جایگاه چپ در جامعه و سیاست ایران


سهراب مبشری


• اگر جامعه ایرانی ما را به عنوان نیرویی بشناسد که سرمایه داری را حرف آخر تاریخ نمی داند، نیرویی که در تلاش برای رهایی از مناسبات اجتماعی نابرابر، در کنار انسانهاست، و در عین حال، بهروزی بشر را به آینده ای دور موکول نمی کند، گامی بزرگ در راستای ارائه یک گفتمان روشن و مشترک چپ به جامعه ایرانی برداشته ایم ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ٨ آبان ۱٣۹۱ -  ۲۹ اکتبر ۲۰۱۲


تلاش سازمان اتحاد فداییان برای گشودن باب مباحثی درباره جایگاه چپ در جامعه و سیاست ایران، با ارزش است. شما پرسشهایی در دو دسته طرح کرده اید که من ترجیح می دهم به برخی از پرسشهای دسته نخست پیرامون گفتمان چپ بپردازم. از نظر من این بحث مقدم است بر دسته دیگر پرسش ها که به راه حل های عملی غلبه بر پراکندگی سازمانی چپ ایران مربوط می شود. پراکندگی سازمانی، معلول ناروشنی چهره چپ است.
پیش از تعیین جایگاه چپ در جامعه و سیاست ایران، همان گونه که از ترتیب پرسش های شما نیز بر می آید، باید چپ را تعریف کرد. برای آنکه چپ به نیرویی موثر در راستای پیشبرد همان ارزش هایی برآیند کند که چپ با آنها شناخته می شود، باید چنان تعریفی از چپ ارائه داد که همین نیروی اجتماعی موجود چپ را از این هم که هست محدودتر و کوچکتر نکند. از نظر من، همه کسانی که همه مناسبات اجتماعی تاکنونی لااقل از تقسیم جوامع به طبقات بدین سو را اسارت آور می دانند و به اقدام سیاسی خود انسانها برای رهایی شان از مناسبات اجتماعی اسارت آور باور دارند، به خانواده چپ متعلق اند. فراموش نکنیم که همین تعریف نسبتا باز هم به اندازه کافی مرز بین چپ و غیر چپ می کشد. در جوامع امروز و از جمله جامعه ایرانی، به اندازه ای بیش از آنکه مطلوب ما باشد مردمی وجود دارند که یا مناسبات اجتماعی اسارت آور را خداداده یا مقتضای طبیعت بشر می دانند یا به مبارزه سیاسی برای غلبه بر چنین مناسباتی باور ندارند. میلیونها هموطن ما نیز مانند صدها میلیون انسان دیگر، آرمان و قبله آمال خود را در گذشته هایی می جویند که ما به عنوان چپ، توهمی درباره مطلوب بودن آنها نداریم. نیروی اجتماعی ای که چپ برای نقد این گونه باورها در اختیار دارد، محدودتر از آنست که بخواهیم با دادن تعریف بسته تر و تنگتر از چپ، از تأثیرگذاری آن بکاهیم.
اگر تعریف بالا برای چپ را بپذیریم، یعنی هویت چپ را در نقد مناسبات اجتماعی موجود و باور به مبارزه سیاسی خود انسانها برای غلبه بر این مناسبات بجوییم، آنگاه خواهیم دید بررسی تاریخی چپ ایران همواره موضوع بحث در میان چپ ها باقی خواهد ماند و کثرت نظر در نگاه تاریخی را نیز خواهیم پذیرفت. از این رو در چارچوب محدودی که بحث حاضر برای چاره جویی و روشن کردن چهره چپ می گذارد، ترجیح می دهم نگاه خود را روی چپ عملا موجود ایران صرفنظر از تاریخی که هر بخش از آن پشت سر دارد، متمرکز کنم.
من تقسیم چپ ایران به «دمکرات» و «غیردمکرات»، «انقلابی» و «غیرانقلابی»، کمونیست و سوسیال دمکرات، رادیکال و رفرمیست، داخل کشوری و خارج از کشوری را برای جستجوی هویت چپ که نیاز مبرم چپ ایران و حتی جامعه ایران است، مفید نمی دانم. ما با رقبای قدرتمندی مواجهیم که با پراکندن باورهای ضد چپ، با تبلیغ و ترویج بی باوری به نیروی تاریخ ساز خود انسان ها، با تقسیم انسان ها به خودی و غیرخودی، با تکیه بر انواع و اقسام ایدئولوژی های اسارت، از اسلام سیاسی که حاکم است گرفته تا ناسیونالیسم و نئولیبرالیسم، مناسبات اجتماعی مبتنی بر نابرابری را توجیه و تحکیم می کنند. برای رقابت با این باورها به اسارت و نابرابری، ما به همه نیروی چپ نیاز داریم. بحث میان گرایشهای مختلف درون چپ، بحث در راستای همان مرزبندی های درون چپ که در بالا برشمردم، لازم است اما به شرطی که اشتراکات ما را تحت الشعاع قرار ندهد. دیگر زمان آن رسیده است که همه ما دریابیم به قول شما دستیابی به گفتمان روشن و مشترک چپ، برای چپ ایران و حتی کل جامعه ایران بیش از آن اهمیت دارد که همه انرژی و توان محدود خود را صرف جدل های بی پایانی کنیم که می دانیم موضوعات آنها هرگز اجازه حصول توافق گسترده درون چپ را نمی دهند.
به نظر من امری که در انسجام بخشیدن به چپ حول گفتمانی واحد اهمیت بسیار دارد، چشم انداز تاریخی ای است که ما به انسانها نشان می دهیم. یک عامل بسیار اثربخش در تبدیل مارکسیسم به جهان بینی میلیونها انسان ظرف تنها چند دهه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، خوش بینی تاریخی مارکسیست ها بود. البته از نگاه امروز، اعتقاد مارکسیست های قرن بیستم به تعیین شدگی یا همان دترمینیسم گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، آکنده به اغراق در سرعت این گذار و تا حدی نیز آمیخته با باور به گذاری مکانیکی و خارج از اراده جمعی انسانها می نماید. درسی که ما باید از برآیند و زوال جنبش های چپ قرن بیستم بگیریم به نظر من این است که ضمن نقد اغراق در سرعت قابل انتظار تحولات اجتماعی و ضمن آنکه بدانیم حتی بنیانگذاران مارکسیسم نیز نابودی و فروپاشی تمدن بشر را به عنوان یک سرانجام محتمل بحران های سرمایه داری از نظر دور نداشتند، مروج چشم اندازی روشن و در عین حال دست یافتنی برای بشر باشیم و این چشم انداز را در امتداد تکامل تاریخی جوامع بشری از اسارت به رهایی بدانیم. مزیت ما بر کسانی که مناسبات اجتماعی اسارت بار گذشته یا حال را تقدیس می کنند، کسانی که سرمایه داری را حرف آخر تاریخ می دانند، یا بدتر از آن، می خواهند مناسباتی عقب مانده تر و اسارت بارتر را جایگزین سرمایه داری کنند، این است که علم تاریخ متحد ماست. هر نظام مناسبات اجتماعی و سیاسی در تاریخ آغاز و پایانی داشته است. باور مذهبی به این که مناسباتی معین، مانند سرمایه داری، از این قاعده مستثنی است، تنها برازنده کسانی است که «باور» را به جای «دانش» می نشانند.
از این رو، اگر جامعه ایرانی ما را به عنوان نیرویی بشناسد که سرمایه داری را حرف آخر تاریخ نمی داند، نیرویی که در تلاش برای رهایی از مناسبات اجتماعی نابرابر، در کنار انسانهاست، و در عین حال، بهروزی بشر را به آینده ای دور موکول نمی کند و از همراهی با مبارزات امروز برای اهدافی کوچکتر و دست یافتنی تر، سر باز نمی زند، گامی بزرگ در راستای ارائه یک گفتمان روشن و مشترک چپ به جامعه ایرانی برداشته ایم.
البته این گام هر چند بزرگ، کافی نیست. جامعه ایرانی از چپ ایران انتظار پاسخ های مشخص به مسائل سیاسی مشخص دارد. برای دستیابی به پروژه سیاسی مشترک، موانع بزرگی پیش روی ماست. پراکندگی در صحنه سیاست ایران، تنها محدود به چپ نیست. کافی است به مابقی طیف سیاسی ایران بنگریم. حتی در میان نیروهای تشکیل دهنده حکومت اسلامی هم گرایش مدام به اتمیزه شدن و انشقاق وجود دارد. اپوزیسیون غیرچپ نیز از این قاعده مستثنی نیست.
برای چپ، از نظر من نقطه آغاز پروژه سیاسی مشترک، پذیرش این واقعیت است که برآمد نیروی اجتماعی برابری طلب و تأثیرگذاری واقعی آن بر تحولات جامعه، جز از طریق سازمانیابی مستقل انسانها و فراهم شدن شرایط مبارزات اجتماعی آنها قابل تحقق نیست. این ارزیابی ربطی به تعلق ما به بخش انقلابی یا رفرمیست چپ ندارد. اگر بپذیریم یکی از وجوه اصلی هویت چپ، باور به نیروی رهایی بخش خود انسانها از طریق تشکل مستقل خود انسانها برای انسانهاست، ناگزیر به این نتیجه هم می رسیم که سمت گیری اصلی سیاست چپ باید علیه موانع سازمانیابی مستقل انسان ها برای اهداف رهایی بخش و عدالتخواهانه باشد. هنوز اشکال دیگری برای مبارزه رهایی بخش و برابری طلبانه جز تشکل مستقل، اعتصاب و نافرمانی مدنی سراغ نداریم. پس گریزی نیست از اینکه پیش از هر چیز برای کسب حق توسل بدین اشکال مبارزه اقدام کنیم. در جهان امروز، این حقوق انسانی در موازین و اسنادی جهان شمول که دستاورد قرن ها مبارزه و روشنگری است، تبلور یافته است. چپ، چه انقلابی و چه رفرمیست آن، باید از تسری این معیارها و نهادینه شدن این حقوق به همه جوامع دفاع کند. اگر چپ مدافع حق اعتصاب نباشد، وظیفه مبارزه برای این حق را کدام نیروی سیاسی و اجتماعی بر عهده خواهد گرفت؟
در ایران امروز، مانع اصلی تحقق این حقوق، استبداد مذهبی است که اساسا وجود آن بر بی حقی انسانها استوار است. صرفنظر از موضع ما درباره چگونگی عبور از استبداد مذهبی و دستیابی به حقوق مدنی به مثابه پیش شرط سازماندهی مبارزه و تشکل برای برابری و رهایی از مناسبات غیرعادلانه اجتماعی، قاعدتا در صفوف چپ نباید اختلافی اساسی در مورد اهداف آزادیخواهانه و سمت گیری آن علیه استبداد مذهبی وجود داشته باشد. و در اینجاست که سیاست اتحادهای چپ نیز در آرایش کنونی نیروها در صحنه سیاست ایران معنی می یابد. متحدان طبیعی چپ در این صحنه، همه نیروهای مدافع گذار به مناسبات سیاسی مبتنی بر دمکراسی و حقوق بشرند.
آنچه گفته شد تنها مدخل بحث «گفتمان روشن و مشترک» چپ است. در جهان امروز، این گفتمان ضمن حفظ پیوندهای خود با سنت عدالتخواهانه و رهایی بخش چپ جهان و ایران در سده های گذشته، باید به مسائل دیگری نیز بپردازد که اساسا صد و پنجاه سال پیش، هنگام نضج گیری جنبش جهانی چپ، مطرح نبود، هر چند وقتی از دیدگاه امروز، کلاسیک های مارکسیسم را دوباره می خوانیم، گاه با حیرت و تحسین می بینیم که برخی پیش بینی های آنها تنها امروز است که قابل درک و انطباق با واقعیات جهان است. شاید صد و پنجاه سال پیش شگفت انگیز و غیرقابل فهم بوده است این گزاره که ممکن است عاقبت جهان، «نابودی توامان همه طبقات» (تعبیری به کار رفته در «مانیفست حزب کمونیست») باشد. شاید صد سال پیش، «سوسیالیسم یا بربریت» رزا لوگزمبورگ چنین تفسیر می شد که منظور او از بربریت، همان سرمایه داری است. از نگاه امروز که بنگریم، از نگاه جهانی که در آن نابودی مبانی طبیعی زندگی بشر یک امکان واقعی است، جهانی که نظم فعلی آن کاملا ممکن است جای خود را به «نابودی توامان همه طبقات» بدهد، برخی پیش بینی کلاسیک های مارکسیسم مفهوم دیگری می یابند. همه پیش بینی هایشان درست نبود و اساسا ما نیز تسلیم اسلوب مذهبی خواهیم شد اگر از همه نظرات کلاسیک های مارکسیسم دگم بسازیم. اما تنها امروز است که برخی جنبه های تحلیل آنان از سیر تحول سرمایه داری بر واقعیات انطباق می یابد. اگر صد سال پیش، رشد سرمایه داری در بخش بزرگی از جهان برای هفت دهه قطع شد، امروز که سرمایه داری همه جهان را درنوردیده و وجبی از این کره خاکی را دست نخورده نمی گذارد، توصیف مانیفست درباره سرمایه داری تازگی دوباره ای می یابد.
کلاسیک های مارکسیسم، دینامیسم و قدرت انقلابی و در عین حال مخرب سرمایه داری را دیده بودند اما نمی توانستند به همه جوانب تحول سرمایه داری پی برند. در نیمه قرن نوزدهم امکان نداشت کسی بتواند ابعاد نابودی محیط زیست زمین را که امروز شاهد آنیم پیش بینی کند. قدرت بنیان کن سرمایه داری که در مانیفست و سایر آثار مارکس و انگلس از آن سخن می رود، امروز جهان را در برابر پرسش هایی مربوط به موجودیت کل محیط طبیعی نوع انسان و بسیاری از دیگر انواع حیات قرار داده است. طبیعتا چپ قرن های پیش نمی توانست پاسخ هایی بدین پرسش ها بدهد که از چپ امروز انتظار می رود. از نظر من امروز یکی از مشخصات انقلابی چپ، گسستن او از منطق استثمار بی رحمانه محیط زیست است. یک ویژگی عدالتخواهانه چپ امروز، خواستن عدالت برای نسل های آینده است که سرمایه داری امروز، مبانی طبیعی زندگی آنان را تهدید می کند.
در کشور ما، یکی دیگر از عناصر هویت بخش چپ، فمینیسم است. در برابر نظامی تا بن استخوان ضد زن، در برابر ایدئولوژی مردسالارانه حاکم، هیچ نیروی سیاسی و اجتماعی دیگری به اندازه چپ مستعد این نیست که با جنبش رهایی بخش نیم تحت ستم جامعه پیوند یابد و جایگاه خود در عرصه سیاست را در دفاع پیگیر از مبارزه زنان برای رهایی جستجو کند.