دغدغه ی فضیلت و اکراه از ابتذال در «با دُرّ، در صدف»


طاهره بارئی


• خواننده ی کتاب زراعتی خود را صاحب کتاب، مهمان عالی مقام نویسنده احساس کرده، چنان محبتی دریافت میکند که بدون تردید، دلش نخواهد خواست به رغمِ اندوهِ معصومانه ای که در لابه لای صفحات، نی لبک مینوازد، از صندلیش برخیزد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۲ خرداد ۱٣۹۱ -  ۲۲ می ۲۰۱۲


 
 دغدغه‍ی فضیلت و اکراه از ابتذال در «با دُرّ، در صدف»


طاهره بارئی


دارم کتاب «با دُرَ، در صدفِ» ناصر زراعتی را میخوانم. جویباری آرام از کلماتی ساده و روان درگذرند که یکدفعه از جا میپرم. نویسنده، که مخاطب و خواننده را خیلی زود وارد متن کرده و بر صندلی نشانده، خطاب به او از کلماتی استفاده میکند که در ادبیات ما رایج نیست. نویسنده به خواننده اش میگوید: «شما در نظرم بسیارمحترمید.» [ص ۲۱]
«محترم... محترم!» کجا و چند بار شنیده ام که نویسندهای به خواننده و مخاطبش چنین بگوید؟ کنجکاوم کتاب را به آخر ببرم و ببینم آیا این احترام ادامه مییابد یا بریده میشود؟ کتاب را که به زمین میگذارم، احترام هنوز آنجاست و حس میکنم به عنوان خواننده، آنقدر با من و محیطِ اطرافم به خوبی رفتار شده که خستگی درکرده ام. نویسنده از حد و مرز خواننده نمیگذرد و واردِ حریمِ او نمیشود؛ فاصله‍ی محترمانه‍ی خود را از زندگی شخصی و فکری خوانندهاش حفظ میکند. کتمان نمیکند که به حضور خوانندهاش برای حرف زدن احتیاج دارد و خود را مدیون خواننده اش میشمارد که فرصت حرف زدن و بیان غم خویش به نویسنده داده است.
شاید از همان صفحه‍ی دوم، که دیدم برخورداری از «فضیلت» دغدغه‍ی خاطر عمده‍ی نویسنده است، باید حدس میزدم که این «فضیلت» نثار خواننده نیز خواهد شد.
«از پشت شیشه‍ی پنجره، شهر غبارگرفته را نگاه میکنم و به یاد می آورم که از هرگونه فضیلتی تهی شده ایم.» [ص ۱۰ ]
کتاب هرچند روایتی است که به اول شخص نوشته شده، اما قهرمان اصلی زراعتی خواننده‍ی اوست که همه جا حاضر میشود؛ حضوری که ارج گذاشته شده، مایه‍ی تسکین خاطر و آرامشِ نویسنده است.
«آه میاندیشم چقدر خوشبختم که شما را دارم! چه خوش اقبالم که شما هستید و مهمتر از آن، به من عنایت دارید. اینطور باحوصله مینشینید و به پرت و پلاهای من گوش میسپارید، به دیدارم میآیید، به من اجازه میدهید نزدتان بیایم و در حضورتان عقده‍ی دل بگشایم.» [ص ۹۷]
«هرچه فکر میکنم نمیفهمم چرا حضور شما اینهمه به من آرامش میدهد. دوست دارم سالها همینجا که نشستهاید بنشینید، چای بنوشید، لبخند بزنید و به حرفهای من - بهتر است بگویم پُرحرفیهای من - صبورانه گوش بدهید.» [ص ۱۵]
قصد ندارم در اینجا، به تِمهایی که شاید در نزدِ نویسندگان دیگری نیز یافته ام، بپردازم. قصدم پرداختن به جنبه هایی است که کمتر دیده یا ندیده ام. خواننده‍ی کتاب زراعتی خود را صاحب کتاب، مهمان عالیمقام نویسنده احساس کرده، چنان محبتی دریافت میکند که بدون تردید، دلش نخواهد خواست به رغمِ اندوهِ معصومانهای که در لابه لای صفحات، نیلبک مینوازد، از صندلیش برخیزد.
«پاییز گذشته، نیآمدید. من تنها بودم. کاسه‍ی پُر از دانه های انار آنقدر منتظرتان ماند تا انارها همه خشک شد.» [ص ۵۶]
«معصومیّت» از دیگر واژه های کلیدی کتاب است که در مقابله با «پلشتیِ محیط»، چشم نویسنده را به خود روشن میکند. نویسنده در کند و کاوش، به کشف معصومیّت پرداخته، بخشی از این معصومیّتِ کشفشده نصیب خواننده‍ی صدرنشین نیز میشود.
اساساً ما در کتاب «با دُر، در صدف»، با نویسنده ای سخاوتمند روبروییم که تمام وقت، به مهمان نوازی و تحسین میاندیشد.
او که به گفته‍ی خود در کتاب، به خلقِ سادگی کمر همّت بسته، از قاب گرفتن گلدوزی مادر نیز غافل نیست و بی آنکه به رقابت با خلق کنندگانِ هنر بیندیشد، یا در خود تکبر و غروری حس کند، گلدوزی قدیمی مادر را، بااحترام، به دیوار زده، پایایی و ماندگاری آن را جشن میگیرد.
«هیچگاه ادعا نداشته ام. این روزها، بیشتر پی بُرده ام که که ادعا داشتن چقدر مسخره است! چگونه میتوانند اینهمه از خودشان خوششان بیاید؟ اینهمه از خود سپاسگزار باشند؟ از خود تعریف کنند و خود را محور جهان هستی بپندارند؟» [ص ۹۷]
ضیافت کتاب ناصر زراعتی مرا کنجکاو کرد که کتاب دیگری از او خوانده، ببینم آیا خمیرمایهِ کتاب اول در آنجا نیز هست و میتوانم به برداشت و احساسم از کتاب اولی که خوانده ام، صحّه بگذارم؟
مجموعه داستان «بیرون، پشت در» را به دست میگیرم.
از همان داستان اول، «یک ماجرایِ ساده»، احترام به دیگری و عدمِ مداخله در امور او تویِ چشم میزند. پرسوناژ قصه‍ی اول جوانکی دزد است و زراعتی چهره‍ی او را با معصومیّت میآراید. قصه‍ی دوم، «برادر»، باز پرسوناژی دزد... و همان معصومیتی که ناصر زراعتی به چهره او میبخشد.
بخشش و سخاوت نویسنده تا عفو و گذشتن از اهمال دیگران گسترش مییابد.
در قصه‍ی «مادر»، نویسنده میگوید: «من به سرنوشت و اقبال خود فکر میکنم که در تمام سفرهای خارج، همیشه "مادر" یا "مادرها"ی هموطنی نصیبم شده که ناگزیر بارهای سنگینشان را به دوش کشیده ام و ناچار، راهنمایشان بودهام...» [ص ۱۷۶]
اما به نظر میرسد نویسنده نه بهناگزیر، بلکه با رضایِ خاطر، جورِ خوانندهاش را کشیده و دنبالِ او میرود تا خدمتش کند.
از مجموع دو کتابِ ناصر زراعتی، نویسندهای که مینویسد تا فضیلت در جانش جوانه بزند (به جوانه زدن فضیلت در جانش میاندیشد. [ص ۲۱]) هیچ چیز را بدتر از ابتذال نمیشمرد [ص ۵۷] چنین برمیآید که «نوشتن» برای او فرصتی برای هدیه دادن به خواننده است. («یک هدیه‍ی دیگر هم برایتان آوردهام.» [ص ۵۴])
هرچند یکی از هدیه ها کار دست خودش و دیگری یک ماسک است؛ ماسکی که در پیشگاه خواننده، از چهره برداشته و به پاس حضور خواننده که به او فرصتِ برداشتن ماسک میدهد، این شیئی را به خود او تقدیم میکند.
دغدغه‍ی فضیلت، اکراه از ابتذال، با افسوسی در نزد ناصر زراعتی توآم است که افسوسِ زنگاربستن روح است؛ افسوسی که گویی حتی ماسک برگرفتن از چهره در برابر خواننده آن را التیام نبخشیده و از ابتدا تا انتهای کتاب، چون موسیقی زیر متنی نواخته میشود. («اما آینه‍ی جان هربار زنگار میبندد از شفافیت میافتد، طوری که هرچه آن را بشوییم، مثل اول نخواهد شد. و این مایه‍ی افسوس است.» [ص٨۷])
شاید عشق به کودکی و معصومیّت آن روی درد و افسوسِ جدایی از همین آئینه‍ی جان است.
در برابرِ تمام هدایا و احترامی که نویسنده به خواننده ارزانی میدارد، آنهم در جهانی که آرزومندیِ دیدار وقار و زیبایی در کنار هم در ادبیات کمیاب است، در برابر سخاوتی بی چشمداشت که ناصر زراعتی به خواننده و به جهان عرضه میدارد، آنهم وقتی که در اوجِ یاری رساندن به دیگری، مثلِ داستان «مادر»، کیف و مدارک هویتِ خودش را به سرقت میبرند، تشکری با چند کلمه‍ی ساده را حداقل وظیفه‍ی خود دانستم.
(در داستان نهمین نفر، از مجموعه‍ی بیرون پشتِ در، راوی که تمام مدت به سخنان و درد دلهای یک هموطن گوش میدهد، هموطنی که او را پا بپا دنبال کرده است، بعد از سوار شدن به تاکسی و جدا شدن از این مرد، در دست خود گل مریمی می یابد که آن مرد از گلفروشی ایستگاه به یاد زنی که دوست داشت خریده." نگاه کردم، دیدم گل مریم تو دستم است. انگار پلاسیده بود، اما هنوز بوی خوشی داشت." ص۶٨. اینجا حداقل نویسنده گل کوچکی، هر چند کمی پژمرده، از دست خواننده دریافت میکند، که باعث خوشوقتی اوست و بوی خوشی دارد.)

اما اضافه میکنم که هرچند نویسنده به گفته‍ی خود، رسالتی احساس میکند که در هنر، ساده گو باشد، اما نظر به بغرنج و چندوجهی بودنِ جهان، شاید اگر قلم و خلاقیتش را به خلقِ چندوجهی ها نیز هدایت میکرد، جوشش پتانسیل و توان هنری تازهای را میتوانستیم منتظر باشیم.
شاید ناصر زراعتی آنقدر با دُر، در صدفِ سادگی و گزیده گوئی مانده است که بتواند به راحتی، خلاقیتش را هنرمندانه به بیرون، پشت در، و دیگر صحنه های پیچیدگی بکشاند.