق و بی جواب مانده است به تحقق خواسته ها نایل آمد؟. ومگرنه که در سایه ی توان همه با هم، رژیم شاه عقب نشست؟. آرزوی تمامی جنبش ها بسیج هرچه گسترده تر توده هاست. اگرچه «همه» تا آخر خط نمی روند و خواسته هاشان هم کمرنگ یا پُر رنگ می باشد امٌا می بایست از شرکت همان«همه» درجنبش تا هرمقطعی که توانش را دارند استقبال نمود. شرکتِ «همه باهم» را تا زمانی که در جهت تحقق مطالبات دمکراتیک ومترٌقی مشخصٌ و روشن، و نه برای رفتن زیر یک پرچم خاص پیش می رود، را بایستی تبلیغ و تقویٌت نمود.
اگرچه فعالیٌت و اقداماتِ بیست سی سالهً انفرادی شخصیٌت های سیاسی و فرهنگی و ایضأ پاره ای محافل و گروه های فرهنگی و سیاسی ایرانیان خارج کشور درانعکاس وضعیٌت خفقان آور و صدای اعتراض مردم داخل قابل تقدیر و ستایش است امٌا کارنامه ی فعالیٌت و اقدامات مشترک و جمعی مان ، با توجٌه به کثرت و وزن کمٌی ایرانیان خارج از کشور، چندان مثبت و درخشان نبوده است. طنین صدای جمعی مان بایستی بسیار رساتر و گسترده تراز این ها بوده باشد.

و اینک مردم ایران و اپوزیسیون ، باردیگر همچون بارهای فراوان قبل در برابر آزمون دیگری قرار گرفته اند. آیا این بار می تواند سربلند بیرون آید و یک راهکارعملی رو به پیش بیاید، یا چون هربار دیگر می خواهد به دروازهً خودی شلیک کند و موقعیٌتِ مناسِ دیگری را از کف بنهد؟.
پس واقعأ چه باید کرد؟. درشرایط کنونی که گستردگی عمیق نارضایتی های همه جانبهً توده ای، در ابعاد ملیٌ ، منتظر جرٌقه ای برای انفجار و احتراق است، و در حالی که این انفجار بالقوه از فقدان تشکل های سیاسی–مبارزاتی توانمند وهدایت گر رنج می برد واقعأ چه باید کرد؟. چه باید کرد که هم انکشافِ مبارزهً توده ها و پیشروی آن به سوی هدف، تأمین شده باشد و هم به دلایل برشمرده ، به وضعیٌت هولناک و ویرانگرعراق و افغانستان گرفتار نیاییم؟.
آیا موقعیٌت ها و فرصت های موجود پیش آمده برای انجام اقداماتِ مشترک در برابر رژیم را بازهم باید با مرزبندی ها و وسواس های «انقلاب» یا «اصلاحات» و «سرنگونی انقلابی» و «قهری» یا«جایگزینی تدریجی» از دست داد و دوباره به تعویق انداخت؟. و اصلأ مگر می توان برای هر یک از مقولاتِ ذکر شده، تعریفی ثابت داشت و آنان را به فضیلت و تقدٌس یا ذلٌت و خواری ملبٌس ساخت؟. بعضی ها اعتقاد به و «انتخاب»، یکی از این مقوله ها را پرنسیپ و شرط پایه ای هر نوع وحدت و اتحٌاد عمل می دانند.
به باور نگارنده حتیٌ اگر بتوان یکی از این آلترناتیوها را «انتخاب» کرد و حتیٌ اگرهر کدام از این ها را نامتاًثر و فارغ از مجموعه شرایط و واقعییٌت های اجتماعی بپنداریم، بازهم پیش شرط قرار دادن شان در اتحاد عمل های ضروری جامعهً بحران زده ای که سرعتِ سیرتحٌولاتش فرصتِ دست دست کردن و یا چانه زنی بر سر موارد استراتژیک-انتزاعی را به هیچ نیرویی نمی دهد، رفتاری غیرمسئولانه، سکتاریستی و بی اعتناء به بانگ رسای اعتراضی و جنبشی توده ها می باشد.

مثلأ آیا تبلیغ شعار بسیج کنندهً توده ای «برگزاری رفراندوم» و یا «حذفِ نهاد ولایت فقیه و ضمائم اش» و بالتبع جدایی حکومت از مذهب ، که حتیٌ پشتیبانانی دربین متوهمان و مرددان به رژیم پیداکرده، را با کدام یک از بدیل های مذکور باید توضیح داد؟. آیا بسیج توده ای حول این نوع شعارها و نیز کوشش برای به بار نشستن شان، خود آغازی برای گام برداشتن صعودی به مراحل بعدی نمی باشد؟.
به باور من، هریک از«آلترناتیوها»ی بالا را با توجه به موقعیٌت های عینی- مبارزاتی، شرایط ذهنی و دانش سیاسی توده ها و سازمان های همراه آن ها، و نیز میزان توازن قوای حکومت کننده گان و حکومت شوندگان، و در یک کلام همان«تحلیل مشخص از شرایط مشخص» می توان به کار گرفت و با پرهیز از پرداختِ هزینه های سنگین غیر ضروری ،از یکی به آن دیگری صعود کرد. درک و تشخیص به موقع پیشبرد کدام یک از راهکارها، خصوصأ برای جامعهً پرتلاطم ایران از اهمیٌت و حساسیٌتِ ویژه ای برخوردار است: زیرا اگرچه سعادت و نیک بختی توده های ایران در گرو حلٌ تضادعمدهً کار و سرمایه می باشد، امٌا انبوه تضادهای کوچک و بزرگ دیگر اجتماعی و نیز بحران نقدأ موجود است که ایران را درآستانهً فروپاشی مشابه کشورهای همسایه قرار داده است. بی توجٌهی به این همه ونادیده گرفتن عواقب و تبعاتِ اتخاذ سیاست های تک بٌعدی یا ماجراجویانه ، خساراتِ جبران ناپذیری را به جامعهً ما تحمیل می نماید. تبلیغ قیام و سرنگونی همیشه ساده تر از ارائهً برنامهً انقلابی برای ساختمان جامعه و نگهداری از دست آوردهای انقلاب بوده است. تداوم و پیشبرد و نگهداری انقلاب پیروزمند، مستلزم داشتن امکانات و نیروهای لازم و مناسب می باشد. به جای دور نشستن و سناریو نوشتن و نسخه صادر کردن باید در کنار توده ها و باهم ، دست به کارعمل شد تا بتوان مراحل انقلاب را به خوبی بازشناخت و پاسخی در خور به هرکدام داد.
مُراد و مقصود غایی، برقرای جامعه ای مبتنی بر آزادی و دمکراسی و عدالت اجتماعی است. روش را «گر تو گام در راه نهی، راه خود گوید چون باید رفت».