استاد
Virtuoso


HERBERT GOLDSTONE هربرت گلدستون - مترجم: علی اصغر راشدان


• «آقا، تو فکرم بودکه کار این دستگاه را برای من توضیح دهید.»
استاد نواختن را رهاکرد، تن باریکش شق ورق رو نیمکت به استراحت پرداخت. انگشتهای نرمش رو جعبه کلید معلق ماند. چرخید و به آدمواره لبخند زد «دستگاه؟ منظورت پیانوست، رولو؟» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ٣۰ شهريور ۱٣۹۱ -  ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۲


 
« آقا ؟ »
استاد نگاهش را از کلیدها برداشت، نواختنش را دنبال کرد:
« بله، رولو؟ »
«آقا، تو فکرم بودکه کار این دستگاه را برای من توضیح دهید.»
استاد نواختن را رهاکرد، تن باریکش شق ورق رو نیمکت به استراحت پرداخت. انگشتهای نرمش رو جعبه کلید معلق ماند. چرخید و به آدمواره لبخند زد « دستگاه؟ منظورت پیانوست، رولو؟ »
« همین ماشین که صداهای گوناگون تولید میکند، دوست دارم کمی اطلاعات از طرز کار و کاربردش داشته باشم. تو مرکز داده های من این دستگاه منظور نشده. »
استاد سیگاری آتش زد. ترجیح داد این کار را خودش بکند. دو روز پیش رولو را   تحویل که گرفته بود، یکی از اولین دستوراتش به او بی توجهی دستورات ساختاریش نسبت به اشیاء بود. خندید:
« من به سختی پیانو را ماشین مینامم، رولو. گرچه از نظر تکنیک گفته تو درست است. فکرمیکنم در واقع ماشینی طراحی شده است که صداهائی را با زیر و بم ها و تن های درجه بندی شده به صورت انفرادی و گروهی تولید میکند.»
رولو با« باریتن »ی گوش خراش جواب دادکه ستون فقرات استاد را کمی لرزاند:            
« من با مشاهده ش به این شکل فهمیدمش: سیم هائی با کلفتیهای گوناگون و ضربه های کشیده باچکش های در نمد پوشیده، اهرم هائی که به صورت افقی رو یک جعبه چوبی قرارداده شده که باضربه های دست به حرکت درمی آیند.»
استاد به خشکی اشاره کرد:
« تعریفی سنگدلانه از یکی از باعظمت ترین کارهای بشر. تو موتزارت و شوپن را بیشتر تنکنیسن های آزمایشگاهی معرفی میکنی. »
تو فضای سخت و بی هویت کله چسبیده به سطح ناشکننده رولو تنها دو چشم انداز لنزی بود:
«موتزارت؟ شوپن؟ این اطلاعات تو مرکزداده های من منظور نشده. »
استاد به نرمی گفت:
« نه، تو مرکز داده های تو نیست رولو. موتزارت و شوپن از جنس لوله های لاستیکی و فیوز و سیم های مسی جاروبرقی نیستند، از گوشت و خون و اشک آدمیند. »
رولو زوزه کشید « من نمی فهمم. »
استاد که حلقه های دودبه تنبلی از سورخهای بینیش بیرون میزد، گفت :
« خب، آنها دو نفر انسانندکه آهنگ میسازند، یا ردیفی از صداهای گوناگون را طراحی میکنند که توسط پیانو یا ابزاری دیگر تولید میشود. ماشینهای دیگری هم هستند که نوعی از صداهای تنظیم شده با زیر و بم و تن های دیگر را تولید میکنند. این ابزار آنطورکه نام گذاریشان میکنیم، هر از گاه انفرادی نواخته می شوند یا گروهی و به صورت ارکستر، اسمی که ما بهش داده ایم، با صداهائی آمیخته در هم و هماهنگ اجرا میشوند. روی این اصل آنها با یکدیگریک ارتباط منظم ریاضی دارند،که نتیجه اش میشود...»
استاد دستهاش را رو به بالا حرکت داد، لبخند زد:
« هرگز تصور نمیکردم روزی با اینهمه نیرو تلاش کنم تا اینهمه بیهوده موزیک را برای یک آدمواره تشریح کنم!»
« موزیک؟»
« بله رولو. صداهای تولید شده توسط این ماشین و ابزار مشابه دیگر را موزیک میگویند.»
« هدف از تولید موزیک چیست، آقا ؟»
« هدف؟ »
استاد ته سیگار را تو یک زیرسیگاری فشرد. به طرف جعبه کلید پیانوی بزرگ چرخید و انگشتهاش را اندکی رو کلیدها لرزاند:« گوش کن رولو. »
انگشتها رو سیمهای باز « کلیر و لون » شکننده و تارعنبکوت مانند شبح وار سر خوردند و موج برداشتند. رولو سیخ ایستاد، پرتو فلورسنت رو جایگاه موزیک شبیه جواهری آبی رو هیکل برج مانند و تو بینائی کهربائی لنزهاش درخشیدند.
استاد دستهاش را از کلیدها پس کشید، رشته های موئین ملودی با اکراه تو سکوت ذوب شدند.
استاد گفت « کلاود دبوسی »، یکی از مکانیکهای یک عصر در دورانی دور.
او سالها پیش ردیف تن ها را طراحی کرد.نظرت درباره ش چیست؟»
رولو بلافاصله جواب نداد. سرآخر گفت:
« صداها خوب تنظیم شده بود. شبیه کارهای دیگرت شنوائیم را آزار نمیداد.» استاد خندید« رولو، تو ممکن است درست درکش نکنی، اما منتقد فوق العاده ای هستی.»
رولو زوزه کشید «پس این موزیک، هدفش سرخوشی دادن به انسان است؟»
استاد گفت « دقیقا. صداها خوب تنظیم میشوند که شبیه بعضی صداهای دیگر حس شنوائی را نخراشند. خارالعاده! باید رو سنگهای مرمر بالای ورودی سالن جدید« کارنگی» کنده شوند.»
« من چرا باید توصیف خودم را درک نکنم؟»
یک دست استاد موج برداشت « مهم نیست رولو. مهم نیست.»
« آقا ؟»
« بله، رولو؟ »
« تکه کاغذهائی که هر ازگاه رو پیانو جلوت میگذاری. نقشه های آهنگ سازیند که اشاره دارند به صداهائی که باید با پیانو تولید شوند، و با چه ترتیبی؟»
« دقیقا همینطور است. هر صدا را یک نت مینامیم. مجموعه صدا ها را کوردها می نامیم. »
« هر نقطه اشاره دارد به صدائی که باید ساخته شود؟»
« کاملا درست میگوئی، مرد آهنی من!»
رولو رو به جلو خیره ماند. استاد احساس ویژه ای از چرخهائی چرخنده در داخل آن فضای تسخیرناپذیر داشت.
« آقا، من بانک داده هام را کاویدم، دستورالعملی خاص یا ضمنی مخالف این مقوله پیدا نکردم. دوست میدارم چگونگی تولید این نت ها با پیانو بهم آموخته شود. تقاضا میکنم ارتباط بین آن نقطه ها و اهرم های آن جعبه را به خورد بانک داده هام بدهید. »
استاد گاوگیجه گرفته بهش زل زد. پوزخند ملایمی چهره ش را درخود گرفت. با تعجب فریاد زد:
« این کاررا بکن! سالهاست شاگردها در باز کردن این قفلهای باستانی کمک میکنند، حس میکنم تو رولو، ثابت خواهی کردکه مسحورکننده ترین دانشجو هستی که الهه هنر را داخل فلز و ماشین به ودیعه میگذاری...باکمال میل خطرش را می پذیرم! »
استاد بلند شد، نیروی سرد نهفته در بازوی رولو را لمس کرد:
« بشین اینجا، آدمواره خصوصی «رولایندکس، مدل ام،ئی » من. ما بتهوون را تو گور میرقصانمش، یا تاریخی موزیکال میسازیم.»
یک ساعت بعد استاد خمیازه کشید و ساعتش را نگاه کرد. در پایان خمیازه گفت« دیر وقت است، این چشمهای پیر مثل چشمهای تو خستگی ناپذیر نیستند، دوستم.»
شانه رولو را لمس کرد« تو مبانی کامل نشانه گذاری موزیکال را تو بانک داده هات داری، رولو. شب خوب پر مطالعه ای بود، خاصه وقتی به یاد میاورم در فراگرفتن همین مقدار اطلاعات چه زمان درازی صرف کرده ام . فردا تلاش می کنم این انگشتهای ترسناکت را به کار گیرم.»
استاد در خود پیچید و گفت « میروم که بخوابم، میتوانی در پیانو را ببندی و چراغ ها را خاموش کنی؟»
رولو از رو نیمکت بلند شد و زوزه کشید « بله آقا، سئوالی دارم. »
« چه کاری میتوانم برای شاگرد تک ستاره م بکنم؟»
« امشب میتوانم سعی کنم با صفحه کلید مقداری صدا تولید کنم؟ خیلی آهسته این کار را میکنم که برای شما ایجاد مزاحمت نکنم. »
استاد لبخند و گفت:
« « امشب؟ تو خواب...؟ باید ببخشی رولو، هنوز کمی برایم مشکل است تشخیص دهم که خواب برای تو معنی ندارد. »
استاد مردد ماند، چانه خودرا خاراند، گفت:
« خوب، تصور میکنم یک معلم خوب نباید مشتاق فراگیری را دلسرد کند. بسیارخوب رولو، اما لطفا مواظب باش. »
چوب ماهون صیقل خورده را نوازش کرد، گفت:
« این پیانو و من سالهای درازی با هم بوده ایم. متنفرم ببینم دندانهاش با پتک انگشتهای تو ریشه کن شده اند. با ملایمت، دوستم، خیلی با ملایمت.»
« بله، آقا. »
استاد با آگاهئی مبهم به ور رفتن خجولانه و با احتیاط رولو به نت ها، با نرمخندی رو لبهاش به خواب رفت.
مه خاکستری بسته شد، استاد تو نیمه دنیائی بود که واقعیت رویاگون و رویا واقعی است. نرم و پرگون بود و ابر های اسطقودوس بود، اصوات در هم می پیچیدند و شبیه امواج و زنده رو پهنه ذهنش را شستشو میدادند. کجا؟ اندکی از بخار پس رفت و استاد در مخمل گلگون بود و عمیق بود، موزیک ورم آورد و اور ا در خود پوشاند. استاد خندید. برنامه ضبط شده من. متشکرم، متشکرم، متشکر...
از خواب پرید و سیخ بر جا ماند. رو انداز را کنار انداخت. رو لبه تخت نشست و گوش داد. تو تاریکی کورمال کورمال دنبال ربدوشامبرش گشت. پاهای استخوانیش را تو دمپائی هاش فشرد. پاورچین پاورچین، لرزان و کنترل از دست داده خود را کنار در استودیو رساند، لاغر و شکننده تو ربدوشامبر ایستاد.
روشنائی رو دستگاه موزیک تو سایه های قهوه ای استودیو ترس آور بود. رولو خشک و غیرانسانی استوار کنار جعبه کلید نشسته و لنزهای دوقولوش رو جائی تو سایه های استودیو متمرکز شده بود. پاهای عظیم رو پدالها کار میکردند، بازوها و دستها درخشنده و براق، موجودات زنده ای بودند،جدای از ماشین و در حد کمال اندامش. طاقچه موزیک خالی بود. نسخه ای از «آپوزسونات» بتهوون کنار نیمکت افتاده بود. استاد به خاطر آورد که قبلا تو کپه صفحه های موزیک روی پیانو بوده. رولو همان را مینواخت. دوباره می آفریدش، آن را نفس میکشید، در میان شعله های نقره ای رسمش میکرد. زمان تهی از معنی و در فضا معلق بود. رولو سونات را تمام که کرد، استاد متوجه گریستن خود شد. آدمواره برگشت که استاد را نگاه کند. زوزه کشید
« اصوات، سرخوشتان کرد؟»
لبهای استاد لرزیدند، سر آخر جواب داد:
« بله، رولو، مسرورم کردند. »
استاد با گره گیرکرده تو گلوش مبارزه کرد. نسخه موزیک را با انگشتهای لرزانش بر داشت،پچپچه کرد:
« این، به این زودی؟»
رولو جواب داد «به ذخیره داده هایم افزوده شده بود. ضوابطی را که تو این نقشه برام توضیح داده بودید، فراخواندم. خیلی مشکل نبود.»
استاد حرفهای خود را فرو داد، تنها تکرار کرد« خیلی مشکل نبود....»
پیرمرد رو نیمکت و کنار رولو فروکش کرد. به آدمواره خیره ماند، انگار اولین بار بود که میدیدش. رولو رو پاهاش بلند شد. استاد گذاشت که انگشتهاش رو کلیدها آرام گیرند، اکنون عجیب بیگانه بودند. نفسی عمیق کشید:
« موزیک! ممکن است این شکلش را تو روحم شنیده باشم. من بتهوون را می شناسم!»
استاد سرش را بلند و آدمواره را نگاه کرد، هیجانی رو صورتش اوج گرفت، صداش کش آمد که آرامشش را حفظ کند، گفت:
« رولو، تو و من مقدار کارهائی داریم که باید فردا رو داده های حافظه تو انجام دهیم.»
شب دوباره خواب به چشمش نیامد. صبح بعد چالاک و شلنگ انداز به استودیو رفت. رولو فرش را جارو میکرد. استاد فرش ها را به کف پوشهای ضد خاک پلاستیکی جدید که نوعی توهین به زیر پای خود حس میکرد، ترجیح میداد. خانه استاد در واقع در آن ناهنجاری تاریخی واحه ای کارآ بود در کویری از گندزدائی معاصر.
پرسید« خب، برای شروع کار حاضری، رولو؟ کارهای زیادی برای انجام دادن داریم، من و تو. نقشه های خاصی برات دارم، رولو، نقشه های بزرگ!»    رولو بلافاصله جواب نداد. استاد حرفش را دنبال کرد:
« از تمامشان خواسته م که این بعد از ظهر بیایند اینجا، رهبرها، پیانیست های کنسرت، آهنگ سازها، مدیر برنامه هام، تمام غولهای موزیک، رولو. بگذار تمامی شان نواختن تو را ببینند. »
رولو جارو برقی را خامو کرد و ساکت ایستاد.
« بعد از ظهر تو درست در همینجا برایشان خواهی نواخت. »
صدای استاد رسا و در اوج و نفس بریده بود:
«فکرکنم دوباره «آپوزسونات» را، بله همین خودش است. باید چهره هاشان را ببینم! بعد یک « رسیتال » ترتیب میدهیم تا تو را به عموم و منتقدها معرفی کنیم. سپس با یک ارکستر بزرگ یک کنسرت عمومی میگذاریم. ما این کار را خواهیم کرد. یک برنامه تلوزیونی برای سراسر جهان، رولو. این میتواند مدیریت شود. بهش فکرکن، رولو. تنها بهش فکرکن! بزرگترین استاد پیانو برای تمامی زمانها...یک آدمواره! کاملا خارق العاده و کاملا شگفت آنگیز است. حس جهانگردی در لبه جهانی جدید را دارم.»
تب آلوده رو به جلو و عقب به قدم زدن پرداخت.
« بعد ضبط برنامه، البته. تمامی مجموعه آثارم، رولو، و بیشتر، خیلی خیلی بیشتر!»
« آقا؟ »
استاد سر بالا گرفت و آدمواره را نگاه که کرد، چهره ش درخشید.
« بله، رولو؟ »
«تو دستورالعمل ساختارم یک گزینه پس زدن هر عملی را که تشخیص دهم برای مالکم زیانبخش است دارم.»
کلمات آدمواره دقیق و بااحتیاط ادا شدند:
« شب گذشته شما گریستید. این یکی از نشانه هاست. به من دستور داده شده که این تصمیم را بگیرم. »
استاد بازوی کلفت و عالی قالب ریزی شده رولو را چسبید.
« رولو، تو درک نمیکنی، گریه ای لحظه ای بود. به ناچیزی خود کودکانه گریستم!»
« از شما معذرت میخواهم آقا، من باید دیگر از نزدیک شدن به پیانو پرهیز کنم. »   
استاد ناباورانه و ملتمسانه به آدمواره خیره ماند.
« رولو، تو نمیتوانی این کار را بکنی! دنیا باید تو را بشنود!»
لنزهای کهربائی انگار ملایم شدند.
« نه، آقا. پیانو یک ماشین نیست. »
صدای غیرانسانی نیرومند زوزه کشید:
« برای من هست، من میتوانم در یک نگاه نت هارا تبدیل به صدا کنم. تنها با اولین اشارات، قادرم در آن واحد تمام تصورات آ هنگساز را دریابم. این قضیه برای من خیلی ساده است.»
رولو شکوهمندانه روی استاد خم برداشته قد کشید. صدای زوزه یکنواختش در فضای استودیو پیچید:
« من همچنین میتوانم درک کنم که این...موزیک برای آدمواره ها نیست. موزیک برای آدم است. برای من خیلی ساده است، بله...موزیک قرار نبود سهل الوصول باشد....»