هلن کلر که بود؟
روزنامه سوئدی اینترناسیونال


- مترجم: شیرین تولایی


• سالِ گذشته، کتابی به قلمِ بو رِنبری به نامِ «دنیای هلن کلر» به بازار آمد؛ کتابی که با دیدی نو، به تفسیرِ شخصیتِ زنی میپرداخت بغایت عجیب و قابلِ ملاحظه؛ زنی که انقلابی و مارکسیست نیز بود. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۶ ارديبهشت ۱٣۹۱ -  ۲۵ آوريل ۲۰۱۲


 
متن زیر ترجمه‍ی مقاله ای است از زبان سوئدی که در صفحه‍ی «فرهنگ» شماره‍ی نُهُمِ روزنامه‍ی انترناسیونال چاپ شده است؛ هم خلاصه ای است از زندگی زنی شگفت انگیز و هم معرفی کتابی است جالب. این ترجمه را به مناسبتِ هشت مارس (روز جهانی زن) به دوستان تقدیم می کنم.
شیرین تولایی

youtu.be

از مشهورترین زنان جهان در دهه‍ی پنجاهِ میلادی بود که امروز، جز در کشور خودش ایالات متحده‍ی امریکا تقریباً از یادها رفته است. دهها سال از عمرش را صَرفِ سفر به دورِ دنیا وشرکت در سخنرانیهایِ صدهزارنفره برای حمایت از ناشنوایان و نابینایان کرد. نامش هلن کلر و خود ناشنوا و نابینا بود.
سالِ گذشته، کتابی به قلمِ بو رِنبری به نامِ «دنیای هلن کلر» به بازار آمد؛ کتابی که با دیدی نو، به تفسیرِ شخصیتِ زنی میپرداخت بغایت عجیب و قابلِ ملاحظه؛ زنی که انقلابی و مارکسیست نیز بود.

اوایلِ دهه‍ی شصتِ میلادی، نمایشنامه ای به نام «معجزه» در تئاترِ واسا در شهرِ استکهلم، بر صحنه آمد. این نمایشنامه موفقیتی جهانی یافت و چند سال بعد، از رویِ آن فیلمی ساخته شد که جایزه‍ی اسکار را نصیب خود کرد.
کسی که این نمایش را دیده است، یکی از صحنههای آن را بخوبی به یاد میآوَرَد و آن صحنه ای است که محلی را در ایالت جنوبی آلاباما، در سالِ ۱۸۸۷ نشان میدهد که دخترکی هفت ساله و لوس وقتی آنچه میخواهد اگر همان لحظه به او ندهند، رفتاری وحشیانه و خشن از خود نشان میدهد. دخترک در پیِ یک بیماری، در سنِ یک و نیم سالگی، نابینا و ناشنوا شده است. اگرچه با ایما و اشاره نشان میدهد چه میخواهد، اما نمیتواند با دیگران ارتباط برقرار کند. اَن سالیوان بیست ساله، آموزگارِ جدیدِ او، باید با این کودکِ بدقِلِق کلنجار برود، بلکه بتواند چیری به او بیاموزد.
اَن کنارِ تلمبه‍ی آب وسطِ باغ ایستاده و در حالی که روی یک دستِ هلن آب میریزد، واژه‍ی «آب» را با حرارتِ تمام، با انگشتانش، کفِ دستِ دیگرِ دخترک هجی میکند. درست در همین لحظه است که «معجزه» روی میدهد: دخترک که نه میتواند بشنود، نه کلامی بر زبان بیاورد، خشکش میزند و لیوان را می اندازد. ناگهان میفهمد؛ نه معنایِ علامتهایِ «آب» را... آن را از قبل میدانسته، درمی یابد که «آب» یک واژه است و «واژه ها» بسیارند! و این آغازی است برایِ تکاملی عظیم... دخترکی که تنها لگد میپراند و میجنگید، بتدریج، از بخشِ زنانِ دانشگاهِ هاروارد فارغالتحصیل میشود. در آن سالها، حساب، جغرافی، فیزیک، تاریخ، زبانهایِ لاتین، فرانسه و آلمانی را در مدرسه خوانده است و میتواند به دو زبانِ بخواند و بنویسد.
ولی آیا واقعاً هلن کلر نخستین واژه را اینگونه که در نمایشنامه آمده، آموخت؟
آری، خودِ او این قضیه را تأیید میکند.
بعدها، سیزده کتاب تالیف کرد، از جمله تعدادی خودزندگینامه [اتوبیوگرافی].
اما براستی دختری که تنها میتوانست به کمکِ دستهایش با پیرامونش ارتباط برقرار کند، چگونه توانست به کالج برود و کتاب بنویسد، در سراسرِ دنیا، برایِ توده های مردم سخنرانی کند، برای روزنامه ها مقاله بنویسد، به حزب «سوسیالیست» بپیوندد و از رئیس جمهور ویلسون، برای جوهیل تقاضای عفوکند؟
توضیح اینهمه در کار و تلاشِ اَن سالیوان خلاصه میشود. بو رِنبری ـ از قولِ هلن کلر ـ مینویسد: «او به هر کلمه در ذهن من جان میبخشید. کلمه ها در انگشتهایِ او زندگی میکردند؛ زمزمه داشتند، میرقصیدند، زنگ میزدند و میجوشیدند.»   
اَن سالیوان نیز همچون هلن زنی بود در نوعِ خود بینظیر. زمانی که واردِ آن خانه‍ی اربابی شد، تجربه‍ی بزرگ شدن در نوانخانه ای مهیب را پشت سر داشت. پس از آن، بخت با او یاری کرده بود و توانسته بود به علّتِ نقص در بینایی، به مدرسه‍ی نابینایان بوستون برود و سرانجام، در چهارده سالگی خواندن بیاموزد. در مدرسه، او را کودکی دعوایی ولجباز میشناختند. با اینهمه، موفق شد با بهترین نتیجه ها، فارغ التحصل شود.
پس از پایانِ تحصیلات، به او پیشنهاد شد معلمِ این دخترک هفت ساله، هلن کلر، بشود. امکانِ گزینشِ دیگری نداشت. لذا پذیرفت. او شیوه‍ی آموزشِ الفبا با دست را میدانست که میشد برایِ نابینایانِ ناشنوا از آن استفاده کرد.
دلبستگیِ بسیاری به زبان و ادبیات داشت، ولی از «آموزش» هیچ نمیدانست. پس، خود روشی جدید برایِ آموزش ابداع کرد. با دخترک رفتاری بسیارعادی در پیش گرفت؛ گویی او کودکی است کاملا طبیعی و عادی. با او بسیار شکیبا بود. همواره دلبستگیهایش را در نظر داشت و هنگامِ حرف زدن با او، پیوسته از جمله هایِ کامل استفاده میکرد و از به کار بردنِ «زبانِ کودکانه» پرهیز داشت. این روش در آن زمان بسیار رادیکال محسوب میشد و نتیجه هایِ بینظیری به همراه آورد.
زمانی که هلن پس از چند ماه پرسید:
ـ «فکرکردن» چیست؟ «رنگ» کدام است؟ و«عشق» چه چیزی است؟
اَن برایش توضیح داد، تعریف کرد و تمثیلها به کار بُرد... او هرگز خسته نمیشد.
بعدها، پزشکِ بسیار معروف، ماریا منتسوری که «روش آموزشی منتسوری» را ابداع کرد، گفت که اَن سالیوانِ جوان در واقع پیشگامِ این روش است. ایده های او بسیار شبیهِ ایده هایِ منتسوری بود.
ان سالیوان تا پایانِ عمر کنارِ هلن کلر باقی ماند. او در سال ۱۹۳۶ درگذشت. هلن کلر تا سال ۱۹۶۸ زندگی کرد.
او در تمامِ کلاسها، کنارِ هلن کلر مینشست و هر آنچه استادان و شاگردان میگفتند، برایِ او بازگو میکرد و نیز نظرهایِ هلن را در بحثها برایِ آنها بیان میداشت. شبها، کنارِ او مینشست و یادداشتهایش را و نیز متنِ کتابهای درسی اش را (اگر به خطِ برایال نبودند که البته بسیاری از آنها چنین بود!) برایش ترجمه میکرد و در نوشتن مطالب و رساله ها، به او یاری میرساند.
بو رِنبری جمله‍ی کوتاهِ حیرت انگیزی دارد به این مضمون:
«... [هلن] با آن مُدلهای اجسامِ هندسی که اَن با تخته و میخ و سیم آنها را سرِهم میکرد، به اندازه‍ی کافی مسأله داشت.»
اَن از ریاضیات خوشش نمیآمد و ریاضی اش خوب نبود، اما آیا تسلیم میشد؟
هلن در بیست و چهار سالگی، به عنوان «نخستین نابینا/ ناشنوا» فارغ التحصل شد و همان زمان نیز اولین کتابِ خود را تألیف کرد. او که متولدِ سال ۱۸۸۰ میلادی بود، تا هشتاد و هشت سالگی، عمری را پیوسته در تکاپو، سفر، اندیشیدن، نگارش و سخنرانی گذراند. او و اَن سالیوان بسیار زود شناخته شدند.هلن بتدریج برای بسیاری از مردم، به نوعی نمادِ ایستادگی و ماندگاری تبدیل شد: انسانی که توانسته بود به زندگی معنا ببخشد.
*
توصیفِ اجمالیِ نقشی که هلن ایفا کرد کاری است ناممکن، ولی آنچه بتدریج محو شد، یا بهعبارتی، «خاکمال» شد، (البته این که خانه‍ی دورانِ کودکیِ او را به «یادگاری ملی» تبدیل کنند، فراموش نشد!) این واقعیت است که او در عنفوانِ جوانی، باورهایِ مارکسیستی داشت و همچنان که بو رِنبری مینویسد، در سالهای 1910 تا 1920، در مقامِ زنی «سوسیالیستِ انقلابی» و «فمینستِ رادیکال»، به فعالیتهایِ ضدِ جنگ و تبلیغ و تهییجِ سیاسی پرداخته بود.
اَن سالیوان ولی علاقه ای به سیاست نداشت، حال آنکه هلن بسیار دلبسته‍ی سیاست بود. در نتیجه، اَن ناگُزیر، یک سری کتابهایِ مارکس، انگلس، کائوتسکی، کارل لینکنخت، رُزا لوکزامبورگ، کروپتکین و... را برای او که به آنان باور داشت و حریصانه مطالعه میکرد، ترجمه کرد.
جان میسی استادِ دانشگاه هاروارد هلن را به دوستانِ خود معرفی کرد. جان میسی با کسانی چون جان رید (نویسنده‍ی کتابِ معروفِ «ده روزی که دنیا را تکان داد»)، اِما گُلدمن، آپتون سینکلر و مکس ایستمن معاشرت و مراوده داشت.
هلن در سالِ 1909، به حزبِ سوسیالیست پیوست. اَن با جان میسی ازدواج کرد.
هلن بتدریج به فکرِ امرارِ معاش افتاد. میخواست کار کند تا بتواند درآمدی داشته باشد. «بنیادِ نابینایانِ آمریکا» در سالِ 1924، هر دو را استخدام کرد. از آن پس، هلن دهها سال عملاً سفیرِ این سازمان و بعدها فرستاده و نماینده‍ی کشورش شد. شاید این خواسته‍ی قلبیِ او نبود، ولی مثلِ همیشه امکانِ گزینش دیگری نداشت. دلمشغولیِ اصلی اش سیاست بود و نسبت به امور خیریه احساسی دوگانه داشت، زیرا معتقد بود وظیفه‍ی جامعه است که از مستمندان و ضعیفان و مددخواهان دستگیری کند.
بو رِنبری از نخستین برخوردش با نام هلن کلر تعریف میکند که به دلبستگیِ او به اندیشه و زبان مربوط میشده است. آن زمان، او در انیستیتو زبان و فرهنگِ دانشگاهِ صنعتی شهرِ لولئو مشغول به کار بوده و نامِ هلن کلر در نظریه [تئوری] «اندیشه و زبانِ» لِو سیمونوویچ ویگوتسکی، در سالِ 1934، آمده بوده است.
هلن کلر خود نیز اذعان دارد که زبان حس آگاهی و هوشیاری را اولین بار در وجودِ او بیدار کرده است.
بو رنبری مینویسد:
«متنهایِ ویتگنشتاین فیلسوف و نیز نظریه پردازِ [تئوریسینِ] زبان باکتین نیز برایِ درکِ هلن بسیار مفید است. و البته این رابطه دوسویه است.»
ویگوتسکی، ویتگنشتاین و باکتین «سه فرشته»اند که بالایِ گهواره‍ی هلن نشسته اند.
ولی براستی «زبان» چگونه در ذهنِ هلن شکل گرفت؟
برای یافتن پاسخِ این پرسش، کتابِ «دنیای هلن کلر» را مطالعه کنید.