یادداشتی بر بیانیه کنفرانس دکتر مشایخی


بهرام خراسانی


• من حضور و کنش کنونی سازمانهای شناخته شده و خوشنام ایران در همسوسازی فعالیت های اپوزیسیون، و تدوین استراتژیها را کمرنگ می پندارم. حتی در کنفرانسهایی چون همین کنفرانس دکتر مشایخی هم، حضور رسمی آنها را بایسته و سودمند می پندارم ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۱٨ ارديبهشت ۱٣۹۱ -  ۷ می ۲۰۱۲


صبحست ساقیا قدحی پر شراب کن       دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

این روزها؛ بایستگی دستیابی به یگانگی اجرایی در میان نیروهای اپوزیسیون ایرانی؛ بر کسی پوشیده نیست. کسانی بسیاری نیز در این راه، تلاش میکنند. اما هنوز این تلاشها، به جایی که بتوان آن را جایی نامید، نرسیده است. روز ۷ اردیبهشت ۱٣۹۱ نیز، "بیانیه شماره ۳ کمیته برنامه ریزی کنفرانس دکتر مهرداد مشایخی"، منتشر شد. گرچه این بیانیه را میتوان همچون گامی بایسته در پیمودن راه به شمار آورد، اما گوئیا طلسم ناگشوده ی ما، جادویی تر از آنست که با این افسونها گشوده شود. یا اینکه اصلاً راه را اشتباهی میرویم. شاید هم، همه ی اینها، حرف است، و کسی آهنگ آن ندارد که کاری انجام شود. چگونه است که سدها هزار نیروی آگاه و باتجربه در شرایط خفقان و دشوار درون کشور، و هزاران نفر نیروهای مدعی و خود رهبربین در شرایط آزاد خارج از کشور؛ در ٣٣ سال گذشته؛ راه برون رفت از وضعیت کنونی را، به مردم نشان نداده اند. چه به صورت سازش با نظام کنونی، و چه اصلاح یا سرنگونی آن. جای تأسف است که با اینهمه آدمهای مدعی، کنفرانس دکتر مشایخی توسط کسانی برگزار میشود که به نظر نمیرسد ویژگیهای سیاسی لازم برای چنین کاری را داشته باشند. هیچ نماینده رسمی نیز از سازمانهای سیاسی شناخته شده و با سابقه ی کشور، در این کنفرانس حضور نداشته اند. یا تمایلی به حضور نداشته اند.
در این کنفرانس؛ گرچه چهره های برجسته و شناخته شده ای همچون آقایان شریعتمداری، گنج بخش، و اصلاح طلب خوش فکر و پرتکاپویی چون آقای واحدی هم دیده میشوند، اما زمام کار، در دست اینان نیست. این به معنای ندیدن ارزش تلاش یک ساله برگزار کنندگان کنفرانس نیست. از این بابت، این کار درخور سپاس فراوان هم هست. به نظر میرسد که بی فرجامی تاکنونی کار، بیش از هرچیز در سستی، بی هدفی، و بی برنامگی اپوزیسیون ایران، به ویژه در بیرون از کشور است. اپوزیسیون ایران، نه ناتوان است و نه کم شمار. اما بی هدف، بی برنامه، و خواب آلود، هست. من نمیگویم این اپوزیسیون از گیجی ضربه ی جمهوری اسلامی در سالهای پس از انقلاب در نیامده است. چون همه ی اپوزیسیون، کسانی نیستند که در آن سالها ضربه خورده اند. اگر چنین بود، در آن صورت، ما ناگزیر بودیم اپوزیسیون را تنها در سیمای مشتی ژنرال سیاسی بازنشسته و سالخورده شناسایی کنیم. در حالی که اکنون، اپوزیسیون ایران، گرایشهای فکری و نسل های گوناگونی را دربر میگیرد و از این بابت نیز، از وضعیت خوبی برخوردار است. این، بهترین فرصتی است که یک جامعه میتواند از آن برخوردار شود. اما بی هدفی و بی برنامگی، و سرگردانی در میان انبوهه ای از واژگان تعریف نشده، آن را به درجا زدن، کشانده است. فزون بر آن؛ وسواس و منزه طلبی های مرتاضانه، و برخورد پاستوریزه با سیاست؛ این نیروی انبوه را در جای خود، میخکوب کرده است. مانند ترس از اینکه کسی به آنها انگ وابستگی به این یا آن دولت یا سیاست جهانی را نزند. مگر هم اکنون نمیزنند؟ یا مگر آنهایی را که وابستگی آنها بر همه کس آشکار است، به جلسه های گوناگون دعوت نمیکنند و یا راه نمیدهند؟ این اپوزیسیون همچنین، چشم خود را برهمه "فرصت"ها و درهایی که هر روز به روی او گشوده میشود، بسته است. اپوزیسیون ایران نیز همچون حکومت ایران، جهان را پر از "تهدید" و دشمن می پندارد. با چنین دیدگاهی، انسان نمیتواند "تهدید"ها را به "فرصت" تبدیل کند، بلکه همواره فرصت سوزی میکند، و از هر فرصتی، برای خود، یک تهدید میسازد.
باتوجه به آنچه گفتم، و به بهانه ی بررسی "کنفرانس دکتر مشایخی"، در زیر به نکاتی پیرامون گذربندهای فراراه جنبش کنونی مردم ایران، انگشت خواهم گذاشت.   
۱) هرگونه تلاش برای اصلاح یا دگرگونی بنیادین یک نظام سیاسی و اجتماعی، یک کار سترگ استراتژیک است. در بالاترین سطح ممکن. فرایند مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک، چه در پهنه یک سازمان تجاری یا یک کشور، چارچوبها و ادبیات ویژه و شناخته شده خود را دارد. چنانچه این ادبیات و روشها رعایت نشود، آنگاه نمی توان آن فرایند را به سامان رساند. کار استراتژیک همچنین، به دست افراد استراتژیک انجام میشود. اما، یک شخصیت استراتژیک، کسی نیست که کتاب مدیریت استراتژیک خوانده، و یا در این یا آن دانشگاه چنین موضوعی را درس داده باشد. چنین کسی در بهترین حالت، یک کارشناس، یا استاد دانشگاه است. یک رهبر، گروه، کادر سیاسی، و یا یک تشکیلات استراتژیک؛ باید بتواند هدف ممکن یا خواستنی جامعه در یک دوره ی مشخص را، به درستی، روشنی و به دور از هرگونه ترس و دو پهلو سخن گفتن؛ تعریف کند. برنامه دستیابی به این هدف را تنظیم، و پشتیبانی جامعه از آن را، تأمین کند. این فرد یا نهاد اجتماعی همچنین؛ باید برپایه تجربه، درک مشخص از شرایط، و انگیزه های شخصی و گروهی؛ روندهای ممکن جامعه خود را به خوبی بشناسد، و بر پیرامون خود؛ تأثیر گذار باشد. هدف و برنامه، باید برای بیشینه ی مردم جامعه، هم قابل فهم، و هم خواستنی باشد. درکاری به این بزرگی، نمیتوان در لفافه سخن گفت و یا واژگان تعریف نشده و هزار چهره ای مانند دموکراسی و دموکراسی خواهی را، نشانِ پرچم خود ساخت. به همین دلیل، عبارات خامی چون "جنبش دموکراسی خواهی"؛ بیشتر به یک سخن و شعار سیاسی گنگ و نامفهوم، در جامعه امروز ایران، همانند است. شعاری خوش نما و خوش آهنگ، که نه تنها جامعه را با خود همراه نمیسازد، بلکه تخم دودستگی در آینده را نیز، در دل خود، می پروراند.
در هر کار استراتژیک و بزرگ، نخست باید یک یا چند هدف مشخص به روشنی تعریف و درباره آن تصمیم گیری شود. پس ازآن، باید "فرصت"ها و تهدیدهای پیش رو؛ و نیروهای بازدارنده و پیش برنده آن کار؛ شناسایی، تعریف، و تجزیه و تحلیل شوند. برپایه این بررسی و تجزیه و تحلیل، باید یک یا چند "استراتژی" و یا "آلترناتیو استراتژیک" برای شرایط احتمالی متفاوت؛ مشخص، و منابع اجرای آن، تعیین شود. آنگاه این استراتژی، باید اجرا، و متناسب با شرایط، شکست ها و پیروزیها، به روزرسانی شود. این یک فرایند علمی است، و به هیچ بهانه ای نمیتوان از آن، سرباز زد، و یا واژگانی دلبخواه را، جایگزین آن کرد. همچنین، برای این کار در یک جامعه ۷۵ میلیون نفری با فرهنگهای متفاوت، باید شمار چشمگیری از سیاست ورزان و کنشگران آگاه و باتجربه، هم اندیشی و همکاری فعال و روزمره داشته باشند. کنفرانسی که جمع و جور کردن آن یک سال زمان برده، و گزارش آن چیزهایی را خلاصه کرده که در سایتهای گوناگون قابل دسترسی است؛ میتواند تلنگر خوبی باشد؛ اما نمیتواند مشکل برنامه ای جنبش را حل کند.

۲) نام کنفرانس دکتر مشایخی، "گفتگو برای گذار به دموکراسی" است. اگر بخواهیم بررسی خود را از همینجا آغاز کنیم؛ به نظر میرسد که "گذار به دموکراسی"، همچون آماج یا "هدف" بنیادینی بوده که در آن گردهم آیی؛ فراراه اپوزیسیون سیاسی ایران، رخ نموده است. چه بر آن نام هدف گذاشته باشند، یا نه. ترکیب واژگانی "گذار به" نیز، شناسای یک فرایند است. یعنی مجموع کارهایی که قرار است چیز یا چیزهایی را، به چیز یا چیزهای دیگر؛ فرارویاند. این فرایند، ممکن است درونمایه متفاوتی داشته باشد. مانند اینکه کاری بکنیم که همین ساختار خودکامه موجود، به ساختاری دموکراتیک تبدیل شود. یا اینکه این ساختار خودکامه را درهم ریزیم، و بر ویرانه آن، از نو، ساختار یا ساختمانی دموکراتیک بسازیم. یا هر تفسیر و تعبیر دیگر از این ترکیب واژگانی. بنابراین، چنین به نظر میرسد که آماج فرجامین گفتگو، دست یافتن به گوهری است به نام "دموکراسی".
اکنون این پرسش پیش می آید که آیا اگر همه شهروندان ایرانی به گونه ای همآهنگ؛ شکار این گوهر را همچون "هدف" یگانه و ورجاوند خود بپذیرند؛ آنگاه میتوانند همه قوای خود را برای دسترسی به آن؛ یگانه و همسو سازند؟ من میگویم، هرگز. چون هر هدفی، هر هزینه ای را توجیه نمیکند. پدیده ی دموکراسی؛ که بیش از سد سال است ایرانیان برای رسیدن به آن تلاش می کنند؛ اکنون مفهومی است که بیش از هر هنگام دیگر؛ کلی، تعریف ناشده، و هزار چهره است. چه در ایران، و چه در جهان. پیشینه ی کشورهایی با چنین پسوندی نیز نشان داده که این واژه، به تنهایی نمیتواند آینده درخشان مردمان یک کشور را تضمین کند. جمهوریهای "دموکراتیک" کنگو، کره، یمن، کامبوج، خلق چین و مانند آن؛ گواهی بر درستی این دیدگاه است. در بین کنشگران اجتماعی کشور ما هم؛ که کنفرانس دکتر مشایخی پرداختن به بحثهای نظر را در آن نکوهش کرده؛ هنوز برداشتی کاربردی و روشن از درونمایه این اصطلاح، وجود ندارد.
وابستگان به اپوزیسیون حکومت کنونی ایران، از دموکراسی چه می خواهند؟ اینکه انتخابات آزاد برگزار شود و هر کس زور تبلیغاتی بیشتری داشت وکیل و وزیر تعیین کند؟ اینکه هیچ کتابی سانسور نشود؟ اینکه برای انجام هر کاری در کشور از همه نظر بخواهند؟ اینکه هر جمعیتی که به زبانی خاص سخن میگوید بخشی از این سرزمین را یک کشور جداگانه بخواند و ایلخانی را به فرمانروایی آن بگمارد؟ اینکه فرصتهای اقتصادی و اجتماعی به یکسان دراختیار همه شهروندان قرارگیرد؟ اینکه هرکسی بتواند به هرکسی ناسزا بگوید؟ اینکه فرصتهای آموزش و پرورش به یکسان دراختیار همه ی شهروندان ایرانی قرارگیرد، و هزاران گزینه دیگر؟ کدامیک از اینها دموکراسی است؟ آیا جمع آنها دموکراسی هست؟ زیرساختهای پشتیبان دموکراسی در کشور ایران کدامند؟ اقتصاد توانمند؟ ارتش نیرومند؟ اندیشه اجتماعی نیرومند؟ نخبگان بیشتر؟ گروههای مسلح بیشتر؟ گردنهای کلفت؟ قدرت عوامفریبی بیشتر؟ کدامیک؟
یک هدف کاملاً روشن و آسیب ناپذیر از تعریف های سلیقه ای، می تواند نیروهای پراکنده یک جامعه را، به خوبی گردهم آورد و نتیجه ی دلخواه را به دست دهد. اما یک هدف گنگ و ناملموس، که به گونه های متفاوت قابل تعریف باشد؛ به ویژه در جامعه ای که هنوز مزه تلخ پیروی از شعارهای درون تهی را در کام خود دارد؛ میتواند هر اتحادی را نیز درهم ریزد.
در هر جنبش بزرگ اجتماعی؛ بیشینه ی مردم برپایه ی یک نفع ملموس و انگیزه شخصی، خانوادگی و یا گروهی؛ پای به میدان میگذارند. این نفع، ممکن است برای هر گروه اجتماعی، متفاوت باشد. اما مهم آنست که نخست چنین نفع و انگیزه ای برای آنها وجود داشته باشد، دیگر اینکه انگیزه های متفاوت، اگر تقویت کننده هم نیستند، در برابر هم، نباشند. آیا در شرایط کنونی ایران زمین، مفهوم دموکراسی؛ اگر به روشنی تعریف نشود؛ می تواند انگیزه و خواست بیشینه ی مردم را تأمین کند؟ آیا هم اکنون، بیشینه ی مردم چنین می اندیشند؟ به باور من، و با تصویر روشنفکرانه و فرقه گرایانه ای که از این مفهوم در جامعه وجود دارد؛ هرگز. اما، این پاسخ منفی، بدین معنا نیست که دموکراسی چیز بدی است یا بخشهایی از ایرانیان درپی آن نیستند. مشکل، در گنگی این مفهوم برای بیشینه جامعه و حتی نخبگان آنست. نخبگانی که تلاش میکنند واژگانی را که خود نیز به درستی مفهوم آن را نمیدانند؛ به گونه ای بر زبان آورند که دیگران آن را دانش ناب بپندارند.
ممکن است شمار اندکی از نخبگان ایرانی کتابخوان و ملا، از این مفهوم به خوبی آگاه باشند. یعنی کسانی که همه سرجنبانان جامعه شناسی جهان را از خلقت آدم و حوا تاکنون می شناسند، و هرچه آنها پیرامون این مفهوم گفته اند، به خاطر سپرده اند. اما این گوهر نسبتاً "نام" آشنا؛ برای کسانی که باید آن را با جان و مال خود و در میدان نبردی سهمگین به دست آورند؛ "درون مایه" ای بسیار گنگ و ناآشنا، و عیاری نامشخص دارد. با چنین مفهوم گنگی، حتی در کنار گود مبارزه اجتماعی نیز نمیتوان بساطی پهن کرد.
در اسناد منتشر شده؛ من هنوز به تعریفی روشن از هدفهای بنیادین نیروهای اپوزیسیون ایرانی در مبارزه با حکومت کنونی، دست نیافته ام. به همین گونه، به تعریفی آبرومند از مفهوم دموکراسی. به ناگزیر، آنچه را خودم بر پایه مجموع آگاهیم از شرایط ملی و بین المللی، هدف چنین مبارزه ای پنداشته ام، در چند خواست گیتیایی و واقعی، برای خود فرموله کرده ام. چنین پنداشته ام که اگر شهروندان یک جامعه مدرن به این خواستها برسند، نشانه ی آنست که "دموس" بر تخت نشسته است. و به وارون این حکم، اگر "دموس" بر تخت بنشیند، آنگاه این خواستها نیز برای شهروندان، تأمین خواهد شد. براین پایه، می پندارم که دموکراسی؛ به عنوان یک هدف فراگیر ملی و اجتماعی؛ چیزی است بسی فراتر و بیشتر از حق آزادی بیان هر انسان، و حق فلان داستان نویس در چاپ آثار خود در تیراژ ۲۰۰۰ نسخه. آنچه من به عنوان اهداف کلان مبارزه کنونی مردم سرزمینم بر علیه حکومت کنونی در سر پرورانده ام، و آن را درونمایه دموکراسی میدانم، عبارتند از:

• نگهداشت کامل و خدشه ناپذیر یکپارچگی سرزمینی که هم اکنون "ایران" نام دارد، و در همه مجامع قانونی بین المللی به همین نام شناخته میشود. بی هیچ استخوان لای زخم گذاشتنی،
• برپایی ساختار اقتصادی مدرن و شناخته شده ای، که بتواند با بهره گیری کار آمد از همه امکانات مادی و معنوی کشور، شرایط برابر حقوق را برای بهبود رفاه مادی قابل دستیابی، و سربلندی اجتماعی همه ی شهروندان این سرزمین، در درون یا بیرون از مرزهای ملی، فراهم سازد،
• برپایی آنچنان ساختار سیاسی و اداری، که بتواند با از بین بردن کامل هرگونه نقش و دخالت اندیشه های دینی و ایدئولوژیک در زندگی گیتیایی و سیاسی جامعه، مشارکت کامل و برابر حقوق همه ی شهروندان این سرزمین را در گزینش شکل زندگی اجتماعی و سیاسی؛ هم آوا و سازگار با اعلامیه جهانی حقوق بشر و نهادهای قانونی جامعه؛ فراهم سازد. این ساختار، باید بتواند همزیستی مسالمت آمیز کشور ایران با دیگر کشورهای جهان را، تأمین کند.
• برپایی آنچنان زیرساختهای سیاسی و هستی شناسانه؛ که همه ی گروههای اجتماعی اندیشه ای، دینی، قومی، زبانی، و جنسیتی این سرزمین؛ بتوانند به گونه ای آزاد، رها از پیگرد، و برابر حقوق؛ سازگار با اعلامیه جهانی حقوق بشر و نهادهای قانونی و اجتماعی سرزمینی؛ اندیشه، دین، زبان و فرهنگ خود را شکوفا سازند.
این خواستها یا خواستهایی همانند آن؛ که باید یک یا چند استراتژی و برنامه عملیاتی برای دسترسی به آن تدوین شود؛ چیزی است که من آنها را "هدف"های استراتژیک جنبش کنونی مردم ایران، می پندارم. به باور من، هنگامی که جامعه به این خواستها برسد، یعنی دموکراسی برقرار شده است. اگر هم دموکراسی برقرار شود، باید این خواستها را برآورده کرده باشد. شاید بتوان گفت اینکه بر تحقق این خواست ها چه نام بنهیم، مهم نیست. اما اینکه بتوانیم نشان دهیم در زیر هر نام چه چیزی نهفته است، بسیار مهم است. "قیمه"، هنگامی اشتها برانگیز است که با گوشت و لپه باشد. قیمه با "ق" یا "غ"، تنها در مدرسه های صرف و نحو و زبان آموزی می تواند مشتری داشته باشد، نه در سفره ی گرسنگان. با شناختی که این نگارنده از ترکیب نیروهای سیاسی اپوزیسیون و توازن قوای طبقاتی و اجتماعی جامعه ایران دارد، می پندارم که هدف پیشنهادی بالا، می تواند پایه ای برای نزدیکی عملیاتی بیشینه وابستگان به اپوزیسیون کنونی، باشد. چه جمهوری خواه، چه مشروطه خواه و ملی گرا، و چه اصلاح طلب ناوابسته به حکومت کنونی. از دید من، "گفتگو برای گذار به دموکراسی" هم تنها درصورتی می تواند سنگ بنای اتحادی پایدار و رشد یابنده میان اپوزیسیون ایرانی باشد، که اگر روپوش آن را برداریم، بتوانیم به روشنی، درونمایه ای همانند با آنچه گفتم، در زیر آن بیابیم.

٣) در بیانیه کنفرانس، بر "پروژه محوری" و "عبور از بحث های نظری و تئوریک" تأکید شده است. اما؛ نه از مفهوم "پروژه محوری" تعریفی به دست داده و نه از "بحث نظری و تئوریک". اصطلاح "پروژه محوری" که شاید از سوی کارشناسان و کارمندان نهادهای دولتی درون کشوری، و یا مدرسین دانشگاهی برون کشوری وارد ادبیات کنفرانس شده، گویا اهداف و استراتژیهای اصلاح یا تغییر نظام سیاسی یک کشور را، در حد پروژه های یک شرکت ساختمانی، فرو کاسته است. همچنین، روشن نیست که "عبور از بحث های نظری و تئوریک" به این دلیل است که این کار در جنبش و در میان همه اپوزیسیون انجام شده و اکنون هنگام عمل است، یا اینکه اساساً به بحث نظری و تئوریک نیازی نیست. یا اینکه دانش و بینش برگزار کنندگان کنفرانس، برای نیاز حال و آینده کشور، بسنده است. یا آنکه همه ی اینها، پیشاپیش، در کتابهای دینی مشخص شده اند. با اینهمه، میتوان چنین فرض کرد که منظور برگزارکنندگان کنفرانس از پروژه، همان "استراتژی" یا "طرح استراتژیک" بوده است. اما از انجا که این نگارنده یکی از وظایف خود را کمک به روشن شدن فضای اندیشه سیاسی جامعه میداند، نه افزودن بر ابهام و بازاری کردن آن، به ناگزیر، پیش از ادامه ی این نوشتار، نکاتی را پیرامون سه واژه یا مفهوم کلیدی، یادآوری خواهم کرد:
استراتژی (Strategy): برای استراتژی، تعریفهای فراوانی وجود دارد. از میان آنها، سه تعریف همانند زیر می تواند با حوزه ی کار این نوشتار، همخوانی بیشتری داشته باشد. یکی اینکه استراتژی یعنی "دیدگاههای کلان پیرامون راههای دستیابی به اهداف". دیگری یعنی "برنامه بازی با رقبا"، و سومی یعنی "ابزار دستیابی به اهداف کلان و درازمدت".
طرح (Plan): هرگونه برنامه، برنامه ریزی، نقشه راه یا مراحل اجرایی یا فنی مشخصی است، که رسیدن به هدف معینی را پیش بینی، یا پیشنهاد میکند. نقش متغیرهای غیرقابل کنترل؛ و نیز بایستگی انعطاف پذیری؛ در طرح های استراتژیک، و استراتژی، بسیار است.
پروژه (Project)، یعنی مجموعه برنامه های مالی و زمانی دقیق، مشخص و مصوبی که برای اجرای یک طرح اقتصادی یا علمی، تنظیم میشود. در پروژه، نقش متغیرهای غیرقابل کنترل، اندک فرض می شود. بنا براین در پهنه سیاست که روند هیچ چیزی را به روشنی نمیتوان تعیین کرد، و عوامل غیرقابل کنترل نقش برجسته ای دارند، این واژه را نمیتوان به گونه ای گسترده به کار برد.
در بخش "گزارش محتوایی" بیانیه کنفرانس می خوانیم: "از آنجا که این نشست "پروژه محور" بود، بخش عمده کنفرانس به طرح و بررسی هفت پروژه اختصاص یافت. از نگاه اعضای کمیته برگزاری کنفرانس، این پروژه ها در سه دسته قابل تقسیم و ارزیابی بودند: پروژه اصلاح از درون، "پروژه محاصره مدنی برای انتخابات آزاد و اصلاحات ساختاری"، و پروژه آلترناتیو سازی و سازماندهی نیروهای سیاسی در خارج از کشور.
• "پروژه اصلاح از درون". این به اصطلاح پروژه، با دلی خوش و دلی دلی خوانان، می خواهد خود را برای انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری آماده کند، و با نظام حکومتی موجود، چانه یا لاس بزند.
• "پروژه محاصره مدنی برای انتخابات آزاد و اصلاحات ساختاری". با هدف گذار سازمان یافته از جمهوری اسلامی و ساختن دموکراسی، از راه انتخابات آزاد و صندوق رأی. و نیز، "گذار به دموکراسی از طریق اصلاحات ساختاری جمهوری اسلامی"، بدون گذار اجباری از جمهوری اسلامی.
• "پروژه آلترناتیو سازی و سازماندهی نیروهای سیاسی در خارج از کشور"، با هدف سازماندهی اپوزیسیون در خارج کشور و سرنگون سازی نظام سیاسی کنونی.
۴) راستی آنست که سرنوشت سیاسی کشور بزرگ و پیچیده ی ایران؛ نه با عبارت پردازیها و جمله سازیهای کسانی چون این نگارنده تعیین میشود، نه با "پروژه" های کنفرانس دکتر مشایخی، نه با تلسکوپ اندازی مهاجرین درازپیشینه ی برون مرز، نه با نوشتن "احواز" به جای "اهواز"، نه با "سلطانی" خواندن حکومت "اسلامی"، و نه کارهای همانند دیگر. برپایه روندهای درونی کشور، و منافع واقعی و گیتیایی میلیونها شهروند ایرانی، آنچه می تواند رخ دهد، در پهنه ی زندگی واقعی مردم، روی خواهد داد. اگر این نظام اصلاح شدنی باشد، اصلاح خواهد شد. که البته گرچه این بهترین حالت است، اما امیدی به آن نیست. بسیاری از خود اصلاح طلبان حکومتی نیز، دیگر چنین امیدی ندارند. اگرهم اصلاح شدنی نباشد، فرو خواهد ریخت. چه کسی بخواهد و چه نخواهد. گذاشتن واژگانی چون "انحلال طلبی" به جای "سرنگونی" و یا تراشیدن ایده "آلترناتیو سازی"، و نکوهش هرگونه اصلاح طلبی و دور اندیشی هم، نه چیزی را در واقعیت تغییر میدهد، و نه دکان دو نبشی را به کسی هدیه خواهد کرد. آنچه هم من و ما در این نوشته ها انجام می دهیم، تنها دو پی آمد احتمالی دربر خواهد داشت. یکی از آنها، ثبت در تاریخ است. دیگری؛ شاید؛ کمک به آمادگی برای کاستن از اثر پی آمدهای ناگوار دگرگونیهای بزرگی که حتماً؛ و نه چندان دورهنگام؛ روی خواهد داد. شاید شتاب من و ما هم در ستایش از بایستگی هم آوایی نیروهای اپوزیسیون، از این واقعیت سرچشمه گیرد که "دور فلک درنگ ندارد". اپوزیسیون خارج از کشور، هیچ کار کارستانی نمیتواند انجام دهد. شاید کمک به روشن شدن مفاهیم، انتشار و گردش اطلاعات و ایده ها، زنده نگهداشتن چراغ کنشگری سیاسی، و نگهداشت بقایای سازمانهای شناخته شده و ریشه دار؛ بزرگترین کاری باشد که بخشی از این اپوزیسیون انجام میدهد. کار ارزشمندی که نسبتاً خوب هم انجام میشود. هنگامی هم که سخن از بایستگی وحدت به میان می آید، منظور آفرینش هر روزه ی یک سازمان سیاسی بی خاصیت دیگر، یا چند دسته شدن یک سازمان موجود، نیست. فراوانی چنین سازمانهایی از آغاز انقلاب ۵۷ تاکنون، خودش یک آفت در فضای سیاسی ایران بوده است.   
برداشت من آنست که آنچه را در این نوشتار به عنوان هدفهای کلان مبارزه کنونی مردم و اپوزیسیون با حکومت کنونی حدس زده ام، میتواند با دیدگاه بیشینه ی هموندان اپوزیسیون، نزدیک باشد. اما می پندارم که سه راهکار یا استراتژی سیاسی که به نقل از بیانیه کنفرانس دکتر مشایخی نقل کردم، همه استراتژیها و یا دست کم شرح و جزئیات نظر همه اپوزیسیون نیست. براین پایه، در اینجا به اظهارنظر و داوری پیرامون آنها نخواهم پرداخت. داوری پیرامون کنفرانس را نیز نمیتوانم به همه ی اپوزیسیون تعمیم دهم. اما بر آنم که تدوین اثربخش این استراتژیها و راهکارها، بی آنکه در یک هم اندیشی گسترده و روبازِ همه ی ذینفعان و علاقمندان انجام شود، به جایی نخواهد رسید.

۵) من حضور و کنش کنونی سازمانهای شناخته شده و خوشنام ایران در همسوسازی فعالیت های اپوزیسیون، و تدوین استراتژیها را کمرنگ می پندارم. حتی در کنفرانسهایی چون همین کنفرانس دکتر مشایخی هم، حضور رسمی آنها را بایسته و سودمند می پندارم. حضوری که اگر باشد، هم جایگاه خود این سازمانها را محک می زند، و هم بر دستآورد کنفرانس می افزاید. واقعیت آنست که در هر پهنه ای از جمله سیاست، یک گروه عرضه کننده هستند و گروه دیگر مشتری یا خریدار. گاه خریدارانی نیازمند، که در به در به دنبال یک عرضه کننده خوب میگردند. حتی اگر هم اکنون یکی از خوانندگان چپ افراطی بر این سخن من خرده بگیرد و هر عنوانی چون خرده بورژوا یا اپورتونیست را به من بدهد، نه از او دلگیر می شوم و نه سخن او را جدی میگیرم. چنین کسی را، بیشتر جاه طلبی میدانم که "الاحقر" گویان، خود را زیر خرقه فریبنده زهد پنهان کرده و خواب بزرگی می بیند.
حضور پر رنگ تر سازمانهای سیاسی شناخته شده و خوشنام در بازار سیاست امروز ایران، از چهار جنبه بسیار سودمند و بایسته است. نخست اینکه عرضه راهکارهای ساخت یافته سیاسی، یکی از نیازهای جدی جامعه است و مشتریان فراوانی دارد. حتی خود حکومتها نیز ممکن است مشتری این راهکارها باشند و ای بسا در جاهایی، به اصلاح بی درد بخشهایی از حکومتها کمک کند. اگر چنین شود، گیرم با احتمال بسیار اندک، جامعه زیان نخواهد کرد. دوم اینکه عرضه یک دیدگاه سالم و سازنده سیاسی از سوی سازمانهای ریشه دار، می تواند جا را برای دیدگاههای ویرانگر، ناسالم و عوامفریبانه کم مایگان، تنگ کند. سوم آنکه سازمانها، خود را در عمل اجتماعی و غیر محفلی می آزمایند و کاستیهای خود را از میان می برند. در یک محیط محدود و بسته، انسانها یا ناگزیرند سرهم داد بزنند، و یا به دروغ و برای گذر زندگی، سرهم را بتراشند و ازهم، بتهای بی خاصیت بسازند. اما در بیرون از پستوها و در زیر نور، چنین نیست. سازمانها یا کاملاً نابود میشوند، و یا رشد می یابند و بزرگ میشوند. چهارم آنکه سازمانها و رهبران آنها، به مردم شناسانده می شوند. در هر دگرگونی بزرگ اجتماعی، چهره ها، نقشی بسیار بزرگ و سازنده بازی میکنند. زیر نقاب دروغین فروتنی، و یا حسادت و رقابت های ناسالم درون سازمانی، از چهره شدن خود و هموندانمان پیشگیری نکنیم. این یک نیاز سیاسی جامعه است. عشق را در پستو پنهان نکنیم.
من همه ی سازمانهای سیاسی اپوزیسیون ریشه دار و سابقه دار بیرون از حکومت کنونی، و نیز همه ی چهره های برجسته را، نمی شناسم. اما میدانم که پرشمار نیستند. این کم شماری، چیز بدی هم نیست. دسترسی به همآهنگی را آسان میسازد. خوشبختانه، رویدادهای خرداد ۱٣٨٨ نیز، برخی سازمانهای اصلاح طلب حکومتی، و بسیاری از چهره های اصلاح طلب حکومتی را، به اپوزیسیون بیرون از حکومت، شناسانده و نزدیک ساخته است. من خود به عنوان یک جمهوریخواه برخاسته از جنبش چپ مارکسیستی، بین خود و بسیاری از آنها، هیچ دیواری در هدف های کلان اجتماعی نمیبینم. همانگونه که تاحدودی با هم اندیشان زنده یاد داریوش همایون، چنین می پندارم. اینک، سازمانهای شناخته شده، باید پوسته محفلی و فرقه گرایی را به دور اندازند، و شنل حزبی را به تن کنند. اکنون، فصل پوست اندازی است.

پیروز باشیم
هژدهم اردیبهشت ۱٣۹۱