ساعت های شماطه دار


مجید نفیسی


• اینک که ساعت های شماطه دار از صدا افتاده اند
و آفتاب تا سینه ی دیوار رسیده است
من چون ساعت ساز پیرِ شهر کودکی ام از جا برمی خیزم ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱ فروردين ۱٣۹۲ -  ۲۱ مارس ۲۰۱٣


 اینک که ساعت های شماطه دار از صدا افتاده اند
و آفتاب تا سینه ی دیوار رسیده است
من چون ساعت ساز پیرِ شهر کودکی ام از جا برمی خیزم
عینکِ ته گردِ تک چشمی ام را به چشم می گذارم
پیچ گُشاهای ریز و درشت را از جعبه بیرون می آورم
و ساعت های همسایگانم را از نو کوک می کنم.

آن کس که چون من ساعت شش از خواب بیدار می شود
با دو زنگِ مقطع از جا می جهد
و به آنی در ناله ی لوله های آب دیوار گم می شود.
من کتری را روی اجاق گاز می گذارم
و برش های نان را در نان برشته کُن می چینم
بسته ی پنیر را از یخچال درمی آورم
گوجه های گیلاسی را دانه دانه می شویم
و در کنار آنها دسته ای نعناع می گذارم.
آن کس که ساعت شش و ربع از خواب بیدار می شود
تا یک دقیقه می گذارد ساعتش زنگ بزند
آنگاه با بوی قهوه اش به خانه ی من می آید.
من رادیو را روشن می کنم و اولین جرعه ی چای را می نوشم.
ساعت هفت که نزدیک می شود
از در و دیوار صدای زنگ برمی خیزد
اما هیچ یک صدای آن ساعتِ دوگوشِ مرا ندارند
که پیش از رفتن به دانشگاه خریدم.
آن را سر تاقچه می گذاشتم
روی توری سبزی که مادرم به من داده بود:
دو کاسه ی زنگ در بالا
دو پایه ی فلزی در پایین
و دو عقربک سیاه که مدام می چرخید
و مثل ابیات مثنوی
به هر چیز، نظمی دوتایی می داد
و چون صدای نوجوانی من، زنگی دورگه داشت.
آن کس که ساعت هفت بیدار می شود پسر من است.
غلتی می زند و روی شکم می خوابد
من شانه هایش را می مالم و پیچ موی سرش را می بوسم.
یک روز او هم از این ساعت های شماطه دار خواهد خرید
حالا باید دوش بگیرد و ناشتایی کند
بند کفش هایش را ببندد
کوله ی کتاب هایش را کول کند
و همراه با صدای در بگوید: "بای!".

من چشم هایم را می بندم
و می گذارم تا آفتاب گونه هایم را نوازش کند.
همسایگان من همه رفته اند
و شهر در صداهای ناآشنای خود می جوشد.

ششم دسامبر ۲۰۰۲