از عاشورا تا گاندی
تاملی بر تحولات در سرمایه داری جهانی و منافع ملی


الف. زاهدی


• زمان زیادی باقی نیست. فرصت ها را نباید از دست داد باید مردم را علیه خامنه ایی اگاه و متحد نمود تا خامنه ایی خطر سرنگونی در پی جنگ را جدی بگیرد و دست از ماجراجویی بردارد. باید به مقابله با تفکر دشمن تراشی پرداخت. باید برای تغییرات اینده اماده بود ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۲۹ اسفند ۱٣۹۰ -  ۱۹ مارس ۲۰۱۲


بیش از صدها سال است که ماجرای عاشورا از دیدگاه خیر و شر برای نسل های متوالی هر سال بازگویی می شود. برخورد با باورهای مذهبی وظیفه من نیست و از همین رو جسارت ان را نمی کنم که به انچه در عاشورا گذشته است بپردازم. اما درهمین رابطه نمی توانم از نقش فرهنگ برخوردهای مذهبی به حوادث چشم پوشی نمایم. بویژه انکه امروز این شیوه تفکر به یکی از عوامل مهم پذیرش سرکوب در ایران تبدیل شده است.
تفکر دشمن شمردن غرب و مبارزه بدون خشونت؛ بدون بررسی زمان, مکان و روند تغییرات جهانی مانند تحول جهان سرمایه داری به سرمایه داری جهانی بیش از هر چیز برگرفته از رخدادهای تلخ گذشته است و نه توجه به تحولات دوران پایان یافته استعمار و جنگ سرد.
من نه مدافع جنگ و نه خواستار خشونت هستم؛ اما زمانی که اسراییل حتی در برابر فشارها امریکا برای خودداری از بمباران تاسسیسات اتمی سر تسلیم فرو نمی ارود. هنگامی که تاریخ گواه بی توجهی اسراییل به فشارهای افکار عمومی جهانی و فشارهای سازمان ملل می باشد؛ باور انکه اسراییل بهای چندانی برای مواضع ضد جنگ اپوزیسیون ایرانی قایل شوند را توهمی بیش نمی دانم. خطر حمله اسراییل به تاسیسات اتمی ایران قریب به یقین است. مذاکره تاکتیکی و عقب نشینی موقتی ممکن است اروپاییان را خشنود نماید اما اسراییل هیچ چیز دیگری جز توقف کامل و بدون قید شرط غنی سازی هسته ایی را نخواهد پذیرفت. تغییراتی مانند پیشی گرفتن کاندیدای جمهوری خواه "ریک سنتورم" که خواستار تغییر رژیم در ایران است در کنار حذف "ران پال" نشانه یکدست شدن جامعه یهودی امریکاست. تغییرات درونی در اسراییل نیز نشان از جدی بودن خطر جنگ می کند. زمان دیپلماسی درازمدت و قدم به قدم گذشته است. "تنها عقب نشینی" کامل؛ بدون شرط و سریع" خامنه ایی است که می تواند این حمله را متوقف کند و خامنه ایی تنها زمانی دست به چنین عقب نشینی خواهد زد که خطر سرنگونی خود را جدی ببیند. بجای شعار صلح دادن و همدستی با لابی های رژیم باید تلاش کرد تا مردم را از حقیقت اگاه کرد تا خامنه ایی بخاطر هراس از مردم و امکان سرنگونی در پی جنگ؛ دست از ماجراجویی بردارد.
اینکه برخی دوستان هنوز با تاکید بر "حق مسلم" همکاری با لابی های ضد جنگ رژیم را توجیه می نمایند نه تنها از خطر نمی کاهد؛ بلکه خامنه ایی را تشویق به ماجراجویی و ایجاد تشنج بیشتر می نماید. در دنیای واقعی؛ "حق قانونی" تنها با توسل به قدرت اقتصادی- سیاسی و نظامی قابل مفهوم است و نه شرح حال مظلومیت و ستمکاری. فلسطینی ها سالهای سال است که بر حقوق قانونی خود پایفشاری می کنند اما تا زمانی که از توانایی های لازم برخوردار نگردند نه اسراییل و نه هیچ یک از کشورهای دنیا برای این حقوق ارزش چندانی قایل نخواهند شد. تغییر "استس کو" و یا "روابط حاکم جهانی" در جهان نیازمند تغییرات ساختار اقتصادی جهان است و نه شعار و تظاهرات علیه جنگ.
بنظر من بسیاری از روشنفکران بخاطر بی توجهی به تحولات تاریخی سرمایه داری دچار یک دور متوالی شده اند که در ان امپریالیسم؛ شمر ویزید است و نه یک جریان و ساختار اقتصادی – سیاسی. درحالیکه کشورهای جهان بعنوان پدیده های اجتماعی – اقتصادی متاثر از ساختار خود بر یکدیگر تاثیرگذار می باشند و نه به قصد ستمکاری.
بنظر من برای دفاع از منافع ملی بیش از هر چیز باید به ساختار اقتصادی دنیای در حال تحول توجه و از این تحولات بهره برداری نمود. نوشته ذیل تلاشی است جهت شناسایی تحولات دوران پایانی استعمار؛ جنگ سرد و جهانی شدن سرمایه داری؛ در جهت شناسایی منافع ملی و گذر به دموکراسی در ایران.

استقلال هند؛ گاندی و مبارزه بدون خشونت
هر دو شکل مبارزه یعنی مبارزه بدون خشونت و مبارزه مسلحانه دارای سابقه تاریخی در ایران و جهان می باشد. بعنوان نمونه در ایران جنبش تحریم تنباکو به عنوان یک جنبش بدون خشونت موفق به شکست استعمار گردید اما این قشون مشروطه خواهان بودند که تهران را تسخیر نموده تا به دیکتاتوری محمدعلی شاه قاجار و حامی او یعنی شیخ فضل‌الله نوری پایان دهند.
نمی توان به استقلال هند پرداخت و نقش انگلیس و اروپا را نادیده گرفت. دوران استعمار از قرن ها پیش اغاز و پس از جنگ جهانی دوم پایان یافت. در اغاز جنگ جهانی اول مستعمرات انگلستان از قاره امریکا تا اسیا بیش از صد کشور را شامل می شد. اما چندی پس از پایان گرفتن جنگ جهانی دوم بیشتر این مستعمرات به استقلال دست یافتند.
اگر هند استقلال خود را مدیون گاندی و مبارزه بدون خشونت است؛ دیگر کشورهای مستعمره جهان نظیر اردن؛ سریلانکا و صدها کشوردیگر را که در این دوران استقلال رسیدند را چه کسی ازاد کرد؟ ایا می توان پایان گرفتن یک دوران تاریخی یعنی پایان اقتصاد و سیاست مستعمراتی در جهان را محدود به تلاش های فردی و دیدگاه های سیاسی اجتماعی بدانیم؟ برای پاسخگویی به این سوالها ما نیاز داریم که به نیازهای جهان سرمایه داری در این دوران بپردازیم.

یک صدسال: سه "تغییرساختاری" تحول از جهان سرمایه داری به سرمایه داری جهانی
تحول نخست: پایان دوران مستعمرات
بنظر من انچه تا کنون کمتر بدان پرداخته شده است شکل مدیریت جوامع استعماری و نیازهای اقتصادی دولت های اروپایی بویژه انگلستان بخاطر وقوع دو جنگ جهانی می باشد. بیشتر کشورهای مستعمره انگلستان پس از جنگ جهانی اول به نوعی خود گردانی و یا خودمختاری دست یافته بودنند که تحت نظارت دولت انگلستان اداره می گشت. هند تنها کشور این مجموعه نبود کانادا ؛ استرالیا و بیش از نیمی از اسیا و افریقا مستعمره انگلستان بودنند. سرمایه داری در این عصر بیشتردر شکل صنعتی در کشورهای اورپایی بچشم می خورد و برای دستیابی به "منابع و بازار مصرف"؛ مجموعه بزرگی از جوامع انسانی را به مستعمرات خود تبدیل کرده بود.
اما رقابت و جنگ کشورهای سرمایه داری برسر "منابع و بازار مصرف" با یکدیگر از یکسو؛ و تحولات و مقاومت روزافزون جوامع تحت سلطه از سوی دیگر مشکلات اقتصادی- سیاسی بسیاری را برای کشورهای استعمار گر بوجود اورده بود. تا جایی که در پایان جنگ جهانی دوم؛ سرمایه داری در کشورهای اروپایی دچار ورشکستگی شده بود. گسترده گی طرح مارشال (برنامه اقتصادی کمک به اروپا) نشانگر اوضاع اقتصادی خراب اروپا و محدودیت های کشورهای اروپایی بویژه انگلستان پس از جنگ جهانی دوم است.
اگرکسی نظری به هزینه های اقتصادی؛ سیاسی و اجتماعی جنگ های ویتنام؛ افغانستان و عراق برای غرب بیفکند به راحتی می تواند به چالش اقتصادی و سیاسی سیاست کنترل مستقیم بیش از صد مستعمره انگلستان پی ببرد. در بیشتر مستعمرات انگلستان مانند هند؛ مردم با مقاومت نظامی اقتصادی استعمار را به چالش کشیده بودنند. هزینه های سیاسی؛ نظامی و اقتصادی کنترل مجموعه بزرگ مستعمرات از توان انگلستان ورشکسته در پایان جنگ جهانی دوم خارج بود.
ورشکستگی اقتصادی انگلستان؛ بازگشت قریب به 2.5 میلیون سرباز هندی به خانه های خود در هند؛ پدید امدن ارتش ملی هند با 40000 جنگجو؛ دولت انگلیس را در شرایط بدی قرار داده بود که چاره ایی جز اعطای استقلال کامل به هندوستان وجود نداشت. نسبت دادن این ضرورت تاریخی یعنی استقلال هند تنها به گاندی و نظریه مقاومت بدون خشونت چیزی جز بی اعتنایی به صد سال مبارزه مردم هندوستان در دو جبهه مسلحانه و غیرمسلحانه و تحولات جهانی نیست. دولت انگلیس ناچار به تحویل قدرت بود. گاندی بهترین کاندیدای انتقال قدرت برای انگلستان بود. گاندی در مقایسه "سبهاش چندر بوس" (1) ملقب به "نیتاجی" انتخاب بسیار بهتری بود.
نیتاجی به معنای رهبر مردمی ( تاگور شاعر و فلیسوف هندی-بنگالی این لقب را به او داد) رهبر حزب گنگره (حزب گاندی) تا سال 1939 میلادی؛ رهبر "ارتش ازاد هند" با 40000 جنگجو و رهبر "بلوک پیشرو هند" بود (1). او پس از جدایی از حزب گنگره در 1939 میلادی تا استقلال هند به مبارزه نظامی با انگلستان پرداخت؛ نیتاجی از مجبوبیت بسیار زیادی در میان مردم هند برخوردار بود و حتی امروز از او بعنوان یک مبارز بزرگ و برابر با گاندی در هند یاد می شود. او با نظریه "دشمن؛ دشمن من دوست من است" به همکاری با ژاپن و المان علیه انگلستان پرداخت.
در مقا بل سوابق گاندی نشان دهنده ان است که این وکیل تحصیل کرده انگلستان و همکار ارتش انگلستان در سرکوب سیاهان افریقای جنوبی (2) از مذاکره و مکاتبه با هیچ شخصیتی ابا نداشته است. او حتی در نامه ایی هیتلر(3) را دوست عزیز خطاب و از او خواهش کرده که بخاطر انسانیت از خشونت و جنگ پرهیز کند.
گاندی باور داشت که استفاده از خشونت به خشونت بیشتر و تجزیه کشور منتهی می شود و تلاش کرد تا از ان جلوگیری نماید؛ اما هم خود گاندی قربانی خشونت شد و هم کشورش تجزیه و هم میلیون ها هندی بخاطر اختلافات مذهبی پس از گاندی کشته و اواره شدند (4). تاریخ بسیار تلخ هند پس از گاندی گواه شکست تلاش های گاندی برای جلوگیری از خشونت و تجزیه است.

ایا گاندی خشونت را در هر شرایطی محکوم می کرد؟
گاندی بهترین شیوه مبارزه را ایستادن و مقاومت بدون خشونت می داند. گاندی همواره عنوان می کرد که اگر فرد برای هدف اش کشته شود خیلی بهتر از ان است که دست به خشونت بزند. او از همین رو از یهودیان و اروپاییان (5) خواست از مقابله خشونت امیز با فاشیسم خوداری ورزیده و تن به کشته شدن و حتی خودکشی بدهند. ایا فکر می کنید که اروپا می بایست با هیتلر مبارزه غیرخشونت امیز می کرد؟ ایا این پیشنهاد واقع گرایانه بود؟ ایا دوستانی که جنگ ایران و عراق را دفاع مقدس می نامند حاضرند این تفکر گاندی را بپذیرند که ایران باید تسلیم صدام می شد؟ و یا ما فقط باید در برابر رژیم ولایت فقیه به پیروی از تفکرات گاندی بپردازیم؟
حتی گاندی نیز استفاده از خشونت را در صورت ضروری تایید کرده است و عنوان می کند که " این روش ترسوها ست که یا نادرستی (ستم) را پذیرفته و یا دست به فرار بزنند. روش بهتر(دوم) ایستادن و مقاومت نظامی است و نه فرار کردن یا قبول نادرستی (6)."
برخی به نلسون مندلا و تلاش های او برای دستیابی به پیروزی بدون استفاده از خشونت اشاره می کنند اما این نیز واقعیت نیست. نلسون مندلا بعنوان رهبر شاخه نظامی کنگره ملی افریقا مسول خشونت های نظامی بسیاری می باشد. او در دادگاه ریونیا (7) از ایجاد شاخه نظامی و دست بردن به اقدامات نظامی بعنوان تنها راه باقی مانده برای مقاومت در برابر خشونت حاکمیت دفاع می کند. او همچنین در مانیفست شاخه نظامی کنگر ملی افریقا "ما در حال جنگ هستیم (8)" به دفاع از استفاده از نیروی نظامی برای پایان دادن به دیکتاتوری نژادی می پردازد. کنگره ملی افریقا و مندلا تنها زمانی که حاکمیت راه گفتگو و مذاکره را در پیش گرفت از خشونت دوری نمود.
در مورد دکتر کینگ؛ من اصلا مقایسه جامعه صنعتی پیشرفته امریکا در دهه شصت را با ایران جمهوری اسلامی عقلانی نمی بینم. امریکا دویست سال پیش با مبارزه مسلحانه علیه انگلستان از استعمار تشکیل شد و جمهوری اسلامی سی سال پیش با فریبکاری حرکت دمکراسی در ایران را به حاکمیت استبداد مبدل ساخت. اعلامیه استقلال و قانون اساسی امریکا توسط ازادیخواهانی نظیرتوماس جفرسفون (9) نوشته شده است؛ و قانون اساسی رژیم ولایت فقیه توسط طرفدار شیخ فضل الله نوری. امریکا از برده داری سیاهان به رییس جمهوری اوباما رسیده است و ما از بازرگان به ولایت مطلقه فقیه. روند حرکت در این دو کشور خلاف یکدیگر است.

ساختار اقتصادی سیاسی این دوجامعه انچنان متفاوت است که مقایسه ان شرط خرد نیست. در امریکا مردم ان همیشه از حق رای برخوردار بودند. ازادی های فردی؛ مطبوعات ازاد؛ برجسته ترین دانشمندان و دانشگاه های جهان بخشی از ساختار این کشور است. چگونه می توان این کشور را با ایران ولایت فقیه مقایسه کرد.
برخی از دوستان انگ سان سوچی مبارز برمه ایی (یکی دیگر از مستعمرات سابق انگلستان که در سال 1948 به استقلال رسید) را که پس از یک دهه ازاد شده است بعنوان الگوی مبارزه مردم ایران معرفی می کنند. این هم یک مقایسه دور از خرد است. تاریخ برمه نشانگر قریب به پنجاه سال حکومت نظامیان (طرفدار شوروی) از سال 1962 تا 2010 است. از قیام 1988 تا کنون بیش از 14 سال می گذرد و هنوز این کشور به دمکراسی دست نیافته است. این کشور هنوز بدست نظامیان اداره می شود و اوضاع حقوق بشر در این کشور بسیار نامناسب است (10). ایا مردم ایران باید یک یا دو دهه دیگر صبر کنند تا رژیم با ازادی چند تن از سران اصلاح طلب اعلام اصلاحات کند؟ ایا ازادی اصلاح طلبان به معنای حرکت به سوی دمکراسی است؟ ایا اصلا مقایسه رژیم برمه با رژیم ولایت فقیه مناسب است؟ ایا فکر نمی کنید که اینگونه تفکرات باعث شده است که بجای هدایت جنبش یا در در برابر ویا در پی ان حرکت می کنند.
من ادعا نمی کنم که استفاده از خشونت بدون هزینه است اما فریب مردم به سیب بوستان و جوی شیر شرط انصاف نیست. خانواده من مانند بسیاری دیگر از مردم ایران طی ده سال اول انقلاب سیاه پوش عزیزان انقلاب و جنگ بود. من می دانم که هزینه خشونت و جنگ را خانواده های ایرانی مانند خانواده خود من خواهند پرداخت و این هزینه ایی بس گران است.
اما شکست دیکتاتوری ولایت فقیه و یا حتی انتظار مذاکره ایی واقعی با این رژیم بدون داشتن نیرو و ابزار مناسب ممکن نیست.    این رژیم با در دست داشتن میلیاردها دلار پول نفت و ابزارهای سرکوب تنها در برابر خطر جدی سرنگونی حاضر به مذاکره با مردم خواهد شد. شاید بتوان امیدوار بود که پس از یک یا چند دهه صبر و انتظار؛ سرانجام ولایت فقیه تحت فشارهای گوناگون حاضر به عقب نشینی گردد. اما اگر این اتفاق تا سی سال دیگر نیفتاد چه باید کرد؟
اگر نگاهی به سقوط اقتصادی؛ اجتماعی و محیط زیستی طی سی و سه سال گذشته بیفکنید؛ به انچه بر سر زنان و جوانان؛ طبیعت؛ اقلیت های قومی و مذهبی ایران امده است و انچه ادامه ده سال دیگر حکومت ولایت فقیه بر سر ایران و مردم ما خواهد اورد بیاندیشیم؛ به فرصت ها و استفاده از هر دو ابزار گفتگو و "خشونت در برابر خشونت" برای پایان دادن به خشونت رژیم و انتقال قدرت به مردم خواهیم اندیشید.   
امروز اقای هاشمی؛ خاتمی و بسیاری از اصلاح گرایان بخوبی به شکست توهم اصلاحات پی برده اند. اما این گروه هنوز امید مصالحه و شرکت در قدرت (بخوانید غارت) را از دست نداده است و از همین رو با تحریف تاریخ هند و توسل به مندلا؛ دکتر کینگ؛ سوچی و یا هر شخصیت دیگری تلاش می کنند تا مردم را از مبارزه علیه رژیم باز دارند تا بعنوان رفیق دیکتاتور و شریک قافله با ولی فقیه وارد به مصالحه و معامله شوند تا اش همان و کاسه همان بماند.

تحول دوم : گذر از دوران استعمار به دوران جنگ سرد
شکست سیاست مستعمراتی امپریالیسم؛ وقدرت گیری امریکا؛ استفاده بلشویک ها از درگیری روسیه با المان در جنگ جهانی اول علیه حکومت تزار و تشکیل دولت شوروی از حوادث مهم پایان دوره استعمار است.
در اینجا جای دارد که در پاسخ به انان که استفاده از جنگ علیه حکومت ولایت فقیه را ستون پنجم شدن می خوانند به استفاده بلشویک ها از جنگ برای شکست دادن حاکمیت اشاره کنم و سوال کنم که ایا بلشویک ها ستون پنجم دشمن بودند که با توسل به پشتیبانی بیگانگان در زمان جنگ؛ دیکتاتوری تزار را به چالش کشیدند. ایا مردم افغانستان که در برابر طالبان به حمایت از نیروهای غرب پرداختند ستون پنجم بودند؟ ایا مردم کردستان و شیعیان عراق ستون پنجم بودنند که با حمایت و استفاده از جنگ ایران و سپس امریکا به مبارزه با صدام پرداختند؟ و یا این فقط رژیم ولایت فقیه و مردم ایران هستند که تافته جدا بافته محسوب می شوند؟
استقلال کشورهای مستعمره؛ ناتوانی اقتصادی سرمایه داری در اروپا؛ قدرت گیری امریکا پس از جنگ جهانی دوم؛ بوجود امدن دولت شوروی و خطر کمونیسم برای غرب زمینه را برای اتحاد غرب تحت رهبری امریکا و رقابت غرب و شرق برای گسترش نفوذ خود بویژه در میان کشورهای تازه استقلال یافته سبب شد تا جهان سرمایه داری سیاست های نوینی را برای حفظ نیازهای خود بکار گیرد.

دوران جنگ سرد و تحول اقتصاد و سیاست
یکی از مهمترین ویژه گی های دوران مستعمرات؛ سیاست "کنترل مستقیم کشور مستعمره" و تبدیل کردن ان به "بازار کالاهای کشور امپریالیسم" و استفاده از منابع ان بود. با پایان گرفتن دوران مستعمرات؛ سیاست کنترل مستقیم به سیاست کنترل غیرمستقیم کشورهای تازه استقلال تغییر یافت. از همین رو ما در اغاز این دوران تاریخ شاهد کودتا های غربی و شرقی فراوانی می باشیم. بسیاری از حکومت های ملی گرای این دوران بخاطر سوابق تاریخی خود با پیروی از دو نوع اقتصاد "خصوصی در برابر دولتی" و صادرات در برابر خودکفایی از یک اردوگاه دوری و به اردوگاه دیگر نزدیک شدند.
در دوران استعمار صنایع کشور مستعمره مانند هند نابود شده تا برای کارخانجات کشور امپریالیسم ایجاد کار و ثروت نمایند. اما این نظام تولید در کشور امپریالیسم و مصرف در کشور مستعمره در دوران جنگ سرد دچار دگرگونی گردید. سرمایه داری جهانی با تجربه شکست سیاست کنترل مستقیم؛ مقابله با خطر گسترش کمونیسم و همچنین در جهت سود بیشتر به ایجاد صنعت مونتاژ یعنی تغییر نظام تولید و "مشارکت نیروی کار کشورها ی جهان سوم" در کشورهای دیگر پرداخت و کشورهای بسیاری نظیر تایوان؛ سنگاپور و کره جنوبی؛ توانستند با استفاده از این سرمایه گذاری ها به پیشرفت های صنعتی قابل توجهی دست یابند.

جنگ سرد و دمکراسی
سیاست و اقتصاد این دوران بیش از هر چیز تحت تاثیر گسترش کمونیسم و مقابله با ان قرار گرفت. من در برخورد با این دوران بخاطر انکه از دعواهای سیاسی شاه و مصدق حذر کنم به بررسی کوتاه تاریخ و اقتصاد کشور کره جنوبی در برابر کره شمالی بعنوان نمونه بارز درگیری های شرق و غرب در این دوران می پردازم.
شبه‌جزیره کره از سال 1905 میلادی در تصرف امپریالیسم ژاپن درامد و تلخی بسیاری را تجربه نمود. اما پس از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم؛ قسمت شمالی کره در اختیار شوروی و قسمت جنوبی ان به کنترل آمریکا درآمد. به این ترتیب کره شمالی صاحب حکومتی کمونیستی و کره جنوبی صاحب حکومتی طرفدار غرب شد. پس از یک جنگ خونین میان شمال و جنوب قرارداد آتش بسی در سال ژوئیهٔ 1953 میلادی امضا گردید و کره به دو کشور شمالی و جنوبی تقسیم گردید. در مورد کره شمالی اطلاعات محدودی در دست است. کیم ایل سونگ بعنوان اولین رهبر دائم العمر جمهوری مردم سالار کره از سال 1948 تا 1994 میلادی حکومت کرد. او یک ملی گرای چپ بود که برای مبارزه با امپریالیسم ژاپن به چین رفت. بعدها او سازمان اتحاد برای احیای سرزمین پدری را در سالهای 1936 تا 1939 بنیان گذاشت و پس از شکست ژاپن دست به تشکیل حزب کمونیست کره شمالی زد (11).
از دستاوردهای این کشور تحت رهبری کیم ایل سونگ می توان به ایجاد یک پایگاه اتمی (حق مسلم) به کمک شوروی؛ گروگان گیری 70 سرنشین یک کشتی امریکایی در سال 1968 میلادی و ارسال سلاح و تجهیزات نظامی به ویت کنگ‌ها پرداخت. این رهبر با بصیرت معتقد بود که برای داشتن یک کشور قدرتمند و مستقل نیاز به یک ارتش قدرتمند است و داشتن توانایی نظامی بر نان مردم ارجحیت دارد. او با تحمیل ایدئولوژی جوچه (مبتنی بر خودکفایی و استقلال) به اقتصاد؛ یک ارتش بزرگ و نیرومند ایجاد کرد تا پسر و نوه ی و شاید سلسله او همچنان رییس جمهور مادالعمر کره باقی بمانند.
حقوق فردی و یا جمعی در این کشور شناخته شده نیست. ازادی مذهب؛ فعالیت های سیاسی؛ و اجتماعی و حتی فردی نظیر سفر به خارج و یا حتی در داخل کشور خرید و یا اجاره اتومبیل دچار محدودیت های فراوانی است. بنا به گزارش امنستی اینترنشنال (12) این کشور دارای 200000 دویست هزار زندانی سیاسی است.
در مورد اقتصاد کره شمالی نیز اطلاعات محدودی وجود دارد از جمله اینکه تولید ناخالص داخلی کره شمالی 40 میلیارد دلار است. صادرات کره شمالی مواد اولیه و برخی تجهیزات نظامی است و در مقابل مواد نفتی، زغال کک، ماشین آلات و مواد خوراکی وارد می‌کند. عمده تجارت این کشور با کشورهای چین و روسیه ‌است. کره شمالی همواره با کمبود مواد غذایی روبرو بوده و حدود یک سوم زنان و کودکان کره شمالی با سوء تغذیه روبرو می باشند. قحطی شدید دهه 90 میلادی در این کشور به مرگ حدود نهصد هزار تا دو میلیون نفر انجامید.(13)
نکته بسیار قابل توجه در مورد این کشور این است مردم کره شمالی علیرغم فقر شدید و عدم وجود حداقل ازادی های فردی یا سیاسی تا سال 2011 دست به هیچ گونه تظاهراتی علیه این رژیم نزده اند (14). این در مقایسه با مردم کره جنوبی که مردم ان بارها به تظاهرات و درگیری مسلحانه برای برپایی حاکمیت دمکراسی زده اند (15) بسیار حیرت انگیز است.
مردم هر دو کره از یک نژاد؛ زبان و فرهنگ برخوردارند. تاریخ انان تا پنجاه سال پیش تاریخی مشترک بوده است. هم شمال و هم جنوب توسط دیکتاتوری نظامی اداره شده است. بنظر من چنین تفاوت فاحشی در رفتارهای اجتماعی این ملت دردو سوی خط مرزی بیش از هر چیز مدیون امکان و محدوده دسترسی به ازادی های فردی در ساختار سرمایه داری (حتی دیکتاتوری خشن نظامی) در برابر ساختار اقتصاد کنترل شده است.

کره جنوبی
اقتصاد کره یکی از سریع ترین رشد های اقتصادی دنیا را از دهه 60 میلادی را بخود اختصاص داده است. تولید ناخالص داخلی کره 1.206 تریلیون دلار است که بیشتر آن در بخش‌های صنعت و خدمات تولید می‌شود. نرخ بیکاری در آن 2.9 درصد است. اقتصاد کرهٔ جنوبی، چهارمین اقتصاد بزرگ آسیا و سیزدهمین در دنیاست. همانند آلمان غربی و ژاپن، صنعتی سازی سریع از دههٔ 60 میلادی کرهٔ جنوبی را به یکی از بزرگترین کشورهای صادر کننده در جهان تبدیل نمود (16).
کره جنوبی با وجود پیشرفت های اقتصادی شگرف و مبارزات بسیار مردم این کشور تا پایان جنگ سرد با کودتا های پی در پی روبرو و توسط دیکتاتوری خشن نظامی مورد حمایت امریکا اداره می گردید (17). این کشور از هیچ منابع طبیعی نظیر نفت برخوردار نیست و تا پیش از ورود امریکا بسیار فقیر بوده است. اما با این وجود ما شاهد حمایت متداوم امریکا از کودتاهای نظامی علیه دمکراسی و کمک های مالی فراوان به دولت های نظامی و سرکوبگر در این کشور می باشیم. این حمایت بی دریغ امریکا از دولت های کودتا را با هیچ دلیلی جز مقابله با خطر کمونیست نمی توان توجیه کرد.
بنظر من در دوران جنگ سرد خطر کمونیسم یکی از بزرگترین دلایل حمایت غرب بویژه امریکا از دیکتاتوری در جهان بوده است. پایان جنگ سرد؛ پایان دیکتاتوری در کره جنوبی است. هفتمین رییس جمهوری کره جنوبی "کیم یانگ سم" توسط انتخاباتی ازاد در سال 1992 میلادی انتخاب و دمکراسی را به کره جنوبی باز گرداند. "کیم دای جانگ" (18) برنده جایزه صلح نوبل که از او بعنوان مندلای کره نام برده می شود هشتمین رییس جمهوری کره است و "رو مو هیان" (19) از فعالان حقوق بشر نهمین رییس جمهور کره جنوبی است. هردو رییس جمهور هفتم و هشتم این کشور از مبارزان و حتی زندانی سیاسی دوران دیکتاتوری می باشند.
بنظر من انچه در کره رخ داده است تنها به کره محدود نمی شود و نشانه تغییر سیاست غرب در برخورد با دمکراسی است. شکی نیست که از دوران جنگ سرد تاکنون کودتاهای مختلفی در دنیا صورت گرفته است اما نشانه ایی از انکه این کودتا ها توسط غرب طراحی و یا هدایت شده باشد وجود ندارد.
تردیدی در این نیست که هنوز هم حکومت های استبدادی مورد حمایت غرب نظیر عربستان سعودی در جهان وجود دارد اما انچه در خاورمیانه در حال رخ دادن است؛ نشانگر ان است که غرب چندان هم در حفظ حکومت های استبدادی هم پیمانش کوشا نیست. اخوان المسلمین و مذهبی ها تاکنون برنده مصر و تحولات منطقه بوده اند. نورالملکی نزدیک به ایران نخست وزیر عراق است. اما لااقل تا امروز غرب با وجود خطر اسلامی شدن منطقه به مقابله با این جنبش ها نپرداخته است.
انچه در دوران مصدق رخ داد و با روی کار امدن رژیم مذهبی خمینی ادامه یافت نیز بیش از هر چیز معلول دورانی است که مقابله با خطر کمونیسم برای غرب اهمیت حیاتی داشت. در این دوران غرب با دشمنی با دمکراسی به دشمنی با جنبش های مردمی بسیاری در سراسر جهان پرداخت.

تحول سوم: گذر به سرمایه داری جهانی
بنظر من پایان دوران جنگ سرد؛ پایان مقابله غرب با دمکراسی بشمار می اید. همانگونه که دوران جنگ سرد پایان بخش دوران اقتصاد و سیاست دوران استعمار بود؛ دوران اقتصاد جهانی نیز پایان بخش اقتصاد و سیاست دوران جنگ سرد است. در همین رابطه تفکر امپریالیسم علیه استقلال هر روز کم رنگ تر می گردد. حتی واژه امپریالیسم باید مورد کاوش قرار گیرد. ایا ژاپن؛ اسپانیا؛ پرتقال امپریالیسم دوران استعمار؛ امروز هم امپریالیست شناخته می شوند و هند؛ چین؛ کره جنوبی غیرامپریالیسم؟ ایا ابزارهای تسلط دیروز و امروز متفاوت نیستند؟ ایا زمانی که اروپای متحد تشکیل و در کنار ده ها قرارداد منطقه تجارتی ازاد در سراسر جهان امضا می گردد تا مرزهای جدیدی را ترسیم کند؛ رابطه و مفهوم استقلال و سلطه متحول نخواهد شد؟

دوران سرمایه داری جهانی یا گلوبالیزیشن
دوران جنگ سرد دوران تلخی برای دمکراسی و حکومت های مردمی است اما با این وجود پایه گذار تغییرات اساسی در ساختار جهان سرمایه داری نظیر مشارکت جوامع تحت سلطه در تولید و عرضه می باشد. این تغییرات سبب ان شد که صنایع کره؛ هند؛ چین؛ تایلند و بسیاری دیگر از کشورها؛ امروز بتوانند محصولات خود را به بازارهای امریکا و اروپا بفرستند.
یکی دیگر از تحولات سالهای پایانی دوران جنگ سرد شکل گیری شرکت های چند ملیتی و مشارکت این شرکت های در تصمیم گیری های سیاسی است. پدید امدن شرکت های چند ملیتی نظیر هیوندا و تبدیل صنایع کشورهای غربی به شرکت های چند ملیتی تحولی است که مرزها غرب و شرق را بر هم زده است. سهامداران شرکت فورد دیگر تنها امریکایی ها نیستند تا امریکا بر این شرکت و سیاست های این شرکت تسلط کامل داشته باشد. سهامداران شرکت های چند ملیتی از اسیا تا امریکا در سیاست های این شرکت ها شریک می باشند. اگر شرکت فورد بی توجه به منافع سهامداران خود عمل کند؛ سهام ان سقوط کرده و دچار ورشکستگی شده تا شرکت دیگری نظیر تویوتا جای ان را بگیرد. این تحول بخشی از قدرت را از دولت ها به سهامداران جهان منتقل کرده است.
در کنار انتقال تولید از کشورهای غربی به اسیا و مصرف از اسیا به غرب و مشارکت سهامداران در سرنوشت اقتصاد جهانی؛ ما شاهد بوجود امدن کالایی به نام اطلاعات در ده هفتاد می باشیم. اگر محصولات کشاورزی را مشخصه دوران زمین داری و کالاهای صنعتی را در دوران سرمایه داری بنامیم؛ اطلاعات و ارتباطات را باید به عنوان یکی از مشخصه مهم دوران سرمایه داری جهانی در نظر بگیریم.
سرمایه داری در هر شکلی نیازمند نیروی کار؛ منابع طبیعی و بازار مصرف است. اما سرمایه داری جهانی دیگر مرز نمی شناسد و در پی سود بیشتر حاضر است در هر نقطه دنیا که زمینه مناسب وجود داشته باشد سرمایه گذاری کند. سهامداران شرکت های چند ملیتی با وجود داشتن گذرنامه های گوناگون؛ هدفی مشترک را دنبال می کنند که دیگر در مرزهای سیاسی یک کشور محدود نمی شود. این یک دوران جدید با نیازهای جدید است. ده سال پیش مردم کره به رییس جمهوری با سوابق مبارزه سیاسی رای دادند اما امروز مدیر عامل سابق شرکت چندملیتی هیوندا مقام ریاست جمهوری کره را برعهده دارد.
ژاپن با جنایت و قساوت قریب به 4 دهه کره را مورد استعمار قرار داد اما کره جنوبی بخاطر منافع ملی روابط خود را با این کشور عادی ساخت. پرزیدنت "کیم دای جونگ" سالها علیه دیکتاتوری نظامیان (مورد حمایت امریکا) مبارزه کرد؛ به زندان رفت و مورد ستم قرار گرفت اما بخاطر منافع ملی رابطه با امریکا را گسترش داد تا به مردم کشورش خدمت کند. اما در ایران شعار مرگ بر امریکا همچنان تکرار می گردد. ایا جای تعجب است که شرکت های ان با شرکت های بزرگ امریکایی و اروپایی رقابتی دوشادوش دارند و ایران به مستعمره اقتصادی روسیه؛ چین و حتی هند تبدیل شده است. ایا نباید سوال کرد که چرا مردم کره جنوبی طی چهل سال از فقیرترین به یکی از ثروتمندترین مردم جهان تبدیل شده و مردم ایران (مانند کره شمالی) چنین روزهای سیاهی را طی می کنند؟ ایا سیاست ضدامپریالیستی ایران و کره شمالی موفق بوده و یا سیاست کره جنوبی؟

گر حکم شود که مست گیرند در خانه هر آن که هست گیرند.
روزی؛ روزگاری که من هنوز بدنیا نیامده بودم امریکا برای مقابله با شوروی و حزب توده علیه دولت ملی دکتر مصدق کودتا کرد. ایران تنها کشور ان دوران و کودتای 28 مرداد نیز تنها کودتای ان زمان نبود. کره؛ فلیپین؛ اندونزی؛ شیلی و ده ها کشور دیگر شاهد چنین حوادثی بودند.
انقلاب 57 رخ داد و بسیاری چون من نوجوان ان روزگار دران شرکت کردیم تا خمینی به کمک غرب قدرت را دست گیرد. اما غرب تنها مقصر نیست. من سال اول دبیرستانی و برادر بزرگترم؛ خانواده ام؛ دوستانم و بیشتر مردم "عاشورازده" ایران با شعار علیه شادروان دکتر بختیار به شکل گیری این حکومت کمک کردیم.
رژیم در حال سقوط بود وغرب در پی شریکی ضد کمونیست در منطقه. شاید غرب بجای مذاکره با مهندس بازرگان (21) و یاران جبهه ملی و یا روحانیت می بایست مانند کره جنوبی یا کودتای 28 مرداد دست به کودتا می زد و با سرکوب مردم ایران به نجات ایران می پرداخت.
اصلا شاید بتوان غرب را شریک جریم در بهمن 57 دانست. اما شعار مرگ بر لیبرال را چه کسی سر داد؟ شعار مرگ بر امریکا به حمایت از حمله به سفارت را چه کسی سر داد تا دولت بازرگان سقوط کند؟ ایا این شعار در ان روز در جهت منافع ملی مردم ایران بود؟ چه کسی دیروز از این شعار و رفتار بهره برد؟ چه جریانی امروز از شعار حق مسلم در کناردشمن تراشی بهره برداری می کند؟ چرا افرادی که دیروز با امریکایی ها برای روی کار اوردن خمینی دست به مذاکره زدند امروز همصدا با ولایت فقیه دست به دشمن تراشی از امریکا می زنند؟ چرا همکاری با غرب برای سرنگونی شاه و روی کار امدن خمینی درست بود اما همکاری با غرب علیه رژیم ولایت فقیه ستون پنجم شدن است؟

تغییر در سیاست در پی تحولات اقتصادی
شکی نیست که اقتصاد دوران سرمایه داری جهانی با دوران استعمار دارای تفاوت های فاحشی است. از همین رو سیاست های این دوران نیز با سیاست های دوران استعمار و دوران جنگ سرد متفاوت است. در دنیای سرمایه داری جهانی رقابت و شراکت است که حکم می کند. تسلط در این دوران تسلط بر شرکت های رقیب؛ دستیابی به بازار خرید و فروش منابع؛ نیروی کار و تولیدات برای سود دهی بیشتر و افزایش سود سهام مفهوم پیدا می کند.
بعنوان نمونه امریکا تا اواخر دهه نود یکی از بزرگترین شرکای بازرگانی استرالیا محسوب می گردید (21) اما طی ده سال گذشته کشور چین با پیشی گرفتن از امریکا به بزرگترین خریدار منابع طبیعی؛ شریک و سرمایه گذار در استرالیا تبدیل شده است. این امر با توجه به ساختار دولتی شرکت های چینی چگونه قابل توجیه است (22). در دوران جنگ سرد امکان چنین اقتصادی وجود نداشت اگر بخواهیم با نگاه دوران استعمار و جنگ سرد به جهان نگاه کنیم؛ برای رابطه استرالیا و چین توجیهی نخواهیم یافت. اما موفقیت اقتصادی چین یکی از دلایل مهم موفقیت اقتصادی استرالیا است و شکست اقتصاد چین بدون تردید اقتصاد استرالیا را دچار بحرانی جدی خواهد ساخت.
بنظر من مفهوم استقلال در این دوران با مفهوم استقلال با دوران استعمار تفاوت پیدا کرده است. هدف استقلال ایجاد ابزارهای کنترل سرنوشت در جهت بهبود زندگی بهتر برای مردم یک جامعه است. با این تعبیرکشورهای اروپایی که در دوران استعمار دشمن یکدیگر بودنند امروز با اتحاد و کم رنگ کردن مرزها مفهوم جدیدی از استقلال را تجربه کرده و استرالیا و چین کمونیست سرنوشت اقتصادی مشترکی را دنبال می کنند.
بر خلاف دوران جنگ سرد که با ساخت و استفاده از بمب اتم اغاز شد؛ این دوران با شکل گیری اتحادیه های اقتصادی؛ سیاسی مفهوم پیدا می کند. گسترش رابطه منجر به گسترش امکان رقابت در عرضه و تقاضاست. در این دوران کشورهایی موفق هستند که هر روز با گسترش روابط خود و امضای قراردادهای مناسب و عادلانه به شکستن مرزهای سیاسی و اقتصادی بپردازند. این عصر دوران ارتباطات؛ رقابت؛ مذاکره و معامله میان کشورهاست و نه عصر مقابله و دشمن تراشی از کشورهای دیگر.   
در دنیای امروز شرکت های چند ملیتی در پی سرمایه گذاری در سرتاسر جهان هستند تا از منابع؛ نیروی کار ارزان و بازارهای مصرف استفاده کنند. کره و ایران فرق چندانی برای این شرکت ها نمی کند که به پیشرفت یکی کمک و علیه دیگر دسیسه کنند.
اگر غرب مخالف غنی سازی اتمی ایران است؛ گناه ان بیش از هر کس به گردن ان کسانی است که سی سال است به مخالفان اسراییل اسلحه و پول می دهند؛ به بمب گذاری و ادم ربایی می پردازند و این کشور را بخاطر منافع خود (علیه منافع مردم ایران) تهدید می کنند. اسراییل بخاطر حفظ امنیت اش در منطقه مخالف دستیابی ما با غنی سازی اتمی است و نه پیشرفت مردم ایران. این رژیم است که طی سه دهه دشمنی شرایطی پدید اورده که گزینه حمله نظامی به ایران بسیار محتمل شده است.
ما تنها کشور مسلمان جهان نیستیم اما بدون تردید بزرگترین پرچم تهدید امیز علیه اسراییل هستیم. ایا نباید سوال کرد که چرا مالزی؛ اندونزی؛ کویت؛ ترکیه و حتی عراق دست به تهدید اسراییل نمی زنند؟ ایا سی و سه سال هزینه از کیسه مردم ایران کمکی به استقلال فلسطین کرده است؟ چرا ما هنوز به تهدید اسراییل و شعار مرگ بر اسراییل می پردازییم؟
با چنین شرایطی چگونه انتظار ان را داریم که از گزینه حمله در امان بمانیم. این ولایت فقیه است که دشمن مردم ایران و منطقه است. این تفکر دشمن تراشی از امریکا و اسراییل سبب مشکلات بسیاری برای مردم ایران شده است.
امروز درحالیکه سایه های جنگ بر سر ما سایه افکنده است؛ نمایش تلخ سرکوب برای استحکام پایه های دیکتاتوری ولایت در جامعه تکرار می شود شرط انصاف نیست که با تاکید بر دریافت های تاریخی دشمنی غرب علیه ایران؛ پیروزی بدون خشونت گاندی؛ ستون پنجم خواندن واقع گراها به خامنه ایی کمک کنیم.
ایا این گونه برخوردها بیش از رای دادن اقای خاتمی و رفسنجانی (در تایید تقلب) به حفظ نظام ولایت فقیه کمک نمی کند؟ ایا نباید بجای جستجویی محدود در گذشته و لحظات کنونی به دورنمای انچه می گذرد بی اندیشیم؟
زمان زیادی باقی نیست. فرصت ها را نباید از دست داد باید مردم را علیه خامنه ایی اگاه و متحد نمود تا خامنه ایی خطر سرنگونی در پی جنگ را جدی بگیرد و دست از ماجراجویی بردارد. باید به مقابله با تفکر دشمن تراشی پرداخت. باید برای تغییرات اینده اماده بود. بجای غافل گیر شدن و یک قدم عقب تر از مردم گام برداشتند باید همه احتمالات را در نظر گرفته و با تفکر تلاش برای صلح؛ امادگی برای شورش در صورت جنگ باید در برابر رژیم ایستادگی نمود.

به امید پیروزی
ا.ز - تهران



مراجع
(1)
en.wikipedia.org

Subhash Chandra Bose known by name Netaji (Hindi: "Respected Leader") was an Indian revolutionary who led an Indian national political and military force against Britain and the Western powers during World War II. Bose was one of the most prominent leaders in the Indian independence movement and is a legendary figure in India today. Bose was born on 23 January 1897 in Cuttack, Orissa to Janakinath Bose and Prabhabati Devi.
Bose was elected president of the Indian National Congress for two consecutive terms, but had to resign from the post following ideological conflicts with Mohandas K. Gandhi and after openly attacking the Congress' foreign and internal policies. Bose believed that Gandhi's tactics of non-violence would never be sufficient to secure India's independence, and advocated violent resistance. He established a separate political party, the All India Forward Bloc and continued to call for the full and immediate independence of India from British rule. He was imprisoned by the British authorities eleven times. His famous motto was: "Give me blood and I will give you freedom".
His stance did not change with the outbreak of the Second World War, which he saw as an opportunity to take advantage of British weakness. At the outset of the war, he left India, travelling to the Soviet Union, Nazi Germany and Imperial Japan, seeking an alliance with each of them to attack the British government in India. With Imperial Japanese assistance, he re-organised and later led the Azad Hind Fauj or Indian National Army (INA), formed with Indian prisoners-of-war and plantation workers from British Malaya, Singapore, and other parts of Southeast Asia, against British forces. With Japanese monetary, political, diplomatic and military assistance, he formed the Azad Hind Government in exile, and regrouped and led the Indian National Army in failed military campaigns against the allies at Imphal and in Burma.
His political views and the alliances he made with Nazi and other militarist regimes at war with Britain have been the cause of arguments among historians and politicians, with some accusing him of fascist sympathies, while others in India have been more sympathetic towards the realpolitik that guided his social and political choices. It is also believed among a section of people in India that if Subhas Ch. Bose could win the freedom of India himself the face of today's Indian sub-continent would have been different.

(2)
•                      Gandhi: the man, his people, and the empire By Rajmohan Gandhi Page 85
•                      Also en.wikipedia.org

(3)
Mahatma Gandhi: Nonviolent Power in Action   By Dennis Dalton    Page 261
َ Also en.wikipedia.org

As at Wardha,
C. P.,
23-7-'39
DEAR FRIEND,
Friends have been urging me to write to you for the sake of humanity. But I have resisted their request, because of the feeling that any letter from me would be an impertinence. Something tells me that I must not calculate and that I must make my appeal for whatever it may be worth.
...

WARDHA,
December 24, 1940
DEAR FRIEND,
That I address you as a friend is no formality. I own no foes. My business in life has been for the past 33 years to enlist the friendship of the whole of humanity by befriending mankind, irrespective of race, colour or creed.
I hope you will have the time and desire to know how a good portion of humanity who have view living under the influence of that doctrine of universal friendship view your action. We have no doubt about your bravery or devotion to your fatherland, nor do we believe that you are the monster described by your opponents. .....

(4)
en.wikipedia.org
The newly formed governments were completely unequipped to deal with migrations of such staggering magnitude, and massive violence and slaughter occurred on both sides of the border. Estimates of the number of deaths range around roughly 500,000, with low estimates at 200,000 and high estimates at 1,000,000.

(5)
The Gandhi Reader: a source book of his life and writing
Homer Alexander Jack
page 345
“ I would like you to lay down arms you have and being useless for saving you or humanity. You will invite Herr Hitler and Signor Mussolini to take what they want of countries you call your possessions... if these gentlemen choose to occupy your homes, you will vacate them. If they do not give you free passage out, you will allow yourselves, man, woman, and child to be slaughtered, but you will refuse to owe allegiance to them