انعکاس جنون و جنایت در برادران کارامازوف


اسد رخساریان


• ..."فیودوُر پاولویچ کارامازوف" یک زمیندار بزرگ بود. پیش از صاحبِ زمین و ثروت و منزلت شدن، مرد گدا‌صفت و بی‌عاری بود که در شهر کوچک زندگی ‌اش، در سایه ی تیزهوشی و زیرکی هایش ثروتی و همچنین با مستیها و شهوترانیهایش شُهرتی بهم زده بود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۹ آذر ۱٣۹۱ -  ۲۹ نوامبر ۲۰۱۲


 ..."فیودوُر پاولویچ کارامازوف" یک زمیندار بزرگ بود. پیش از صاحبِ زمین و ثروت و منزلت شدن، مرد گدا‌صفت و بی‌عاری بود که در شهر کوچک زندگی ‌اش، در سایه ی تیزهوشی و زیرکی هایش ثروتی و همچنین با مستیها و شهوترانیهایش شُهرتی بهم زده بود. فیودور پاولوویچ، چهار پسر داشت. یکی از زنِ اوّل و دو پسر هم از زنِ دوّم خود. فیودور علاقه ی خاصی به زن و بچّه و خانواده نداشت. این بچّه‌ ها نتیجه ی هوسها و شهوترانی‌ هایش بوده ‌اند، چنان‌ که زنها را به نوبت از خانه ‌اش فراری داد. به این صورت که چنان بلایی سرِ زنِ اوّلش آورد که او پس از به دنیا آوردن یک فرزند، با طلبه‌ای از خانه فرار کرد و چند سال پس از آن دچار حصبه شد و چشم از جهان فرو بست و به این ترتیب، خاطرِ شوهر عیّاش را جمع گردانید. امّا زن دوّم هشت سال با هر نوع بلا و بدبختی ‌ای که از جانبِ شوهر بر سرش بارید، دوام آورد و در نهایت به قول راوی داستان، داستایوفسکی، جن ‌زده شد. "چنان که در آن زمان بسیاری از زنان روستایی دچار اینگونه بلایا میشده ‌اند." پسران این مادر بینوا به ترتیب چهار و هشت ساله بوده‌ اند که با آنها تا به ابد بدرود میگوید. این زنِ بخت ‌برگشته، کودکی یتیم و بی‌کس بوده است و در خانه ی بیوه ‌ای محترم امّا بدخُلق و خویی بزرگ شده بود. این بیوه ی محترم پس از اطلاع یافتن از سرنوشت "سوفیا ایوانا" خود را به خانه ی فیودوُر کارامازوف میرساند و پس از خواباندن دو سیلی آبدار در گوش او، پسرها را با خود به خانه ‌اش می ‌برَد.
این پسران تا به روزگار جوانی و تحصیلات دانشگاهی برسند، چهار خانواده را دوُر می‌زنند. امّا هنگامی که به خانه ی پدری برگشتند، هر یک آتش عصیانی در خود نهفته داشت و زمان شعله‌‌‌‌ ور شدن آن در دل، یا دست و زبان این بازیخورد‌گان است که اسرار و رمز و رازهای مغز و قلبِ مردمانِ سراسر روسیه، در برگهای سوزان رمان داستایوفسکی "برادرانِ کارامازوف" درنوشته‌ شده است.
پسر چهارم را فرموش نکنم. او "اسمردیاکُف" نام دارد. امّا چرا کارامازوُف نه!؟ حقیقت این است که دیاکُف حاصل تجاوز فیودوُر پاولوویچ، در شبی از شبهای لاابالیگری‌اش، به زنی دیوانه، لال و افلیج که در بیغوله‌ ها میخوابید، بوده بود. دیاکُف از سرِ اتّفاق در خانه ی "گریگوری" خدمتکار فیودوُر پاولوویچ بزرگ شد. او هم مثل مادرش بیمار و بی بهره از هر نوع زیبایی بود. باری نزد مردمان "رجّا‌‌‌له" و"ابله" به حساب می‌ آمد. همه میدانستند که این دسته گل را فیودوُر پاولوویچ به آب داده است، امّا کسی به روی خودش نمی ‌آورد. چون این سمبل بیماری و رسوایی شهر، صاحبِ ثروت و قدرتی بود. دیاکُفِ حرامزاده، احمق، کم‌ جنبه امّا هوشیار و بی‌اندازه مکّار از آب درآمد. حق هم همین بود که چنین باشد؛ چون غیر از زهر عفریت شهوت و جنایت و دیوانگی در کاسه‍ی سرش، چیزی دیگر ریخته نشده بود. آنچه از او انتظار می‌رفت و در عین حال نیز خواننده ی این رمان در دل خود آرزو میتواند کرد، بلاخره به حقیقت میپیوندد. فیودوُر پاولوویچِ پدر به دست اسمردیاکُف، یعنی پسرِ خود، به قتل میرسد. در باره و پیرامون این قتل است که رمان "برادران کامازوُف" نوشته شده است.
امّا این که قتل و جنایت در اکثر داستانهای "فیودور داستایوفسکی" سوژه اصلی است، امری است که ریشه‌ هایش را باید در واقعیتهای جامعه و تاریخ کشورش جستجو کرد. داستایوفسکی، نویسنده ی داستان جنایتکاران، فقیران و بینوایان و دیوانگان، وجدان فلج جامعه ی خود را، روی نقشه‍ی قتل و جنایت متلاشی میکند. قتل در این کشور امر پیش پا افتاده ‌ای شده است. شکنجه و آزار کودکان، پاسخگوی بسی عقده‌ها و کینه‌ های پنهانی، در سرشت بزرگسالان است. کودکیِ این تیره‌ روزان را پدران قسی ‌القلب و مادران بیمار و درماندهِ شان، بر باد داده‌اند. صفحه ی حوادث روزنامه‌ ها بیشتر از صفحاتِ دیگرشان خواننده دارد. شلاق در دستِ دهاتیها و شهری‌های روس، حرف آخر را می‌زند. این تازیانه از جمله، با فرود آمدن بر تن و سر و صورت و چشمهای اشکبار و حلیمِ اسبهای بینوا و بیدفاع، ازعاداتِ کثیف و اخلاقیات این ملّت پرده برمیدارد. داستایوفسکی در رمان خود با این موضوعات درگیر است. گاهی هر یک یا دسته ‌ای از آنها را در وجود یک آدم یا بیشمارانی که با حوصله ‌ای شگفت‌انگیز به صحنه می‌آردشان، به نمایش میگذارد. با این وجود در همه ی حالات و در هر صحنه ی دراماتیکی که در پیرامون زندگی و فردیت هر کدام از پرسوناژهایش می ‌آفریند، روی گذشته و کودکی آنها تمرکز میکند. با این شگردها، ناگهان و به صورتی طبیعی اندیشه ‌ای را که میخواهد؛ به خوانندگان خود القاء میکند. آن اندیشه را از زبانِ هر یک از برادران کارامازوف که کودکانِ بزرگسالی شده‌اند و کودکانی که تازه از خواب برخاسته ‌اند و نمی‌خواهند پا، جای پایِ پدران و معاصران آنها بگذارند، می‌توان چنین تعبیر کرد؛ کودکی آینده ی ما است. امروزه ما اگر با قاتلان و آدمکشان سر و کارمان افتاده است، نتیجه ی بذرپاشیهای خود‌مان در مغز و قلب آنهاست. ما مغز آنها را در هم کوبیده‌ ایم. قلبِ کوچکِ‌ شان را درآورده و در مقابل چشمهای معصومشان آن را جلو سگان و گرگهای شهوات و هوسها و وسوسه‌ های خود انداخته ‌ایم. ما معصومیت را از آنها گرفته و به جایش به آنها کینه‌ ای داده‌ایم که به موازات رشد فیزیکی ‌شان، سال به سال عمیقتر شده است. در پسِ پشت هر تجاوز و قتل و شکنجه ‌ای، صدها انگیزه دست به دست هم میدهند. آنکه خود را ناگزیر از ارتکاب مواردی از این دست می ‌بیند از همه ی مواهب زندگی دست شُسته است. به زبانی واقعی ‌تر، عشق و مهر و دوستی، در کودکی از او دریغ شده است و آنچه او در آن روزگارِ کوچکی و ضعف و بی‌دفاعی در خود اندوخته است؛ همین انگیزه‌ها هستند که خود را در سریالی از شکنجه ‌ها و قتلها و جنایتها، که واپسین کارگاهِ نمایشِ تراژیکی ‌شان است، نشان می‌دهند.
هر یک از برادرانِ کارامازوف ضربه ی هولناکی در کودکی از پدر خورده است. هیچ یک از آنان عشق و مهر مادری را تجربه نکرده است. هر یک به نوعی دچار وهم و فکرهای مالیخولیایی و کابوس است. دیروزِ آنها مُرده است، آینده برایشان معنای روشنی ندارد. این اندیشه جز در مورد "آلیوشا" برادر دوم، در نزد آن دو برادر دیگر سلسله ‌جنبانِ افکار، دیوانگی‌ها و زندگی و مرگشان است. امّا موضوع مورد نظر در این رساله، افکار و داستان‌های کارامازوفِ دوّم، "ایوان فیودوُروویچ" است. او نویسنده ‌ای آزادیخواه است. سخنی به این دُرشتی که "اگر خدایی نیست، هر کاری مجاز است" از زبان او جاری شده است. من نقل قولهای او را خاصه، در باره‍ی قتل و شکنجه ی کودکان، چنانچه روایت میکند، در اینجا خواهم آورد. نمونه‌ های مشابه آنها را امروزه خود در هر شهر و سرزمینی که به سر می‌ برید، در این فصلِ آغازینِ ۲۰۱۲ میلادی، می‌توانید رد‌یابی کنید. اندیشه‌ ها و داستانهای دهشتناک ایوان کارامازوف در باره ی کودکان، در رمانی که دو دهه پیش از آغازِ قرن بیستم نوشته شده است، امروز هم آینه‌ گردانِ زندگی تحقیرآمیز و توأمان با شکنجه و آزار کودکانی بسیار، در کشورهای توسعه یافته و نیافته‌ است.
اندیشه ‌ها و روُیاهای ایوان کارامازوُف، در رمان داستایوفسکی سرشار از استهزاء، گوشه- کنایه و تناقض است. تمامی این ویژه‌ گیها نمایشی ازکاراکتر انسانی است که سرگذ‌شتی ناخواسته و تحمّل ‌ناپذیر را از سر گذرانده است. تعادل روانی او بسته به کارکرد تجربه ‌های فردی‌ او در حسّاسترین سالهای زندگانی، یعنی کودکی ‌اش دارد. موقعیّتها و چگونگی روابط عشقی و خانوادگی، بستر بروز آن ویژه‌ گیها در شکل رفتاری و گفتاری‌ شان، نمایانگرِ آن نوع انسانی است که از او برساخته شده است. من، او را بازیچه‍ی سرنوشت، این کلاف درهم پیچیده‍ی سرگذشتِ روزهای زندگی انسانی، می ‌یابم. او گاهی خود به آن اشراف دارد، در آن هنگام هم در روُیاهایش به سر می‌برَد. با این تفاصیل او آن روح سرکشِ طغیانگری است که این سرنوشت را نمیخواهد بپذیرد. در هر آن فرصتی و آرامشی که دارد، در صدد کاوُش در ماهیت آن برمی ‌‌آید. این که یک آتئیست است و فلسفه و اخلاق مسیحی را دستاویزی برای فساد و مفتخواری طبقه ی روحانیت به حساب می ‌آورد و استدلال میکند و در ورأی تمام آیین و تشریفات دینی یک ریاکاری بزرگ و فریبنده را نام و نشان میکند، از اثراتِ سوء تربیتی ‌اش ناشی نمیشود. اینها تمام آن دانش و یافته‌ هایی است که در مسیر پُراُفت و خیز زندگانی خود اندیشیده و هویتشان داده است. از این دیدگاه او یک پارچه راستی و صمیمیت است.
ضعفِ شخصیّتی ایوان کارامازوف به عنوان یک مرد در برابرِ زنان جلوه ‌گر میشود. به زبانی دیگر یک پیشزمینه ی روانی سببساز فروپاشی اعتماد به نفسِ او شده است. میتوان گفت: نگرش او نسبت به جنسِ زن، پرسشگرانه است. این پرسشگری را از نقشبازی پدر که لِه ‌لِه زنان، زنان را به صلّابه میکشید و از درماندگیِ مادرش و جنّی شدنِ او، در عواطف و احساسات خود دارد. اینکه در این موردِ خاص قاطعیتی ندارد و چنین انتظاری هم از خود نمیبرَد، شاید گویای دلسوزی و احترام خاطره ی دردناک مادر در طبیعت او باشد. آیا او محکوم به تنهایی است؟ امّا تنهایی چندان شباهتی هم به زندگی ندارد. نوعی مرگ است. در عینِ حال که آدمی به ظاهر زنده است و محکوم است که از مرگ زودرس خود آگاهی داشته باشد و پیوسته در انتظار یک حادثه یا یک حادثه ‌آفرینی به سر برَد.
روح انسان را نمی‌توان کالبد ‌شکافی کرد. امّا اگر این امر در باره ی روح ایوان کارامازوف صورت میگرفت و هر کیفیت آن صورتی مادّی می‌ یافت، امکان داشت که در یک نمایشگاه بزرگ جهانی، تمامی بشریّت را با پدیده ی حسِ شرم، به معنای واقعی آن رو در رو قرار داد. شرم آن نگهبانی میتواند باشد که در درون انسان، برآوردِ هر گونه رفتار او را در زندگی اجتماعی، پیشاپیش در مغزش می‌تواند، به نمایش در آورد. در باره‍ی شرم "کارل مارکس" سخنی دارد شنیدنی!
"اگر همه ی یک ملت روزی به تجربه ی حس شرم نائل شوند، همچون شیری میمانند که خیز بر میدارد تا برای به جلو جهیدن آماده شود."
حال جا دارد که به حکایه‌ ها یا اخبارِ ایوان در باره ی کودکان بپردازیم. این اخبار را ایوان از گوشه و کنار کتابهای تاریخ و روزنامه‌ ها گلچین کرده است. هدف او از بازگویی آنها به برادرِ کوچکتر خود آلیوشا، به دیوانگی کشانیدنِ او نیست. چه، این داستانها نه تنها دیوانه‌ کننده است بلکه یک اقیانوس اشک بایستی، که در پایِ یکایک آنها فرو بارید. او در حالی این داستانها را روایت میکند که ذوق آن را پس از نوشتن چکامه ی مفتّش اعظم، که بلافاصله پس از داستانهایش آن را برای آلیوشا میخواند، در خود یافته است.
"ترک‌ها و چرکس‌ها در سرتا‌سرِ بلغارستان از ترس قیام عمومی اسلاوها، از شکنجه دادن به کودکان لذّت میبُردند، رحِم مادران را میشکافتند و کودکان را بیرون میکشیدند و به هوا پرت می‌کردند و در پیش چشم مادرانشان آنها را با نوکِ نیزه میگرفتند." – ص ۳۳۵
در زمینه ی حکایه‌ هایی از این دست، او سخنانی دارد که از بُنمایه ‌ای فلسفی و در عینِ حال شیطنت ‌آمیز برخوردارند. "به نظرم اگر شیطان وجود نداشته باشد و انسان او را آفریده باشد او را به صورت و شباهت خودش آفریده است." -همان ص"
"دخترکی پنج ساله بوده که پدر و مادرش، اشخاصی بسیار محترم و ارزشمند، تحصیل‌ کرده و اصل و نسَب ‌‌‌‌دار، از او متنفّر بوده‌اند.....
این دخترک بینوای پنج ساله را پدر و مادرِ با فرهنگ اش به شیوه‌های گوناگون شکنجه میکنند. کُتکش میزنند، شلاّقش میزنند، بی هیچ دلیلی آنقدر تیپایش میزنند که بدنش کبودِ کبود میشود. بعد دست به ستمگری‌های ظریف میزنند- در سرما و یخبندان توی مستراحی حبس اش میکنند، و چون تقاضا نمیکرده که شبها بیرونش بیاورند (گویی کودک پنج ساله را که به خوابی آرام میرود، میشود یادش داد بیدار شود و تقاضایی بکند) به صورتش مدفوع میپاشند و وادارش میکنند از آن بخورد، و مادرش، آری مادرش بوده که این کار را میکرده. و این مادررا باش که با صدای ناله‌‌ های بچّه ی بیزبانِ محبوس در مستراح در گوشش، میتوانسته بخوابد!" ص ۳۴۰
راوی پس از هر حکایه ی کوتاه غم‌انگیزی مکث میکند و منشور برجسته ی دیگری از فلسفه ی خود را بیان میکند.
"این موضوع وجه مشخصه ی بسیاری از آدمهاست. منظورم این عشق شکنجه ‌کردنِ کودکان و فقط هم کودکان. این شکنجه‌ گران نسبت به دیگر سُنخهای آدمیان رفتاری ملایم و خیرخواهانه دارند....دقیقن بی دفاع بودن کودکان است که شکنجه ‌گر را وسوسه میکند. دقیقن اعتماد فرشته‌ وار کودک بی ‌پناه و بی‌ دادخواست است که خون کثیف شکنجه‌ گر را به جوش می‌آورد. البته در وجود هر آدم، جانوری نهفته است- جانور خشم، جانورِ آتشِ شهوتِ ناشی از ضجّه ‌های قربانی شکنجه شده، جانورِ عنان گسیخته ی بی‌قانونی، جانورِ امراضی که از پسِ شرارت و نقرس و مرض کُلیه و غیره می ‌آید." " همان ص "
"آقایی تحصیلکرده و با فرهنگ، همراهِ زنش با چوبِ درخت غان کودکشان را که هفت ساله بوده، میزده ‌اند. پدره خوشحال بوده که درخت ترکه دارد. میگفته بیشتر میچزاند. پس بنا میکرده به چزاندنِ دخترش." - همان ص"
"آدمهایی هستند که با هر ضربه شهوتشان غلیان میکند و هر چه بیشتر میزنند شهوتشان افزونتر میشود...و هر چه بیشتر میزنند وحشی ‌گریشان بیشتر میشود. کودک ضجّه میزند. عاقبت نمیتواند ضجّه بزند و نفس ‌نفس ‌زنان میگوید: - بابا! بابا!- از بختی دیوصفت و ناشایست، جریان به دادگاه کشانده میشود. وکیلی گرفته میشود. روسها از مدتّها پیش وکیل را – وجدانی برای مزدوری- نامیده‌ اند. این وکیل در دفاع از موکلّش به اعتراض میگوید: - پرونده ی بسیار ساده‌ای است. رویداد خانوادِگیِ روزمره است. پدری بچّه ‌اش را تربیت میکند و باید گفت که در کما‌ل شرمندگی ما به دادگاه کشانده شده است. اعضای هیئت منصفه که متقاعد شده‌اند، حکمی مساعد صادر میکنند. مردم از تبرئه شدنِ شکنجه ‌گر، غریو شادی برمی ‌آورند." ص ٣٣٩

ایوان بر آن است که بزرگسالان "سیب را خورده‌اند و خیر و شر را میدانند و چون خدا شده ‌اند و همچنان در کارِ خوردن سیب ‌اند. امّا کودکان چیزی را نخورده ‌اند و معصومند."ص ٣٣٩
او در حالتی این سخنان را بر زبان می‌راند که در آستانه ی فروغلتیدن در آتش تبِ مغزی است. امّا، تا به آنجا برسد؛ سر به جنون خواهد زد. هر آن واقعه ‌ای هم که از رنج و شکنجه ی کودکان بیان میکند در راستای کششِ ناخودآگاهانه ‌اش به سوی حقیقت شکل میگیرد. این است که به قول تنها شنونده ‌اش آلیوشا، با "حال و هوای غریبی" حرف می‌زند و شباهتی به خود ندارد. پیداست که راوی این حکایه‌ های ترسناک واقعی در باره ی سیاهروزی کودکان و شکنجه‌ شد‌نشان توسط بزرگسالان، خود پیشاپیش تحت تأثیر آنها قرار داشته و آتش تبِ مغزی ‌اش نیز از این کیفیت روحی ‌اش سوخت می ‌برَد. در این جا نگرشِ او به دلمشغولیهای انسانی از جمله به مذهب، به آیین و تشریفات برساخته ی ملّی - مذهبی مانند تیغی بُرّنده عمل میکند و گوئیا بر آن است که تمام فلسفه ی وجودی را به زیر علامت سئوال ببرِد. به عنوان مثا‌ل از رساله‌‌ای میگوید که از فرانسه ترجمه شده است. این رسا‌له داستان "ریچاردِ" کوچولو را بازگو میکند که پدر و مادرش او را در شش سا‌لگی به چوپانانی در سوئیس دادند. چوپانان تا توانستند از هیچگونه ستمی در حق او دریغ نورزیدند. او را در هفت سا‌لگی به چوپانی گلّه میفرستادند. حتّا به او خوراکی نمی‌ دادند. ریچارد اگرخوراک خوکها را هم میدزد‌ید، تازیانه ‌اش میزدند. "دوران کودکی و جوانی او این جوری به سر آمد" وقتی بزرگ شد و نیرومند گردید، جوانِ وحشی ‌ای بود. از آنجا رفت و در ژنو کارگر روزمزد شد. آنجا مثل هیولا زندگی می‌کرد "و آخر سر هم پیرمردی را کُشت و اموالش را به غارت بُرد". سپس دستگیر گردید. محاکمه شد و به اعدام محکوم. " کشیشان و اعضای انجمن اُخُوّت مسیحی و بانوان انساندوست و غیره دورش را گرفتند. توی زندان خواندن و نوشتن یادش دادند و انجیل را برایش تفسیر کردند. پند‌‌‌‌‌‌‌‌ش دادند، رویش کار کردند و آنقدر توی گوشش خواندند، تا عاقبت به جرم خویش اعتراف کرد و به دیانت مسیحیت مُشرف شد. به دادگاه نوشت من هیولایم. امّا بلاخره خداوند به من بینایی عطا فرموده و عنایتش را شامل حا‌لم گردانیده. تمامی مردم ژنو هیجانزده شده بودند – تمام مردم انساندوست و مذهبی ژنو. تمامی تبار اشرافی و اصل و نسِب ‌دار شهر به زندان ریختند، ریچارد را بوسید‌‌ند و در آغوش گرفتند: - تو برادر مایی، عنایت خداوند شاملِ حالت شده است.- ریچارد هم جز گریستن از تهِ دل کاری نمیکند: - آری، عنایت خداوند شامل حا‌لم شده است! در تمام دوران جوانی و کودکی ‌ام از خوردن خوراک خوک خوشحا‌ل بودم، امّا حا‌لا حتّا عنایت خداوند هم شاملِ حا‌لم شده است. من در خدا میمیرم." سرانجام روز موعود اعدام فرا میرسد. همه‍ی شعبد ه‌‌بازان در روز مشایعت ریچارد به صحنه ی مجازات، تشریف آورده ‌اند. او در اوج نا‌توانی، جز گریستن کاری از دستش بر‌نمیآید. امّا – غرق در بوسه ی برادران- اش به سوی گیوتین بُرده میشود و – آنان به شیوه ‌ای برادرانه گردنش را- میزنند. با چشمپوشی از آن سیاهچا‌لهای مخوف و ترسناکی که ریچارد را در ژرفنای آنها شکنجه کردند و محرومیتهایی که به او تحمیل کردند و عشق و محبّتی که از او دریغ ورزیدند. و ترسها، خوفها، ضجّه‌ ها و جنون و دیوانگیهایی که در بهترین سا‌لهای زندگی ‌اش در جانِش ریختند.
راوی می‌ افزاید: "آن رساله را عدّه‌ ای از انساندوستان روسی از طبقه ی اشراف و مبشّرین رستگاری در پرتو ایمان به مسیح، به روسی برگردانده‌اند."*

طنز گرانبهای داستایفسکی زاده‍ی بلافصل فرهنگ و مناسباتی است که در پرتو آن حماقت و جبّاریت، جانشینِ خرد و فضیلت و انسانگرایی شده است. این فرهنگ که هرگونه ره ‌آوردِ تاریخی را برای توجیه خود به بازی میگیرد؛ در این زمینه که انسانیّت را شقّه شقّه کند و اندیشه‌ را در هستی انسانی بازیچه‍ی شمایلی دوزخی و قلبِ آن را صحنه ی نمایشِ احساسِ گناه و وسوسه گرداند، یدِ طولائی دارد. در این مناسبات شکنجه و عذاب کودکان به عنوان آیینی تربیتی پذ‌یرفته شده است. در این آیین شیطان وکیل‌ مدافع دارد، امّا کودکان شکنجه‌ شده، گرسنه، سرگردان و مورد تجاوز واقع شده نه. برجسته‌‌‌ ترین نماد چنین جباریّتی در این کتاب "اسمر دیاکُف" فرزند به اصطلاح "حرامزاده"ی – فیودوُر پاولووویچ کارامازوف- است. کودکی که از مادری بیمار و دیوانه که مورد تجاوز قرار گرفت، به دنیا آمد. کسی او را به عنوان انسانی مثل بقیه ی انسانها به شمار نیاورد. از زیبایی بی‌ بهره بود. از حرمت و منزلت انسانی بویی نمی‌ شنید. غشی بود. وسواس داشت و نوکرمآب و حقیر می‌ نمود. امّا در پوشش همین حقارت و سلوک مشمئزکننده، هیولایی در درونش سر برافراشته بود که زیر و بم هر گونه حرف و حرکتی را میخواند. کارامازوف‌ها را از پدر گرفته تا پسرها، تا می‌توانست به سرگیجه و آشفتگی سوق میداد. پس از آنکه پدر خود! را که سبب‌‌ساز پس انداخته ‌شدنِ او گردیده بود، به قتل رساند، خودکُشی کرد."ایوان کارامازوف" این روایتگر رنج عظیم کودکان نیز در این رساله در او به دیده ی حقارت می ‌نگریست. تراژدی اندوهناکی است. روشنفکر آزاد‌یخواهی چون او، جا دارد که بر علیه تمام این دید‌گاهها دادِ سخن بدهد. امّا او هم بیمار است و درآستانه ی جنون قرار دارد. بدون شک داستایفسکی با تجسّد شخصیّت داستانی او، موجودیتِ روشنفکریِ جامعه‌ ی قرن نوزده روسیه را زیر لبه ی تیغ انتقادهای خود دارد، ذ‌بح میکند. "ایوان کارامازوف" نماینده ی این قشر تازه به دوران رسیده است. از میان طبقات مرفه سر برآورده است. در برابر ناملایمات و ناهنجاریهای اجتماعی و فکری کاسه ی صبرش زود لبریز میشود. آنچه در اندیشه ی او رُخ مینماید، انعکاس حساسترین، غم‌انگیزترین تصاویر در هستی اجتماعی است. آتئیست و ضد اخلاق است، بی ‌آنکه مقصد فلسفی خاصی داشته باشد. از این نظرها، هم به صادق هدایت ما شبیه است، هم عکس ‌برگردانهای زیادی در جامعه ی روشنفکری امروز ایران دارد. در عینِ حال، بسیاری از مواد داستانی داستایفسکی در "برادران کارامازوف" با واقعیتهای بسیاری از جوامع امروز، همخوانی دارد؛ خاصه مسئله ی کودکانِ کوچه‌ های فقر، کودکانِ خیابان و کودکانِ کارگاههای کارهای طاقت ‌فرسا و زجر و آب ‌شدنشان در آن تاریکخانه ‌ها، در کنار وحشت و سکوت پدران و مادرانِشان در غرقابِ فقر و جهل و بیماری و خشونت و اعتیاد و بیچارگی.
واقعیتهایی چنین، بازگوکننده‍ی گسیختگیها و از خود‌بیگانه گیهایی است که در این دوره ی پُرآشوب پدیدار شده است. می‌ بینیم که قتلها و نزاعهای خونین خیابانی در جرگه ی تماشاییهای سینمایی درآمده است. شکنجه‌ گران درتاریکخانه‌ های زندانهای دوزخی ‌ای که برساخته‌ شده است، مانند بختک روی سرِ صاحبان اندیشه که با خویشتن خویش بیگانه می ‌یابندشان، دنیا را خراب می‌کنند. اطفا‌ل "حرامزاده" مانند بچّه ‌گربه‌ ها، از کانتینرها سر در‌می ‌آورند. به راستی چه پیش آمده است بشریت را؟ وجدان و قلب ما در کدام زمان و کجا مُرده است؟   
"آندره‌‌‌ژید" نویسنده‌ی مشهور فرانسوی گفته است "این سلطان اندیشه – داستایفسکی- پس از مرگش قلوب مردم روسیه را گِرد آورد." آیا کسانی که قلوبِ ما را گِرد خواهند آورد نیز، در راهند؟ باید بگویم: من دارم صدای پایشان را میشنوم.         
   
*- نگاه شود به "برادران کارامازوف" نوشته‍ی فئودور داستایفسکی، برگردان صالح حسینی (ویرایش جدید)انتشارات نیلوفر، چاپ پنجم ۱٣٨٣، صفحاتِ ٣٣٦، ٣٣٧ و ٣٣٨.