سِفر سَـفَر


جهان آزاد


• به ضیافتت، پروای آمدنم نبود
که در پویشِ پیشا- خویش،
رهایی را
در ساحتی، به وسعت هفت اقلیم
سرگردان بودم، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲ فروردين ۱٣۹۱ -  ۲۱ مارس ۲۰۱۲


 خَلـَق الانسانَ مـِن عَلـَق

انسان را از خون ـ آماس آفرید!!؟



به ضیافتت، پروای آمدنم نبود

که در پویشِ پیشا- خویش،

رهایی را

در ساحتی، به وسعت هفت اقلیم

سرگردان بودم،

در بحبوحه ی ذرات و موج

ودرهنگامه ی صدا و واژگان.



خشتواره ی هستی بودم

رویا وار پیدا،

اما ناپدیدار، به صورت!



حضورِ جمادی و نامی را

نه نامی می دانستم

ونه نشانی می آزمودم،

که هسته ی هستی درمن بود،

و ترنمِ سر مستی!

و خود تجلیِ بوده بودن بودم؛

در چهار آخشیج

ودر آمیختارِ همه ی آخشیجان!



آیینه وار،

جهان را در خود باز می یافتم

و باز می تافتم

اما فرصت دیدارِ با خویشتنم نبود،

                                        آیینه وار!   



فراخوانت را

نه بالبخند

که با فریاد و اشک

پاسخ گفتم!

زیراک،

تجسد، در هیات آدمی

نه موهبتی،

که گذاری دردناک

از گدارِ بی خودیِ خود بود:

سفری خونین،

نه نیک آیین،

وجلوسی ناخوش،

نه میمون،

بر اریکه ی هیاهو و جنون!



پیشاخویش

رهایی را، ترانه بودم

رهایی را، جوانه بودم

رهایی را، زبانه بودم

ورهاییِ جاودانه بودم:

ـ جسمی اثیری ـ ،

در پیچاپیچ ِ هیچاهیچ؛

نه اسیری ناتوان

و هیکلکی ناساز، بی اندام وناموزون،

در تجسمِ لخته لخته ی خون،

خون،

خون!



دیدارم با خود، فاجعه بود!



بر خوان خویش تا میهمان اوفتادم

غمی ـ بهرزه ـ رقم زد مرا

و زلالم را در نوشت

آنگاه

در کشاکش انجماد و تبخیر،

ریشگی ام، موج موج

در تباهی، تاریک شد.

موجاموج!



غریبانه برخاستم

دو دست، چلیپا وار،

به محاذات افق

                بازگشودم

چنانکه سوادِ جابلقا درمیمنه

وخندقِ جابلسا در میسره ام

تألیف شد!



غمناک

جان ، برصلیب خویشتن آویختم،

وز سینه فریاد برکشیدم

آسمانا

آسمانا

آسمانا

بارِ امانتت

بی بهره از خجستگیِ عشق است

بگذار تا به هاویه اش پیشکش کنم

که بی عشق،

زمان محبس است!

و زمین مُـردابه ی غوکان و

                              خوکان!

و نشخوارگاهِ پاکان و پوکان!



" نایِ" فلک به " قهقهه" ای مسعود ،

نالید.

خنجر گذارِ خسته

                   نفس تازه کرد

سرود شاعر عشق

سکوت را لرزاند:



"مرید پیرمغانم، زمن مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد"



و باز هلهله ی،

شطح، شطح،

             از شش سو

غروب سرخ گهردشت مشبک کرد

و بغض قصر و دهک ترکید*



دوباره،

دندان تسمه

و زبان تازیانه!

در زمینه ی زمین!



دوباره

نایره ای دوزخین

در دایره ی افق

وسقراطی دیگر

در بزم شوکران!





پانزدهم نوامبر ۲۰۱۱