برنامه جهانی آمریکا در خاورمیانه
در پرتو اوضاع متلاطم سوریه


یونس پارسابناب


• روشن است که مداخلات نظامی و غیر نظامی از مرزهای همسایگان سوریه (ترکیه، لبنان، عراق، اردن) با حمایت همه جانبه آمریکا در سوریه کمک به مردم سوریه نیست که خود را از دست رژیم اسد خلاص سازند بلکه تجزیه کشور سوریه بر طبق مدل عراق و لیبی است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲٨ خرداد ۱٣۹۱ -  ۱۷ ژوئن ۲۰۱۲


درآمد
استراتژی جهانی راس نظام سرمایه داری بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم و فراز آمریکا به قله هژمونیکی ، توسط معماران سیاست خارجی آمریکا تعبیه و تنظیم گشت . گره مرکزی و تم اصلی این پروژه ، جهانی کردن " دکترین مونرو " ( تبدیل مناطق ژئوپلیتیکی – استراتژیکی جهان به حیاط خلوت های امپراطوری آمریکا به سبک و سیاق آمریکای لاتین ) در سراسر کره خاکی بود . از بین چندین منطقه به غایت استراتژیک اولین منطقه ای که در صدر ارججیت ها قرار گرفت خاورمیانه بود که امروز در محاسبات معماران نظام " خاورمیانه نو " و یا " خاورمیانه بزرگ " نامیده می شود . با عطف به گذشته امروز می توان گفت که آمریکا در دوره " جنگ سرد " با اینکه حداقل تا اوایل دهه ۱۹۷۰ از موقعیت هژمونیکی در جهان برخوردار بود ، ولی ایجاد ساختمان استراتژی جهانی خود را به خاطر وجود سه مانع بزرگ در سطح جهانی به تعویق انداخت . این سه مانع که بعدها به سه چالش و گاهاَ به سه ستون مقاومت معروف گشتند ، عبارت بودند از :
۱ – عروج شوروی ( سوویتیسم ) به قله قدرقدرتی جهانی به عنوان رقیب آمریکا .
۲ – عروج امواج رهائی بخش ( پوپولیستی ) ملی و دولت های برآمده از آنها در کشورهای سه قاره .
٣ – عروج جنبش های عظیم کارگری و " دولت های رفاه " برآمده از آنها در اروپای آتلانتیک .
بررسی و تجزیه و تحلیل دستاوردها و خدمات و هم چنین محدودیت های تاریخی و خطاکاری های این سه چالش ، از حوصله این نوشتار خارج است و نگارنده چند و چون آنها را در مقالات متعددی توضیح داده است . در این جا کافی است اشاره شود که با فروپاشی ، سقوط و نابودی این سه چالش بزرگ که تقریبا در دوره پانزده ساله ۱۹۹۱ – ۱۹۷۵ به وقوع پیوست ، راس نظام برای اولین بار فرصت پیدا کرد که ساختمان پروژه جهانی خود را بدون مانع بزرگی به پیش برده و طبق برنامه کشورهای " خاورمیانه بزرگ " را یکی بعد از دیگری به طرق مختلف تحت کنترل صرفا نظامی خود در آورد . در مسیر ساختمان پروژه خاورمیانه بزرگ که اکنون نزدیک به دهسال است که به پیش برده می شود همانطور که افغانستان ، عراقی ، لیبی و... آخرین قربانیان ( طعمه های ) آمریکا نبودند سوریه نیز آخرین طعمه و قربانی این " هیولا " در آن منطقه نخواهد بود . در این نوشتار بعد از نگاهی گذرا به سرنوشت کشورهای خاورمیانه بزرگ در پرتو فراز امواج بیداری و رهائی در آن کشورها ، اوضاع متلاطم و رو به رشد در سوریه را مورد بررسی قرار می دهیم . در خاتمه نکات مهم سیاست آمریکا در خاورمیانه بزرگ تحت عنوان " هدف اولیه " نظام در رسیدن به " هدف نهائی " در سطح جهانی را نیز مورد ارزیابی قرار می دهیم .

کشورهای خاورمیانه در پرتو بهاران عربی و آفریقائی

۱ – بعد از افول و اضمحلال جنبش های رهائیبخش ملی و دولت های پوپولیستی برآمده از آنها در کشورهای خاورمیانه در اواخر " عهد باندونگ " ( ۱۹۷۵ – ۱۹۵۵ ) هیئت های حاکمه این کشورها یکی بعد از دیگری بعد از " اخته گشتن " درهای کشورهای خود را به روی تهاجم سرمایه جهانی در فاز جدید گلوبالیزاسیون ( بازار آزاد نئولیبرالیسم) باز کردند . تهاجم جدید نظام جهانی به این کشورها بویژه بعد از فروپاشی شوروی و تبدیل چین به یک کشور سرمایه داری اوضاع معیشتی – اقتصادی و شرایط اجتماعی توده های مردم را در این کشورها بقدری فلاکت بار و ناهنجار ساخت که بالاخره منجر به شورش ها و قیام های سرتاسری مردم در اوایل سال ۲۰۱۱ در تونس ، مصر ، بحرین ، یمن ، سوریه و..... گشت که هنوز هم ادامه داشته و به قوت خود باقی هستند .
۲ – وقوع این قیام ها و خیزش ها نه تنها غیر منتظره نبود بلکه توسط بخش بزرگی از مفسرین بویژه توسط فعالین چپ کشورهای خاورمیانه پیش بینی هم گشته بود . شایان توجه است که بخشی از فعالین چپ حتی حدس زده بودند که به علل روشن و معلوم حداقل در مرحله اول " دوره گذار " از دیکتاتوری و وابستگی به آزادی و استقلال گسست از محور نظام جهانی ، احتمال تسخیر قدرت توسط بنیادگرایان معتدل و یا رادیکال اسلامی که بطور مستقیم و غیر مستقیم از حمایت و عنایت آمریکا برخوردارند ، قویا وجود دارد . پیروزی حزب " بیداری نهضت " ( متعلق به اخوان المسلمین ) در انتخابات تونس در اکتبر ۲۰۱۱ و حزب " آزادی و عدالت " ( متعلق به اخوان المسلمین ) در انتخابات مصر ( در بهار ۲۰۱۲ ) حدس این مفسرین را به یقیین نزدیک تر ساخت . با این همه ، پیروزی بنیادگرایان در این کشورها به هیچ وجه پایان ماجرا نیست و نیروهای سکولار استقلال طلب و برابر طلب که دائما در این کشورها در حال رشد و گسترش و همکاری با هم هستند , مشروعیت این احزاب و پیروزی در انتخابات شان را بطور جدی و موثر دائما به زیر سئوال می کشند . البته نباید موانع بزرگی که در راه رادیکالیزه شدن این مبارزات قرار دارند را کوچک تصور کرد ولیکن پیشرفت در جهت اتخاذ آگاهی های رادیکال در بین توده های مردم بطور چشمگیری محسوس است .
٣ – در تحلیل از اوضاع رو به رشد در کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی و هم چنین در مناطق دیگر بخش پیرامونی نظام ( جهان سوم ) باید به ابعاد و تبعات این فاکت تاریخی که چگونه در این کشورها در دوره نفوذ و گسترش سرمایه جهانی در فاز فعلی گلوبالیزاسیون ( از حدود نیمه اول دهه ۱۹۷۰ به این سو ) توده های مردم دچار پروسه فلاکت بار سیاست زدائی گشتند . به عبارت دیگر بعد از سرنگونی بخشی از دولت های پوپولیستی برآمده از جنبش های رهائیبخش ملی ( دولت های دکتر مصدق در ایران ، پاتریس لومومبا در کنگو ، احمد سوکارنو در اندونزی ، قوام نکرومه در غنا و.... ) از یک سو و " اخته گشتن " و کمپرادوری بخش دیگر از دولت های پوپولیستی ( انورسادات در مصر ، احمد سکوتوره در گینه و... ) از سوی دیگر ، پروسه ویرانساز سیاست زدائی همراه و در کنار سرکوب سیاسی و فیزیکی احزاب و سازمان های دموکراتیک ، استقلال طلب ، سوسیالیست ، کمونیست توسط رژیم های کمپرادور ( با حمایت و عنایت کشورهای سه سره امپریالیستی ) نزدیک به پنجاه سال در این کشورها به پیش برده شد .
۴ – پروسه سیاست زدائی همراه با سرکوب عمدتا فیزیکی;صحرای سوزان و لم یزرعی را در این کشورها بوجود آورد که در آنها تنها گفتمان صرفاَ به " گفتمان مسجد " در مقابل " گفتمان دستگاه رژیم " محدود گشت . با استفاده از این گفتمان رژیم های کمپرادور با حمایت و عنایت راس نظام ( آمریکا ) موفق شدند که به طور موثر از ظهور و عروج گفتمان های آلترناتیو مترقی و دموکراتیک بطور جدی و موثر جلوگیری کنند . پیروزی این گفتمان و دولت های برآمده از آنها بررسی و ترسیم دقیق تر رابطه بین موفقیت گلوبالیزاسیون و عروج دولت های بنیادگرای " معتدل " و " رادیکال " را در کشورهای عربستان سعودی ، ایران ، ترکیه و... از ما می طلبد .

بنیادگرایان " معتدل " و "رادیکال" چه می گویند

۱ – بنیادگرائی های اسلامی نیز مثل دیگر بنیادگرائی ها و جنبش ها و سازمان های سیاسی خواستشان صرفا تسخیر قدرت است . برخلاف جنبش ها و سازمان های سیاسی – سکولار متعلق به کمپ چالشگران ضد امپریالیست ، بنیادگرایان به منابع عظیم مالی – پولی دسترسی دارند که هیچ یک از نیروهای اجتماعی سکولار ، دموکراتیک و ضد امپریالیست ندارند . امروز بخش اعظمی از بنیادگرایان اسلامی ( سلفیست ها, اخوان المسلمین و احزاب متعدد آنها در کشورهای مختلف خاورمیانه ، آفریقای شمالی و... ) از نظر مالی و هزینه های آموزشی بطور مستقیم و غیر مستقیم از سوی کشورهای خلیج فارس ( عربستان سعودی ، قطر ، امارات متحده عربی و... ) و راس نظام حمایت همه جانبه می شوند .
۲ – محور پیوند بین قدرت سیاسی بنیادگرائی اسلامی که خود را پشت شعارهای اسلامی پنهان ساخته و نظام جهانی سرمایه به هیچ وجه و عنوان محدود به کشورهای مصر ، تونس و... نبوده بلکه این پیوند به وضوح ولی عموما غیر مستقیم و نامرئی به شکل های گوناگون دیگر کشورهای مسلمان نشین غیر عربی مثل ایران ، ترکیه ، پاکستان ، سومالی و... را نیز شامل می شود . امروز این محور ( پیوند بین " اسلام سیاسی " = بنیادگرائی و نظام جهانی سرمایه ) عامل اصلی فقر زائی روزافزون و فلاکت بار نیروهای عظیم کار و زحمت در کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی و دیگر کشورهای مسلمان نشین آفریقا و آسیا است .این برداشت حتی اگر قابل بحث و بر اساس پژوهش های مناسب بدست آمده باشد به دو علت ساده انگارانه است . الف – یکم اینکه این نظرگاه این واقعیت را منکر می گردد که این جوامع نزدیک به پنجاه سال قربانی پروسه فلاکت بار سیاست زدائی گشتند که مسئول اصلی آن راس نظام و رژیم های اخته گشته بودند . این پروسه عمدا از سوی راس نظام بنا به ملاحظات ژئوپلیتیکی و استراتژیکی این منطقه بزرگ سوق الجیشی ( خاورمیانه بزرگ – کرانه اقیانوس هند ) علیه مردمان این کشورها تعبیه و تنظیم گشت و ارتباطی با مشخصات فرهنگی آنها نداشت . به کلامی دیگر ظهور و عروج اسلام سیاسی ( بنیادگرائی اسلامی ) و موفقیت آن نیز مثل عروج و پیروزی دیگر بنیادگرائی های دینی – مذهبی ( مثل صهیونیسم ، هندوتوا ، لامائیسم ، ایونجلیکا و... ) از عوارض تشدید حرکت ویرانساز سرمایه ( گلوبالیزاسیون ) در دوره های مشخص و متصل به هم عصر سرمایه داری انحصاری – مالی در صد سال گذشته تاریخ پر از فلاکت سرمایه داری واقعا موجود بوده و ضرورتا از متن و بطن جوامع مسلمان نشین نشآت نگرفته است . ب – دوم این که حامیان این نظرگاه در جریان بحث و تبادل نظر عمدتا به طور آگاهانه خود را در دام انگاشت ارتجاعی " تلاقی تمدن ها " انداخته و فرهنگ مردم را بطور قاطع تا سطح دین و مذهب تقلیل می دهند . در صورتی که دین و مذهب فقط بخشی از فرهنگ و تمدن جوامع را تشکیل می دهند و هر فرهنگی دارای اجزاء اصلی و فرعی مختص به خود است که وجود دین و یا نبود آن بخشی از آن فرهنگ را به خود اختصاص می دهد .
۴ – بهر رو آن پدیده ای که امروز تحت نام بنیادگرائی اسلامی در کشورهای خاورمیانه و آفریقای شرقی و شمالی و در کرانه های اقیانوس هند ظهور کرده یک پدیده نه تئولوژیکی بلکه یک پدیده صرفاَ سیاسی است که هدفش نه تعبیر و تفسیر متون کلاسیک دینی و مذهبی در گستره های فلسفه و جامعه شناسی تئولوژیکی ، بلکه تسخیر قدرت است . هم پیش از تسخیر قدرت و هم پس از آن برنامه های سیاسی – اجتماعی بنیادگرایان ( هم " معتدل " در ترکیه و هم " رادیکال " در ایران همراه با اخوان المسلمین " معتدل " در مصر ، تونس ، یمن و... ) دادن مشروعیت " اسلامی " به اصل مالکیت خصوصی ( حتی به منابع طبیعی ) و " شرعی " ساختن کالا سازی ها و خصوصی سازی های ویرانگر و فلاکت بار در آن کشورها است . بر این اساس می شود گفت که بنیادگرائی اسلامی برخلاف ادعای صاحبان ثروت و قدرت در ایران ، ترکیه و حامیان آن در مصر ، تونس ، یمن و... به هیچ عنوان به کمپ چالشگران ضد نظام تعلق نداشته و به هیچ وجه نمی تواند یک آلترناتیو در مقابل وضع حاکم باشد بلکه بخشی ازگانیک از ساختار قدرتی نظام حاکم سرمایه جهانی است . چون پژوهش ها و بررسی های تحلیلی و تاریخی تعدادی از اندیشمندان متعلق به چالشگران ضد نظام ( بویژه چپ های رادیکال = کمونیست ها و سوسیالیست ها ) ریشه های اصلی و پیشینه کلیت بنیادگرائی اسلامی را در اکناف جهان چه به صورت دینی اش مثل القاعده ، اخوان المسلمین و.... چه به صورت مذهبی اش مثل طرفداران تئوکراسی ولایت فقیه در ایران ، عمدتا به آموزش های ایدئولوژیکی جنبش سلفیه ( سلفیسم ) نسبت می دهند , در اینجا نیم نگاهی به نکات عمومی و اصلی این بنیاد گرائی می اندازیم :
۵ – سلفیسم که در دهه های آغازین قرن بیستم شکل گرفته و رشد یافت در دهه های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در خدمت اخوان المسلمین ( و رشید رضا ) در مصر و فدائیان اسلام ( و نواب صفوی ) در ایران قرار گرفته و به مکمل آنها تبدیل گشت . هر سلفیستی متعلق به اخوان المسلمین و یا طرفدار ولایت فقیه نیست ولی هر فرد " اخوانی و یا ولائی " به اصول سلفیه منجمله اصل " بازگشت به آغاز " اعتقاد دارد .
سلفیه اصل آزادی ( و نتیجتاَ دموکراسی = مردم سالاری ) را بطور آشکار و قاطع رد می کند . حامیان ورهبران سلفیه بر آن هستند که هر نوع آزادی در تضاد با " اقتضای طبیعت " انسان است . زیرا به عقیده آنها انسان چه مرد وچه زن به عنوان "بنده " خلق شده که در خدمت " خالق – صاحب " خود در این دنیا قرار دارد . البته این دکترین ( سلفیسم ) به هیچ وجه تشریح نمی کند که انسان ها چگونه می توانند خواسته های کنکریت این خالق را در دنیای معاصر بفهمند . مثلا آیا این خالق اصل افزایش دستمزد را می پذیرد و یا رد می کند ؟ این نکته در دکترین سلفیه شرایط را مثلا در ایران برای اعمال تئوکراسی ولایت فقیه که در آن یک " فقیه – دانشمند " با انحصار مطلق می تواند به این نوع سئوالات پاسخ دهد ، آماده ساخت . شایان توجه است که سی و چند سال پیش اصل ولایت فقیه توسط نه آیت الله های " رادیکال چپ " مثل طالقانی ، نه آیت الله های " معتدل " مثل خزعلی و گلپایگانی و نه آیت الله های " محافظه کار " مثل شریعتمداری ، بلکه توسط حسن آیت از رهبران جناح مکتبی ها در درون حزب جمهوری اسلامی و از شاگردان درجه اول و وفادار دکتر مظفر بقائی در قانون اساسی ایران که در مجلس خبرگان در دست تدوین بود ،گنجانده شد .
۶ – سلفی ها ( چه دینی و چه مذهبی هایشان ) دشمنان تجدد طلبی هستند . زیرا تجدد طلبی که بر اساس اصل حق تعیین سرنوشت بشر به دست خویش بنا گشته و آزادی و حق انتقاد را لازم و ملزوم در خلاقیت انسان می داند با تم اصلی سلفی ها که انسان را بنده ی خدا و سرنوشت او را به مشیت اللهی واگذار می کند ، در تضاد است . ولی بخشی از رهبران سلفی در ایران ، ترکیه ، مصر و... بر آن هستند که آنها متعلق به دنیای مدرن هستند و به شاگردان خود یاد می دهند که چگونه از کامپیوتر ، آی پاد ، توویتر و... استفاده کنند . بررسی عملکرد این بنیادگرایان نشان می دهد که ادعاهای این رهبران چیزی غیر از یک " مضحکه واقعی " نیست زیرا که استفاده از این وسایل اطلاعاتی الکترونیکی و ارتباطاتی دیجیتال هیچ رابطه ای با انگاشت و عملکرد تجدد و تجدد طلبی ندارد و عملا استفاده وسیع از این وسایل در سراسر جهان عمدتا منبعث از حرکت سرمایه در فاز فعلی سرمایه داری ( بازار آزاد نئولیبرالی ) است که خود این رهبران خواسته و ناخواسته ( آگاه و نا آگاه ) در خدمت آن قرار دارند .
۷ – سلفی ها در دو کمپ " معتدل " و " رادیکال " عمدتا در منطقه " خاورمیانه بزرگ – آفریقای شمالی " عملکرده و مکمل همدیگر هستند . جناح " معتدل " شامل عمدتا اخوان المسلمین در مصر ، تونس و... و " حزب توسعه و عدالت " حاکم در ترکیه هستند که نشان لیاقت و درجه لیسانس در " دموکراسی دمُ بریده " و توشعه های لمپنی خود را از دولت های امپریالیسم سه سره دسته جمعی ( آمریکا ، اتحادیه اروپا ، ژاپن ) کسب کرده اند . جناح رادیکال اسلامگرایان نیز شامل حامیان ولایت فقیه حاکم جمهوری اسلامی در ایران ، سازمان حماس در نوار غزه و... می شود که از سوی نظام جهانی و در راس آن آمریکا موفق به کسب نشان دولت های " گردنکش و تروریست " گشته اند . اعطای نشان و لیسانس " گردنکشی " و " تروریست " از سوی نظام فقط محدود به کشورهای " رادیکال " بنیادگرا نمی شود . کشور سوریه نیز که در خاورمیانه بزرگ یکی از کشورهای نادر سکولاریستی بود بالاخره به عنوان یک کشور گردنکش و تروریست در لیست طعمه ها و قربانی های آمریکا قرار گرفت.

چرائی اهمیت کشور سوریه

۱ – بررسی رشد اوضاع فعلی در سوریه نشان میدهد که به محض اینکه تظاهرات علیه رژیم بشار اسد در اوایل سال ۲۰۱۱ آغاز گشت ، اخوان المسلمین با عنایت و حمایت دولت آمریکا رهبری اپوزیسیون را بدست گرفت . روشن است که مداخلات نظامی و غیر نظامی از مرزهای همسایگان سوریه ( ترکیه ، لبنان ، عراق ، اردن ) با حمایت همه جانبه آمریکا در سوریه کمک به مردم سوریه نیست که خود را از دست رژیم اسد خلاص سازند بلکه تجزیه کشور سوریه بر طبق مدل عراق و لیبی است. در پروژه تجزیه سوریه ما می توانیم یک ارتباط عمیق بین سه هدف با منافع مشترک را ملاحظه کنیم . هدف آمریکا از تجزیه سوریه برهم زدن و انحلال محور ایران – سوریه – حزب الله است که از سوی آمریکا مانعی در راه گسترش کنترل آمریکا در منطقه محسوب می شود . هدف اسرائیل از تجزیه سوریه به ایالات مختلف سکتی دینی – مذهبی جلوگیری از " تغییر رژیم " است که در صورت پیروزی منجر به روی کار آمدن اخوان المسلمین و سلفی ها در یک سوریه واحد خواهد بود . هدف عربستان صعودی و دیگر کشورهای عربی خلیج فارس ( قطر ، بحرین و.... ) در سوریه سرنگونی رژیم اسد و استقرار دیکتاتوری سنی ( وهابیستی ) است . البته این هدف و استقرار دیکتاتوری بدون قتل عام بزرگ ( و پاکسازی های جنایت بار ) علوی ها ، دوروزها ( درازی ها ) ، مسیحیان ( ارامنه ، آسوری ها و اعراب مسیحی ) و اسماعیلیه های سوریه نمی تواند بدست آید . بهر رو جنگ سوریه ( جنگ بین تروریسم سلفی ها و تروریسم دولتی ) به این زودیها به پایان خود نخواهد رسید و احتمالا ماه ها و امکاناَ سال ها طول خواهد کشید .
۲ – استراتژی امپریالیسم معاصر ( امپریالیسم دسته جمعی سه سره ) برای کل منطقه بزرگ خاورمیانه به هیچ وجه استقرار نوعی " دموکراسی " نیست . نظام جهانی تلاش می کند که ملت – دولت های این منطقه ژئوپلیتیکی و استراتژیکی را یکی بعد از دیگری به دست نیروهای بنیادگرای " معتدل " و " رادیکال " اسلامی به تجزیه و درماندگی بکشد . رژیم های برآمده از این نیروها به قول گونترفرانک ادامه " توسعه لمپنی " را که پروسه فقرزائی مدام در منطقه خواهد بود ، تضمین و تامین خواهند ساخت . افزایش درصد رشد اقتصادی و پیاده ساختن مقررات مربوط به خصوصی سازی ها و کالاسازی ها درکشورهای ایران ، ترکیه ، مصر و... که دائما َ مورد تحسین و تمجید روسای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول قرار می گیرند کوچکترین ارتباطی با بهبود زندگی معیشتی کارگران ، دهقانان و تهیدستان شهر و روستا های این کشورها ندارند . زیرا ازدیاد این ارقام و اعداد منبعث از درجه تاراج منابع طبیعی و افزایش سریع نابرابری در توزیع درآمد تشدید پروسه فقرزائی در بین اکثریت ( ۹۹ در صدی ها ) در آن کشورها است .
٣ – در پروژه جهانی نظام ، عراق به عنوان بهترین " مدل " برای کل منطقه تعبیه و تنظیم گشته است . دیکتاتوری صدام حسین با استقرار سه رژیم دیکتاتورو تروریست تر تحت نام " مذهب " ( رژیم سنی در مرکز ، رژیم شیعه در جنوب ) و تحت نام ملی – اتنیکی ( کردها در شمال ) جابجا گشت . این جابجائی البته همراه با تخریب منابع و صنایع ، ترور هزاران عراقی تحصیلکرده ( بویژه مهندسین و دانشمندان ) و هم چنین تخریب نظام آموزش و پرورش سکولار و تقلیل آن به تدریس صرفا مذهب و تجارت به پیش برده شد . این مدل که سال گذشته ( ۲۰۱۱ ) در لیبی بازسازی شد قرار است که امسال ( ۲۰۱۲ ) در سوریه نیز پیاده گردد . در پیاده ساختن این پروژه و مدل, دولت ترکیه نقش فعالی را ایفاء می کند . این دولت که عضو سازمان " ناتو " است ، در کمپ های ویژه در ایالت هاتای بعد از بسیج و آموزش " مسلمانان " آنها را وارد سوریه می سازد که در سرنگونی رژیم اسد شرکت کنند .
۴ – عروج امواج خروشان بیداری و رهائی در " بهاران " عربی و آفریقائی در آغاز سال ۲۰۱۱ هیئت حاکمه آمریکا را به " تعجب " و حتی به هراس انداخت . در نتیجه راس نظام برنامه ریخت که با دست زدن به ابتکار قیام های مسلحانه کوچک این امواج خروشان را یا در نطفه خفه سازد و یا آنها را به بیراهه بکشد . این استراتژی با موفقیت در لیبی ( که امروز به یک سرزمین تجزیه گشته و درمانده تبدیل شده است ) در اواخر سال ۲۰۱۱ پیاده گشت . بعد از موفقیت در لیبی این برنامه در سوریه نیز به راه انداخته شد اگر نظام جهانی و حامیانش در سوریه با کامیابی روبرو گردند حتما ایران در آینده هدف آماج پروژه نظام قرار خواهد گرفت . با اینکه رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم سرمایه داری شبه فاشیستی است ولی کشور ایران بنا به علل ژئوپلیتیکی و نیروی انسانی از یک سو و به خاطر برخی ملاحظات بین المللی و عوامل ملی – فرهنگی از سوی دیگر بزرگی در سر راه موفقیت نظام جهانی و سرکرده اش آمریکا در استقرار و تامین هژمونی نفتی در خاورمیانه بزرگ است . بدون تردید بدون اعمال هژمونی نفتی در خاورمیانه بزرگ ( هدف اولی در پروژه جهانی راس نظام ) آمریکا و دیگر اعضای سه سره امپریالیستی ( اتحادیه اروپا و ژاپن ) نخواهند توانست به " هدف نهائی " خود برسند .
۵ – هدف نهائی راس نظام در پروژه نظامی – مالی خود در سطح جهانی مهار و " تحدید " رقبای تازه به ظهور رسیده امپریالیسم سه سره در بخش بویژه جنوب جهان است . آمریکا با گسترش جنگ های مرئی و نامرئی از یک سو و با بسط و تقویت پایگاههای نظامی خود از سوی دیگر در مناطق و کشورهای همسایه و هم جوار چین و روسیه می خواهد به این هدف نهائی خود برسد .

نتیجه اینکه
۱ – در نبود و فقدان یک چالش جدی ، راس نظام موفق خواهد گشت که با استقرار دولت های کمپرادور ( ملبس به دموکراسی های دم بریده ) و رواج توسعه های لمپنی کشورهای جنوب را اخذ کرده و با داشتن دسترسی انحصاری به منابع طبیعی جهان و تاراج بدون مانع آنها ادامه زندگی پر از رفاه و زالووار " یک در صدی ها " در کشورهای امپریالیستی را تامین سازد .
۲ – بخشی از چالشگران حتی رادیکال ضد نظام بر این باور هستند که اگر روسیه همانطور که مدودف اعلام کرده است در آینده نزدیک موفق گردد که نیروهای نظامی خود را بیش از پیش مطابق آخرین طرز متداول مدرنیزه سازد ، آن وقت خواهد توانست با همکاری و احیاناَ حمایت احتمالی نظامی چین قدرقدرتی بلامنازع ( و مطلقا ) انحصاری نظامی آمریکا را به چالش جدی بطلبد . ولی تبدل این باور به واقعیت ( اگر چه به نیروهای چالشگر ضد نظام فرصت می دهد که به بلند پروازی های مناسب خود در زمینه آلترناتیو سازی علیه نظام شدت بخشند ) به خودی خود نمی تواند به جنگی که نظام جهانی علیه کشورهای جنوب اعلام کرده ، پایان دهد . به کلامی دیگر به قول یک ضرب المثل قدیم ایرانی " فکر نان کن که خربزه آب است ! " به استنباط این نگارنده نیز نه " ویژگی ها " و " معجزه " چینی و نه مطابق آخرین طرز متداول " مدرنیزه سازی " نیروهای نظامی روسی نمی تواند بشریت زحمتکش جهان را از یوغ فلاکت بار نظام جهانی سرمایه نجات دهند . وقوع امر رهائی زمانی اتفاق می افتاد (و بطور دقیق آغاز می گردد) که چالشگران ضد نظام بویژه چپ های رادیکال با بازگشت به آغوش امواج خروشان بیداری و رهائی در سراسر جهان و زدن پیوند ارگانیک با توده های کار و زحمت ( و تهیدستان شهر و روستا) با ایجاد یک آلترناتیو جدی راس نظام را در پروژه های مالی – نظامی اش ناکام سازند.

منابع و مآخذ
۱ – سمیرامین ، " انقلاب عربی : بعد از یک سال " ، در نشریه "پمبازوکا "، شماره ۵۷۶ ( ۱۴ مارس ۲۰۱۲ ) .
۲ – بهار کیم یونگر ، " سوریه : تسخیر ادامه دارد " ، شارلوا ، ۲۰۱۱ .
٣ – محمد تقی آیت اللهی ، " ولایت فقیه زیر بنای فکری مشروطه مشروعه : سیری در افکار و مبارزات سید عبدالحسین لاری " ، تهران ۱٣۶٣ .
۴ – سمیرامین ، " وسوسه های تئوکراتیک : بهودیت ، مسیحیت و اسلام " ، در نشریه "دیالکتیک جهان هستی و جامعه "، شماره ۱۲ ( ۱۹۹۹ ) .
۵ – مجله " نیشن " شماره های پائیز و زمستان ۲۰۱۱ و بهار ۲۰۱۲ .
۶ – روزنامه "واشنگتن پست "، ۲٣ آوریل ۲۰۱۲.