دفنِ اصلاحات در بسترِ اصلاحات


حمید آقایی


• تجربه اصلاح طلبان داخل نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این اصلاح طلبان از همه عوامل و نشانه هایی که سرانجام اکثر جنبش های اصلاح طلبانه ایران را به شکست و دفن شدن در بستر خودشان کشانده است برخوردار بوده اند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲۷ اسفند ۱٣۹۱ -  ۱۷ مارس ۲۰۱٣


فیلسوف یونانی هراکلیتوس نظریه ی معروفی در زمینه تغییر و تحول دارد. وی می گوید:" "تغییر" تنها عنصر ثابت در این جهان می باشد." بعبارت دیگر هیچ چیزی در این دنیا ثابت و پایدار نیست. در این زمینه نظریات مشابه ای از سوی فلاسفه و اندیشمندان، از زمان یونان باستان تا کنون، ارائه شده اند. برای نمونه آرتور شوپنهاور می نویسد: "تنها خودِ تغییر و تحول است که ماندنی است". درهمین رابطه جورج برناردشا میگوید که "آدمهای منطقی معمولا خود را با شرایط تطبیق می دهند در حالیکه انسان های غیر منطقی همواره سعی کرده اند که شرایط را بر میل و اراده خود تطبیق دهند". و یا نویسنده ایتالیایی جیودِسِ دی لامپِدوسا می نویسد: "که اگر ما می خواهیم چیزی را همانطور که هست حفظ کنیم و داشته باشیم، باید آنرا دانما تغییر دهیم". هنری بروکس آدام، نویسنده و تاریخ شناس آمریکایی می گوید: "حیات از درهم ریختگی و بی نظمی بوجود آمده است در حالیکه از درونِ نظم، عادات معمولی بر می خیزند". (منابع: ویکی پدیا)

این نمونه ها نشان می دهند که یکی از اصلی ترین مشغولیت هایِ فکری اندیشمندان و فلاسفه از دوران یونان باستان تا کنون عنصر تغییر و تحول بوده است، حتی کلمه یونانی "فیزیس" به معنی طبیعتِ در حال تغییر است؛ و یونانیان تلاش برای شناخت این طبیعتِ سیال را "فیزکا" می نامیدند.

اما با وجود اثبات این نظریات و تجربه های عینی و ملموسِ انسانها مبنی بر شوندگی و تغییر دائمیِ این جهان، همواره، در طول تاریخ بشری، تلاش شده است که برای این جهانِ هستی یک امر ثابت و غیر قابل تغییر یافت شود، و بر خلاف نظریات فوق، اثبات گردد که در میان اینهمه بی نظمی و تغییر دائمی عنصری ثابت و غیر قابل تغییر وجود دارد که می توان بر مبنای آن این سیل خروشان جهان هستی را شناسایی و تفسیر کرد.

از نظریه ی روح و ایده های آسمانیِ افلاطون گرفته تا مذاهب تک خدایی همه در پی این بوده اند که لنگرگاهی برای این جهان متحول بیابند. در این راه انسان سعی می کرد که این دنیای دائما در حال تغییر را حداقل در ذهن خود از حرکت باز دارد، تا بتواند تکیه گاهی ثابت برای آن بیابد و با آرامش خاطر به زندگی اش ادامه دهد و مناسبات اجتماعی خود را بر مبنای معیارها و ارزش های برخاسته از این امر ماندنی و ثابت تنظیم کند. این تلاش البته بسیار منطقی و انسانی می نماید، انسان برای تنظیم روابط اجتماعی اش نیازمند قابل پیش بینی ساختن تحولات پیرامون خود و برخورداری از ابزارها و معیارهایی برای گزینش های روزانه خود می باشد.

فردریش نیچه در زمینه بحث تغییر و تحول در کتاب چنین گفت زرتشت از سه تغییرِ شکلِ سمبلیک برای توضیح نظراتش در مورد شوندگی این جهان استفاده می کند. شتر، شیر و کودک. انسانِ در جستجویِ حقیقت حاضر می شود تا به همه وادی ها سربزند و به امید دست یابی به حقیقت، تشنه لب صحراهای خشک و سوزان را در نوردد. وی شتروار صحراها را می پیماید و هردم بر یافته های خویش و بر بار خود می افزاید. شتر اما برای دفاع ازخود در برابر خطراتِ بیشمارِ دیگر ناچار از تبدیل خود به شیر (که برای نیچه سمبل اراده معطوف به قدرت است) می گردد. شیر اما برای پیروزی بر اژدها مجبور است که استعداد های دیگری در کنار قدرت و نیروی خویش از خود بروز دهد. نیچه کودک را بعنوان سمبلِ این استعدادهای جدید بکار می برد. کودک، سمبل شادی، شروع جدید و همه چیز را با نگاه کودکانه و جستجوگر دیدن است، گویی که آنها را برای اولین بار می بیند؛ کودک سمبلِ بر زمین خوردن و دوباره برخاستن و فراموش کردن و از نو آغاز کردن است.

نگاه کوتاهی به نظریات فلسفی و دینی که هریک قانونمندی و نظم خاصی را برای این جهان تدوین کرده اند، نشان می دهد که به هر میزان دامنه ی شناخت و توانایی های علمی انسان گسترش و عمق پیدا کرده است، دستگاه های فلسفی و دینی نیز به تناوب آن دچار تغییر و تحول شده اند و نظریات کاملا جدیدی در زمینه گذشته و آینده این جهان ارائه گردیده اند. در این پروسه اما همواره تصور بر این بوده است که انسان با تدوین یک نظریه جدید به یک دستگاهِ فلسفی نهایی و غیرقابل تغییر دست یافته است، بطوری که می تواند همه چیز را تفسیر و آینده را نیز پیش بینی کند. پنداری اما باطل که هر بار پس از ارائه نظریات و تبیین های جدید درهم فروریخته و مطلق بودن آن زیر علامت سوال قرار گرفته است.

با وجود فروپاشی دائمیِ این پندارها، و با وجود اثبات شدن این حقیقت که هیچ چیز، حتی نظریات علمی و فلسفی، ثابت و دانمی نیستند، ما می بینیم که در گروه ها و سازمانهای اجتماعی و سیاسی و بطور کلی در اکثر جوامع بشری، که اصولا شکل گیری و همکاری های درونی و برونی آنها در واقع پاسخی بوده است به واقعیت تحول و تغییر دائمی شرایط زیستی و اجتماعی آن جوامع، همواره این تصور حضور داشته است که یک شرایط و نظم ایده ال در افق های دور دست وجود دارد که غیرقابل تغییر هستند، حتی اگر تجربیات پیشین و واقعیت های سرسختِ زندگی اجتماعی و بطور کلی این جهانِ متحول، بارها و بارها خلاف آنرا نشان داده باشند.

اما پندارِ وجود یک شرایط و سامان ایده آل، که حقانیت آن در هر شرایطی، حتی پس از شکست برنامه ها و طرح های پیشین، غیرقابل تردید است، خود یکی از عوامل اصلی عدم موفقیت برنامه های اصلاحی و بهبود دهنده در اینگونه گروه ها و سازمان های اجتماعی بوده است.

تصور ثابت بودن ایده ال ها، در هر دوره و زمانی، باعثِ پیشبرد اراده گرایانه ی روند تغییر و اصلاح می شود و مانع از آن می گردد که این روند مسیر طبیعی خود را طی نماید، روندی که شاید در بدو امر مغشوش و نامتعین بنظر می رسد. همچنین عدم توجه به این واقعیت باعث می شود که رهبران اصلاحات سایر عوامل موثر در پروسه اصلاح و تغییر را نبینند و نقش آنها را به رسمیت نشناسند.

واقعیت این است که هر تحول و اصلاحِ اجتماعی و سیاسی در درجه اول متاثر از رابطه قدرت بین عوامل دخیل در این پروسه می باشد. بدون در نظر گرفتن این واقعیت و بدون سرمایه گذاری روی عواملی که وزنه ی قدرت را در جهت دست یابی به اهدافِ اصلاحات سنگین تر می کنند، نمی توان به اهداف منظور دست یافت. قفل شدن روی یک ایده و نظمِ ثابت و غیرقابل تغییر، و این پندار که این ایده ها در همه زمان ها و مکان ها قابل تحقق و بنابراین درست هستند و عدم توجه به دینامیسمِ شرایطِ اجتماعی و خواست های مردمی، عملا رهبران اصلاحات را ناتوان از بسیج نیروهای مردمی را برای دست یابی به اهداف اصلاحات می سازد.

دگماتیسمِ ناشی از ثابت پنداشتن یک مدل ایده آل همچنین باعث عدم توجه به این حقیقت می شود که پروسه تغییر و اصلاح در درجه اول یک پروسه انسانی است، پروسه ای که بیش از هر چیزی خود انسان و طبیعتا رهبرانِ اصلاحات را متحول می کند. به سخنِ دیگر پروسه اصلاح و تغییر یک پروسه آموزش و یاد گیری نیز هست و این قانونمندی هم در مورد رهبران اصلاحات و هم نیروهای مردمی صادق می باشد. پندار یک ایده آل ثابت منجر به این می گردد که رهبران اصلاحات نه خود را ملزم به یادگیری و تغییر کنند و همواره از مردم نیز انتظار داشته باشند که همان ایده آل های دوران پیشین را خواهان باشند.

تجربه ی اصلاح و تغییر در یک سازمان اداری یا یک شرکت اقتصادی و تولیدی تا یک گروه اجتماعی نیز نشان می دهد که اصلاحاتِ مورد نظر بدون نوگرایی و خلاقیت، که باید شرایط آن برای همه نیروهای درگیر در اصلاح فراهم شود، ناموفق خواهد بود.

انسان بطور طبیعی و ذاتی موجودی است خلاق و جستجو گر و اگر رهبران اصلاحات به این واقعیت توجه نداشته باشند و زمینه های کافی و انگیزاننده برای نیروهایِ درگیر در روند اصلاحات فراهم نکنند، در انتهای راه تنها خواهند ماند؛ و اگر به هر قیمتی بخواهند اصلاحات را به پیش ببرند، یا مجبور خواهند شد که استبداد بخرج دهند و یا با نیروهای مخالف اصلاحات سازش کنند.

واقعیت این است که یکی از دستآورد های امروزی بشر، پی بردن انسان به اصالت خود و فردیت خویش است، انسانها حتی در جوامع استبدادی و غیردمکراتیک، بدلیل برخورداری نسبی از امکانات مبادلات اطلاعاتی با سایر ملت ها بخوبی به مانفع خود آگاه هستند، و تنها در صورتی پا به میدان خواهد گذاشت که منافع فردی خود را در روند اصلاحات و تغییرات سیاسی و اجتماعی باز یابند. و اگر رهبران اصلاحات به این مهم توجه نکنند و بهای کافی به خواسته ها و نیازهای مردم ندهند و به دینامسیم و تحول پذیری همه چیز حتی ایده ال ها و اهداف اصلاحات اعتقاد نداشته باشند. نتیجه همان خواهد شد که ما در تاریخ جنبش های اصلاح طلبانه کشورمان شاهد بوده ایم.

میرزا تقی خان امیر کبیر و عباس میرزا یکی از اولین مصلحین ما در سده های اخیر بودند، اما اصلاحات آنان پس از قتل و مرگشان دفن گردید و متوقف شد. سیاست هایی که امیرکبیر بکار میگرفت نشان می داد که اصلاحات تنها بر دوش او حمل می شد و وی اراده گرایانه و مستبدانه و با تند خویی، حتی نسبت ناصرالدین شاه که باعث رنجش وی و احتمالا موثر در تصمیم او در بقتل رساندن امیرکبیر بوده است، قصد پیشبرد اصلاحات مورد نظر خود داشت و در این راه فرمان کشتار بابی ها را هم می توانست صادر کند.

در کنار وابسته بودن جنبش های اصلاحی به معدود رهبران آن که این جنبش ها را بسیار ضربه پذیر کرده بود، قدسی و الهی بودن قدرت در ایران از جمله عواملِ دیگر در عدم موفقیت اصلاحات در نهاد سیاسی و حکومتی ایران بوده است. صادق زیبا کلام در کتاب سنت و مدرنیته علت حضورِ نیرومند تقدس در نهاد قدرت سیاسی را در قدرت مطلقه حکومت های ایرانی از یک سو و کشیده شدن هاله ای از تقدس در اطراف آن از سوی دیگر می داند. به سخن دیگر دو نهاد سیاست و دین همواره در کنار هم و عمدتا بصورت مسالمت آمیز قدرت را میان خود تقسیم می کرده اند و هریک در حفظ وضع موجود منافع گرانی داشته اند.

از سوی دیگر اکثر مصلحینِ جنبش های اصلاح طلبانه در ایران از درون نظام حاکم برخاسته بودند و ما در تاریخ سده اخیر ایران کمتر شاهد مصلحینی هستیم که خارج از حکومت بودند و وابستگی ای به مناسبات قدرت نداشته اند.

در حقیقت ما در تاریخ تحولات سیاسی ایران معمولا دو گونه از تحولات سیاسی را شاهد هستیم، یا تحولات اصلاحی از درون و توسط برخی از دولت مردانِ نظام حاکم و یا جنبش های انقلابی و براندازانه که توسط افراد و نیروهای اجتماعی خارج از نظام سیاسی موجود هدایت می شدند. به جرات می توان گفت که ما در تاریخ تحولات سیاسی سده اخیر یک تحول رفرمیستی و اصلاح طلبانه که از خارج از نظام حاکم نشات گرفته باشد سراغ نداریم. همین امر باعث شده است که برخی تصور کنند که برای رفرم سیاسی حتما باید از داخل حکومت آغاز کرد و راهی برای پیش برد اصلاحات خارج از سیستم حاکم وجود ندارد.

در حالیکه مبارزات رهبرانی چون گاندی و نلسون ماندلا نشان می دهد که جنبش های اصلاح طلبانه و مسالمت آمیز از خارج از نظام حاکم نیز امکان پذیر بوده است. به این شرط که ضمن حمایت از تغییرات تدریجی و مسالمت آمیز، مطالبات رادیکال و انقلابی در راس شعارها و برنامه های اصلاحی قرار داشته باشند. بعبارت دیگر اتخاذ سیاست های مسالمت آمیز و عاری از خشونت و پیگیری و حمایت از اصلاحات تدریجی به معنی کوتاه آمدن از اهداف رادیکال و انقلابی خود، برای نمونه الغای تبعیض نژادی در افریقای جنوبی و کوتاه شدن دست استعمار انگلیس از کشور هند، نمی تواند باشد.

تجربه اصلاح طلبان داخل نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این اصلاح طلبان از همه عوامل و نشانه هایی که سرانجام اکثر جنبش های اصلاح طلبانه ایران را به شکست و دفن شدن در بستر خودشان کشانده است برخوردار بوده اند.

نظم ایده آل آنان همان جمهوری اسلامی سالهای اول پس از انقلاب اسلامی و به تعبیر آقای موسوی دوران طلایی امام است. با وجودی که اکثر مردم ایران و بویژه نسل جوان ما مدت ها است که از ایده و نمونه جمهوری اسلامی و حتی "ولایت فقیه مشروطه" که مورد نظر رهبران اصلاحات است، عبور کرده اند.

در حالی که بخش ها و طبقات آگاه جامعه ما، که جنبش سبز نیز بر دوش آنان حمل می شد، با پوست و گوشت خود مزه ی حکومت دینی را چشیده اند و ستم آنرا لمس کرده اند و به جدایی دین از دولت رسیده اند، رهبران اصلاحات بدون درس گیری از گذشته همچنان مدل حکومت دینی را مدنظر خود دارند و ارائه می دهند. از سوی دیگر در اذهان مردم آگاه ما هنوز خاطرات دورانی که این رهبران در شکل گیری و تثبیت نظام جکهوری اسلامی از نزدیک دست داشته اند زنده است و اگر اکنون آنان را بخشیده اند به این معنی نیست که خظاهای آنان را نیز به فراموشی سپرده اند.

برخلاف رهبران اصلاح طلبی مانند ماندلا و گاندی که علی رغم روش های مسالمت آمیزشان هیچگاه از اهداف و آرمان های خود کوتاه نیامدند، رهبران اصلاح طلب داخل حکومت اسلامی نشان داد ه اند که بدلیل نداشتن پشتوانه های پایدار مردمی و به علت دگماتیزمشان در رابطه با مدل سیاسی و ایده الی که پی گیر آن هستند همواره و در عمل مجبور شده اند که از مواضع و اهداف خود کوتاه بیایند.

در این دوران پر تپش، جامعه ما بیش از هر چیز نیازمند یک جنبش اصلاح طلبانه، مسالمت آمیز و عاری از خشونت که منشا و رهبران آن خارج از نظام جمهوری اسلامی قرار دارند می باشد.

http://haghaei.blogspot.com