احمد محمود
نویسنده ای که جایش همیشه خالی است


محمود صفریان


• هر یک از رمان های احمد محمود به تعبیری برگی از تاریخ رخداد های کشورمان است و در حقیقت، احمد محمود تاریخ را در صفحات رمان جای داده است، تا حوصله خواندن به ما داده باشد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۹ مرداد ۱٣٨۵ -  ۱۰ اوت ۲۰۰۶


 
ما در تاریخ صد ساله ی اخیر نویسندگان کشورمان، نویسنده ای به قدرت و توانائی، احمد محمود نداشته ایم. ( یا خیلی کم داشته ایم ) او به واقع تافته ای جدا بافته  بود.
د ر آسمان ادبیات داستانی ما، احمد محمود ستاره ای با درخشش ویژه بود. آثارش گواه واضح این ادعاست.
رمان نویسی، رمان های پر برگ، پر محتوا، بدون ذره ای پیچیدگی، و با کششی غیر قابل مقاومت، با نثری گیرا و راحت، در زمان این بزرگ مرد، پا گرفت و جا افتاد
  قدرت صحنه آرائی، به کار گیری بازیگران، و نقاشی فضا و حالت ها، در رمان های او به راستی یگانه است.
نمی خواهم برای این ادعا، رمان جاودانه " همسایه ها " را شاهد بیاورم. چون هر رمان دیگر او نیز صلابت لازم را بروز می دهد.
شنیده ام ، می گویند: " زمین سوخته " از کار های ضعیف اوست. یک صفحه از همین رمان را به قضاوت شما می آورم. این صفحه ای انتخابی نیست، همچون دیوان حافظ که برای فال می کشائیم، بازش می کنم.
اجازه بدهید اول چند سطر از نوشته شروع کتاب را یاد آور شوم بعد برو م سراغ آن صفحه.
 
( روز های آخر تابستان است. خواب بعد از ظهر سنگینم کرده است. شرجی هنور مثل بختک رو شهر افتاده است و نفس را سنگین می کند. کولر را خاموش می کنم و از اتاق می زنم بی ر ون. آفتاب از دیوار کشیده است بالا. صابر، کنار حوض، رو جدول حاشیه باغچه نشسته است و چای می خورد. مینا، شیلنگ را گرفته است و دارد اطلسی ها را آب  می دهد. بوی خوش گلهای اطلسی، تمام حیاط را پر کرده است.
   چمباتمه می زنم لب حوض و دو کف آب می زنم به صورتم، صدای مادر را می شنوم، تو ایوان نشسته است پای سماور... )
 
صفحه ۱۲۹ آمد:
 
( ...چشمش را باز می کند. دلم می لرزد. می گوید:
- خیال می کنی دلم نمی خواد برم؟...
باز همان لرزش صدا. آشفته می شوم. خودم را می گیرم. صدایش را می شنوم.
-...می خوام برم، اما باید اول کار اداره م را راست و ریس کنم.
تو حرفش خلجان هست. آشوب هست، اما مهارش می کند. آرام می گوید:
- خیلی دلم می خواست با مادر می رفتم. خیلی تو فکرش هستم. تمام عمرش زحمت کشیده و حالام، بعد از شصت - هفتاد سال زندگی با آبرو،  در بدر شده!
شاهد، غم خالد را می فهمد. می خواهد دلداریش بدهد. می گوید:
- مادر که در بدر نیست. بچه ها باش هستند، صابر هست و تازه تهران خانه داداشم هست.
حامد به سیگارش پک می زند و می گوید:
- هست اما... وقتی یه پیر زن را از خانه ی خودش جدا کنی، از زندگی جداش کردی، حتا اگر تو بهشت هم بره احساس می کنه که همه چیزش را از دست داده. اینجا که بود می دانست قلیانش کجاست، تو آشپز خانه چی هست، رخت و لباسش را کجا گذاشته. دوستی، اشنائی،همسایه ای، فامیلی...اما حالا همه چیز براش غریبه س. مادر یه عمر زحمت کشیده اما همیشه با حرمت زندگی کرده. حالا کافیه احساس کنه که چیزی مطابق سلیقه ش نیست. همین یه چیز ساده، دل کوچک و پیرش را به درد میاره. حتا اگر هیچکس قصد خاصی نداشته باشه که مطابق سلیقه ش رفتار نکنه. در بدری و غربت به همه چیز رنگ دلتنگی می زنه. آدم را حساس می کنه. پیش خودش فکر می کنه نکنه فلانکس که فلان حرف را زد منظورش من بودم...
به خالد نگاه می کنم. تو نور کم لمپا،چشمانش می درخشد. بهش می گویم:
- داری گریه می کنی خالد؟
نم اشک را با سر انگشت از مژه ها می گیرد و می گوید:
- نه!
شاهد می رود جلو و روبرویش چندک می زند و می گوید:
- تو یه دردی داری خالد!
- نه....هیچ دردی ندارم. )
 
ملاحظه می فرمائید چقدر روان و دلنشن است؟ دقیقن قصه پردازی است، بدون شاخ و برگ اضافی که اغلب مانع دیدن فضای باز می شود.
نویسنده ای با کار نامه ای  مملو از کتاب های داستان ( اعم از مجموعه داستان " حدود ده کتاب " و رمان هائی ماندگار و درخشان " حدور هفت کتاب " ) بنظر شما شاخص نیست؟
هر یک از رمان های او به تعبیری برگی از تاریخ رخداد های کشورمان است، و در حقیقت، احمد محمود تاریخ را در صفحات رمان جای داده است، تا حوصله خواندن به ما داده باشد. 
یکی از مجموعه رمان های تمامن جذاب و خواندنی او کتاب: " داستان یک شهر " است. ناشر  از جهت معرفی آن، بر پشت جلدش آورده است:
" داستان یک شهر " قسمی رمان خاطره است. تصویری زنده از یک دوره ی تاریخی این سر زمین است..."
" ...این رمان از تلاش، زندگی، مبارزه و شکست مردان و زنانی حکایت می کند که با بر دوش کشیدن طعم شکست، امید پبروزی را در دل مردم زنده نگاه داشته اند... "
 
با نمونه ای از نثر این کتاب که ردی از قلم توانای احمد محمود را نشان می دهد این نوشته را به پایان می برم.
 
" ....پوست سبزه ی گروهبان غانم تو آفتاب، تیره بنظر می رسد. انگار اولین بار است که به این خوبی گروهبان غانم را بر انداز می کنم، و انگار که تو هجده ماه گذشته اصلن دندان ها ی طلائیش را ندیده ام و ندیده ام که گونه هایش این همه بر جسته است.
برق گریزان سرنیزه ها، گهگاه چشم را می زند. چهره همه بچه ها به غم نشسته است. لبهاشان خشک و ورم کرده است. پا به پا می شوند. بی تابند. آفتاب دارد بریانشان می کند، اما لام تا کام نمی گویند.
من، کنار سایه ی رمنده ی دیوار غسالخانه ایستاده ام، از شکاف تخته های کهنه و موریانه خورده ی پنجره چوبی غسالخانه، داخل را نگاه می کنم. مرده شور، جنازه علی را بر می گرداند که گرده اش را کیسه بکشد. از لای دهان نیمه باز علی، زرداب بیرون می ریزد، دلم آشوب می شود.
شیخ اسماعیل، له له زنان از راه می رسد که تو مسجد غسالخانه نماز میت بخواند. گیلان و علی دادی، پشت سرش هستند. شیخ اسماعیل، دامن چوخای تیره اش را بالا گرفته است که خاکی نشود. پیشانی تنگش به عرق نشسته است. دماغ گنده اش
تمام پهنای صورت پیر و قهوه ای رنگش را پر کرده است. از جلوم رد می شود و می رود تو غسالخانه. لبهای علی دادی می جنبد. انگار دارد ورد می خواند. با لنگوته ئی که رو شانه انداخته است، عرق پیشانی پر چروکش را و گونه های استخوانی اش را که از آتش تنور سوخته است می گیرد. ریش علی دادی می جنبد، انگار دارد فاتحه می خواند.
باز از لای درز نیم در چوبی، داخل را نگاه می کنم. تهیگاه علی پاره شده است. از بالای لگن خاصره تا زیر دنده های چپ، عین زمین سله بسته شکاف بر داشته است.
   گودی کمر علی و برجستگی لمبرش، از خون دلمه و خشکیده، سیاهی می زند. تنم مورمور می شود. دلم طاقت نمی آورد. سر بر می گردانم و چشمانم را رو هم می گذارم. همین سه، چهار  روز پیش بود که با هم رفته بودیم قهوه خانه ی " اکبر مشدی"
   تا قلیان بکشیم و چای بخوریم و سر بسر " قدم خیر " بگذاریم و وقت بگذرانیم..."