ضربه ی اول


مزدک دانشور


• وقتی آقاجون مرد مامان خیلی قوی برخورد کرد. آن موقعی که آمد ملاقات من هم قوی بود. عز و جز نمی کرد. همان خانم معلم قویِ مدرسه ی فرهاد بود که با پول معلمی خرج شوهر زندانی اش را هم می داد. به خصوص توی ملاقات اول که زار و نزار بازجوهای کمیته مرا آوردند. هق هق نمی کرد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ٨ فروردين ۱٣۹۱ -  ۲۷ مارس ۲۰۱۲


 به علیرضا اخوان، نازنین رفیق دربندم
شخصیتهایی که در این داستان آمده اند اگر چه خیالی اند و مصداق کاملا روشنی در جهان خارج ندارند، اما گفتار و روابطشان نیز چندان از آنانی که می شناختیمشان، دور نیست. خیال و واقعیت و یا حداقل روایت من از واقعیت تاریخی، در این داستان به هم آمیخته اند. پس می توان گفت تقطیر دردناک رویاهای مه آلود بر جام من همه تلخی است در این زمانه ی پر درد، که از یک سو میراثدار خاورانیم و از دیگر سو یاران امروزمان در این هاویه ی جانسوز می افتند. اما بر این تلخا درمانی جز روابت نمی دانم و پناهی جز انسان نمی شناسم. باشد که روایت التیام بخشد و درد که فروکاهد.



پشت تلفن مکث می کند
- ...بیا دیگه خودتو لوس نکن
دستم از هر بهانه ای خالی است
- باشه بابا میام!
عجب غلطی کرده ام. الان وسط اینهمه گیر و دار، دور همی دیگر چه معنی می دهد؟ به کارتن دفترهای پرسش و پاسخ نگاه می کنم که باید برسد به دست انوشه. اصغر سفارش کرده قبل از سالگرد انقلاب باید سریعا توزیع شوند. با توجه به تحرکات حجتیه ایها باید بچه ها از نظر ایدئولوژیک آماده شوند. این روزها دارند برایمان نقشه می کشند. اصغر می گفت رفقای بالا هم فکر می کنند که اوضاع چندان خوب نیست و باید تا آنجا که می شود مراقب بود. حالا پوری به فکر دورهمی افتاده است. حتمن می خواهد باز هم غر بزند که زن بگیر پیرمرد. سی و چهار سالته! که حتمن یکی از دخترهای سازمان زنان یا یکی از دوستان دانشسرایی اش را برای من لقمه گرفته و خودش بریده و دوخته و فقط یک بله ی مرا می خواهد. شاید هم برای مهرنوش تولدی چیزی گرفته اند. آنقدر اولهای انقلاب سرمان شلوغ بود که نفهمیدیم این بچه کی به دنیا آمد و چه جوری بزرگ شد. بدبختی این بچه را ببین که حتی عمویش هم نمی داند تولدش کی است. این بچه های انقلاب با این همه توجهی که ما نشانشان می دهیم چه از آب در می آیند؟ باید چیزکی با خودم ببرم که اگر تولدش بود، خیلی بد نشود. می شود از خیابون شمشیری که برمی گردم بروم میدان انقلاب پیش عمو رضا، یک نوار قاصدک بگیرم. برای بچه ی سه ساله دیگر چه می شود گرفت؟ اگر اصغر جای من بود تا حالا ده تا چیز ردیف کرده بود. اصلا این پسر باید پدر بشود. عاشق بچه هاست. خودش هم یک جورهایی بچه مانده است. با این موتور هوندایش که می رود این طرف آنطرف هیچ کس فکر نمی کند که این پسر استاد دانشکده ی هنر است.
*
دور همی است و از تولدبازی خبری نیست. یکی از دوستهای دانشسرایی پوری آمده است. شهرستانی می زند با چشمهای بیرون زده که آنقدر تابلویش می کند که کسی قیافه اش را فراموش نمی کند. هم پوری و هم دوستش را انقلاب فرهنگی از تربیت معلم دور کرده است. دوست پوری شاگرد آریان پور بوده، یعنی قبل از انقلاب می رفته دانشکده ی الهیات پای درسش می نشسته است. از هر دری می گوییم. سرش که گرم می شود از درگیری حزب اللهی ها با دکتر می گوید. از اینکه برایش چاقو کشیده بودند و مطهری هم برایشان هورا کشیده است. بعدش هم رو می کند به علی و با طعنه می گوید:
- اینهم از روحانیت روشن اندیش و مترقیتان...از همه عوضی تر بودن
با تعجب به پوری نگاه می کنم. دخترک اقلیتی می زند. این بچه ها نباید با این جماعت رفت و آمد کنند. برایشان خطر دارد. خدا نکند که برای من لقمه گرفته باشدش. دختر انگار که پسر باشد ته سبیل شیرینی دارد و انگار به قول اصغر همین الان از زیر دروازه ی پکن آمده است. البته فهمشان از مبارزه همین است. نمی فهمند که پرولتریزه شدن ادا در آوردن نیست. با پیراهن مستعمل و ته سبیل مردانه و عینک دسته شاخی نمی شود خلقی شد. باید به مردم نزدیک شد. به فکرشان به زندگی شان. باهاشان جوش خورد و به تعصباتشون هم حتی احترام گذاشت. نه اینکه تو کتابخانه لم داد و سیگار دود کرد و دیرکتیو داد.
علی دارد قضیه ی خط امام را برایش باز می کند.
- مردمی و ضدامپریالیستی بودن دو شرط اساسیه...ما سعی می کنیم که در کارهای درست در اتحاد با جمهوری اسلامی باشیم و کارهای غلطش را نقد کنیم. در عین حال به سمت اعمال ترقیخواهانه هم سوقش بدیم. در این راه بعضی از روحانیون هم با ما هستن و بخشی شون هم دشمن ما
دخترک یکدنده می زند.
- آره از اعداماش دفاع می کنیم...برای لاجوردی هورا می کشیم! اول حمایت می کنیم بعدا خیانت می کنیم!
علی که همیشه آنقدر خونسرد بود صبوری اش را کم کم از دست می دهد. آنقدر خونسرد دم دانشگاه با بچه های مخالف بحث می کرد که همه ازش می ترسیدند. می ترسیدند جذبشان کند به حزب.
- شما متوجه نیستید. جلوی حکم تاریخ که نمی شود ایستاد. همه ی انقلابها ضد انقلاب دارند...با کسی که اسلحه ورداشته و آدم ترور می کند چیکار باید کرد؟....البته خیلی از کارای بی ضابطه ای هم انجام شده که رهبری حزب بهش اعتراض کرده...نامه نوشته...خود رفیق عمویی رفته اوین با لاجوردی نشسته صحبت کرده ...تازه فکر نکن فقط شماها تحت فشارین...خیلی از بچه های ما الان تو زندانند...رفیق پورهرمزان از فروردین امسال تو زندانه...ما سعی می کنیم که...
صبر دختر تمام می شود.
- آره انتقاد کنین اتحاد کنین....صبر داشته باشین نوبت شمام می رسه...خانم دانشور راست گفته بود که نگا کن گوساله ها دست میرغضبشان را چطور می بوسند!
که بلند می شود. دیگر جای ماندن نیست. من هم بلند می شوم که پوری جلوی من را می گیرد. با نگاهش انگار التماس می کند. دوستش را راه می اندازد. بی خداحافظی و سرد. دختر می خواهد همین جوری برود. اما علی آقاتر از این حرفهاست که این وقت شب بگذارد دختر برود. هر چه اصرار می کند که نه لازم نیست مرا برسانید، علی پالتواش را تن می کند و سوییچ را بر می دارد و با دختر می رود بیرون. قیافه ی دختر خیلی تو هم است. سکوتی برقرار می شود. سکوت معذبم می کند. پوری نان و پنیر سبزی را می سراند طرفم.
- با معده ی خالی اینقدر عرق سگی نخور...شماهام بلدین فقط خودتان را زجر بدهید. عرق خوردنتان هم با اعمال شاقه است...باید مشروب خوردن بابام رو ببینی
راست می گوید. پدرش از آن فرانسه درس خوانده هاست.از آن استادهایی که باید وقت بگیری بروی دیدنشان. با کتابخانه ی پر و پیمان و شراب ناب همیشه حاضر. اصغر کشته مرده ی بابای پوری است. فکر کنم اگر پوری خواهری داشت و اصغر هم زن نگرفته بود پاشنه در خانه شان را از جا کنده بود. روی صندلیهای آشپزخانه نشسته ایم و با استکانهایمان ور می رویم که پوری به حرف می آید:
- می دانی چرا بابا اسمم را گذاشت پوری؟
- لابد پوران خواننده رو دوس داشت!
- بی مزه نباش ...بابام حزبی بود...
باورم نمی شود آن پیرمرد اتو کشیده ی فرانسه درس خوانده ی منظم هم روزگاری حزبی بوده باشد. پوری هم انگار فهمیده که تصویر پدرش اصلا با معیارهای من نمی خواند، لبخندی می زند:
- آره الانش اصلا نمی خوره که یه روزی مثل تو اعلامیه پخش کرده باشه...اما حزبی بود...خیلی هم سفت و سخت...البته هیچوقت لو نرفت...شانس اوورد...کوپل می شد با افسرا...مرتضی را که گرفتند و سریع گذاشتن جلوی جوخه ی اعدام، بابام داغون شد...مامانم می گفت که تا صبح اشنو می کشید...بعد هم که حزب از هم پاشید ... بابام هم کنار کشید و چسبید به درسش و بورس گرفت و رفت فرانسه و ...نمی دونم این مرتضی چه گلی داشت که اینقدر عزیز بود...اسم من رو هم به خاطر زن مرتضی گذاشت پوری...لابد می خواس دلِ پوری رو داشته باشم...همه چی رو طاقت بیارم
نم نشسته به چشمهایش. استکان را یک نفس می روم بالا. امشب من هم باید طاقت بیارم.
- اما من پوری نیستم ...نمی دونم چرا از وقتی مادر شدم اینقدر دلم نازک شده یا قبلا خر بودم بلانسبت...حالیم نبود که چه خبره...همه اش می ترسم...همه اش فکر می کنم تعقیبمان می کنن...
سرش را می گیرد بین دستهایش
- جلوی دفتر علی یه خونه ای هس که تازگیا توش دوربین گذاشتن و از دفتر علی اینها فیلم می گیرن
یخ می زنم. علی این را به من نگفته بود. نکند نیروهای راست دست بالا را گرفته اند؟
- چرا علی به من نگفته این قضیه رو؟
نم اشکهایش را با پشت دست پاک می کند
- می خواس امشب بهت بگه...
کاش دیر نشده باشد. دیرکتیو داشتیم که موارد مشکوک باید فورا به اطلاع بالا برسد. حالا چرا اینقدر دست دست کرده اند؟ نمی فهمیدم اصلا. آنهم علی که نمونه بود توی همه ی بچه ها. همین امشب باید خبر را به اصغر بدهم.
- می دونی؟...می ترسم...می ترسم نصفه شب بریزن تو خونه...مهرنوش بیدارشه بشه ببینه باباش رو دارن می برن
- بابا جان مگه خونه ی تیمیه؟...مگه اسلحه قایم کردیم که اینا بریزن تو خونه هامون...اگه لازم باشه نامه می فرستن و ما هم می ریم دادگاه...یه حزب علنی با سازمان مجاهدین فرق می کنه...ما انقلاب رو تایید کردیم. پس چرا باید اینکارو با ما بکنن؟
- من چه می دونم...اما بابام هم مثل من بدبینه...می گه نمی شه به این آخوندا اطمینان کرد...روزش که رسید پشت مصدق رو خالی کردن...براشون کمونیستا از سگم نجسترن....مگه خودت زندان شاه نبودی...مگه نمی گفتی که این لاجوردی و دوستاش رختای شسته شدشون رو کنار رختای بچه های ما نمی گذاشتن که مبادا نجس بشه
- تو همه قشری روشن اندیش هس. تاریک اندیش و ارتجاعی هم هست...مگه تو خود ماها طرفدارای چین و پل پوت نداریم؟ پس همه چپیا رو باید یه کاسه کنیم؟ بین آخوندا هم خوب و بد داریم. خوبشون رو باید تقویت کنیم و بدهاشون رو باید طرد کنیم...
چشمش را تنگ می کند و از کنار میز بلند می شود و با لحن متلک گفتن می گوید:
- آخوند خوب آخوند مرده اس...آخوندا همیشه دستشون با فئودالها یکی بوده بعد هم شاه احمق دید دیگه لازمشون نداره...وگرنه اونها که همیشه دعاگوی اعلی حضرت بودن...
- پس مبارزه هاشون رو چی می گی؟ شکنجه دیدناشون؟ آیت الله سعیدی زیر شکنجه کشته شد
- همه اش دعوای قدرت بود. اونا می خواستن به قدرت برسن...بهاشم دادن
بحث کردن بی فایده است. الان وقتی نیست که بشود پوری را قانع کرد. ساکت می شوم و با استکان توی دستم بازی می کنم. شاید پوری راست می گوید. چرا اینقدر که ما صداقتمان را به جمهوری اسلامی نشان می دهیم آنها یک قدم هم به سمت ما نمی آیند؟ مگر مردمی و ضد امپریالیستی نیستند؟ پس چرا از برنامه های ما استقبال نمی کنند؟ اگر برنامه هامان را لازم ندارند می شود روزی برسد که خودمان را هم لازم نداشته باشند؟ نمی دانم
علی که می رسد چهره اش در هم است. سریع می آید یک استکان برای خودش می ریزد و می نشیند.
- بهمن سردی شده...یادش بخیر...نمی دونم ما گرم بودیم یا واقعا زمستون انقلاب اصلا سرد نبود...یادت هست؟ شعار می دادیم به کوری چشم شاه زمستونم بهار شد؟...اما امسال چه یخ و یخ بندونیه
- انگار نه انگار که چهار سال گذشته
پوری می آید به طرف علی. سر علی را به سینه می چسباندو موهای کم پشتش را ناز می کند
- من نمی دونستم که حامله ام...چه کله خراب بودیم...هیچی فراری مون نمی داد...همه اش بدو بدو...تا اینکه یه روز از حال رفتم و علی درب و داغون منو برد هزار تختخوابی...بردی پیش فاطی یادت هست یه خانم دکتر جوون بود و تو بهش می گفتی خاله فاطی!!
لبهایش را پهن می کند روی پیشانی بلند علی
- یک معاینه ی کوتاه کرد و همین جوری با اخم و خیلی جدی گفت که حامله ام و به همین خاطره که غش کرده ام و... بدو بدو برام ممنوعه تظاهرات و گاز اشک آور غدغنه و خلاصه همممه چی غدغنه!...یادت هست جلوی خاله فاطی ات روت نمی شد منو ببوسی؟
"همه چی اش" را با شیطنت می گوید و لپ علی را با سر و صدا می بوسد. لبخندی پخش می شود توی صورت علی
- خب من دیگه برم..
بلند می شوم و رو می کنم به علی
- حوصله داری تو یخبندون یه دوری بزنیم...قول می دم از اون دختره خوش اخلاقتر باشم
علی لبخند گل و گشادی می زند. اثر بوسه را هنوز می توان توی صورتش دید انگار اثر خستگی اول شب را از صورتش پاک کرده باشند. پوری تعارف نمی کند. فقط دم در یک لحظه مرا نگه می دارد.
- توی چشمام نگا کنو بهم بگو که اتفاقی نمی افته
- چه اتفاقی پوری جان؟
- اینکه بریزن خونمون و جلوی چشم مهرنوش، باباشو ببرن
علی خنده خنده می پرد وسط
- ولش کن پوری جان ..این بنده خدا از فردای خودشم خبر نداره...سیاسته دیگه یه روز هس یه روز نیس...یه روز راس حکومت یه روز هم بالای دار!
پوری ساکت می شود و با چشمهای خسته اش نگاه می کند به علی. برای اینکه دعوا راه نیفتد یک چیزی می گویم
- مهرنوش کجا بود راستی؟...فکر کرده بودم که برای تولدش گفتی بیام!
- خجالت بکش! تولدش تابستونه و عموش فکر کرده که الان تولدشه
- فرستادمش خونه ی مامان اینا...انقدر اضطراب دارم که بچه بی قرار می شه...می خوام این شبا با علی تنها باشم
- اوووه چه رمانتیک...مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟
تکیه می دهد به لته ی در. صورتش وارفته و خسته است. انگار که دارد چیزی را نگاه می کند. خوابزده می گوید
- همین روزا جمعمون می کنن
منظورش را کاملا گرفته ام ولی نمی دانم چرا باز می پرسم
- منظورت چیه؟
- با من بحث نکن داداش...دلم گواهی میده
علی تشر می زند
- از کی تا حالا خرافاتی شدی...بهم نگفته بودی که خوابنما می شی...ما اگه مارکسیستیم به این خاطره که قراره تحلیل علمی از وقایع داشته باشیم. صدبار بهت گفتم که رفقای بالا اگر چنین حدثی می زدند زودتر اقدام می کردن به هر حال یادت باشه که اونها توی مرکز نشستن و تمام اطلاعات و اخبار بهشون می رسه...شاید تک و توک دستگیری داشته باشیم ولی نه اینکه بریزند و درب و داغونمان کنند...شمام برو بخواب میام با هم صحبت می کنیم
چیزی توی لحن علی هست که ادامه ی بحث را ناممکن می کند. دست می گذارم روی شانه ی پوری و لبخند می زنم. پوری هم شکلکی می سازد که یعنی لبخند. من و علی از راه پله های خانه می رویم پایین و داخل کوران هوای سرد می شویم. بر می گردم. نگاه می کنم به عقب. پوری هنوز توی چهارچوب در ایستاده و ما را می پاید. رنگش پریده است و همینطوری ثبت می شود توی ذهنم.
*
مثل همیشه صبح زود بیدار می شوم تا به اخبار بی بی سی فارسی برسم. این عادت از آقاجون برایم مانده که هر روز صبح صدای خِر خِر رادیوی قراضه اش تو خانه می پیچید و ما را هوایی می کرد.
- این پدرسوخته ها هر چی بگن باید حواسمون بهشون باشه اینا صاحابای این مملکتن...به این سادگی ولمان نمی کنن پسرجان
توی زندان عادل آباد وقتی یکی از بچه های ستاره سرخی از من پرسیده بود که واسه چه چیزی بیرون زندان بیشتر از همه دلت تنگ می شود، همین خِر خِر رادیوی آقاجون را گفته بودم که هر روز صبحم را پر می کرد. دوش می گیرم با آب سرد. زیر دوش آب سرد داد و بیداد می کنم که سردی آب اذیتم نکند. از وقتی خوانده بودم که بزرگ علوی در زندان قصر، یخ حوض را می شکست و با آب یخ خودش را می شست، از دوش گرفتن با آب سرد خوشم می آید. موهای کوتاه سربازی ام را زود خشک می کنم و نان و پنیر کوپنی ام را سق می زنم و برای کارهای حزب از خانه می زنم بیرون. مامان خانه نیست. حتمن رفته توی صف چیزی بایستد. خودش انگار بدش نمی آید از صف ایستادن. با همه حرف می زند و اخبار و حوادث محله را می شنود و گاهی هم برای من می گوید. مامان خودش را با بیست و پنج سال کار بازنشست کرد و نشست خانه به مواظبت آقاجون. قبل از اینکه از در بزنم بیرون مثل همیشه نگاهی می کنم به عکس آقاجون که از توی یکی از روزنامه های دهه ی بیست حزب بریده بودیم و آقاجون را نشان می دهد که توی یک مراسم حزبی در میدان بهارستان سر دست بلند شده بود. قسممان داده بود که از این عکسهای باسمه ای بعد از مرگش نگذاریم به دیوار. قند کشتش. پایش شکسته بود. وزنش زیاد شده بود و ما نمی دانستیم که قند دارد. خودش اما انگار می دانست که رفتنی است.
- من به آرزوم رسیدم که رفتنِ توله ی اون قزاقو دیدم...ولی من فِک می کردم که انقلاب مال خودمون باشه نه مال این آخوندای دیوث
وقتی آقاجون مرد مامان خیلی قوی برخورد کرد. آن موقعی که آمد ملاقات من هم قوی بود. عز و جز نمی کرد. همان خانم معلم قویِ مدرسه ی فرهاد بود که با پول معلمی خرج شوهر زندانی اش را هم می داد. به خصوص توی ملاقات اول که زار و نزار بازجوهای کمیته مرا آوردند. هق هق نمی کرد. مرا نگاه می کرد و وقتی چشمش را می بست اشک از چشمهایش می ریخت. سر آقاجون هم همینطور بود. می رفت ملاقاتش و بر می گشت سر درس و زندگی و من، بدون اینکه ذره ای نگرانی اش را نشان بدهد. انگار پذیرفته بود که زن آدم حزبی شدن یعنی زندگی کردن با هوو. تا برسم سر قرار، خاطرات دهه ی سی را یک دور دوره می کنم. رضا سر قرار نیامده است. کمی دور و اطراف می چرخم و روزنامه های روی کیوسک روزنامه فروشی را دید می زنم. خبری نیست. اخبار جنگ و بودجه و این طور چیزهاست. این شیوه ی نگاه کردن به تیترها را از حزبی بودنم دارم. توی هر حوزه ی حزب تعلیم چگونه خواندن و تحلیل کردن روزنامه ها را تعلیم می دهیم. زندان که بودیم اصلا حواسمان به این ظرایف کار نبود. فکر می کردیم فقط راه مبارزه مهم است. اصلا به این نکته هایی که چگونه باید افراد ساده را تعلیم داد فکر نمی کردیم. بیست دقیقه که از قرار می گذرد کاملا نگران می شوم. بچه ها اکثرا سر وقتند. اگر رضا نیامده حتمن اتفاقی افتاده است. چند تا دوزاری این جور مواقع همیشه تو جیبم هست. زنگ می زنم خانه ی اصغر. او حتمن از رضا با خبر است. توی یک مجتمع می نشینند. بهار امسال هم که رفیق پوریک و بچه ها را در چاپخانه گرفته بودند اصغر خبرمان کرد. کسی گوشی را بر نمی دارد. دوباره و چندباره زنگ می زنم. اگر خبری بود از بی بی سی می شنیدم. توی روزنامه ها هم که خبری نبود. به قول مادرم توی دلم رخت می شورند.
- مادر جان هر وقت می رفتم ملاقات بابات همینجوری انگار توی دلم رخت می شستند...اما نمی ذاشتم تو بفهمی
راه می افتم به سمت میرداماد. تاکسی می گیرم. اگر بخواهم با اتوبوس بروم خیلی دیر می رسم. دلم آنقدر آشوب است که طاقت لک و لک اتوبوسهای دو طبقه را ندارم. ترافیک اذیتم می کند. اگر خبری باشد در دفتر حزب حتمن چند تایی از بچه ها نشسته اند که خبرها را داشته باشند. تاکسی را سر میدان محسنی نگه می دارم. می پیچم پایین. می فهمم که وضع غیر عادی است. چند تا پاترول خاکی رنگِ بدون پلاک، ضربدری پارک کرده اند جلوی دفتر. روزنامه هایی را که خریده ام آرام می ریزم داخل جوب. کمیته چی ها به آدمهای روزنامه به دست مشکوکند. توی صف سینما عصر جدید بچه های روزنامه به دست را حسابی برانداز می کنند. آرام و بدون اینکه خیلی جلب توجه کنم از کنار دفتر می گذرم. داخل راهروها پر از کمیته چی و سپاهی است که کارتن کارتن مدارک و کاغذ از دفتر خارج می کنند
- اگر نیروهای راست دست بالا را بگیرند نیروهای امنیتی را به سمت ما کیش می دهند... اونوقت احتمال کشتار هم هست
فکر می کردم بیشتر از اینها هول بکنم. اما مغزم مثل ساعت کار می کند. پس اصغر را گرفته اند. بچه های این دفتر را هم که گرفته اند. رفقای بالا هم یا الان دستگیر شده اند یا توانسته اند مخفی شوند
- در پلنوم شانزدهم مصوب شده که برای پرهیز از غافلگیری حزب باید بخشی از نیروهایش را مخفی نگه داره رفیق جان...لنین می گه تا بورژوازی بر سر کاره چاپخانه ی حزب باید مخفی باشه
کسی غیر از اصغر و رضا قرار تماس با من را ندارد. پس بهتر است به بچه های گروه تبلیغات خبر بدهم. علی و انوشه و مریم. برمی گردم سر خیابان شریعتی برای یک تاکسی دست تکان می دهم. می بیند که من هول زده ام، می خواهد سی تومان بگیرد. فکر می کند من از این بازاریهایم که خانه ام میرداماد است و حجره ام بازار. با بیست تومان راضی می شود. ساعت کسادی تاکسی است. سوار می شوم. هوا آفتابی است. باد یخزده گوشهایم را سِر کرده است شیشه ها را می دهم بالا. از آن حالت مطمئن در می آیم. فکرهایم مغشوش است. از این شاخه به شاخه ی دیگر می پرند. نمی توانم رشته ی افکارم را کنترل کنم. نمی دانم که قدم بعدی چیست. ارتباطات حزبی که از هم می پاشد اولین چیزی که آدم را اذیت می کند این است که جاده ی روبه رویت تاریک تاریک است. معلوم نیست قدم بعدی تو بغل دشمنی یا دری باز می شود برایت. نمی دانم اگر گیر بیفتم چه عکس العملی باید نشان دهم. می دانم که زندان جمهوری اسلامی با زندان شاه خیلی فرق می کند. کاش حزب تجربه ی بچه هایی را که این چند ساله گرفتار شده بودند و بعد آزاد شدند مکتوب می کرد و در اختیار ما قرار می داد. خیلی از بچه های علنی در این چند ساله گرفتار شده بودند. حتی گیتا هم که اعدام شده بود....آخ احمقها!...مگر ما به این جمهوری اسلامی چه بدی ای کرده بودیم؟ طرح و برنامه و کارشناس داشتیم. برای این مملکت آرزوهای خوب داشتیم. فقط می گفتیم اقتصاد جامعه باید سمت و سوی مردمی داشته باشد
- رفقا! سرمایه داری تجاری ایران به خاطر موقعیت خاص ایران ماهیت ملی میهنی نداره...ما باید به شدت مراقبِ دست بالا شدن این نیروها در نبرد که بر که باشیم
چقدر ساده بودیم که با وجود این بازاریها، فکر می کردیم که بگذارند ما نفسی بکشیم. این موزمارها دست شاه را بوسیده بودند و سپاس سپاس گفته بودند تا بیایند بیرون و کارشان را ادامه بدهند. چقدر در زندان منفور بودند. هر چقدر که طالقانی محبوب بود این جماعت کریه و منفور بودند. وقتی می رسیم نزدیکیهای محل. به تاکسی می گویم که آهسته تر برود. اطراف را چک می کنم. علی گفته بود که چند وقتی است یا حداقل آنها چند وقتی است که فهمیده اند که در ساختمان رو به رویشان یک دوربین پشت پرده کار گذاشته اند و از ساختمان فیلمبرداری می کنند. باید حواسم به دوربین باشد. درب ساختمان مثل همیشه نیم باز است ولی از گلدان پشت پنجره خبری نیست. قرارِ سلامت را خودم با بچه ها گذاشته بودم. که خندیده بودند و گفته بودند که هنوز روحیه ی چریکی دارم. علامت واضح است. ساختمان رو به رو را نگاه نمی کنم. پس ریخته اند داخل دفتر. حتمن انوشه هم گرفتار شده است چون امروز صبح باید می آمده روزنامه ی اتحاد را از بچه ها می گرفته. تاکسی سرعتش را کم می کند. راننده بر می گردد:
- چی شد آقا؟ کجا پیاده می شی بالاخره؟
نمی دانم چه باید بگویم. خانه ی اصغر که نمی توانم بروم. رابطه ی من با بالا که قطع شده است. دل به دریا می زنم
- ده تومن دیگه می دم منو ببر تخت طاووس سر میرعماد
می بینم که شک کرده است ولی چون دارم پول می دهم چیزی نمی گوید. برای همین آدمهای مادی است که ما داریم خودمان را این طرف آنطرف می زنیم
- رفیق جان این طرز تفکر درست نیست. ما با فرد فرد آدما کاری نداریم. روندهای کلان جامعه اگر عوض بشود این آدمها هم شکوفا می شوند...آنوقت می بینی که در فردای حل مساله ی طبقاتی دیگر از این تفکر مادی خبری نیست...این دنیایی که من گفتم یه ناکجا آباد دور از دسترس نیست...همین بالای مرزهای خودمانه...بی سوادی صفر، فقر صفر، بهداشت رایگان و برای همه
بیست و دو سالی زندان کشیده بود آن موقع. چنان به حرفهایش ایمان داشت و آنقدر خوب استدلال می کرد که خیلی از ماها توی عادل آباد حزبی شدیم. بعضی ها هم تفکرشان برگشته بود اما جذب حزب نشدند تا پارسال. می رسیم سر میرعماد. پیاده می شوم. هنوز احساس می کنم که راننده مشکوک است. شاید دلش می خواهد مرا تحویل بدهد. نه از روی بدجنسی بلکه از نظر وظیفه ای که جمهوری اسلامی گردنشان گذاشته است و تکلیفی که حس می کنند. شاید فکر کرده است من مجاهدم. عجب بدبختی ای داریم. زمان شاه آنقدر که الان احساس می کنم حس محاصره شدن نداشتم. مردم از دل و جان برای رژیم شاه خوش خدمتی نمی کردند. یا بحث پول وسط بود یا ترس. اما جمهوری اسلامی خیلی از این مردم را جذب خودش کرده است. زودتر پیاده می شوم که راننده نفهمد من کجا می روم. خدا را چه دیدی با حس تکلیف این جماعت نمی شود شوخی کرد. می روم در خانه ی علی. نزدیکیهای خانه که می رسم حواسم را جمعتر می کنم. چندان خبری نیست. اگر علی را گرفته باشند باید برای پوری و مهرنوش جایی پیدا کنم. البته شاید با خانواده ها کاری نداشته باشند. به هر حال شرط عقل است که دم چک پلیس نباشند. زنگ می زنم. کسی جواب نمی دهد. چندبار دیگر زنگ می زنم. خانه تک واحدی است. همسایه ای ندارند. نمی شود پرس و جویی کرد. ناگهان نگاهم می افتد به پنجره ی خانه ی رو به رو که پرده اش تکان می خورد. تا طرف می بیند که نگاهش کرده ام پرده را می اندازد. پس حتمن اینجا خبری بوده است که همسایه های رو به رو اینقدر کنجکاو و ترسان شده اند. آمده اند اینجا. ریخته اند داخل خانه. زنگ را با حرص فشار می دهم. خبری نیست. می روم به سمت خانه ی رو به رو. شاید چیزی بداند. خانه دو زنگ دارد. هر دو را فشار می دهم. چند بار دیگر. کسی جوابم را نمی دهد. دلم می خواهد التماس کنم به آدم پشت پنجره که چیزی بگوید.
- آقاجون بعد از کودتا دیگه هیشکی هیشکی رو نمی شناخت...خیلی آدمای کمی بودن که بذارن بیای تو خونه شون...به خصوص ما ها رو که داغ هم رو پیشونیمون بود...داغ حزبی بودن
پوری را هم برده اند؟ مهرنوش را چطور؟ جلوی چشم بچه ی چهارساله پدرش را برده اند یا خانه ی مادر پوری بوده؟ شاید داخلند و در را باز نمی کنند و همه ی این اتفاقها توهم من است. علی را توی دفتر دستگیر کرده اند یا هنوز دستگیر نشده است؟ اصغر کجاست؟....گیجم. دهانم تلخ است. خودم می فهمم که نفسم بدبوست. می روم عقبتر وسط کوچه، بین دو خانه می ایستم. نگاه می کنم به خانه ی علی و پوری. هیچ کس غیر از من داخل کوچه نیست. روی سکوی خانه ی بچه ها می نشینم.
- پسرجان کاش کودتا نشده بود...نمی دونی چه غمی روی دلمون سنگینی می کرد...دلم می خواست خودمو وسط میدوون بهارستان آتیش بزنم... همه سر کار و زندگیشان بودند. همه تند تند سوار اتوبوس می شدند و همدیگرو هل می دادن. عصرها با زن و بچهاشون می رفتن قدم می زدن، می خندیدن و گریه می کردن و دعوا می کردن و داد می زدن و به کاسبی شون و درسشون می رسیدن...فقط ما بودیم که خون دل می خوردیم
بلند می شوم. این هم یک بیست و هشت مرداد دیگر است. باید زودتر بروم خانه، اسباب وسایلم را جمع کنم. قبل از اینکه کسی آدرس مرا بدهد باید از خانه بروم.